« June 2010 | صفحه اصلی | August 2010 »

July 24, 2010

عکسهای دیدنی مردهایی که عروس می شوند !

طنز

مردهایی که عروس می شوند


مردهایی که عروس می شوند


مردهایی که عروس می شوند


عکسهای دیدنی مردهایی که عروس می شوند !

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 04:38 AM

عکسهای دیدنی جشن تولد محمود احمدی نژاد


قدیمی اما جالب




persianv.com - مراسم رونمایی کیک تولد نمادین احمدی نژاد persianv.com - مراسم رونمایی کیک تولد نمادین احمدی نژاد persianv.com - مراسم رونمایی کیک تولد نمادین احمدی نژاد    

●●●●● برای ديدن عکس ها به [ادامه مطلب] مراجعه کنید ●●●●●

 

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 04:36 AM

عکس های دیدنی : عجیب ترین زن دنیا !!

عکس


عکس های دیدنی : عجیب ترین زن دنیا !!

عکس های دیدنی : عجیب ترین زن دنیا !!

عکس های دیدنی : عجیب ترین زن دنیا !!

عکس های دیدنی : عجیب ترین زن دنیا !!

عکس های دیدنی : عجیب ترین زن دنیا !!

عکس های دیدنی : عجیب ترین زن دنیا !!

عکس های دیدنی : عجیب ترین زن دنیا !!

عکس های دیدنی : عجیب ترین زن دنیا !!

عکس های دیدنی : عجیب ترین زن دنیا !!

عکس های دیدنی : عجیب ترین زن دنیا !!

عکس های دیدنی : عجیب ترین زن دنیا !!

عکس های دیدنی : عجیب ترین زن دنیا !!

عکس های دیدنی : عجیب ترین زن دنیا !!

عکس های دیدنی : عجیب ترین زن دنیا !!

عکس های دیدنی : عجیب ترین زن دنیا !!

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 04:35 AM

عکس های دیدنی از زمان بارداری دو هنرمند مشهور

عکس های دیدنی از زمان بارداری دو هنرمند مشهور

عکس های دیدنی از زمان بارداری دو هنرمند مشهور


عکس های دیدنی از زمان بارداری دو هنرمند مشهور


عکس های دیدنی از زمان بارداری دو هنرمند مشهور

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 04:35 AM

عکس های دیدنی از داخل خانه مایکل جکسون

عکس های دیدنی از داخل خانه مایکل جکسون

عکس های دیدنی از داخل خانه مایکل جکسون


عکس های دیدنی از داخل خانه مایکل جکسون


عکس های دیدنی از داخل خانه مایکل جکسون


عکس های دیدنی از داخل خانه مایکل جکسون

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 04:31 AM

تصاویری از مایکل جکسون لحظه مرگ و بعد از آن

مایکل جکسون لحظه مرگ و بعد از آن

مایکل جکسون لحظه مرگ و بعد از آن

مایکل جکسون لحظه مرگ و بعد از آن

مایکل جکسون لحظه مرگ و بعد از آن

مایکل جکسون لحظه مرگ و بعد از آن

مایکل جکسون لحظه مرگ و بعد از آن

مایکل جکسون لحظه مرگ و بعد از آن

مایکل جکسون لحظه مرگ و بعد از آن

مایکل جکسون لحظه مرگ و بعد از آن

مایکل جکسون لحظه مرگ و بعد از آن

«مایكل جكسون» سلطان پاپ دنیای موسیقی در 50 سالگی درگذشت.

به گزارش ایسنا، به نقل از رویترز، روز پنج‌شنبه گذشته مایكل جكسون در وضعیت ایست قلبی به بیمارستان لس آنجلس رسانده شده است اما اعلام دقیق علت مرگ او نیاز به بررسی بیشتر دارد و قرار است امروز یك كالبدشكافی بروی جسد وی انجام گیرد.

بنابر این گزارش جكسون از مدتی قبل در منزل خود بیمار بود و وضعیت جسمانی‌اش مطلوب نبوده است وازحضور یك پیراپزشك بهره می‌برد.


موسیقی‌های مایكل جكسون در حاشیه صوتی برخی از فیلم‌های سینمایی استفاده شده است كه از جمله آن‌ها می‌توان به فیلم «wiz» اشاره كرد.

مایكل جكسون ایفاگر نقش‌های كوتاهی در آثارسینمایی از جمله «مردان در تاریكی 2» و ویدئوهای «دلهره»، «بد» و «پیاده‌روی ماه» بوده است.

آلبوم ‌های مایكل جكسون در طول حیات‌اش فروشی بالغ بر 750 میلیون دلار داشته است

------------------------------
زندگی نامه مایکل جکسون/مردی با دماغی از جنس پروتز
ایران صدا: مایکل جکسون سرانجام بعد از 18262 روز زندگی روی کره خاکی عازم دیار باقی شد. آنچه در باورهای دینی که مادرش در کودکی آموخته بود نیز جای داشت. این برنامه به زوایایی از زندگی مایکل می پردازد که کمتر جایی بیان شده و احتمالا شما هم کمتر از آنها خبر دارید.
مایکل جکسون، خواننده مشهور موسیقی پاپ روز پنجشنبه، 25ژوئن - 4 تیر - در سن پنجاه سالگی در لس آنجلس درگذشت. مایکل جوزف جکسون در ۲۹ آگوست ۱۹۵۸، در ایالت ایندیانا در خانواده‌ای کارگری متولد شد. او هفتمین فرزند از ده فرزند است. پدرش در معدن کار می کرد و مادرش باورهای فرقه یهوه(فرقه‌ای مسیحی)داشت.

جکسون از اوایل دوران خردسالی مورد سوء استفاده جسمی و روحی پدرش قرار داشت. او کار بی وقفه، شلاق و کلمات رکیک را تحمل می‌کرد.

کسانی که تنها حضور این خواننده غربی روی سن و اجرای نمایشهای ویدیویی او را دیده و اغلب تصاویر خانه رویایی او را تماشا کرده اند شاید حتی تصور هم نکنند که این هنرمند سیاه پوست - که بعدها رنگ پوست خود را هم تغییر داد - چنین زندگی سختی را تجربه کرده باشد.

سوء استفاده ها، زندگی او را در بزرگسالی تحت شعاع قرار داد. مثلا در جریان یک جر و بحث خانوادگی پدر مایکل او را از یک پا، سر و ته آویزان کرد و «بارها و بارها به کمر و پشت او کوبید».
این خواننده در مصاحبه‌ای در ۱۹۹۳، برای اولین بار آشکارا درباره سوء استفاده‌های دوران کودکی اش سخن گفت. او گفت که در کودکی اغلب از تنهایی می‌گریست و گاهی اوقات با دیدن پدرش بیمار می‌شد یا حالت تهوع به او دست می‌داد. در مصاحبه بسیار معروف دیگری در سال ۲۰۰۳ ، او در حالی که درباره سوء استفاده‌های دوران کودکی اش صحبت می‌کرد دست بر صورت گذاشت و گریست.

مایکل جکسون از پنج سالگی وارد کار نوازندگی و خوانندگی شد.آغازین برنامه های روی سن او که حالا یک گروه تشکیل داده بود اغلب در کلوپهای شبانه سیاه پوستان بود.

در سیر تحولات سیاسی - اجتماعی ایالات متحده که جایگاه بخشی به سیاه پوستان برای بهبود چهره آمریکا در افکار عمومی را در دستور کار قرار داشت مایکل جکسون مورد توجه بیشتری قرار گرفت و با امضاء چند قرارداد مهم و تولید چند آلبوم او هم به باشگاه افراد مشهور وارد شد.

اما این تمام داستان نبود چرا که مایکل سیاهپوست بعد از شهرت کم کم رنگ پوست خود را تغییر داد. این بار اما گفته شد چون او مبتلا به یک بیماری پوستی است که بدنش را به نور خورشید حساس می کند و آرایش برای مخفی نگه داشتن لک های بیماری او اجتناب ناپذیر است رنگ پوست مایک هم به سفید نزدیکتر شده است.

عملهای پیاپی و ناموفق بینی این خواننده مشهور پاپ هم یکی دیگر از نکات حاشیه ای زندگی پر فراز و نشیب جکسون بود. او به قدری بینی خود را عمل کرد که در نهایت غضروف آن از بین رفت و به تشخیص پزشکان برای ثابت ماندن شکل بینی اش از پروتز استفاده کرد.
مایکل جکسون حتی برای عضلانی نشان دادن بدنش برای بازی در یک فیلم تخیلی روی چانه اش یک فرورفتگی ایجاد کرد.

او دست کم دو بار به اتهام تجاوز به نوجوانان 14 و 12 ساله در دادگاه محاکمه شد ولی آنچنانکه مجله های پرطرفدار امریکایی نوشتند هر دو بار به لطف وکلای حرفه ای از دست قانون گریخت و چیزی ثابت نشد.
اشتهای سیری ناپذیر مایکل جکسون برای شهرت باعث شد او خبرها و داستانهای خیالی از خود به رسانه ها بدهد از جمله خرید استخوانهای یک مرد فیل نما و خوابیدن زیر چادر اکسیژن برای حفظ جوانی
ازدواجهای ناموفق، تهدید به پرتاب کردن فرزند نوزاد از پنجره هتل، سندروم شک درباره قضاوت دیگران درباره جثه او و ... دیگر بخشهای زندگی سراسر حاشیه مایکل جکسون را تشکیل داد.
او در چند مورد نیز هزینه هایی را صرف امور خیریه و عام المنفعه کرد.
سرانجام روز پنجشنبه مایکل جکسون سرانجام بعد از 18262 روز زندگی روی کره خاکی عازم دیار باقی شد.
حالا دیگر روزنامه نگار یا خبرنگار جنجالی نیست که بنویسد او از مریخ امده شبها مرغ زنده می خورد و تا دیرهنگام می رقصد.
ولی براساس آنچه در باورهای مذهبی مادر مایکل بود او حالا به جهانی دیگر منتقل شده جایی که معیارهای شهرتش با این جهان بسیار متفاوت است

منبع : پارسینه

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 04:29 AM

عکسهای دیدنی از بدشانس ترین افراد دنیا


عکسهای دیدنی از بدشانس ترین افراد دنیا

توتوما ياماگاتچي (Tsutomo Yamaguchi): اين مرد ژاپني كه اكنون 93 سال سن دارد، يكي از بدشانس‌ترين آدم‌هاي تاريخ به شمار مي‌رود. در زمان جنگ جهاني دوم، اولين بمب‌هاي اتمي تاريخ بر روي شهرهاي هيروشيما و ناكازاكي انداخته شدند و ياماگاتچي در زمان هر دو بمباران اتمي، در اين دو شهر حضور داشت. در 6 آگوست 1945، ياماگاتچي براي انجام يك ماموريت كاري عازم هيروشيما شد. هنگامي كه قصد داشت از قطار پياده شود، ناگهان اولين بمب اتمي تاريخ در اين شهر و در 2 كيلومتري او انداخته شد و فاجعه‌ي وحشتناكي را به بار آورد. ياماگاتچي در اثر اين انفجار پرده‌ي گوشش پاره و دچار نابينايي موقت شد. او پس از گذراندن يك شب در پناهگاه حمله هوايي، تصميم گرفت كه از ماموريت خود صرفنظر كند و به شهر خود بازگردد.
سه روز پس از اين حادثه، ياماگاتچي در دفتر رئيس خود، مشغول صحبت با او بود كه ناگهان دومين بمب اتمي تاريخ بر روي اين شهر، ناكازاكي، و اين بار هم در فاصله 2 كيلومتري از او انداخته شد و اين شهر را نيز ويران كرد.
ياماگاتچي از اين دو انفجار جان سالم به در برد و از آن پس به يكي از مخالفان سرسخت بمب‌هاي اتمي تبديل شد. او كتاب‌هاي بسياري را در مورد تجربيات خود نوشته است تا افكار عمومي را نسبت به خطرات بمب‌هاي اتمي آگاه كند.


عکسهای دیدنی از بدشانس ترین افراد دنیا

روي ساليوان (Roy Sullivan) يكي ديگر از بدشانس‌ترين آدم‌هاي جهان است. او هفت بار دچار صاعقه‌زدگي شده است. احتمال وقوع صاعقه‌زدگي 1 در 3000 است بنابراين احتمال اينكه فردي هفت بار دچار آن شود 1 در 22000000000000000000000 است. روي از اين صاعقه زدگي‌ها جان سالم به در برد اما در سن 71 سالگي با شليك يك گلوله به زندگي خود پايان داد.


عکسهای دیدنی از بدشانس ترین افراد دنیا


آن هودجز (Ann Hodges): اين زن آمريكايي نيز يكي از بدشانس‌ترين آدم‌هاي تاريخ به حساب مي‌آيد. در 30 نوامبر، تكه‌اي از يك شهاب سنگ سقف خانه او را سوراخ كرد و دقيقاً با او كه بر روي مبل دراز كشيده بود برخورد كرد. اين حادثه براي همه اتفاق نمي‌افتد و آن اولين انسان تاريخ بود كه آن را تجربه كرد.


وايلت جسوپ (Vielet Jessop): يكي ديگر از آدم‌هاي بدشانس اين روزگار است. حادثه‌اي را كه قطعاً هيچ يك از ما تجربه نكرده‌ايم او سه بار تجربه كرده است.
داستان وايلت از آنجا شروع مي‌شود كه او به عنوان مهماندار در سال 1991 در كشتي «المپيك» مشغول به كار مي‌شود. در 20 سپتامبر همين سال اين كشتي طي يكي از سفرهاي خود با ناوگان ارتش بريتانيا برخورد مي‌كند و غرق مي‌شود. همه مسافران و خدمه‌ي اين كشتي كه وايلت نيز در ميان آنان بوده، نجات مي‌يابند. پس از اين حادثه وايلت تصميم مي‌گيرد شانس خود را در كشتي بزرگتري كه سازندگان آن معتقد بودند هيچ چيز نمي‌تواند آن را غرق كند، امتحان كند.
وايلت در كشتي تايتانيك به عنوان مهماندار مشغول به كار اين كشتي در اولين سفر خود با يك كوه يخ برخورد كرد و غرق شد. در حالي كه تايتانيك غول پيكر در حال فرو رفتن در آب‌هاي اقيانوس اطلس شمالي بود، وايلت توانست خود را به يكي از قايق‌هاي نجات برساند و خود را نجات دهد. اما ماجرا همين جا ختم نمي‌شود.
چند سال بعد او به عنوان پرستار در كشتي «بريتانيكا» مشغول به كار شد. اين كشتي نيز طي يكي از سفرهاي خود با يك مين دريايي برخورد مي‌كند و غرق مي‌شود. اين بار از قايق‌هاي نجات خبري نبود و وايلت براي نجات جان خود مجبور شد كه به درون آب بپرد. هنگام پرش، سر با قسمتي از كشتي برخورد مي‌كند و از هوش مي‌رود. وقتي به هوش مي‌يابد متوجه مي‌شود كه صحيح و سالم به خشكي رسيده است.
وايلت در سال 1971 در اثر ايست قلبي درگذشت و پيكر او را به دريا سپردند.


آخرين آدم‌هاي بدشانس‌ ما، جيسن و جني لارنس (Jason and Jenny Lawrence) هستند. اين زوج انگليسي در طول زندگي مشترك خود شاهد سه تا از بزرگترين حملات تروريستي جهان بوده‌اند. حادثه‌ي 11 سپتامبر را حتما به ياد داريد. اين زوج روز 11 سپتامبر در حال گذراندن تعطيلات در نيویورك بودند كه بدترين حمله تروريستي تاريخ آمريكا را با چشمان خود مشاهده كردند.
چهار سال بعد، در 7 ژوئن 2005 اين زوج در لندن، شاهد بدترين حمله تروريستي تاريخ انگليس بودند در پي انفجار چندين بمب در مترو لندن 52 نفر جان باختند.

سه سال پس از اين حادثه، اين بار اين زن و شهر به شر بمبئي در هند سفر كردند. در آنجا نيز اين زوج بدشانس شاهد بدترين حمله تروريستي تاريخ هند بودند: در پي انفجارها و تيراندازي‌هاي فراوان صدها نفر كشته شدند.

اگرچه در ابتدا عنوان كرديم كه اين افراد بدشانس‌ترين آدم‌هاي تاريخ به حساب مي‌آيند اما از طرفي خوش‌شانس‌ترين افراد نيز هستند چرا كه از همگي از همه‌ي اين حوادث جان سالم به در ببرند.

بازتاب آنلاین

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 04:28 AM

عکسهای دیدنی حضور استاد آواز ایران در جمع بازیگران سینما


قدیمی ، اما جالب


عکسهای دیدنی حضور استاد آواز ایران در جمع بازیگران سینما
به خوبی به یاد دارم حدود 40 سال پیش در یکی از روزهای جشن هنراستاد شجریان کنسرت داشت من در آن روزها استاد را می دیدم که مدام با استاد نورعلی خان برومند در گفتگو بود نکاتی را یادداشت می کرد؛ در واقع پشتکار و اهمیتی که شجریان در آن دوران به کار خود می داد امروز از او آقای آواز ایران ساخته است و توجه به این نکته می تواند درسی برای بازیگران جوان باشد.نشست انجمن بازیگران سینمای ایران با هنرمندان ، با حضور استاد محمدرضا شجریان در محل خانه سینما برگزار شد.

عکسهای دیدنی حضور استاد آواز ایران در جمع بازیگران سینما

به گزارش مهر، در این نشست که با حضورمحمد سریر رئیس کانون آهنگسازان خانه سینما و جمعی از بازیگران عصر دیروز برگزار شد،ابتداعلی دهکردی عضو هیئت مدیره انجمن بازیگران ضمن خیرمقدم به استاد شجریان و تشکر از حضور بازیگران در این نشست گفت :خیلی خوشحالیم که در جمع بازیگران ایران، خورشید آواز موسیقی ایران می درخشد و بسیار خرسندیم که ساعاتی را با استاد آواز ایران زندگی می کنیم.


عکسهای دیدنی حضور استاد آواز ایران در جمع بازیگران سینما

عکسهای دیدنی حضور استاد آواز ایران در جمع بازیگران سینما

عکسهای دیدنی حضور استاد آواز ایران در جمع بازیگران سینما

عکسهای دیدنی حضور استاد آواز ایران در جمع بازیگران سینما

عکسهای دیدنی حضور استاد آواز ایران در جمع بازیگران سینما

عکسهای دیدنی حضور استاد آواز ایران در جمع بازیگران سینما


عکسهای دیدنی حضور استاد آواز ایران در جمع بازیگران سینما


عکسهای دیدنی حضور استاد آواز ایران در جمع بازیگران سینما


پس ازصحبت های علی دهکردی داود رشیدی رئیس انجمن بازیگران سینمای ایران با اشاره به حال و هوای درونی خود از حضور استاد شجریان گفت : شما نمی دانید من چه حالی دارم و تا چه اندازه خوشحالم که در کنار استاد محمدرضا شجریان هستم،حدود یک یا دو سال پیش بود که من ازاستاد خواستم در جمع ما حضور داشته باشد اما بنا به دلایلی نشد تا اینکه ماه گذشته در جلسه ای که داشتیم یک گله کوچک از استاد کردم و گفتم که چرا دعوت انجمن بازیگران را نمی پذیرد که استاد بی درنگ جواب داد که شما قرار بگذار حتما می آیم و به این ترتیب بود که استاد دعوت ما را پذیرفت.

رئیس انجمن بازیگران سینمای ایران در ادامه با ذکر خاطره ای به چگونگی رسیدن هنرمندی به مقام استادی اشاره کرد و گفت : علاوه بر استعداد ذاتی که خدا در نهاد هر انسانی گذاشته خواستن و پشتکار فرد هم در میزان موفقیت او تاثیر گذار است و استاد شجریان هم از این پشتکار،خواستن وتوانستن به دور نبوده است، به خوبی به یاد دارم حدود 40 سال پیش در یکی از روزهای جشن هنراستاد شجریان کنسرت داشت من در آن روزها استاد را می دیدم که مدام با استاد نورعلی خان برومند در گفتگو بود نکاتی را یادداشت می کرد؛ در واقع پشتکار و اهمیتی که شجریان در آن دوران به کار خود می داد امروز از او آقای آواز ایران ساخته است و توجه به این نکته می تواند درسی برای بازیگران جوان باشد.

در ادامه این نشست طبق روال معمول جلسه های این انجمن ،هریک از بازیگران سئوالات خود را مطرح کردند، علی دهکردی در ابتدا از مراحل یادگیری آواز از استاد شجریان پرسید و استاد ضمن ادای احترام به حاضرین در سالن گفت : امروز یکی از روزهای خوب من است که با هنرمندان سینمای ایران لحظاتی را می گذرانم و سپاس ویژه از هنرمند عزیز آقای رشیدی به خاطر تمام پیگیری ها دارم تا من توانسم در جمع شما حضور پیدا کنم چراکه این روزها روزهای خوبی است که در زندگی تک تک ما خواهد ماند و البته برای ما بسیار ارزنده است.

استاد آواز ایران در ادامه افزود : استاد اصلی من زندگی و شرایطی است که بر من گذشته چرا که من از هر پدیده ای درس گرفتم به عبارت بهتر من هرچه دارم از آموخته هایم است من زمانی که در مشهد بودم نتوانستم از محضر استادی بهره ببرم به همین دلیل به تهران آمدم و نزد استاد احمد عبادی رفتم وایشان به معنای واقعی من را به فرزندی پذیرفت هفته ای 4 روز پیش ایشان ردیف می آموختم و هفته ای دوبار هم نزد استاد مهرتاش می رفتم و ردیف ها آموزشی و تکنیک موسیقی را می آموختم.

عکسهای دیدنی حضور استاد آواز ایران در جمع بازیگران سینما


عکسهای دیدنی حضور استاد آواز ایران در جمع بازیگران سینما


عکسهای دیدنی حضور استاد آواز ایران در جمع بازیگران سینما

عکسهای دیدنی حضور استاد آواز ایران در جمع بازیگران سینما


عکسهای دیدنی حضور استاد آواز ایران در جمع بازیگران سینما


عکسهای دیدنی حضور استاد آواز ایران در جمع بازیگران سینما


عکسهای دیدنی حضور استاد آواز ایران در جمع بازیگران سینما

وی در پایان این بخش از صحبت های خود گفت: یکی دیگر از استادان من استاد فرامرز پایور بود که هم سنتور می آموختم و هم تمرین ردیف می کردم و با گروه ایشان همکاری داشتم، استاد دوامی و استاد برومند از دیگر استادان من بودند که از آنها بسیار آموختم،غیر از این استادان از یکی دیگر از هنرمندان ، استاد جلیل شهناز بسیار آموختم ایشان به گردن من حق بزرگی دارند من از تار استاد جلیل شهناز بسیار استفاده کردم من از هیچ کس به اندازه تار نوازی ایشان موسیقی نشنیدم چراکه استاد جلیل شهناز دست توانایی در نوازندگی موسیقی ایرانی داشت و من ازایشان جمله بندی موسیقی و جرات ابتکار و خلاقیت در موسیقی ایران را آموختم در واقع جمع تمام استادانی که ذکرنام آنها رفت شد شجریانی که در حال حاضر اینجا است.

عصر ایران
فارس نیوز

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 04:27 AM

July 21, 2010

فیلم: طنز تلوزیونی برای مدل‌‌ موهای مجاز

 
چندی پیش در جشنواره‌ای به نام عفاف و حجاب، مدل‌های بعنوان مدل‌های قابل قبول وزارت ارشاد برای آرایش موی مردان معرفی شد؛ مدل‌هایی که روز گذشته وزارت ارشاد گفت به ما ربطی ندارد. جلال سمیعی در «حرف اضافه» برنامه صبح بخیر ایران شبکه اول می‌گوید خوشحال می‌شویم مسئولان بگویند چه چیزهایی به آنان مربوط نیست که مشکل ما از همان‌ها است و الان خیلی از سرگردانی، جوانان را در بر گرفته است؛ ما منتظر دستوریم!




 

 

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 02:10 AM

July 18, 2010

عکس : بی حیا ترین رئیس جمهور دنیا !

****
برلوسكوني هفتاد ساله هفته گذشته در يك مراسم اهداي جوايز با دو دختر جوان و خوش‌تيپ خيلي گرم گرفت. به يكي از آنان گفت: «اگر من ازدواج نكرده بودم، همين الان با تو ازدواج مي‌كردم» و به ديگري گفت: «با تو هم هر جايي كه مي‌خواستي مي‌آمدم».
*******
عکس : بی حیا ترین رئیس جمهور دنیا !

«سيلويو برلوسكوني»، نخست‌وزير سابق ايتاليا كه اكنون بيشتر به خاطر حاشيه‌هاي غيرمتعارف خود شناخته مي‌شود، تا حتي ثروت ميلياردي‌اش، به خاطر آخرين گاف خود، مجبور به عذرخواهي از همسر دومش شد: يك درام داخلي البته از نوع عشق ايتاليايي؛ خانم ناراحتي كه مي‌خواهد همه جهان عذرخواهي همسرش را ببيند.

به گزارش سرويس بين‌الملل «بازتاب» به نقل از «آسوشيتدپرس»، «ورونيكا لاريو»، همسر «سيلويو برلوسكوني»، همسر هفتاد ساله خود را كه يك ميلياردر ايتاليايي است، به زانو درآورد.

هفته گذشته نخست‌وزير سابق ايتاليا در يك مراسم اهداي جوايز شركت كرد و با دو دختر جوان و خوش‌تيپ خيلي گرم گرفت. به گفته رسانه‌هاي ايتاليايي، او به يكي از آنان گفت: «اگر من ازدواج نكرده بودم، همين الان با تو ازدواج مي‌كردم» و به ديگري گفت: «با تو هم هر جايي كه مي‌خواستي مي‌آمدم».


عکس : بی حیا ترین رئیس جمهور دنیا !


روز چهارشنبه، «لاريو» پنجاه ساله، همسر برلوسكوني، در روزنامه «لارپوبليكا» ايتاليا نوشت كه غرور او با رفتار شوهرش جريحه‌دار شده است. براي همين، وي يك روزنامه چپ را براي انتقاد از برلوسكوني برگزيد تا به اين ترتيب،‌ بيشتر وي را ناراحت كند.

«لاريو» نوشت: «اظهارات وي واقعا من را ناراحت كرد. از وي مي‌خواهم تا به عنوان يك رئيس‌جمهور چهره همگاني، پيش از عذرخواهي خصوصي از من، از همه عذرخواهي كند».

به اين ترتيب، برلوسكوني نيز در نامه‌اي كه توسط حزب محافظه‌كار «فورزا» منتشر شد، گفت: «ورونيكاي عزيز، اين عذرخواهي من است. من را ببخش، از تو معذرت مي‌خواهم و اين عذرخواهي عمومي و شكستن غرور خودم را نشانه‌اي از عشق به خودت بدان».

فمنيست‌هاي ايتاليا اين امر را نشانه‌اي از گريه زنان ايتاليايي و به ويژه خانم «لاريو» مي‌دانند كه سال‌هاست با نشانه‌هايي از بي‌وفايي شوهرش روبه‌روست. صحبت‌هاي سكسي وي هيچ‌گاه پاياني ندارد. به گونه‌اي كه وي در كنفرانسي سياسي، سخنان خود را با تمجيد از ساق پاي زناني كه در رديف اول نشسته بودند، آغاز كرد.

در سال 2005، زمان نخست‌وزيري‌اش، به شوخي گفته بود كه از همه مهارت‌هاي Play boy خود استفاده خواهد كرد تا «تارژا هالونن» رئيس‌جمهور فنلاند را راضي كند آژانس غذاي اتحاديه اروپا را به ايتاليا بدهد نه فنلاند.

در سال 2003 نيز وي از شايعاتي سخن گفت كه همسر او را مرتبط با يك استاد فلسفه چپگرا به نام «كاچياري» مي‌دانست. او در كنفرانس خبري با «راسموسن» نخست‌وزير دانمارك گفت: «راسموسن خوش‌تيپ‌ترين نخست‌وزير اروپاست. من گمان مي‌كنم از كاچياري خيلي خوش‌تيپ‌تر است و مي‌خواهم او را به همسرم معرفي كنم».

او در نامه خود اضافه كرد: «من در قلب خود هميشه پيمان ازدواج خودم را حفظ كرده‌ام، اما باور كن كه تاكنون به هيچ كس هيچ پيشنهاد ازدواجي نداده‌ام».

او در سال 2003 كه عمل كاشت مو را انجام داد، در يك گفت‌وگو اظهار داشت: «من به اين علت موهايم را از دست دادم كه دوست‌دخترهاي بسياري داشتم» و براي تشويق سرمايه‌گذاري در ايتاليا هم گفت: «جداي از آب و هواي خوب در اينجا، تاجران زن و منشي‌هاي بسيار زيبايي داريم».
خانم «لاريو» نامه خود را با نام خانم برلوسكوني امضا كرده بود.

برلوسكوني در سال 1990 و پس از جدايي از همسر اولش، با «ورونيكا» ازدواج كرد و هم‌‌اكنون آنها داراي سه فرزند هستند.

برلوسكوني اغلب يادآور مي‌شود كه زماني كه «لاريو» 24 ساله را كه يك بازيگر در تئاتر ميلان بوده، ديده، در نگاه اول عاشق او شده است. عده بسياري بر اين باورند، برلوسكوني كه به دنبال سومين دوره نخست‌وزيري است، به هيچ‌وجه نخواهد توانست آراي زنان را از آن خود كند

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 10:38 PM

عکسهای عجیب از پرنده انسان نما !!

برای دیدن تمامی تصاویر کلیک کنید

عکسهای عجیب از پرنده انسان نما !!

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 10:37 PM

عکسهای دیدنی ازانــسان هـای شـاخ دار

عکسهای دیدنی ازانــسان هـای شـاخ دار

عکسهای دیدنی ازانــسان هـای شـاخ دار

عکسهای دیدنی ازانــسان هـای شـاخ دار

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 10:37 PM

عکسهای دیدنی گران ترین هتلهای جهان

برای دیدن تمامی عکسها و در سایز واقعی روی عکس کلیک کنید

گران ترین هتلهای جهان

گران ترین هتلهای جهان

گران ترین هتلهای جهان

گران ترین هتلهای جهان

گران ترین هتلهای جهان

گران ترین هتلهای جهان

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 10:36 PM

عکسهایی که فقط یک نفر در دنیا می تواند بگیرد

کلارک لیتل یک غواص مشهور در ناحیه (Waimea Bay) هاوایی می باشد. شهرت بین المللی این غواص به دلیل عکاسیهای بی نظیر او می باشد که در برنامه های مختلف آمریکا معرفی و در مجلات مختلف چاپ شده است.
داستان از سال 2007 آغاز می شود که همسر کلارک یک تابلوی هنری برای تزئین دیواری از منزل نیاز داشته که کلارک برای انجام این کار داوطلب می شود. او دوربینش را برداشته و به میان آبها می رود و از لحظات زیبایی که امواج آب در سواحل هاوایی به وجود می آورد از زاویه داخل به بیرون این امواج عکاسی می کند، نگاه و زاویه دید او به امواج منحصر به فرد است و تجربه دیدن این زاویه از امواج برای افراد عادی غیر ممکن است ومردم عادی فقط می توانند در خشکی، دریک جای امن و درعکسهای کلارک امواج را از این زاویه ببینند.
امروزبا دوربینهای پیشرفته تر و تجهیزات بیشتر می توان گفت کلارک دفتر کارش را از خشکی به میان آبها منتقل کرده است.


عکسهایی که فقط یک نفر در دنیا می تواند بگیرد
عکسهایی که فقط یک نفر در دنیا می تواند بگیرد
عکسهایی که فقط یک نفر در دنیا می تواند بگیرد
عکسهایی که فقط یک نفر در دنیا می تواند بگیرد
عکسهایی که فقط یک نفر در دنیا می تواند بگیرد
عکسهایی که فقط یک نفر در دنیا می تواند بگیرد
عکسهایی که فقط یک نفر در دنیا می تواند بگیرد
عکسهایی که فقط یک نفر در دنیا می تواند بگیرد
عکسهایی که فقط یک نفر در دنیا می تواند بگیرد

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 10:36 PM

عکسهای دیدنی از مسابقات ورزشی پیرزن و پیرمردها

عکسهای دیدنی از مسابقات ورزشی پیرزن و پیرمردها
عکسهای دیدنی از مسابقات ورزشی پیرزن و پیرمردها
عکسهای دیدنی از مسابقات ورزشی پیرزن و پیرمردها
عکسهای دیدنی از مسابقات ورزشی پیرزن و پیرمردها
عکسهای دیدنی از مسابقات ورزشی پیرزن و پیرمردها
عکسهای دیدنی از مسابقات ورزشی پیرزن و پیرمردها

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 10:36 PM

عکسهای مردمان هوس رانی که به سنگ تبدیل شدند !

حادثه آنقدر ناگهانی روی داد که همه چیز در شهر به همان حالت که در اثنای زندگی روزمره بود دست نخورده ماند و امروز دقیقا به همان گونه که دو هزار سال پیش بودند باقی است. گویی زمان منجمد شده است. همان طور که خدا می‌گوید در سنت الهی تغییر وجود ندارد «مشرکان با نهایت تأكید به خدا سوگند خوردند كه اگر پیامبرى انذاركننده به سراغشان آید، هدایت یافته‏ترین امّتها خواهند بود امّا چون پیامبرى براى آنان آمد، جز فرار و فاصله‏گرفتن از (حق) چیزى بر آنها نیفزود
عکسهای مردمان هوس رانی که به سنگ تبدیل شدند !
عکسهای مردمان هوس رانی که به سنگ تبدیل شدند !

اینها همه بخاطر استكبار در زمین و نیرنگهاى بدشان بود امّا این نیرنگها تنها دامان صاحبانش را مى‏گیرد آیا آنها چیزى جز سنّت پیشینیان و (عذابهاى دردناك آنان) را انتظار دارند؟! هرگز براى سنّت خدا تبدیل نخواهى یافت، و هرگز براى سنّت الهى تغییرى نمى‏یابى»(سوره فاطر 42-43) شهر پمپی که نمایشی از انحطاط و سقوط اخلاقی امپراطوری روم بود به سر انجامی همانند قوم لوط دچار گردید.

این شهر نیز به وسیله انفجارهای آتشفشانی کوه «وزوو» نابود شد آتشفشان وزوو سمبل کشور ایتالیا و قبل از آن نشانه شهر ناپل است. کوه آتشفشانی وزوو اگرچه طی دو هزار سال گذشته آرام بوده است اما نام آن را کوه اخطار گذارده اند. چنین نامی به دلیل فجایع و حوادثی بوده است که در تاریخ از این کوه به ثبت رسیده است. فاجعه ای که برای «سدوم و عمورا» روی داد شباهت زیادی به حوادث تخریب گر شهر پمپی داشته است. در سمت راست وزوو شهر ناپل و سمت شرق آن شهر پمپی قرار دارد.

مذاب وخاکستر ناشی از فوران آتشفشانی که دو هزار سال پیش روی داد حیات را از این شهر برچید. حادثه آنقدر ناگهانی روی داد که همه چیز در شهر به همان حالت که در اثنای زندگی روزمره بود دست نخورده ماند و امروز دقیقا به همان گونه که دو هزار سال پیش بودند باقی است.


گویی زمان منجمد شده است. اینکه شهر پمپی از صفحه زمین با چنین بلایی محو شد، بی هدف و اتفاقی نبوده است. اسناد تاریخی نشان می‌دهد که این مرکز هرزگی و فساد به آنچنان فحشایی محشور بود که حتی فاحشه خانه‌ها هم چنین شهرتی نداشته‌اند. مردان به شکل کاملا عریان بر در فاحشه خانه‌ها می‌ایستادند.

شهر پمپی در روز ۱۹ اوت سال ۷۹ میلادی در پی فعالیت آتشفشانی کوه وزوو که ۲۸ ساعت ادامه داشت به زیر ۶ متر کوهی از مواد مذاب و خاکستر آتشفشانی رفت. از ۲۰هزار نفر جمعیت پمپی دو هزار نفر ناپدید شدند و مابقی آرام آرام مذاب و به تلی از مجسمه‌های سنگی تبدیل شدند. مذاب کوه وزوو به آنی تمامی شهر را از نقشه منطقه جاروب کرد. جالب ترین جنبه این حادثه آن است که هیچ کس نتوانسته است در مقابل فوران آتشفشان وحشتناک وزوو بگریزد.

یک خانواده در حال صرف غذا در یک لحظه تبدیل به سنگ شده اند. زوجهای بسیاری پیدا شدند که در حین انجام اعمال شنیع بوده‌اند. صورت برخی از اجساد انسانهای سنگ شده که از داخل زمین کشف شده اند همچنان سالم و صحیح باقی مانده است صورت آنها حالت گیج و منگ دارد. مجهول ترین جنبه این حادثه در اینجاست که چگونه هزاران انسان بی آنکه چیزی بشنوند و یا ببینند منتظر می‌مانند تا مرگ آنها را دریابد.

عکسهای مردمان هوس رانی که به سنگ تبدیل شدند !
عکسهای مردمان هوس رانی که به سنگ تبدیل شدند !
عکسهای مردمان هوس رانی که به سنگ تبدیل شدند !
عکسهای مردمان هوس رانی که به سنگ تبدیل شدند !

این بعد حادثه نشان می‌دهد که نابودی و محو شهر پمپی دقیقا مشابه همان حوادث ویرانگری است که در قرآن به آنها اشاره شده، زیرا قرآن زمانی که این حوادث را بازگو می‌کند به «نابودی ناگهانی» اشاره دارد. به عنوان مثال در سوره (یس) چنین توصیفی است : همه سکنه شهر به یک لحظه هلاک شدند. این وضعیت در آیه 29این سوره چنین می‌آید : « (بلكه) فقط یك صیحه آسمانى بود، ناگهان همگى خاموش شدند!» ؛ آیه 31 سوره قمر وقتی تخریب و نابودی قوم ثمود را بازگو می کند مجدادا به نابودی آنی اشاره می‌کند «ما فقط یك صیحه [صاعقه عظیم‏] بر آنها فرستادیم و بدنبال آن همگى بصورت گیاه خشكى درآمدند».

عکسهای مردمان هوس رانی که به سنگ تبدیل شدند !
عکسهای مردمان هوس رانی که به سنگ تبدیل شدند !
عکسهای مردمان هوس رانی که به سنگ تبدیل شدند !
مرگ مردم پمپی در یک لحظه رخ داد، همان گونه که در آیات بالا نقل شد. فاجعه هرچه بود،همه چیز به همان حالت اولیه و بدون تغییر باقیمانده است. در سال ۱۹۹۱نیمی از این شهر از زیر خاکستر بیرون کشیده شد ولی هنوز هم دو پنجم این شهر سوخته در زیر زمین است. هر ساله جمعیت زیادی از موزه طبیعی پمپی دیدن می‌کنند و این شهر به یکی از جاذبه‌های گردشگری ایتالیا تبدیل شده است اما متاسفانه جایی از دیده عبرت در این نگاه‌ها یافت نمی‌شود

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 10:35 PM

عکسهای جالب وجدید از نمايشگاه عكس هديه تهراني

قدیمی اما جالب



persianv.com - عکسهای دیدنی نمايشگاه عكس هديه تهراني 2 persianv.com - عکسهای دیدنی نمايشگاه عكس هديه تهراني 2 persianv.com - عکسهای دیدنی نمايشگاه عكس هديه تهراني 2    

●●●●● برای ديدن عکس ها به [ادامه مطلب] مراجعه کنید ●●●●●

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 10:34 PM

عکس : درد دل یک پیرزن با احمدی نژاد

رئيس جمهور در محله قديمي خود در حال گفتگو با پيرزني كه اصرار داشت درباره مشكلاتش با احمدي نژاد درد دل كند

عکس : درد دل یک پیرزن با احمدی نژاد

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 10:31 PM

گزارش تصویری از بدل مایکل جکسون !

برای دیدن تمامی عکسها کلیک کنید

گزارش تصویری از بدل مایکل جکسون !

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 10:30 PM

عکس : منزل شخصی رونالدینیو !!

برای دیدن سری کامل عکسها روی آن کلیک کنید

عکس : منزل شخصی رونالدینیو !!

عکس : منزل شخصی رونالدینیو !!

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 10:24 PM

عکس : 100 پوستر بزرگ از محمد رضا گلزار

((((((((((( برای دیدن تمامی عکسها کلیک کنید ))))))))))))))

عکس : 100 پوستر بزرگ از محمد رضا گلزار عکس : 100 پوستر بزرگ از محمد رضا گلزار
عکس : 100 پوستر بزرگ از محمد رضا گلزار عکس : 100 پوستر بزرگ از محمد رضا گلزار
عکس : 100 پوستر بزرگ از محمد رضا گلزار عکس : 100 پوستر بزرگ از محمد رضا گلزار
عکس : 100 پوستر بزرگ از محمد رضا گلزار عکس : 100 پوستر بزرگ از محمد رضا گلزار
عکس : 100 پوستر بزرگ از محمد رضا گلزار عکس : 100 پوستر بزرگ از محمد رضا گلزار
عکس : 100 پوستر بزرگ از محمد رضا گلزار عکس : 100 پوستر بزرگ از محمد رضا گلزار
عکس : 100 پوستر بزرگ از محمد رضا گلزار عکس : 100 پوستر بزرگ از محمد رضا گلزار
عکس : 100 پوستر بزرگ از محمد رضا گلزار عکس : 100 پوستر بزرگ از محمد رضا گلزار

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 06:27 PM

July 15, 2010

عکس: قربانی گوسفند برای سلامتی احمدی نژاد از شر دشمنان


 

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 02:35 AM

عکس : زمین خوردن یک مانکن در مراسم شو لباس

عکس : زمین خوردن یک مانکن در مراسم شو لباس

عکس : زمین خوردن یک مانکن در مراسم شو لباس

عکس : زمین خوردن یک مانکن در مراسم شو لباس

عکس : زمین خوردن یک مانکن در مراسم شو لباس

عکس : زمین خوردن یک مانکن در مراسم شو لباس

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 02:19 AM

عکس : جشن تولد یک پسر 18 ساله (عجیب)

كوتاه‌ترين انسان دنيا، پسر 56 سانتي نپالي!


عکس : جشن تولد یک پسر 18 ساله (عجیب)

نمايندگان كتاب ركوردهاي گينس، نام يك پسر 18 ساله با قدي حدود 56 سانتيمتر را در اين كتاب و با عنوان «كوتاه‌ترين فرد در جهان» به ثبت رساندند.

عکس : جشن تولد یک پسر 18 ساله (عجیب)

به گزارش ايسنا، «خاگندرا تاپا ماگار» يك نوجوان 18 ساله اهل «نپال» است كه با داشتن قدي حدود 56 سانتيمتر و وزني حدود 20 كيلوگرم كوتاه‌قدترين و سبك وزن‌ترين فرد در جهان است. به همين دليل نمايندگان كتاب ركوردهاي گينس نام او را در اين كتاب به ثبت‌نام رساندند.

اين پسر 18 ساله در مصاحبه‌اي با خبرگزاري آسوشيتدپرس، خاطر نشان كرد: من براي دستيابي به اين ركورد چهار سال صبر كردم.


بر اساس گزارشات رسمي رسانه‌هاي «نپال» درست يك روز پيش از جشن تولد 18 سالگي، مقامات دولتي اين كشور با حضور نمايندگان كتاب ركوردهاي گينس، به ثبت رساندند.

به گزارش ايسنا، «مين بهادر راناماگار» ـ يكي از مقامات انجمن «تاپا ماگار» ـ نيز تصريح كرد: «خاگندرا» درست چهار سال پيش براي كتاب ركوردهاي گينس درخواست داد، اما پزشكان كتاب ركوردهاي گينس اعلام كردند كه رشد وي بايد متوقف شود و اگر قد وي همين قدر باقي ماند، نام او را در كتاب ركوردهاي گينس به ثبت مي‌رساندند.

عکس : جشن تولد یک پسر 18 ساله (عجیب)

گفته مي‌شود، ركورد پيشين كوتاه قدترين فرد جهان متعلق به يك جوان 21 ساله به نام «هه پينگ پينگ» اهل «چين» با 73 سانتيمتر قد بود.

بازتاب آنلاین

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 02:18 AM

عکس های دیدنی : پرش دختر بدلكار ايراني از دكل 40 متري

در مجموعه بانجي جامپينگ گنج نامه همدان يك دختر بدلكار ايراني با پرچم كشورمان از دكل 40متري پريد.

عکس های دیدنی : پرش دختر بدلكار ايراني از دكل 40 متري

به گزارش باشگاه خبري فارس «توانا»، در حاشيه جشنواره زمستاني همدان كه به منظور استفاده از ظرفيت‌هاي گردشگري اين استان برپا شده است، مهسا احمدي 20ساله با پرش از دكل 40متري بانجي جامپينگ حاضرين را محو قدرت‌نمايي خود كرد.

عکس های دیدنی : پرش دختر بدلكار ايراني از دكل 40 متري

در اين پرش كه در حضور سفراي كشورهاي مختلف خارجي و از دكل بانجي جامپينگ گنج‌نامه همدان انجام شد، اين دختر بدلكار با بستن پرچم ايران اقدام به اين پرش بلند كرد كه مورد استقبال حاضران قرار گرفت.


عکس های دیدنی : پرش دختر بدلكار ايراني از دكل 40 متري

مازيار فرزانه، روابط عمومي گروه بدلكاران 13 با اعلام اين خبر به فارس گفت: مهسا احمدي تنها دختر عضو گروه بدلكاران 13 است و اين گروه مسئوليت اجراي برنامه پرش‌هاي بانجي جامپينگ را برعهده دارد. او در پرش خود نيز موفق بود و توانست حاضرين را به تشويق خود وا دارد.

گروه بدلكاران13 در اين جشنواره زمستاني حركات نمايشي ديگري از جمله آتش‌سوزي فردي و ... را نيز به اجرا گذاشتند كه مورد استقبال عكاسان رسانه‌هاي گروهي قرار گرفت.

باشگاه بانجي جامپينگ ايران كه دومين مجمعه بانجي در ايران محسوب مي‌شود، 2 ماه پيش در مجموعه توريستي ـ تفريحي تله‌كابين گنج‌نامه همدان افتتاح شد.

تجهيزات اين سازه از طريق انجمن ورزش‌هاي هوايي وارد ايران شده و با بهره‌برداري از اين سازه علاقمندان به اين رشته مفرح و جذاب ورزشي مي‌توانند از آن بهره‌مند شوند.

اولين سازه بانجي جامپينگ ايران در سال 1386 در مجموعه تله‌كابين توچال افتتاح شد.

اين رشته ورزشي زير نظر انجمن ورزش‌هاي هوايي فعاليت و از ورزش‌هاي ثبت شده در سازمان تربيت‌بدني محسوب مي‌شود.

همچنين سومين باشگاه بانجي جامپينگ ايران در حال ساخت است و قرار است ارديبهشت‌ماه سال آينده در مجموعه ورزشي انقلاب به بهره‌برداري برسد.
asriran.com

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 02:18 AM

عکس دیدنی : دیــــــدار اتفاقی یک دختــــر با احمدی نژاد

قدیمی ، اما جالب


عکس دیدنی : دیــــــدار اتفاقی یک دختــــر با احمدی نژاد


دختران مدرسه اى در همسايگى نهاد رياست جمهورى با دستور رئيس جمهورى صاحب يك كارت شناسايى براى عبور از محوطه نهاد شده اند تا راهشان دور نشود. ديروز دختر همسايه ناگهان با رئيس جمهور روبه رو شد. عكس، لحظه اى از اين ديدار و گپ و گفت را ثبت كرده است.

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 02:17 AM

عکس : این آقا پسر به طرز عجیبی معروف شد

عکس : این آقا پسر به طرز عجیبی معروف شد


یك پسربچه معمولی در حالیكه در خیابان ایستاده دوست صمیمی‌اش از او عكس می‌گیرد. چند ماه بعد این عكس سوژه فتوشاپ كارها قرار گرفته و ورژن‌های جدید عكس او در اینترنت منتشر می‌شود. اكنون او به شهرت جهانی رسیده و یك چهره شناخته شده برای همه است.


عکس : این آقا پسر به طرز عجیبی معروف شد

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 02:16 AM

عکس های جذاب : چهره هنرمندان معروف قبل و بعد از حجاب

چهره هنرمندان معروف قبل و بعد از حجاب

عکس های جذاب : چهره هنرمندان معروف قبل و بعد از حجاب

عکس های جذاب : چهره هنرمندان معروف قبل و بعد از حجاب

عکس های جذاب : چهره هنرمندان معروف قبل و بعد از حجاب

عکس های جذاب : چهره هنرمندان معروف قبل و بعد از حجاب

عکس های جذاب : چهره هنرمندان معروف قبل و بعد از حجاب

عکس های جذاب : چهره هنرمندان معروف قبل و بعد از حجاب

عکس های جذاب : چهره هنرمندان معروف قبل و بعد از حجاب

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 02:16 AM

عکس: لاغری مادران هالیوودی بعد از زایمان از زبان خودشان

هالیوود اخیرا شاهد مادر شدن ستارگان بسیاری بوده است ؛ نکته جالب اینجاست که این مادران بعد از زایمان تمام وزنی را که در مدت بارداری اضافه کرده بودند را از دست می دهند.

چگونه بعد از زایمان وزن مان را کاهش دهیم؟
هالیوود اخیرا شاهد مادر شدن ستارگان بسیاری بوده است ؛ ستارگانی که بعد از زایمان بسرعت به وزن سابق و اندام گذشته شان برگشته اند.
نکته جالب اینجاست که این مادران بعد از زایمان تمام وزنی را که در مدت بارداری اضافه کرده بودند را از دست می دهند. در این مقاله راز موفقیت این ستارگان را از زبان خودشان می خوانیم.

عکس: لاغری مادران هالیوودی بعد از زایمان از زبان خودشان

* جسیکا آلبا
عکس: لاغری مادران هالیوودی بعد از زایمان از زبان خودشان

این هنرپیشه جوان در نظرسنجی سال 2007 جذاب ترین زن جهان شناخته شد . جسیکا آلبا سال گذشته دختر خود "هونور ماری" را بدنیا آورد. در طی دوران بارداری 25 پوند(حدود 12.5 کیلوگرم) به وزنش اضافه شد ولی به گفته خودش هیچ وقت احساس جذابیت کمتری نمی کرد و مطمئن بود که تمام وزن اضافی اش را کاهش خواهد داد. او می گفت که در دوران بارداری اش عاشق غذا شده بود اما ناگهان به خود آمده و سعی کرده که در رژیم غذایی اش از میوه و سبزیجات استفاده کند.

شاید از خودتان می پرسید او چگونه توانست وزنش را کاهش دهد؟
او به خبرنگار مجله "elle" می گوید "رمز موفقیت من ؛ یک کمربند پلاستیکی" . تنها شش هفته بعد از بدنیا آمدن دخترم ، شکمم مانند ورزشکاران شده بود. یکی از دوستانم به من توصیه کرد که یک کمربند پلاستیکی به کمرم ببندم و تمرینات ورزشی انجام دهم.

بعد از آن دوران در یک کلاس ورزشی ثبت نام کردم و به طور مرتب در کلاس هایم شرکت می کردم.
در کنار شرکت در کلاس های ورزشی ، این ستاره یک مربی خصوصی استخدام کرد تا شش روز در هفته او را تمرین دهد تا بتواند به شکل گذشته اش دست یابد.

دیگر ستارگانی که بعد از بارداری تمام وزن اضافه شان را کاهش دادند عبارتند از :

* اشلی سیمپسون

عکس: لاغری مادران هالیوودی بعد از زایمان از زبان خودشان

اشلی در دوران بارداری اش 30 پوند (15 کیلوگرم) وزن اضافه کرده بود و به گفته خودش هیچ وقت نگران این نبوده که بعد از زایمان با اندامش چکار کند.وی می گوید: حمل کردن یک بچه با خود ، یکی از بهترین ، احساسی ترین و هیجان انگیزترین دورانی بوده که تا بحال در زندگی ام داشتم.اضافه وزن و سایز شلوارهایم آخرین چیزی بود که در آن دوران نگرانش بودم.آن موقع تنها نگرانی ام این بود که دوران بارداری خوبی داشته باشم و نوزاد سالمی بدنیا بیاورم.

بعد از دوران بارداری اش ، اشلی "جکی کلر" را به مدت سی روز استخدام کرد تا به طور خصوصی او را تمرین دهد تا وزن اضافه اش را کاهش دهد.

* هالی بری

عکس: لاغری مادران هالیوودی بعد از زایمان از زبان خودشان
برنده اسکار و بازیگر جذاب هالیوود حتی در دوران بارداری اش هم دست از تمرینات ورزشی و یوگا و شنا بر نمیداشت. شش هفته بعد از بدنیا آوردن دخترش نالا ، اندامی بی عیب و نقص داشت. او نیز "رومانا براگانزا" را به صورت خصوصی استخدام کرد تا وی را تمرین دهد. او در جلسات خصوصی اش هالی را وادار می کرد تا از پله ها بالا و پایین برود و کیت بوکسینگ کار کند.

* هایدی کلوم

عکس: لاغری مادران هالیوودی بعد از زایمان از زبان خودشان

این سوپر مدل خوش اندام می گوید من در دوران بارداری ام 48 پوند(24 کیلوگرم) اضافه وزن داشتم. اما این مانکن جذاب تنها 7 هفته بعد از بدنیا آوردن فرزندش ، در شوی Victoria s secret‌شرکت کرد. او نیز مانند تمام ستارگان مشهور ، یک مربی خصوصی استخدام کرد.(عکس بالا مربوط به فشن شوی ویکتوریا سکرت است که هایدی در آن شرکت داشته) او از یک رژیم غذایی نیز کمک گرفت ، به این صورت که هر سه ساعت یک بار یک وعده کوچک غذایی میل می کرد و به این ترتیب توانست از شر تمام 48 پوند اضافی دوران بارداریش خلاص شود.
www.noian.com

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 02:15 AM

عکس :بهنوش بختیاری و پدر و مادرش

عکس :بهنوش بختیاری و پدر و مادرش
تاكنون گفتگوهاي زيادي با بازيگر خوش‌اخلاق و بااستعداد سينما و تلويزيون ايران؛ بهنوش بختياري، طي سال‌هاي گذشته انجام داديم، اين بار مي‌خواستيم با او و پدر و مادرش به گفتگو بنشينيم، از اين رو قرار مصاحبه را در منزل پدر و مادر وي گذاشتيم. پدر و مادري مهربان كه چهار فرزند موفق تحويل جامعه داده‌اند، پدر و مادر بهنوش حكايت جالبي دارند، پدر 14 سال از مادر، بزرگ‌تر است، زماني كه عاشق مادر بهنوش شد، اشرف خانوم، تنها 13 سال سن داشت،...

او را در محله عمويش ديده بود و با اصرار، «زن عمو» را به خواستگاري‌اش فرستاد، چند بار رفت و رفت تا سرانجام با ترفندي، «بله» را از مادر بهنوش گرفت كه در ادامه گفتگو متوجه خواهيد شد.

گفتگويي كه در يك روز باراني در آذرماه شكل گرفت و خيابان‌هاي تهران ترافيك شديدي داشت، قرار ما ساعت دو بعدازظهر بود، اما ما ساعت سه رسيديم و بهنوش‌خانم هم سه و نيم بعدازظهر... در اين گفتگو يك عضو كوچك هم حضور داشت، يك «طوطي سخنگو» كه از او هم در ادامه، بيشتر خواهيد خواند. اميدواريم اين سوژه جديد را ادامه بدهيم و با پدر و مادر بازيگران بيشتر گفتگو كنيم تا از كودكي آنان بيشتر بدانيم و اين‌كه در چه محيطي رشد و پرورش پيدا كردند.


عکس :بهنوش بختیاری و پدر و مادرش

عکس :بهنوش بختیاری و پدر و مادرش

داستان طوطي خانواده

اين خانواده همدمي دارد يك طوطي سخنگو كه نامش را «آلكس» گذاشته‌اند، اگر مي‌خواهيد با اين طوطي بانمك چهار ساله، كه دائما مي‌گويد: خوبي و البته ديالوگ‌هاي ديگري هم مي‌گويد، آشنا شويد، از زبان پدر خانواده بخوانيد: «خانه پسرم؛ بهروز در محله سعادت‌آباد است و در طبقه دوازدهم زندگي مي‌كند، اين خاطره در آذرماه سال گذشته اتفاق افتاد، عروسم مي‌گويد: ديدم از تراس صدا مي‌آيد و يكي دارد خودش را به پنجره مي‌زند. در را باز مي‌كند، طوطي سلام مي‌كند و خودش را داخل خانه‌پرت مي‌كند، چون هوا سرد بود از زور سرما مي‌لرزيد، گويي از خانه‌اي فرار كرده بود، در واقع «طوطي فراري» بود!؟ (مي‌خندد)... عروسم به من زنگ مي‌زند و جريان را تعريف مي‌كند، من هم يك قفس مي‌خرم و مي‌روم طوطي را از خانه پسرم مي‌آورم، البته بگويم يك اعلاميه هم در محله پسرم به در و ديوار زديم تا صاحبش پيدا شود، اما پيدا نشد و حالا يك سال است كه اين طوطي پيش ماست، مادر مي‌گويد: و وابسته‌اش شديم (حالا اگر صاحب طوطي خواننده مجله باشد و اين طوطي را شناسايي كرده به مجله زنگ نزند، چون نمي‌توانيم نشاني منزل آنها را بدهيم، به اين خاطر ‌كه خانواده بختياري به اين طوطي انس گرفتند.)

مادر مي‌گويد: «آلكس» را مرتب پيش دكتر مي‌بريم، يك روز درميان حمامش مي‌كنيم، اين طوطي 60 سال عمر و در 20 سالگي هم ازدواج مي‌كند.

بهنوش خانم مي‌گويد: قرار بود «آلكس» در فيلمي از مهرداد صبور بازي كند و من مي‌خواستم او را به محل فيلمبرداري ببرم، اما آنجا متوجه شدم كه مي‌خواهند دارويي به آلكس بزنند تا او بيهوش شود و البته اين برايش خطرناك بود و... شايد مشكلي برايش پيش مي‌آمد، گفتم اگر مشكلي برايش پيش بيايد، نمي‌توانم جواب «بابا» را بدهم، به همين خاطر، «آلكس» از نقش انصراف داد (همه مي‌خنديم) مادر مي‌گويد: من و بهرام معمولا در خانه تنها هستيم، تا زماني كه عصرها، بچه‌ها و نوه‌ها بيايند، همدم ما اين طوطي شده است.

روزي كه بهرام منو پسنديد

اشرف‌السادات نقيب؛ مادر بهنوش بختياري مي‌گويد: «من در سال 1332 به دنيا آمدم، عليرغم سن كم در سال 1346 ازدواج كردم، بهرام به خواستگاري‌ام آمد، من هم بچه بودم، نمي‌دانستم، «بله» گفتم!! (مي‌خندد) منزل ما در بازارچه شاپور بود، بابام تهروني و مادرم از اهالي قم...» از ايشان مي‌پرسيم كه چطور شد كه در اين سن و سال كم ازدواج كرديد كه گفت: عموي بهرام در كوچه ما زندگي مي‌كرد، آن زمان مكه رفتن و آمدن تشريفات زيادي داشت، يكي از اهالي از مكه آمده بود - سال 45 بود - من هم به همراه خانواده آمدم سر كوچه، گويا اونجا بهرام منو ديد و پسنديد، فرداي همان روز زن‌عمويش به خانه ما آمد، مادرم گفت: اشرف، بچه است... چند باري هم اومدند (در اين حين پدر بهنوش بختياري زيرچشمي همسرش را نگاه مي‌كند)... همزمان دو تا خواستگار ديگر هم برايم آمدند. (باز هم نگاه مي‌كند)

زن عموي بهرام دوباره اومد در خانه و گفت: بيا زن بهرام شو، بهرام رفته برات دو تا النگو خريده!(مي‌خندد)... گول دو تا النگو را خوردم و شدم زن بهرام... و الان 42 سال است كه با هم زندگي مي‌كنيم و ثمره اين ازدواج چهار فرزند است، بهناز (دختر بزرگم)، دو پسرم بهزاد و بهروز و بهنوش ته‌تغاري‌ام كه به ترتيب در سال‌هاي 47، 48، 52 و 54 به دنيا آمدند.

يك بار هم دعوا نكرديم

من در سال 1318 به دنيا آمدم و قسمت اين بود كه 42 سال با اشرف‌خانم زندگي كنيم و جالب اين‌كه در طي اين چهار دهه زندگي هيچ‌وقت با يكديگر برخوردي نداشتيم، يك روز كه بهنوش دبستاني بود، آمد و گفت: «بابا، مگه پدر و مادرها با هم دعوا مي‌كنند، گفتم: بعضي‌هاشون، گفت: دوستي دارم تو مدرسه كه مي‌گويد؛ هر روز بابا و مامانم با هم دعوا مي‌كنند، پس شما چرا دعوت نمي‌كنيد؟ كه من دعواي شما را ببينم...» خدا را شكر ما از اين لحاظ مشكلي نداشتيم... از بهرام بختياري مي‌پرسيم، فكر مي‌كنيد دليل اين تفاهم چه بود كه 42 سال زندگي شيرين را تجربه كرديد، حرف‌هاي جالبي مي‌زند، بخوانيد: «منطق، قبول واقعيت‌ها و در زمان بروز مشكل، درست فكر و رفتار كردن براي عبور از مشكلات»

از او مي‌پرسيم، فكر مي‌كنيد، چرا طلاق در سال‌هاي اخير افزايش پيدا كرده و زمان شماها، اين گونه نبود... مي‌گويد: «به نظر من مهم‌ترين عامل، مسائل اقتصادي است، مسائل اقتصادي براي زوج‌ها، حكايت‌هايي به وجود مي‌آورد كه زوج‌ها از هم جدا مي‌شوند، به نظر من بيش از 90 درصد طلاق‌ها به خاطر مشكلات اقتصادي است، گرچه زندگي ماشيني هم بي‌تاثير نيست، پدر خانواده براي امرار معاش زندگي، چند شيفت كار مي‌كند و ديگر وقتي نداره به خانواده برسه كه اين باز هم ريشه در مسائل اقتصادي دارد، يا اين كه فشار روي مرد خانه بسيار زياد است، در ترافيك هم گير مي‌‌كند، اعصابش خراب است. به منزل مي‌آيد و با كوچك‌ترين حرف همسرش از كوره درمي‌رود.

تربيت فرزندان

از پدر خانواده بختياري مي‌پرسيم كه خط‌مشي شما براي تربيت فرزندانتان از تولد اولين فرزند چه بود؟ كه مي‌گويد: «اشرف خودش بچه بود كه ما بچه‌دار شديم آن زمان محضرها اجازه نمي‌دادند كه دختر زير 16 سال ازدواج كند، از اين رو به دادسرا رفتيم تا آنها اجازه بدهند، ما هم اجازه دادسرا را گرفتيم، اشرف 15 ساله بود كه بهناز ما به دنيا آمد، (اشرف‌خانم مي‌خندد)... و 22 ساله بود كه آخرين فرزند ما به دنيا آمد... نيت ما از زندگي و تشكيل خانواده اين بود كه بچه‌هامون را درست تربيت كنيم، من در شغلم هم اين‌گونه عمل كردم، من هميشه از خداوند كمك خواستم كه بچه‌هاي خوب و درستي را تحويل جامعه بدهم و خدا را شاكرم كه بچه‌هاي خوبي تحويل جامعه داده‌ايم. من هميشه به بچه‌ها گفتم: «دل كسي را نشكنيد و در همه كارهايتان، خداوند را در نظر بگيريد و تا مي‌توانيد خوبي كنيد.»

عوامل موفقيت فرزندان

آن‌چه مي‌خوانيد نظر مشترك پدر و مادر بهنوش است و آن به ارتباط والدين و فرزندان مي‌پردازد كه آنها چه توصيه‌اي براي والدين دارند، نوجوانان به بزرگسالان نياز دارند كه به حرف‌هاي آنان گوش كنند، آنها را درك كنند و از همه مهم‌تر، رازدار باشند. نوجوانان قبل از رازداري مي‌خواهند كه در زندگي خود، افراد مورد اطمينان و اعتماد داشته باشند، زماني كه نوجوان مرتكب اشتباه مي‌شود، بايد به او فرصت توضيح داد. براي نوجوان هيچ چيز آرامش‌بخش‌تر از وجود والديني كه بتواند آزادانه حرفش را به آنان بگويد، نيست. نوجوانان مي‌خواهند مشكلاتشان را خود حل كنند و براساس كمك‌هاي والدين در تصميم‌گيري آزاد باشند، پدر و مادراني اين فرصت را به فرزندان خويش نمي‌دهند، در حقيقت آنان را از اعتماد به نفس باز داشته‌اند. ضمن اين‌كه كودكان و نوجوانان دوست دارند والدين مسئولي داشته باشند.

نوجوانان در حد متعادلي انتظار همخواني در رفتار والدين خويش را دارند، اما رفتار والدين گاه غيرقابل پيش‌بيني است كه در اين زمان‌ها، والدين بايد بر اعصاب خود كنترل داشته باشند و بي‌جهت به فرزندشان خرده نگيرند، ضمن اين‌كه نوجوانان به تشويق و تحسين در كاري كه شايستگي آن را دارند، نيازمندند، متاسفانه در بسياري از خانواده‌ها، آنچه بيشتر دريافت مي‌كنند، انتقاد است، هيچ كسي دوست ندارد به تنهايي و بدون كمترين تاييد و تشويقي در خانواده بزرگ شود.

ته‌تغاري‌ ما

مادر مي‌گويد: بابا، ته‌تغاري را خيلي دوست دارد و در كودكي معمولا هميشه با «بهرام» بود، پدر از بهنوش مي‌گويد: «بهنوش» يك دختر خودساخته و درك و شعور بالايي دارد، مي‌دانستم كه اشتباه نمي‌كند، بهنوش در رشته دندانپزشكي در شهرستان قبول شد، اما من قبول نكردم كه شهرستان برود، از اين رو انصراف داد، در صورتي كه همه آرزوي تحصيل در اين رشته را داشتند، سال بعد در رشته زبان فرانسه در تهران قبول شد، ليسانس زبان فرانسه را كه گرفت، مترجم زبان فرانسه شد، از اين رو به راديو و تلويزيون رفت و متن‌هاي زيادي را ترجمه كرد، تا اين‌كه با «مهتاب نصيرپور» آشنا شد، يك هنرمند خوب كه جا دارد از كمك‌هاي ايشان تشكر كنم، شوهر ايشان آقاي «رحمانيان» هم كارگردان بود. از بهنوش دعوت مي‌‌كنند كه در پروژه‌شان بازي كنند، البته سكانس كم بود، اما بهنوش خيلي زود پله‌هاي ترقي را طي كرد. از خودساختگي بهنوش بد نيست بگويم، زماني كه دانشجو شد، از من هيچ وقت براي ثبت‌نام، پول نمي‌گرفت خودش كار نيمه‌وقت پيدا كرده بود و خرج تحصيلش را درمي‌آورد، بهنوش هيچ وقت براي من آزار و اذيتي نداشت و در حال حاضر هم كمك حال خانواده است، از درآمدي كه درمي‌آورد، به خانواده‌اش هم كمك مي‌كند.

از اهالي همدان

پدر خانواده مي‌گويد: پدر پدرمون، از اهالي نيريج استان همدان بودند و ما هم آنجا به دنيا آمديم. پدرم كشاورز بود، برادربزرگم 17 ساله و در تهران زندگي مي‌كرد و تازه ازدواج كرده بود، من پنج سالم نشده بود كه به تهران آمده بودم. در واقع سرجهاز بودم (مي‌خندد) سال 37 بود كه كل خانواده‌ام دسته‌جمعي به تهران آمدند... درسم را شبانه مي‌خواندم، ابتدا در بزازي كار مي‌كردم، سال 38، برادرم يك توليدي داشت، كه چرخش خوب نمي‌چرخيد. اما توان داشتم كه به كمك برادرم بيايم و همين امر باعث شد تا 32 سال به كمك برادرم در توليدي كار كنيم، يعني از سال 38 تا 70... ما وسايل ايمني توليد مي‌كرديم، در واقع اولين توليدي وسايل ايمني جوشكاري از جمله؛ ماسك و كمربند و دستكش و... كه البته بگويم، اين‌ چيني‌ها، نه تنها كار ما بلكه كار همه را خراب كردند، توليد جنس بي‌كيفيت و ارزان باعث شد كه خيلي از كارخانه‌ها و كارگاه‌ها از رونق بيفتند و ما هم جزء همين كارخانه‌ها بوديم. اين بود كه كارخانه را جمع كرديم، آن هم در يك رقابت منفي... از چيني‌ها خوشم نمي‌آيد، آنها همه جنس‌هاي معتبر جهان را توليد مي‌كنند، بي‌كيفيت و ارزان...

48 ساعت با من قهر بود

اشرف‌خانم يك خاطره جالب ديگر هم برايمان مي‌گويد: بهنوش شش ماهه بود، يك روز از بس گريه كرد، كلافه شده بودم، خيلي آرام زدم روي دستش، دو روز با من قهر كرد و شير نمي‌خورد، اما شير خشك مي‌خورد و اين برايم خيلي عجيب بود...

از او خواستيم روز به دنيا آوردن بهنوش را برايمان بگويد: تمام فرزندانم در بيمارستان اقبال به دنيا آمدند، آن زمان‌ها سونوگرافي نبود... قبل از اين‌كه به اتاق زايمان بروم، پرستار از من پرسيد چند تا بچه داري؟ گفتم؛ سه تا، يك دختر و دو پسر، دوست دارم اين بچه دختر باشد و چون ماه ارديبهشت است، اسمش را «بهار» بگذارم. به دنيا كه آمد خيلي چاق و كم مو بود... احساس مادر نسبت به دختر بيشتر از پسر است، (براي من كه اين‌گونه بود) همان روز به خودم گفتم، «بهنوش» كاره‌اي مي‌شود، نمي‌دانستم در دنياي بازيگري، پرستار به من گفت: اسم بهار زياد است، اسمش را بگذار «بهنوش»... گفتم باشه...

در جريان گفتگوي ما، نوه بزرگ خانواده «شايان» كه دانشجوي معماري است، هم حضور داشت، مادربزرگ مي‌گويد: من 35 ساله بودم كه نوه‌دار شدم و با خنده رو به شوهرش مي‌گويد:

«البته بهرام 49 سالش بود.»

پدر هم مي‌خواهد براي ما خاطره تعريف كند: «بهنوش دو ساله بود، ما شمال بوديم، جلوي مادر گربه، رفت يكي از بچه‌هاش را آورده بود، در چنين مواقعي آدم بزرگ‌ها مي‌ترسند كه جلوي گربه مادر، بچه را بدزدد، هنوز نمي‌دانم كه آن روز بهنوش چه كار كرد كه گربه به او حمله نكرد.

چقدر زود دير مي‌شه

زندگي خيلي زود مي‌گذرد، به قول مرحوم قيصر امين‌پور، «چقدر زود دير مي‌شه»... انگار همين ديروز بود كه بهناز يا بهنوش من به دنيا آمده بودند... با به دنيا آمدن هر كدامشان هم خاطره‌اي دارم، چند شب پيش داشتم به «محمدرضا» شوهر بهنوش مي‌گفتم، وقتي بهناز در سال 47 به دنيا آمد، ما يخچال خريديم، چقدر ذوق آن يخچال را داشتيم، يا مثلا بهزاد در سال 48 به دنيا آمد، ما تلويزيون خريديم، آن زمان تو محل زندگي ما فقط برادر بهرام (شوهرم) تلويزيون داشتند. (پس از ازدواج، ما در محله مهرآباد زندگي كرديم) يادم مي‌آيد سر به دنيا آمدن بهروز در سال 52، ماشين لباسشويي خريديم و سر به دنيا آمدن بهنوش در سال 54، ماشين ظرفشويي خريديم، اينها را گفتم تا بدانيد كه تولد هر كدام از فرزندانم، براي ما تداعي‌كننده ده‌ها خاطره‌ بود.

عشق يخچال

مادر مي‌گويد: بهنوش دختر بسيار مهرباني براي من و بهرام و براي خواهر و برادرهايش است، البته بسيار شيطون بود، يه خاطره جالب بگويم؛ «يخچال ما دو طبقه بود، يك لحظه كه حواسم به او نبود، مي‌رفت در يخچال رو باز مي‌كرد و تو طبقه زير مي‌خوابيد، كوچولو موچولو بود و تو يخچال جا مي‌گرفت، تا چهار سالگي اين عادت باهاش بود. يك كم كه بزرگ‌تر شد، براي خودش شعر مي‌گفت و باعث تعجب همه مي‌شد، كه اين شعرها را چه جور گفته...» مادر مي‌گويد: «البته بهنوش با اين‌كه شيطون بود، اما مثل بقيه، مرا اذيت نكرد. دائما سرما مي‌خورد، دكتر گفت: من نمي‌دانم اين بچه چرا هفته‌اي يك بار سرما مي‌خورد، گفتم: آقاي دكتر! اين بچه دائما تو يخچاله... دكتر تعجب كرده بود!»

از مادر مي‌خواهيم كه باز هم خاطره تعريف كند؛ «قبل از اين‌كه كلاس اول برود، گذاشتيمش پيش‌دبستاني يا همان مهدكودك...» مهد نزديك خانه‌مان بود، مي‌گفت: اگر تو مرا برساني من مدرسه نمي‌روم، مي‌گذاشتم تا خودش برود و من هم از پشت سر دنبالش مي‌رفتم، وقتي دم در مدرسه بوسش مي‌كردم، مي‌گفت: اي بدجنس تو يه كاري مي‌كني كه بچه‌ها به من بگويند؛ «بچه ننه» منظورم اين است كه هميشه دوست داشت، كارهايش را خودش انجام دهد.

يك روز هم يادم مي‌آيد كه تولد دختر همسايه بود، چند روز قبل دو دست لباس نو براي بهنوش خريدم كه چون فرصت نبود، يكي از آنها را كادو كردم تا به دختر همسايه بدهم، اما بهنوش نمي‌گذاشت، به بهنوش گفتم، فردا صبح برايت يك لباس ديگر مي‌‌خرم، بهنوش را تولد بردم و او هديه را داد. جمعه ساعت 30/6 صبح ديدم، زنگ در خانه را مي‌زنند، در را باز كردم، ديدم خانم همسايه است، بهنوش را بغل كرده و كادو هم دستش است، گفت: بهنوش آمده در خانه را زده و گفته اون پيراهن مال من است، نمي‌دونيد چقدر خجالت كشيدم! گفتم: بهنوش چرا اين كار رو كردي، گفت: شما قول داديد فردا صبح برام لباس را بخريد، صبح شده، اما برايم نخريديد... خلاصه با كلي شرمندگي عذرخواهي كردم، بهنوش خوابيد و من هم رفتم براي دختر همسايه يك لباس ديگر خريدم، در واقع بايد بگويم او يك خرده، حسابگر هم بود.

ازلابه‌لاي حرف‌ها

مادر بهنوش: پنج تا نوه دارم، بهناز سه پسر دارد، بهزاد يك دختر و بهروز هم يك پسر دارد.

در زمان گفتگو تكيه كلام‌هاي طوطي در نوع خود جالب بود، دائما مي‌گفت: «خوبه، خوبي، سلام، بسه ديگه و...»

بهنوش در جريان مصاحبه تنها، شنونده بود و سعي مي‌كرد بيشتر گوش دهد و از خاطرات گذشته‌اي كه شايد تا حالا نشنيده بود، بيشتر بداند.

در زمان عكاسي، «آلكس» خيلي ما را اذيت كرد، زماني كه مي‌خواست روي دوش بهنوش قرار بگيرد، بازي درمي‌آورد و شروع مي‌كرد به پرواز كردن... اما باباي بهنوش خيلي راحت با او كنار مي‌آمد، بهتر بگوييم، فقط از آقاي بختياري حساب مي‌برد.

مادر: بهنوش بسيار خوب درس مي‌خواند، در درس انشاء هميشه نمره 20 مي‌گرفت و متن‌هاي زيبايي مي‌نوشت.

بهنوش: همسرم محمدرضا آريان از نويسندگان آثار طنز است و ما در پروژه‌هاي مختلفي با هم همكار بوديم. براي مثال او يكي از نويسندگان سريال «چارخونه» بود.

محمدرضا همان كسي بود كه من سال‌ها دنبالش بودم، 4 تيرماه 87 تولد حضرت زهرا(س)، روز خواستگاري ما بود و 25 تيرماه همان سال، مراسم عقد ما خيلي ساده برگزار شد، من و محمدرضا هر دو دنبال آرامش بوديم و سعي مي‌كنيم اين آرامش را به يكديگر موكول كنيم.

ازدواج باعث آرامش رواني بيشتر مي‌شود، انسان‌ها را هدفمند مي‌كند، طعم شيرين زندگي را بهتر احساس مي‌كني.

من خيلي تركيبي هستم، به لحاظ ظاهري شباهت بيشتري به مادرم دارم، اما به لحاظ رفتاري فكر مي‌كنم بيشتر شبيه پدرم هستم.

من هر شب زمان خواب بايد كتاب بخوانم.

هرگاه بازي رضا شفيعي‌جم و جواد رضويان را مي‌بينم، خنده‌ام مي‌گيرد آنها فوق‌العاده هستند.

در زندگي حوصله‌ام از حرف‌هاي بيهوده كه هيچ سودي براي من ندارد، سر مي‌رود.

دلم براي آن روزهايي كه هنوز مطرح نشده بودم، تنگ شده، روزهايي كه كنار خيابان به انتظار تاكسي بودم يا در خيابان پياده‌روي مي‌كردم.

حمل بر خودستايي نباشد، با دوستانم زياد به آسايشگاه‌هايي كه در آن سالمندان را نگهداري مي‌كنند، مي‌روم.

خودم را درگير مد نمي‌كنم، چيزي را مي‌پوشم كه در آن راحت هستم.

هيچ وقت دوست ندارم غيبت كنم، يك روز در جاده كوه بزرگي ديدم، روي آن كوه تمركز كردم و به عظمت خداوند پي بردم، با خودم گفتم، ما انسان‌ها واقعا از هم چه مي‌خواهيم؟ بيايم با يكديگر به خوبي رفتار كنيم و هميشه و در همه حال خداوند را در نظر داشته باشيم.
سعي مي‌كنم هر روز به مادرم سر بزنم، اگر نتوانستم، يك روز در ميان به مادر سر مي‌زنم.

از سفر كردن آن هم با ماشين خيلي خوشم مي‌آيد. تاكنون به كشورهاي زيادي سفر كردم كه در اروپا مي‌توانم از انگليس، فرانسه و آلمان ياد كنم، دلم مي‌خواهد به اسپانيا اين كشور تاريخي هم سفر كنم.


منبع : مجله خانواده سبز

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 02:14 AM

عکسهای دیدنی شهاب حسینی ، همسر ، پسر و برادرش

 شهاب حسینی و همسرش و پسرش
پسر شش ساله‌اي دارم كه در روز تولد خودم در سال 1382 متولد شد. عاشق «بت من» و «اسپايدر من» است و تقريبا به جز اين دو در مورد مسئله ديگري فكر نمي‌كند(خنده). محمد امين قشنگ ترين هديه خدا به من و زندگي‌ام بوده است. من در زندگي، سختي‌هاي زيادي را تحمل مي‌كنم تا بتوانم يك فرد موفق به جامعه تحويل دهم، اگر در آينده، «محمد امين» در جامعه، انسان موفقي باشد، احساس مي‌كنم كه اين سال‌هاي عمرم بيهوده تلف نشده و ثمره خوبي داشته است،

گفتگوی اختصاصی با شهاب حسینی و همسرش

دو ماه پيش بود كه متوجه شديم شهاب حسيني يكي از بازيگران بااستعداد و تواناي سينما و تلويزيون ايران، در محله خوش آب و هواي لواسان، در پاساژ هديش يك كافي‌شاپ شيك به نام «كافه هنر» افتتاح كرده است، به بهانه گزارش از اين كافي‌شاپ و چاپ آن در مجله آشپزي خانواده‌سبز، به آنجا رفتيم و از شهاب حسيني يك گفتگو درباره كافي‌شاپ و همچنين يك تصوير زيبا كه جلوي او يك ليوان بستني قرار داشت، گرفتيم و قرار شد آن را در آشپزي خانواده‌سبز چاپ كنيم، اما وقتي آقاي شجاعي‌مهر اين تصوير را ديد، گفت؛ از شهاب بخواهيد كه با اعضاي خانواده‌اش مقابل دوربين خانواده‌سبز قرار بگيرد. موضوع با شهاب در ميان گذاشته شد و او هم از ما دعوت كرد به كافي‌شاپش در منطقه لواسان كه در شمال شرق تهران واقع است، برويم. شهاب مثل هميشه با آغوش باز پذيراي ما شد، برادرش مهدي، همسر و پسر بانمكش «محمد امين» هم بودند. حال آنچه مي‌خوانيد، گپ و گفت دو ساعته هرمز شجاعي‌مهر با شهاب حسيني است.

آرامش زوج‌هاي ايراني

خانواده سبز: براي اين‌كه زوج‌هاي ايراني به يك آرامش عاشقانه برسند، چه كار بايد انجام دهند؟

حسيني: ابتدا به خدا توكل داشته باشند، احترام به يكديگر، در نظر گرفتن اين حقيقت كه در بهترين شكل ممكن با 50 درصد توافق مي‌توانند زندگي خوبي داشته باشند، احترام به هويت طرفين، از دست ندادن اميد در زندگي، تلاش براي رسيدن به هدف مشترك در زندگي و در كنار آن تلاش براي رسيدن به اهداف شخصي، اينها از جمله عواملي است كه مي‌تواند آرامش را به زندگي زوج‌ها تزريق كند.

شما براي زندگي راحت به «آرامش» نياز داريد و اين آرامش، شما را به ثبات در زندگي و موفقيت در آينده نزديك مي‌كند، چه بهتر كه او خانواده‌هاي ايراني بين زوج‌ها، آرامش برقرار شود تا موفقيت هم به دنبال خود داشته باشد.

محرم

خانواده‌سبز: از ماه محرم بگو و اين‌كه چه درس‌هايي در اين ماه گرفتي؟

حسيني: محرم هر سال خاطره است، مدت‌هاست به خاطر دوري از محله سابق زندگي‌ام نتوانستم در مراسم عزاداري كه خاطرات كودكي و نوجواني را براي من تداعي مي‌كرد، شركت كنم. اين خاطرات هيچ وقت از ياد نمي‌رود. محرم درس‌هاي زيادي براي انسان‌ها دارد، مثل گذشت، تحمل و... كه نمونه يك اسلام كامل است، چون اگر به معناي تسليم بودن كلمه اسلام بينديشيم، يك تسليم واقعي در برابر خواست خداست براي رسيدن به هدف متعالي – يك كار ابراهيم‌وار، با تفاوت اين‌كه ابراهيم فرزندش را قرباني نكرد، اما امام حسين(ع)، خود و خانواده‌اش قرباني شدند.

تهران شهر عجيبي شده

خانواده‌سبز: نقل مكان از تهران، چرا؟

حسيني: تا حالا فكر مي‌كردم فقط در فيلم‌هاست كه طرف ناراحتي عصبي دارد يا مبتلا به يك آلرژي روحي است و دكتر مي‌گويد كه دريا و مسافرت برايت خوب است يا زندگي در يك جاي آرام بهت كمك مي‌كند ولي خودم كم‌كم به اين نتيجه رسيدم. تهران شهر عجيبي شده كه نگران‌كننده است. وقتي در تهران بودم صبح كه از خانه بيرون مي‌آمدم، تا فرمان اتومبيل را مي‌پيچاندم در ترافيك بودم و وقتي به محل كار مي‌رسيدم ترافيك به قدري روي ذهنم تاثير مي‌گذاشت كه ممكن بود دو، سه تا سلام را درست جواب ندهم كه همين‌ها باعث سوء‌تفاهم مي‌شد. بنابراين تصميم گرفتم جاي آرام‌تري براي زندگي انتخاب كنم، به همين خاطر به اينجا آمدم.

موفقيت خانواده

خانواده‌سبز: نظر تو درباره يك خانواده موفق چيست؟

حسيني: هرانساني بايد حريم و حد و حدود خودش را در مورد هرمسئله‌اي مشخص كند. خانواده يك اصول و قواعد و يك سري مسئوليت‌ها و دغدغه‌هايي دارد كه شما براي پردازش به اين دغدغه‌ها ممكن است از 24 ساعت، حتي وقت هم كم بياوريد البته در شرايطي كه انسان تعهدي ندارد اين مسائل كمتر است و ميشه گفت وقتي كه آدم متعهد به جايي نيست اختيار زندگي‌اش بيشتر دست خود اوست، و اين شرايط سخت است. اما اگر انسان بتواند از پس مسئوليتي كه بر عهده دارد بر بيايد، اين شرايط سخت، دلچسب مي‌شود. مثل كاشت، داشت و برداشت مي‌ماند. آدم بايد پاي هر محصولي كه مي‌خواهد به دست بياورد زحمت بكشد. اميدوارم محصول زندگي خانوادگي ما كه پسرم «محمد امين» است بتواند آدم خوبي براي جامعه‌اش باشد كه من بعد‌ها فكر نكنم كه زندگي‌ام را باخته‌ام. من بخش زيادي از موفقيت‌هاي كاري خودم را مرهون بركت وجود خانواده مي‌دانم و چه بسا خيلي‌هايش اصلا روزي من نبوده است، شايد روزي همسر يا پسرم بوده است كه من در اين ميان تنها وسيله بوده‌ام. به هرحال خانواده مسئله تاييدشده‌اي است كه در تاريخ بشري بوده، هست و هميشه خواهد بود.

خوشبختي در قناعت است

خانواده‌سبز: از خانواده خوشبخت براي ما بگو؟

حسيني: به نظر نبايد بگوييم خانواده خوشبخت يا زوج خوشبخت، بلكه بايد بگوييم خانواده موفق و زوج موفق. خوشبختي يك بار بي‌‌دغدغه‌اي با خود به همراه دارد كه انگار اين آدم‌ها هيچ غصه‌اي در زندگي ندارند، در حالي كه باري كه كلمه موفقيت دارد، خالي از ترس و استرس و غصه خوردن براي رسيدن به اهداف زندگي نيست. به موفقيت رسيدن در هر عرصه‌اي سخت است. به نظرم خوشبختي در گروي داشتن موفقيت در زندگي است. خوشبختي چيزي بيرون از آدم‌ها نيست، فكر مي‌كنم كه احترام به فرديت متقابل بين اعضاي خانواده و بعد از آن به جامعه باعث مي‌شود كه انسان‌ها اعتماد به‌نفس پيدا كنند و كم‌كم به موفقيت برسند و در غالب آن موفقيت، خودشان را انسان‌هاي خوشبختي ببينند. خوشبختي در قلب و مغز انسان و در تعريف انسان از جهان آفرينش است، به قول حضرت علي(ع): خوشبختي در قناعت است. «قناعت نه به معناي خساست بلكه قناعت به موقعيتي كه در آن به سر مي‌بري.»

فراموش نكنيم كي هستيم

خانواده‌سبز: فكر مي‌كني كه الگوي كسي شده باشي؟

حسيني: خودم به دنبال يك الگوي رفتاري-شخصيتي هستم و اصلا در خود نمي‌بينم كه بخواهم الگوي كسي باشم، ولي پدر من يك بيت شعر را آويزه گوشم كرده است: «افتادگي آموز اگر طالب فيضي»، كليدي كه خودم ازش استفاده كرده‌ام اين است كه هيچ وقت نبايد فراموش كنيم كي هستيم؟ از كجا آمديم؟ و داريم چه كار مي‌كنيم؟ همين! و بقيه‌اش را هم بسپاريم، دست خدا و خرد جامعه، چون اين محبوبيت صرفا مختص يك هنرمند نيست. به هرحال خدا به همه ما يك نعمت اختصاصي داده است كه مال خودمان است و بايد بگرديم آن جوهر وجودي خودمان را پيدا كنيم و هر كسي كه اين جوهر وجودي را پيدا كرد جاي خود را در جامعه پيدا كرده است.

شهاب ديروز و امروز

خانواده‌سبز: تفاوت شهاب حسيني امروز و ديروز؟

حسيني: فكر مي‌كنم شهاب حسيني 20 ساله با شهاب حسيني 36 ساله يك تفاوت خوب و يك تفاوت بد دارد. اولين تفاوت اين است كه در جواني به مسائل ساده نگاه مي‌كردم كه البته زندگي لذت‌بخش‌تر و بهتر به نظر مي‌رسيد. تفاوت ديگر اين است كه آن خامي و بي‌‌تجربگي در وجودم كمرنگ‌تر شده و در واقع احساس مي‌كنم كه به يك ثبات در زندگي نزديك‌تر شده‌ام كه فكر مي‌كنم تغيير مثبتي در زندگي‌ام است. اما بايد اشاره داشته باشم كه هر چه از زندگي مي‌گذرد نگاه تو به زندگي پيچيده‌تر مي‌شود و ديگر لذت دوران جواني را نمي‌تواني احساس كني.

نسل ما نسل موفقي بود

خانواده‌سبز: تفاوت‌هاي نسل ديروز و نسل امروز؟

حسيني: كودكي و نوجواني ما زماني شكل گرفت كه كشور ما با دست خالي در حال جنگ بود و نمي‌دانستيم كه اين جنگ چند سال به طول خواهد انجاميد و بايد براي بزرگ شدن عجله مي‌كرديم. اين عجله باعث شد تا كودكي، مستقيما به دوران جواني متصل شود، به همين دليل، نسل ما در سنين كودكي و جواني تجربه‌هايي را كسب كردند كه باعث شد از لحاظ فكري و تجربي بزرگتر از سن واقعي‌شان به نظر برسند. نسل ما آرزو دارد نسل امروز به شكوفايي برسد. حالا اگر نسل فعلي به شكوفايي و پويايي رسيد، نشان‌دهنده اين است كه نسل ما بيهوده وقت صرف نكرده است.

محمد امين زيباترين هديه خدا به من

خانواده‌سبز: و پسر گلت محمد امين، از او برايمان بيشتر بگو؟

حسيني: پسر شش ساله‌اي دارم كه در روز تولد خودم در سال 1382 متولد شد. عاشق «بت من» و «اسپايدر من» است و تقريبا به جز اين دو در مورد مسئله ديگري فكر نمي‌كند(خنده). محمد امين قشنگ ترين هديه خدا به من و زندگي‌ام بوده است. من در زندگي، سختي‌هاي زيادي را تحمل مي‌كنم تا بتوانم يك فرد موفق به جامعه تحويل دهم، اگر در آينده، «محمد امين» در جامعه، انسان موفقي باشد، احساس مي‌كنم كه اين سال‌هاي عمرم بيهوده تلف نشده و ثمره خوبي داشته است، ولي اگر خدايي ناكرده اينگونه نشد احساس مي‌كنم كه در قسمتي از زندگي‌ام شكست خورده‌ام. هميشه در روابطم با محمد امين سعي مي‌كنم كه كودكي خودم را به ياد بياورم و يادم باشد كه من هم روزي كودك بودم. وقتي اين موضوع يادم مي‌رود رابطه‌ام با محمد امين دچار مشكل مي‌شود. اميدوارم وقتي او بزرگتر شد برايش يك دوست خوب باشم تا يك پدر خوب.


گذشته پرافتخار

خانواده‌سبز: چه شد كه به هنر رو آوردي؟

حسيني: در شبكه دو و در برنامه‌اي به نام «جمعه‌ها» با ملك‌مطيعي آشنا شدم كه آن زمان در راديو جوان، وي نمايش‌هاي راديويي را كارگرداني مي‌كرد و توسط او به نمايش‌هاي راديويي دعوت شدم، «آن زمان راديو براي من يك موقعيت كاري بود كه برايم پيش آمده بود، اما من به آن زمان افتخار مي‌كنم و گذشته‌ام را نفي نمي‌كنم، چون آنها تكه‌پازل‌هاي بودند كه آينده مرا شكل دادند. حتي به آن زماني كه به شهرستان‌ها مي‌رفتم و روي صحنه‌ها و در كنار بچه‌ها كار طنز مي‌كردم، آن هم براي شادي و خنده مردم، افتخار مي‌كنم.» بايد اشاره كنم: «من هنوز هم يك دانش‌آموزم اگر تحصيل در رشته‌هاي ديگر تا 40 سالگي به پايان برسد، اما در رشته هنر، انسان تا پايان هم دانش‌آموز باقي مي‌‌ماند، به نظر من يك هنرمند كارنامه پاياني‌اش را با مرگش مي‌گيرد، چون تا زماني كه زنده است چيزهايي كه نمي‌داند، صدها برابر چيزهايي است كه مي‌داند.»

همه در حال آموختن هستيم

خانواده‌سبز: نظرت در مورد سوپراستار چيست؟

حسيني: من واژه سوپراستار را در سينما فقط يك تيتر تجاري و تبليغاتي مي‌دانم، اين خاصيتي نيست كه به يك نفر اضافه شود، شما به كسي «سوپراستار» مي‌گوييد كه وقتي به كارنامه زندگي شخصي و هنري او نگاه مي‌كنيد، ببينيد كه آن فرد، هم خوب بازي مي‌كند، هم خودش انسان خوبي است، كارهاي عام‌المنفعه زيادي انجام مي‌دهد، خوش برخورد است، آدم سالمي است و به طور كلي وجودش براي جامعه يك نعمت است. من به واژه هنرمند اعتقاد دارم نه سوپراستار، ما انسان‌ها همه در حال آموختن هستيم، آن هم وقتي كه همه مردم كار ما را تاييد كنند، تازه به ما مي‌گويند؛ هنرمند!

خدا دستم را گرفت

خانواده‌سبز: به آرزوهايت رسيدي؟

حسيني: من 11 سال است كه وارد حيطه هنر شدم و در عمر هنري يك فرد اين مدت، زمان زيادي نيست. تازه اگر شما 30 سال كار هنري كرده باشيد، مي‌توان به شما گفت؛ يك عمر فعاليت هنري...

يادم مي‌آيد كه 12 سال پيش به چه كنم چه كنم افتاده بودم، نمي‌دانستم چه كار بايد كنم و از تنها كسي كه كمك خواستم، خداوند بود، هر آنچه كه آرزو داشتم را خداوند به من داد و حالا وظيفه من اين است كه از اين امانتي كه خداوند داده است، درست نگهداري كنم. حال كه به گذشته‌ام نگاه مي‌كنم، مي‌بينم كه بعضي مواقع اشتباهاتي انجام دادم و به همين خاطر مي‌گويم كه تو امانتدار خوبي نبودي.

درباره الي

خانواده‌سبز: «درباره الي» يكي از آخرين فيلم‌هاي «شهاب حسيني» بود كه كلي جوايز ايراني و خارجي را درو كرد، نظرت چيست؟

حسيني: به نظر من دليل اصلي موفقيت «درباره الي» حوصله، تمركز و انرژي است كه اگر براي هر كار ديگري، هم اين ميزان وقت هزينه مي‌شد، آن كار مورد توجه قرار مي‌گرفت. يكي ديگر از دلايل موفقيت اين فيلم، درايت كارگردان بود، در واقع او مي‌دانست كه چه مي‌خواهد و در واقع فيلم در ذهن اصغر فرهادي ساخته شده بود و اين‌گونه نبود كه بخواهد سر صحنه تازه تصميم بگيرد كه مثلا بايد چه كاري انجام دهد كه فيلم بهتر شود. يادم مي‌آيد براي اولين بار كه فيلمنامه را خواندم با خودم گفتم؛ اين كه خيلي ساده است، ديالوگ‌هايش روزمره است، احساسم اين بود كه فيلم يك برش از زندگي واقعي ماست و حالا درك مي‌كنم اين برش زندگي چقدر مهم بوده و ما خبر نداشتيم، اين‌كه ما چقدر مي‌توانيم كارهاي ناپسند انجام دهيم و خودمان هم خبر نداريم كه حتي يك رفتار و ديالوگ كوچك ما چقدر مي‌تواند در قضاوت ديگران موثر باشد.

مشكل بازيگري

خانواده‌سبز: و مشكلات دنياي بازيگري؟

حسيني: مي‌خواهم از خودم بگويم، بزرگ‌ترين مشكل «شهاب حسيني»، نداشتن درك درست از موقعيتي است كه در آن قرار مي‌گيرد. بگذاريد براي شما واضح‌تر بگويم؛ نقش مثل «لباس» است، مهم نيست كه چه ماركي بر تن مي‌كنيد، مهم اين است لباسي كه پوشيده‌ايد، شما را برازنده نشان مي‌دهد يا نه؟ شهاب حسيني بايد ابتدا به درك درستي از خودش برسد تا بتواند از كارش هم درك درستي داشته باشد. من بازيگر، بايد ابتدا كاري انجام دهم كه مرا برازنده نشان دهد و مناسب خودم باشد، اين يكي از مشكلات اساسي جامعه بازيگري است. حال كه صحبت به اينجا رسيد، جا دارد به نكته‌اي اشاره داشته باشم، شايد در ابتدا دغدغه ديده شدن در من وجود داشت، چون انسان تا شناخته نشود، نمي‌تواند اعتماد كسي را جلب كند و ديگران نمي‌توانند روي او نظر درستي بدهند، اما ديده شدن به هر قيمتي خوب نيست، ديده شدن در جايي كه بتوانم مسئوليت خودم را خوب انجام دهم، نه اين كه صرفا ديده شوم، بازيگر زماني مي‌تواند به درستي ديده شود، كه بتواند خوب فكر كند، زماني مي‌تواند درست فكر كند كه بتواند نسبت به خود و اطرافش شناخت خوبي داشته باشد. بنابراين اگر من بازيگر به اين دو شناخت رسيده باشم، مي‌توانم درست فكر كنم كه جامعه در حال حاضر به چه چيزي بيشتر احتياج دارد و چه چيزي برايش بهتر است.

شهاب خانواده

خانواده‌سبز: تفاوت‌هاي شهاب بازيگر با شهاب حسيني؟

حسيني: صبح زماني كه از منزل خارج مي‌شوم، تا زماني كه به محل كارم مي‌رسم، شهاب حسيني هستم و از زماني كه روي صندلي گريم مي‌نشينم كم‌كم خودم را از فضاي اطراف جدا مي‌كنم، زماني كه مي‌خواهم جلوي دوربين بروم، از خودم فاصله مي‌گيرم و به شخصيتي كه بايد آن را بازي كنم، نزديك مي‌شوم و پس از پايان كار دوباره به خودم باز مي‌گردم، وقتي هم دوباره به خانه بر مي‌گردم، براي همسرم، همسر، براي فرزندم، پدر و براي مادرم يك فرزند هستم.

از لابه‌لاي حرف‌ها

* تا قبل از اين‌كه در سال گذشته جايزه سيمرغ جشنواره فجر را بگيرم، آزادانه مي‌چرخيدم و انگيزه‌هاي مختلف را دنبال مي‌كردم، اما الان بيشتر در انتخاب‌هايم دقت مي‌كنم.

* به شخصه در دنياي بازيگري هميشه سعي كرده‌ام كه به روح نقش نزديك شوم.

* به طور حتم مي‌دانيد كه در چه جامعه‌اي زندگي مي‌كنيم، در ايران همه چيز بيشتر از آنكه رسمي و ضوابطي باشد، رفاقتي و روابطي است، در سينما هم وضع به همين شكل است، چون جامعه سينما يك جامعه كوچك است و از آنجا كه در قالب يك هدف بزرگ‌تر مطرح مي‌شود، اعضاي آن بايد يكديگر را براي رشد و بهتر شدن و پيشرفت كمك كنند.

* فعاليت در سينما واقعا حد و مرز ندارد، خيلي‌ها بازيگرند، اما به طراحي صحنه هم علاقه دارند و زماني كه وارد آن حرفه مي‌شوند، موفق هم مي‌شوند، يكي هم مثل من به كارگرداني علاقه‌مند است، شايد روزي پشت دوربين رفتم. در هنر، براي من ايستگاه آخري وجود ندارد.

* محبوبيت از شهرت بهتر است و اين را به خوبي از برخورد مردم در كوچه و خيابان مي‌توان متوجه شد.

* تقريبا لذت شخصي از هنر بازيگري امكان ندارد، چون در دل جمع اتفاق مي‌افتد و محصولش هم جمعي ديده مي‌شود و مثل ساز يا تابلوي نقاشي نيست كه شما برويد در يك گوشه براي خودتان ساز بزنيد يا نقاشي بكشيد.

* اگر بازيگر نمي‌شدم مثل برادرم؛ مهدي موسيقي را ادامه مي‌دادم.

* به مدير برنامه تا جايي اعتقاد دارم كه به من نگويد در كدام فيلم بازي كنم يا نكنم.

* سينما در هنري‌ترين شكلش هم، تجاري است و در تجاري‌ترين حالتش هنري است.

* به شخصه سينماي معناگرا را دوست دارم.

* تنهايي يك نوع گنج و يك نوع هويت است، انسان تنها به دنيا مي‌آيد و تنها هم از دنيا مي‌رود، حتي همه اگر در كنار يكديگر زندگي كنيم، باز هم تنهاييم.



persianv.com - شهاب حسینی و همسرش و پسرش و بردرش persianv.com - شهاب حسینی و همسرش و پسرش و بردرش persianv.com - شهاب حسینی و همسرش و پسرش و بردرش    

●●●●● برای ديدن عکس ها به [ادامه مطلب] مراجعه کنید ●●●●●

ksabz.net

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 02:14 AM

عکسهای جالب از مردی که 5 سال کنار جسد همسرش خوابید ..

عکسهای جالب از مردی که 5 سال کنار جسد همسرش خوابید ..
مرد ویتنامی که زنش را از دست داده بود قبرش را شکافت
باقیمانده استخوانهایش را را لای کاغذ پیچید و از گل رس و ماسک تصویری از همسرش ساخت و مدت 5 سال کنار خود نگه داشت



persianv.com - مردی که 5 سال کنار جسد همسرش خوابید ! persianv.com - مردی که 5 سال کنار جسد همسرش خوابید ! persianv.com - مردی که 5 سال کنار جسد همسرش خوابید !    

●●●●● برای ديدن عکس ها به [ادامه مطلب] مراجعه کنید ●●●●●

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 02:12 AM

عکسهای مراسم تشییع پیکر زنده‌یاد نیکو خردمند با حضور هنرمندان

قدیمی اما جالب


عکسهای مراسم تشییع پیکر زنده‌یاد نیکو خردمند با حضور هنرمندان


عکسهای مراسم تشییع پیکر زنده‌یاد نیکو خردمند با حضور هنرمندان


عکسهای مراسم تشییع پیکر زنده‌یاد نیکو خردمند با حضور هنرمندان


عکسهای مراسم تشییع پیکر زنده‌یاد نیکو خردمند با حضور هنرمندان


عکسهای مراسم تشییع پیکر زنده‌یاد نیکو خردمند با حضور هنرمندان

عکسهای مراسم تشییع پیکر زنده‌یاد نیکو خردمند با حضور هنرمندان


لینکهای برگزیده



New Page 2

[2085] عکس:عروسی این دختر با پیر مرد 80 ساله :: 
[1089] 
عکس:عادل فردوسی پوردر پشت صحنه برنامه نود :: 
[3099] 
عکس : علی دایی در خانه اش :: 
[1546] 
عکس دیدنی : لیلا حاتمی و همسرش و پسرش :: 
[1159] 
چطور بفهمیم که پسر فقط با یک دختره.. :: 
[1439] 
زیباترین جذاب ترین و غمگین ترین عکس جهان :: 
[923] 
عکس : کارت متفاوت دعوت به عروسی :: 
[1576] 
عکس : محمد رضا هدايتي و همسر و فرزندش :: 
[2140] 
عکس : 5 ثانیه قبل از مرگ 20 نفر :: 
[1680] 
ده عکس لاله اسکندری در سفرش به دور دنیا :: 
[951] 
کي با کي خوبه ازدواج کنه !! خوبه ؟؟ :: 
[1112] عکس : شقایق و گلشیفته فراهانی دختراي بابا :: 
[1346] 
از3طریق بفهمید کی دوستتون داره..!!! :: 
[1508] 
عکسهای باورنکردنی از خوكی شبیه انسان ! :: 
[1074] 
برای ترک غریزه ی جنسی چه باید کرد؟ :: 
[805] 
عکس : مدلهای دیدنی روسری برای خانمها :: 
[307] 
عکس : فيلم اخراجي هاي 2 و پشت صحنه :: 
[1744] 
هشت رازی که زنها نمیخواهند مردها بدانند :: 
[1428] 
عکس : دختربچه 17 ساله صاحب 7 فرزند :: 
[1283] 
تكلیف دخترانی كه موفق به ازدواج نمی شوند :: 
[324] 
عکس : مردی با 5 کیلو پوست اضافی ! :: 
[233] گالری دیدنی مانتو و سویی شرت :: 
[133] 
عکس : دونده زن با حجاب اسلامی :: 
[3290] 
عکس های دیدنی از تخت خواب های رویایی :: 
[2411] 
تصاویر: یک خانواده 10 نفری خیلی جالب :: 
[3517] 
عکس دیدنی از زنی که گاهی اوقات مرد می شود :: 
[3955] 
عکس : آیشواریا بدون آرایش و گریم ..ببین :: 
[3360] 
عکس دیدنی: عاقبت تیکه انداختن به دختران :: 
[1948] 
عکس دیدنی ازعکاس مخصوص این عروس و داماد :: 
[2697] 
لباس زیبای عروس های ایتالیایی و فرنسوی :: 
[1780] عکس: خانوم باحجاب برنده کمربند در کشتی کج :: 
[3230] 
عکس : این خانم زیباترین فوق نابغه دنیا ست :: 
[2744] 
عکس: آخه استاد سر کلاس باید از این کارا کنه؟ :: 
[960] 
عکس دیدنی: این خانم و حیوان خانگی ایشان :: 
[1629] 
عکس های جذاب از مسابقه حمل همسر :: 
[1642] 
عکس دیدنی:تزیین اردک در ازدواج دختر بوش :: 
[2431] 
عکس: عروسی اجباری...داماد ها نبینند :: 
[2370] 
عکس : سوتی دیــــــــدنی در حین فیلمبرداری :: 
[2529] 
عکس: یک عکس خانوادگی منتشر شده :: 
[899] 
عکس : یک مصاحبه تلویزیونی وجالب :: 
[1609] 
خانم ها شوهرانشان را اینطوری بیدار نکنند :: 
[2216] 
عکسی تاریخی از یک آرایشگر زن ایرانی :: 
[1653] 
عکس های دیدنی و داغ از مردی که زن شد :: 
[1571] 
عکس: یک فیل که داره به خانم رو ماساژ میده :: 
[1438] 
عکس:این همه آدم دارن یه خانم رو خیس می کنن :: 
[2199] 
عکس:خدا به شوهراین عروس خانم رحم کنه :: 
[1699] هشت عکس متفاوت و زیبا از بهنوش بختیاری :: 
[2222] 
عکس دیدنی دامادی که تو کفه عروسه :: 
[292] 
عکس : آخرین روشها برای خوش تیپ شما :: 
[266] 
عکس: زایمان این همه بچه با هم...ببینید :: 
[150] 
عکس: دستبرد به صندوق صدقات :: 
[920] 
عکس های فوق العاده از بازیگران محبوب :: 
[1325] 
عكس يادگاري با آقای احمدي‌نژاد 26 ساله :: 
[1024] 
عكسهاي عروس و صد البته داماد بدبخت :: 
[371] 
عکس:کنسرت فرزاد فرزین و محسن یگانه در کیش :: 
[653] 
عکس : عجیب ترین میوه هایی که تاکنون دیده اید! :: 
[1011] 
عکس : زنی که با دیگران متفاوت است :: 
[1134] 
عکس از یک زن آدمخوار که دستگیر شده :: 
[549] 
عکس : مردی با 87 مار افعی در وان حمام :: 
[663] عکس:مرگ دختری 38 ساله پس از 17 سال کما :: 
[537] 
عکس:چشمان دختر سه روز بسته و سه روز باز :: 
[692] 
عكس :عروسي نقش اول سريال معروف خارجی :: 
[709] 
تصاويري كه امكان تكرار ندارد :: 
[1160] 
عكس های خانوادگی خاله شادونه با 2 فرزندش :: 
[597] 
عکس: پدر 17 ساله 4 قلوهاي زابلي :: 
[553] 
عکس:تولد بچه سنگی پس از 60سال بارداری :: 
[349] 
بازسازی چهره اولین اروپایی+ عکس :: 
[1520] 
اغفال دختر13ساله توسط هنرپیشه مشهور :: 
[775] 
تصاویری از مراسم عروسی هیفا وهبی :: 
[972] 
عکس های دختر کوچولوی علی دایی :: 
[1086] 
عروسی احمدی نژاد کجا برگزار شد؟ :: 
[958] با متولدین چه ماهی ازدواج بکنم؟ :: 
[357] تصاویر:گردهمایی عروسان روسی در خیابان :: 
[449] تغييرات صورت مايكل جكسون در پنجاه ساله :: 
[288] عکسهایی از تشييع پيكر فرخ لقا هوشمند :: 
[213] تضاویر:کره ماه و راه رفتن انسان روی آن :: 
[70] عكس:یک زوج‌ با زنبورها زندگی می‌كنند :: 
 


نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 02:12 AM

عکس : زني كه 17سال سر قبر پسرش زندگي کرد !!

جنازه پسرش را در اهواز دفن کردند، ننه علی می خواست قربانعلی را بیاورد پیش خودش، پیکر قربانعلی رابه تهران منتقل کردند.با آنکه حالا قربانعلي به او نزدیک شده بود اما نمي‌توانست دوری قربانعلی را تحمل کند. برای همین برای همیشه اسباب‌كشي كرد بهشت زهرا، سر خاك پسرش تا شبها او را در آغوش بکشد.

عکس : زني كه 17سال سر قبر پسرش زندگي کرد !!

17 سال زندگی آنها در بهشت زهرا طول کشید، از سال 59 تا 76 تا اینکه ننه علی از پا افتاد.حالا ننه علی توی خانی آباد در خانه دخترش نشسته و می گوید: دو تا بچه دارم که هردو اینجا هستند، یکی پیشم نشسته یکی هم اینجا توی قلبم.

ننه علي را خيلي‌ها مي‌شناسند، چند سال پيش هر وقت سري به بهشت زهرا- قطعه شهدا ‌زديم، پيرزن خميده‌اي را ‌ديديم كه آهسته از كنار قبرها عبور مي‌كند. خيلي‌ها فكر مي‌كردند او هم مثل بقيه مادران شهدا هر هفته به ديدار فرزند خود مي‌آيد ولي او شب و روزآنجا بود و با كسي زندگي مي‌كرد كه قرآن كريم اورا زنده مي‌خواند.

ننه علي با دست‌هاي لرزان و فرتوت خود اتاقكي بر مزار پسرش ساخت تا هميشه در كنار او بماند، اما ننه علي حالا ديگر اينجا نيست. مادر شهيد قربانعلي درخشان از شهداي انقلاب ايران است كه در سال 57 در اهواز به دليل مبارزه با رژيم شاه به شهادت رسيد. او 17 سال با فرزند شهيدش زندگي مي‌كرد.

ننه علي را در بهشت زهرا پيدا نكرديم و وقتي هم با كمك مسئولين روابط عمومي بهشت زهرامتوجه شديم كه او حالا در خانه دخترش در خاني آباد تهران زندگي مي‌كند، هم نتواستيم او را ببينيم.ننه علي اين روزها سن‌اش به 90 سالگي مي‌رسد، به دليل كهولت سن دچار آلزايمر شده است و به خاطر اينكه سخت مي‌تواند راه برود كمتر بر سر مزار شهيد علي درخشان مي‌رود.

ننه علي سال59 داغدار پسرش شد و اين پايان راه نبود چراكه شهيد علي درخشان وقتي كه به مقام شهادت نائل شد در شهر اهواز به خاك سپرده شد و ننه علي علاوه بر غم دوري او نمي‌توانست بر سر مزار فرزندش حاضر شود.بالاخره بعد از 8 ماه ننه علي و خانواده او توانستند پيكر شهيد علي درخشان را با اجازه مراجع به بهشت زهرا منتقل كنند ملاقات با ننه علي كار سختي است و به دليل كهولت سن او نمي‌توانستيم او را از نزديك ملاقات كنيم.

لاجرم با خانه دختر ننه علي تماس گرفتيم و اصرار‌هاي مكرر ما براي هم كلام شدن با ننه علي جواب داد و توانستيم چند لحظه‌اي صحبت كنيم، وقتي با توضيحات زياد دخترش متوجه مي‌شود كه مي‌خواهيم با او مصاحبه كنيم صدايش را صاف مي‌كند و بدون وقفه مي‌گويد:« ننه فتح‌اللهي هستم در سال ۱۳۰۰ تو يكي از روستاهاي اردبيل همان مرشت زنده شدم و نه فقط ننه علي بلكه ننه تمام شهداي بهشت زهرا هستم. دو تا بچه دارم كه هر دو تا شون اينجا هستند. يكي پيشم نشسته و ديگري اينجا توي قلبم آرام شده.»

از او مي‌خواهم كه درباره علي صحبت كند، متوجه نمي‌شود تا اينكه دخترش با صداي بلند براي او توضيح مي‌دهد،ننه علي با لهجه شيرينش ادامه مي‌دهد:«پسرم علي كه ۲۴ سالش بود تو هواپيمايي كار مي‌كرد. امام را خيلي مي‌خواست، تو اهواز به خاطر امام خميني شهيد شد.»

ننه علي همسرش را سال‌ها پيش وقتي فرزندانش بسيار كوچك بودند از دست داد و پس از آن به تهران آمد تابا كارگري در خانه‌هاي مردم بچه هايش را بزرگ كند. اينها را دخترش مي‌گويد وقتي كه ديگر ننه علي گوشي تلفن را به او مي‌دهد و ديگر نمي‌تواند حرف بزند. البته زندگي ننه علي در بهشت زهرا در آن اوايل با مخالفت‌هايي هم مواجه شده بود.

داماد ننه علي كه خود كارمند سازمان بهشت زهرا است، در اين باره مي‌گويد: «اوايل حضور ننه علي در بهشت زهرا با مخالفت مسئولين بهشت زهرا مواجه شده بود، و معتقد بودند اگر فردا هركدام از مادران شهدا بخواهند بر سر مزار فرزندان خود زندگي كنند، ديگر نمي‌توانيم اين مجموعه را مديريت كنيم اما ديدند نمي‌توانند با او مقابله كنند و ننه علي 17 سال يعني از سال 59 تا سال 76 شبانه روز بر سر مزار فرزندش زندگي كرد.

ننه علي زياد نمي‌تواند صحبت كند‏‏، خيلي نا توان شده است. به‌طوريكه كه ديگر كم مي‌تواند بر سر مزار پسرش برود، ننه علي بالاخره روزي تا ابد پيش پسرش آرام مي‌گيرد چراكه قبري در كنار قبر پسرش دارد و در همان اتاقك كوچك مي‌تواند تا هميشه در كنار پسرش بماند.ننه علي را نتوانستيم ملاقات كنيم اما تنها راهي كه برايمان باقي مي‌ماند اين بود كه براي او پيغامي بگذاريم: ننه علي برايمان دعا كن... .

عصر ایران

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 02:11 AM

خنده دارترین تصاویر از سیاستمداران دنیا

خنده دارترین تصاویر از سیاستمداران دنیا


خنده دارترین تصاویر از سیاستمداران دنیا


خنده دارترین تصاویر از سیاستمداران دنیا


خنده دارترین تصاویر از سیاستمداران دنیا


خنده دارترین تصاویر از سیاستمداران دنیا


خنده دارترین تصاویر از سیاستمداران دنیا


خنده دارترین تصاویر از سیاستمداران دنیا


خنده دارترین تصاویر از سیاستمداران دنیا


خنده دارترین تصاویر از سیاستمداران دنیا


خنده دارترین تصاویر از سیاستمداران دنیا


خنده دارترین تصاویر از سیاستمداران دنیا


خنده دارترین تصاویر از سیاستمداران دنیا


خنده دارترین تصاویر از سیاستمداران دنیا


خنده دارترین تصاویر از سیاستمداران دنیا


خنده دارترین تصاویر از سیاستمداران دنیا


خنده دارترین تصاویر از سیاستمداران دنیا


خنده دارترین تصاویر از سیاستمداران دنیا


خنده دارترین تصاویر از سیاستمداران دنیا


خنده دارترین تصاویر از سیاستمداران دنیا

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 02:10 AM

عکسهای دیدنی مسابقه فوتسال بانوان ایران

عکسهای دیدنی مسابقه فوتسال بانوان ایران و ژاپن


لازم به ذکر است روزنامه جمهوری اسلامی در ستون جهت اطلاع امروز خود نوشت: ساعت 5 و 20 بعدازظهر دیروز (دوشنبه ) مسئول تیم ملی فوتسال بانوان كشورمان در گفتگو با رادیو ورزش ضمن اعلام پیروزی بانوان ایران بر تیم ژاپن در مسابقات ویتنام گفت : برای تشویق بانوان فوتبالیست كشورمان آقای علی آبادی در سالن بازی حضور یافت و آنرا از نزدیك مشاهده كرد.

عکسهای دیدنی مسابقه فوتسال بانوان ایران
عکسهای دیدنی مسابقه فوتسال بانوان ایران
عکسهای دیدنی مسابقه فوتسال بانوان ایران
عکسهای دیدنی مسابقه فوتسال بانوان ایران
عکسهای دیدنی مسابقه فوتسال بانوان ایران
عکسهای دیدنی مسابقه فوتسال بانوان ایران
عکسهای دیدنی مسابقه فوتسال بانوان ایران

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 02:10 AM

عکس : پسر 10 ساله اي كه دنيا را تكان داد

شايد شما با اين عكس آشنا باشيد . اين عكس در ۱۹ آگوست سال ۱۹۹۹ توسط مايكل كلنسى عكاس مجله يو.اس تودي گرفته شده است .

عکس :  پسر 10 ساله اي كه دنيا را تكان داد

جنيني كه در اين عكس دست جراح را در دست خود گرفته جنيني است كه دچار بيماري مادرزادي اسپاينا بيفيدا ( spina bifida ) (بيرون زدگي نخاع به علت بسته‌نشدن كانال نخاعي ) بوده است . در صورتي كه حاملگي و رشد جنين به همين شكل ادامه مي يافت در ماه هاي آتي احتمال مرگ و يا فلج جنين بسيار بالا بود و براي اولين بار در تاريخ پزشكي قرار شد اين جنين در هفته ۲۱ بارداري در داخل رحم مادر توسط جراح تحت عمل قرار گيرد .

نام اين كودك ساموئل و نام جراح دكتر جوزف برونر است . اين عمل در يك مركز پزشكي دانشگاهي ( Nashville’s Vanderbuilt University Medical Center ) انجام شد.

اين عكس بارها در اينترنت انتشار يافت بدون آنكه داستان واقعي آن در جايي ذكر گردد و هر چه انتشار يافت بيشتر به افسانه و تخيلات گويندگان آن ارتباط داشت .

بعد از عمل ، اين جنين ( ساموئل فعلي ) دست خود را از داخل رحم خارج كرد و انگشت جراح را در دست گرفت و با قدرت فشرد به شكلي كه دكتر برونر در تن خود ارتعاش و مورموري را احساس كرد . در اين لحظه عكاس يو.اس.تودي كه براي ثبت تاريخ اولين جراحي داخل رحم در محل حاضر بود تصويري را شكار كرد كه افكار عمومي جهان را تحت تاثير قرار داد.

عکس :  پسر 10 ساله اي كه دنيا را تكان داد


عكاس مي گويد من در كناري ايستاده بودم و به رحم مادر نگاه مي كردم ناگهان لرزش رحم را ديدم و خواستم از آن عكس بگيرم كه ناگهان يك دست از داخل آن خارج شد و دست جراح را فشرد . من عكس خود را گرفته بودم و اين داستان آنقدر سريع بود كه پرستار پشت سر من فرياد كشيد وآي چه اتفاقي افتاده است .

اين عكس به سرعت در فاكس نيوز و سراسر جهان ارتباطات انتشار يافت .

هيچكس ، هرگز نخواهد فهميد كه اين يك اتفاق بود و يا يك تشكر واقعي .

اين پسر 10 ساله همان جنيني است كه از جراحش تشكر كرد

عکس :  پسر 10 ساله اي كه دنيا را تكان داد

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 02:09 AM

گالری عکسهای فانتزی و جدید پرده منزل

برای دیدن تمامی عکسها روی عکس زیر کلیک کنید

گالری عکسهای فانتزی و جدید پرده منزل

 

گالری عکسهای فانتزی و جدید پرده منزل
 

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 02:08 AM

عکسهای شگفت انگیز رکوردهای ثبت شده در گینس

ویکی پدیا - رکوردهای جهانی گینس (به انگلیسی: Guinness World Records) کتابی مرجع و دارای مجموعه‌ای از رکوردهای بین‌المللی است. این رکوردها شامل دستاوردهای انسان و پدیده‌های طبیعی هستند. کتاب رکوردهای جهانی گینس هر سال با اطلاعات جدید تجدید چاپ می‌شود، و خود رکورددار پرفروش‌ترین سری کتاب‌ جهان است

برای دیدن تمامی تصاویر و رکوردهای دیدنی گینس روی عکس کلیک کنید


 




عکسهای شگفت انگیز رکوردهای ثبت شده در گینس


 


The most tattooed senior citizen is
Isobel Varley, from the UK,


who covered 93% of her body with
tattooes


 




عکسهای شگفت انگیز رکوردهای ثبت شده در گینس


 


The shortest known mobile living
adult is He Pingping,


 who was measured by a team of
doctors in Hohhot


, Inner Mongolia, China, and found
to be 74.61cm (2ft 5.37in)

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 02:08 AM

عکس : بازیگران معروف در مراسنم ترحیم پدر " حسام نواب صفوی "

قدیمی ، اما جالب
پدر بزرگوار حسام نواب نواب صفوی (سید احمد نواب صفوی)


مراسم در گذشت پدر بزرگوار حسام نواب نواب صفوی (سید احمد نواب صفوی) امروز (21 شهریورماه )از ساعت 14 تا 15:30 در مسجد نور میدان فاطمی برگزار شد .

در این مراسم هنرمندانی چون : داریوش بابایان ، محسن افشانی ، شهاب حسینی ، بهزاد محمدی ، پرستو صالحی ، اصغر همت ، محمد شیری ، محمدرضا شریفی نیا ، مجید شهریاری ، شیلا خداداد ، نیوشا ضیغمی ، نگین صدیق گویا ، دانیال عبادی ، مجید صالحی ، الهام حمیدی ، بهنوش طباطبایی ، مهتاب کرامتی ، بهنوش بختیاری ، لیندا کیانی ، مهدی پاکدل ، سیاوش خیرابی ، سارا خوئینی ها ، لیلا اوتادی ، علی معلم ، مهدی صبایی ، مختار صائقی ، رامسین کبریتی و ... حضور داشتنتد .

برای دیدن تمامی عکسها روی عکس زیر کلیک کنید
 


 

سینما روز _ مجتبی نجفی

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 02:07 AM

عکس های دیدنی و اختصاصی ازیک زن و شوهر عجیب

یک زن و شوهر عجیب
با دیدن این تصاویر کمی به خود می آییم و برای چند لحظه ای تمام نداشته هایمان را فراموش می کنیم.

ما همیشه به دیگران غبطه می خوریم و تمام داشته های خود را نادیده می گیریم،مگر اینکه گاهگاهی کسی را ببینیم که از موهبتی محروم است آنموقع شاید کمی خدا را به خاطر داشته هایمان شکر کنیم.

ما فراموش می کنیم که نباید به حال کسی غبطه بخوریم،از یاد می بریم که باید از همان چیزی که هستیم و داریم نهایت استفاده را بکنیم و شاد باشیم و خدا را شکر کنیم.

این مقدمه ای بود برای تصاویری که در زیر آورده ام،تصاویری که انسان را تکان می دهد و باعث می شود اگرچه برای چند لحظه به خود بیاییم.من با دیدن این تصاویر واقعا ناراحت شدم و احساس کردم انسانهای سالم چه دلایل محکمی برای شادی و خوشبختی دارند اما از آن بی خبرند!


احمد و فاطمه هر دو معلول هستند، احمد از هر دو دست و فاطمه از هر دو پا معلول است. احمد و فاطمه حالا یک سال است که با هم ازدواج کرده اند و با تمام محدودیتها یکدیگر را پذیرفته اند.احمد پای هرگز نداشته فاطمه را جبران می کند و فاطمه دست هرگز نداشته احمد را.
این دو چه زیبا معنی زندگی را درک کرده اند و با هم شاد و خوشبخت اند.


عکس های دیدنی و اختصاصی ازیک زن و شوهر عجیب
احمد در حال انجام کار هنری به وسیله پایش

عکس های دیدنی و اختصاصی ازیک زن و شوهر عجیب

فاطمه در حال شستن ظروف در آشپزخانه منزل

عکس های دیدنی و اختصاصی ازیک زن و شوهر عجیب

احمد در حال شانه کردن موهايش بوسيله پا

عکس های دیدنی و اختصاصی ازیک زن و شوهر عجیب

فاطمه در بستن موهاي احمد به او کمک مي‌کند


عکس های دیدنی و اختصاصی ازیک زن و شوهر عجیب

احمد در حال اتو کردن لباس‌هايش


عکس های دیدنی و اختصاصی ازیک زن و شوهر عجیب

احمد و فاطمه در حال تماشاي تلويزيون و صرف صبحانه

عکس های دیدنی و اختصاصی ازیک زن و شوهر عجیب

احمد در حال شستن پاهايش

عکس های دیدنی و اختصاصی ازیک زن و شوهر عجیب

احمد در حال مسواک زدن

عکس های دیدنی و اختصاصی ازیک زن و شوهر عجیب

فاطمه در حال زدن ادکلن به لباس‌هاي احمد پيش از خروج از خانه

عکس های دیدنی و اختصاصی ازیک زن و شوهر عجیب

فاطمه و احمد در راه کارگاه موسيقي دربخش کارگاه‌هاي توانبخشي آسايشگاه


عکس های دیدنی و اختصاصی ازیک زن و شوهر عجیب

احمد و دوستش مرتضي در حال تمرين قطعه‌اي موسيقي


عکس های دیدنی و اختصاصی ازیک زن و شوهر عجیب

احمد و فاطمه در کارهاي خانه به يکديگر کمک مي‌کنند

عکس های دیدنی و اختصاصی ازیک زن و شوهر عجیب

احمد و فاطمه در حال صرف ناهار

عکس های دیدنی و اختصاصی ازیک زن و شوهر عجیب

احمد و فاطمه در حال گپ زدن و مرور عکس‌هاي عروسيشان

عکس های دیدنی و اختصاصی ازیک زن و شوهر عجیب

احمد جوان پر شور و دوست داشتني، هر از گاهي، در سکوتي دوست داشتني با خدايش خلوت مي‌کند

عکس های دیدنی و اختصاصی ازیک زن و شوهر عجیب


فاطمه در آرامشي دوست داشتني به ترانه‌اي که احمد براي او مي‌خواند، گوش مي‌دهد

عکاس: منصوره معتمدي

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 02:06 AM

عکسهایی بازي فوتبال عادل فردسي پور و فرهاد مجيدي

قدیمی اما جالب

برای دیدن تمامی عکسها و در سایز واقعی روی عکس کلیک کنید

عکسهایی بازي فوتبال عادل فردسي پور و فرهاد مجيدي
 

بازي فوتبال خيرخواهانه عادل فردسي پور و فرهاد مجيدي

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 02:04 AM

July 13, 2010

تصویری: زیباترین بازیکنان جام جهانی 2010

بر اساس یک نظر سنجی با انتخاب زیباترین و زشت‌ترین بازیکنان جام جهانی 2010  آفریقای جنوبی توسط سایت Beautiful People فابیو کاناوارو، کاپیتان ایتالیا به عنوان زیباترین بازیکن جام جهانی شناخته شد ،اما حدس بزنید زشت‌ترین بازیکن جام چه کسی بود؟ وین رونی، بازیکن انگلیس!
 
لیست بازیکنان زیبا به ترتیب به این صورت است ، .
 

1) فابیو کاناوارو، ایتالیا

2) فرناندو تورس، اسپانیا

3) داوید ویا، اسپانیا

4) لاندن داناوان، آمریکا

5) تیری آنری، فرانسه

6) ادیسون کاوانی، اروگوئه

 
7) کاکا، برزیل

8) کریستیانو رونالدو، پرتغال

9) دیدیه دروگبا، ساحل عاج

10) کیسوکه هوندا، ژاپن

11) دیوید جیمز، انگلیس

البرز نیوز

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 02:29 PM

عکس : گوینده خوش تیپ ، سخنگوی صدر اعظم آلمان شد

منابع رسمي در دولت آلمان روز شنبه از انتخاب يك مجري تلويزيون اين كشور به عنوان سخنگوي صدر اعظم آلمان خبر دادند.

به گزارش ایرنا خبرگزاري فرانسه از برلين، اين مجري تلويزيوني كه استفان سيبرت نام دارد و در تلويزيون زد دي اف اخبار شبانگاهي را اجرا مي‌كرد، به عنوان سخنگوي آنگلا مركل انتخاب شد.
 

اين مجري سابق و سخنگوي جديد ‪ ۵۰‬سال سن دارد و از سال ‪ ۲۰۰۳‬ميلادي به عنوان اخبارگوي بخش شبانگاهي فعاليت خود را در كانال تلويزيوني زد دي اف آغاز كرد.

سيبرت كه در حرفه خود در آلمان به يك ستاره تبديل شده است، جانشين اولريش ويلهلم سخنگوي سابق مركل مي‌شود كه در سال ‪ ۲۰۰۵‬به اين سمت انتخاب شد

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 03:41 AM

تصویری: زیباترین بازیکنان جام جهانی 2010

بر اساس یک نظر سنجی با انتخاب زیباترین و زشت‌ترین بازیکنان جام جهانی 2010  آفریقای جنوبی توسط سایت Beautiful People فابیو کاناوارو، کاپیتان ایتالیا به عنوان زیباترین بازیکن جام جهانی شناخته شد ،اما حدس بزنید زشت‌ترین بازیکن جام چه کسی بود؟ وین رونی، بازیکن انگلیس!
 

1) فابیو کاناوارو، ایتالیا

2) فرناندو تورس، اسپانیا

3) داوید ویا، اسپانیا<

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 03:37 AM

تصویری: زشت ترین بازیکنان جام جهانی 2010

بر اساس یک نظر سنجی با انتخاب زیباترین و زشت‌ترین بازیکنان جام جهانی 2010  آفریقای جنوبی توسط سایت Beautiful People فابیو کاناوارو، کاپیتان ایتالیا به عنوان زیباترین بازیکن جام جهانی شناخته شد ،اما حدس بزنید زشت‌ترین بازیکن جام چه کسی بود؟ وین رونی، بازیکن انگلیس!
 
 
اما لیست زشت ترین بازیکنان به این شرح است:
 

1) وین رونی، انگلیس

2) فرانک ریبری، فرانسه

3) کارلوس تبس، آرژانتین

4) ولادیمیر استویکوویچ، صربستان

5) بنجامین هوگل، سوییس

6) زدنکو اشتربا، اسلواکی

7) رفیق صیفی، الجزایر

8) اسکات چیپرفیلد، استرالیا

9) جان تری، انگلیس

10) رایان نلسن، نیوزیلند

11) دانیل آگر، دانمارک

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 03:16 AM

احمدی نژاد طرفدارچه تیمی است؟


سخنگوی وزارت خارجه در گفتگویی تصریح کرد: آقای رئیس جمهور از دوستداران فوتبال هستند و تصور می‌کنم در جام جهانی فوتبال به بازی تیم‌های برزیل و آرژانتین علاقه دارند.

به گزارش شبکه ایران، دکتر رامین میهمان پرست سخنگوی وزارت امور خارجه با اعلام این مطلب به برنامه یک دنیا یک جام رادیو گفت و گو گفت: بیش از هفتاد درصد مناسبات بین المللی و سیاست خارجی کشورها امروز در حوزه دیپلماسی عمومی رقم می‌خورد که فوتبال هم بخش مهمی از آن است و بسیاری از کشورها پیام خود را از طریق فوتبال به دنیا اعلام می‌کنند.

سخنگوی وزارت خارجه افزود:" به طور مثال بازی ایران و امریکا نمونه خوبی از این دیپلیماسی عمومی در فوتبال است من در آن زمان سفیر ایران در تایلند بودم و شاهد بودم پیروزی ایران مقابل امریکا بسیاری از ملتها را خوشحال کرد و همه دیدند یک ابر قدرتی مانند امریکا که همیشه تلاش می‌کند نظراتش را به دیگران تحمیل کند و در صحنه‌های مختلف عدالت را از بین ببرد و نابرابری ایجاد کند توی این مسابقه مقابل ایران باخت و این موضوع خیلی‌ها را خوشحال کرد. "


دکتر رامین میهمان پرست در مورد تعامل وزارت امور خارجه با فدراسیون فوتبال و مهیا کردن شرایط برای برگزاری دیدارهای بین المللی برای تیم ملی فوتبال ایران گفت:" ما آمادگی داریم به جای تیم‌های پرخرج اروپایی تیمهای خوبی از آفریقا و آمریکای جنوبی را به ایران بیاوریم تا با تیم ایران بازی کنند و خاطرم هست یکبار هم مقدمات بازی تیم ملی کامرون با ایران را فراهم کردیم به هرحال اعتقاد ما این است که وزارت خارجه با توجه به جمعیت جوان کشور باید در خدمت توسعه ورزش و جوانان ایران باشد ."

سخنگوی وزارت امورخارجه درباره اهدای پیراهن تیم ملی برزیل به دکتر احمدی نژاد در سفر وی به این کشور گفت:" مردم برزیل به استقلال کشور ایران و مقاومت مردم و دولت ایران در مقابل قدرت‌های زورگو احترام زیادی می‌گذارند و اهدا پیراهن تیم بزریل از طرف تیم ملی این کشور به اقای دکتر احمدی نژاد عمق این دوستی‌ها را می‌رساند."

میهمان پرست که خود از اعضای تیم‌های دیپلماتیک ایران در جام های مختلف خارجی و در سطح سفارتخانه ها بوده است درباره جام جهانی و قهرمان این دوره گفت:" بسیار علاقمندم برزیل قهرمان شود، هر چند تیم المان را هم بسیار خوب دیدم ."

سخنگوی وزارت خارجه در پاسخ این سوال که قرمز هستید یا آبی هم گفت:" موقعی که آقای آصفی ( سخنگوی سابق وزارت امور خارجه و سفیر ایران در امارات ) در وزارت خارجه بودند من با ایشان کار می‌کردم روزی دیدم بسیار ناراحت است گفتم چی شده گفت استقلال دیروز باخته ! گفتم اشکالی نداره امروز هم قرمزها باختند، خوشحال شد و پرسید راستش بگو آبی هستی یا قرمز گفتم به خاطر شما آبی هستم !

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 03:13 AM

عکسهای دیدنی از مردی که به خواب همه انسانها رفته !!

تمامی‌این ماجراها از ژانویه سال 2006 در نیویورک آغاز شد؛ زمانی که بیمار یک روانپزشک ادعا کرد مردی را بارها در رویاهایش میبیند و با او صحبت می‌کند. این زن میگوید که حتی یک بار هم این فرد را در زندگی واقعی ملاقات نکرده است اما بارها او را درخواب دیده است.
پس از صحبت‌های این خانم، تصویر مرد ترسیم می‌شود و برروی میزکار روانپزشک باقی می‌ماند تا اینکه بیمار دیگری می‌آید و با دیدن این عکس ادعا می‌کند که این مرد را بارها در خواب دیده است.
با این اتفاقات روانپزشک تصویر این مرد را برای تعدادی از همکارانش ارسال می‌کند و پس از گذشت چند ماه، چهار بیمار دیگر هم می‌گویند که این مرد را بارها در خواب دیده‌اند!


از ژانویه سال 2006 تا کنون هزاران نفر از شهرهای مختلف از جمله لس آنجلس، پکن، بارسلون، پاریس، مسکو و تهران و... اعلام کرده‌اند که این مرد را دیده اند.
افراد اعلام کرده‌اند که این مرد درخواب با آنها پرواز می‌کند، پس از یک روز سخت کاری به آنها آرامش می‌دهد و حتی با آنها غذا می‌خورد.

اما واقعا چه چیزی باعث چنین اتفاقی می‌شود؟
تئوری‌های مختلفی مطرح شده است که شاید جالب‌ترین آنها تئوری‌ای باشد که میگوید: این مرد یک فرد واقعی است، کسی که مهارت‌های خاص روانی دارد و توانایی ورود به خواب افراد را دارا می‌باشد!

عکسهای دیدنی از مردی که به خواب همه انسانها رفته !!

عکسهای دیدنی از مردی که به خواب همه انسانها رفته !!

عکسهای دیدنی از مردی که به خواب همه انسانها رفته !!

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 03:12 AM

عکس دیدنی : دختری روی ماشین احمدی نژاد

تصویر: دختری روی ماشین احمدی نژاد
سفر استانی احمدی‌نژاد به استان هرمزگان

منبع: پایگاه اطلاع رسانی دولت

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 03:11 AM

عکس های شگفت انگیز که هزار ها راز در هر کدام نهفته است

  عکس های شگفتی و عجیب که هزار ها راز در هر کدام نهفته است

عکس های شگفت انگیز که هزار ها راز در هر کدام نهفته است

پر كردن شكم تنها يك انسان گرسنه؟

********************************
عکس های شگفت انگیز که هزار ها راز در هر کدام نهفته است

عکس های شگفت انگیز که هزار ها راز در هر کدام نهفته است

استخوان های بیرون زده این مــــــرد

********************************
عکس های شگفت انگیز که هزار ها راز در هر کدام نهفته است

یک زوج بریتانیایی برای دومین بار صاحب دوقلوی سیاه و سفید شدند ...

********************************
عکس های شگفت انگیز که هزار ها راز در هر کدام نهفته است

تصویر جالب از مهــــر و امضاء حضرت محمد (ص)

********************************
عکس های شگفت انگیز که هزار ها راز در هر کدام نهفته است

تولد نوزادی با 3 دست در چین

********************************
عکس های شگفت انگیز که هزار ها راز در هر کدام نهفته است

عکس های شگفت انگیز که هزار ها راز در هر کدام نهفته است

پیدا کردن جنازه ی سالم یک دختر بعد از 127 سال

********************************
عکس های شگفت انگیز که هزار ها راز در هر کدام نهفته است

عكسي جالب از گواهينامه رانندگي زنان در عراق

********************************
عکس های شگفت انگیز که هزار ها راز در هر کدام نهفته است

بزرگترین سنگ کلیه دنیا به اندازه نـارگيــل

********************************
عکس های شگفت انگیز که هزار ها راز در هر کدام نهفته است

دختری که خون می گرید

********************************
عکس های شگفت انگیز که هزار ها راز در هر کدام نهفته است

عکس: چـشم های کــــــــــــرم زده ببینید

********************************
عکس های شگفت انگیز که هزار ها راز در هر کدام نهفته است

شگفت انگیزترین انسان

********************************
عکس های شگفت انگیز که هزار ها راز در هر کدام نهفته است

یک زوج که چهره شناخته شده ای برای مردم شهری نزدیک نیویورک هستند

********************************
عکس های شگفت انگیز که هزار ها راز در هر کدام نهفته است

کشف جسد مردی یخی بعداز5000 سال

********************************
عکس های شگفت انگیز که هزار ها راز در هر کدام نهفته است

صنحه دیدنی ازترافیک یک روز امــریکا

********************************


اختصاصی پرشین وی

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 03:10 AM

تصاویری از عشق که میلیون ها نفر با آن گریه کردند

گفته شده است که عکس این دو پرنده در کشور اکراین گرفته شده است. میلیون ها نفر در کشور آمریکا و اروپا با دیدن این عکس ها گریه کرده اند. عکاس این عکس ها آنها را به بالاترین قیمت ممکن به روزنامه های فرانسه فروخته است و تمام نسخه های روزنامه در روز انتشار این عکس بطور کامل فروخته شده است.
در تصویر اول پرنده ماده زخمی روی زمین افتاده و منتظر شوهرش می باشد
تصاویری از عشق که میلیون ها نفر با آن گریه کردند
تصاویری از عشق که میلیون ها نفر با آن گریه کردند
تصاویری از عشق که میلیون ها نفر با آن گریه کردند
تصاویری از عشق که میلیون ها نفر با آن گریه کردند
تصاویری از عشق که میلیون ها نفر با آن گریه کردند
تصاویری از عشق که میلیون ها نفر با آن گریه کردند

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 03:04 AM

July 12, 2010

عکس:پیرترین زن دنیا و کیک تولدش


ز� ساله گرجستانی و کیک تولدش

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 08:21 PM

عکس:دختر هوادار اسپانیا




خبرگزاری فرانسه تصویر دختری محجبه را منتشر کرد که پرچم اسپانیا را روی صورت خود نقاشی کرده است.

این دختر مسلمان بازی فینال جام جهانی را از پرده نمایش بزرگی در شهر دوربان آفریقای جنوبی تماشا می کرد . تصویر او یکی از پر کلیک ترین تصاویر بازی فینال در خبرگزاری های مختلف دنیا بوده اس

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 08:19 PM

July 10, 2010

مشاغل را چگونه تعریف کنیم؟ (طنز)

انتخاب شغل

مشاور: کسی است که ساعت شما را از دست تان باز می کند و بعد به شما می گوید ساعت چند است!

حسابدار: کسی است که قیمت همه چیز را می داند ولی ارزش هیچ چیز را نمی داند!

بانکدار: کسی است هنگامی که هوا آفتابی است چترش را به شما قرض می دهد و درست تا باران شروع می شود آن را می خواهد!

اقتصاددان: کسی است که فردا خواهد فهمید چرا چیزهایی که دیروز پیش بینی کرده بود امروز اتفاق نیفتاد!

روزنامه نگار: کسی است که %50 از وقتش به نگفتن چیزهایی که می داند می گذرد و %50 بقیه وقتش به صحبت کردن در مورد چیزهایی که نمی داند!

ریاضیدان: مرد کوری است که در یک اتاق تاریک به دنبال گربه سیاهی می گردد که آنجا نیست!

هنرمند مدرن: کسی است که رنگ را بر روی بوم می پاشد و با پارچه ای آن را به هم می زند و سپس پارچه را می فروشد!

فیلسوف: کسی است که برای عده ای که خوابند حرف می زند!

روان شناس: کسی است که از شما پول می گیرد تا سؤالاتی را بپرسد که همسرتان مجانی از شما می پرسد!

جامعه شناس: کسی است که وقتی ماشین زیبایی از خیابان رد می شود و همه مردم به آن نگاه می کنند، او به مردم نگاه می کند!

برنامه نویس: کسی است که مشکلی که از وجودش بی خبر بودید را به روشی که نمی فهمید حل می کند!

تبیان

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 12:35 AM

یه قل دو قل

طنز مشترک سعید بیابانکی و جواد زهتاب
آیکون خنده، خنده، شادی

لطفا تا آخر شعر یک نفس و بدون توقف خوانده شود !

با این که بازار همه کساده

زنگ خور گوشی ت ولی زیاده

می گن که خیلی رفت و آمد داری

می گن که خیلی ام در آمد داری

این همه پول داری زکاتم می دی؟

من بمیرم تو مالیاتم می دی؟

می گن که پز می دی تو قوم و خویشا

بچه ها دیدنت دیشب تو گیشا

خاطرتو اونا که خیلی می خوان

شبا می یان زیر پل کریم خان

می پری با رجال گنده مُنده

شماره ی موبایلتم که رُنده

بچه ها دیدنت یه شب هراسون

داشتی می رفتی میدون خراسون

شبا می گن می ری سعادت آباد

نصف شبا می ری رو برج میلاد

عصرای جمعه هم ولی عصری

صبحای شنبه هم که چاررا قصری

همین جوری بچسب به رزق و روزی

نیفتادی تا که به روغن سوزی

کنار گل گیرت می گن نوشته:

دنده عقب نرو که خیلی زشته

خدا کنه یه روز مهندس بشی

می گن موتور داری مسافر کشی!

تبیان

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 12:34 AM

ضرب المثل های به روز شده...!!!

ضرب المثل های جهانی

اساتید و بزرگان ادبیات فارسی برای اینکه در آینده ای نه چندان دور، بعضی از ضرب المثل های اصیل ایرانی - به علت وجود بعضی از لغات و اصطلاحات از فرنگ برگشته - از بین نروند، تصمیم گرفتند که برخی از این ضرب المثل ها را به گونه زیر بازسازی کنند:

بیف ستروگانف خالته، بخوری پاته نخوری پاته!

موش تو سوراخ نمی رفت ساید بای ساید به دمبش می بست!

آب در "آب سرد کن" و ما تشنه لبان می گردیم!

آب که سر بالا میره، قورباغه "هوی متال" می خونه!!!

پرادو سواری دولا دولا نمی شه!

نابرده رنج گنج میسر نمی شود --- مزد آن گرفت جان برادر که کلاه برداری کرد

"کافی میت" نخورده و دهن سوخته!

اسکانیا(scania) بیار باقالی بار کن!

گر صبر کنی ز قوره، لوپ لوپ سازی!

پاتو از پارکتت درازتر نکن!

هری پاتر آخرش خوشه!

قربون بند کیفتم، تا کارت سوخت داری رفیقتم!

گیرم پاپی تو بود فاضل --- از فضل پاپی تو را چه حاصل

ندیدیم اورانیم ولی دیدیم دست مردم!

ادکلن آن است که خود ببوید --- نه آنکه فروشنده بگوید

ماکرو ویو به ماکرو ویو می گه روت سیاه!

بزک نمیر بهار میاد آناناس با خیار درختی میاد!

یا منچستریه منچستری یا رُمیه رُمی(AS Rom)

سرش بوی پیتزای سبزیجات میده!!!

آنتی بیوتیک بعد از مرگ سهراب!

تبیان

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 12:33 AM

ضرب المثل های دیجیتالی


ضرب المثل، کامپیوتر

این روزا رایانه و اینترنت تو زندگی خیلی از ماها جای خودشو باز کرده تا جایی که تو رسانه ها صحبت از اعتیاد به اینترنت و تاثیرات مخرب کارکردن مدام با کامپیوتر کم نیست . اما امان از روزی که اصطلاحات و لغات رایانه ای و دیجیتالی تو فرهنگ لغات روزانه ما جا بگیرن و خودی نشون میدن . اصطلاحاتی که حتی وارد ضرب المثلهای ایرانی هم شدن . شاید به گوش شما هم رسیده باشن :

"سرور مفت نمی بینه وگرنه بلاگر ماهریه"

این ضرب المثل در مواقعی به کارمی رود که نیروی انتظامی به یک دانشجویی، جوانی، دست به قلمی یا کسی تو این مایه ها گیرداده و می خواد یه جورایی حالشو بگیره

"سوسکه داشت از کیبرد بالا می رفت، مادرش گفت قربون استعداد ویرچوالت برم"

این ضرب المثل درمورد افرادی به کارمی رود که عکس بچه شان را در بلاگشان می گذارند و یک پست در میان قربان صدقه شان می روند.

"کافی نت گیرش نمیاد چت کنه، میگه بلاگم فیلترشده"

این ضرب المثل درمورد روشنفکران خالی بند تازه به دوران رسیده صدق می کند.

"با یه پینگ گرمیش می کنه با یه فیلتر سردیش"

این ضرب المثل درمورد بلاگرهای نازک نارنجی به کار می رود.

"لینک و پینگت بجا، دات کام دومِین یکی هفت صنار"

این ضرب المثل فروشندگان دومین و هوست سرویس برای جلوگیری ازتوقع بیجای دوستان به کار می برند.

"کارت اینترنت مفت گیرش بیاد لپ تاپشو می سوزونه"

این ضرب المثل بدون شرح است.

"رم لپ تاپ پیشکش را نمی شمارند"

این ضرب المثل نسخه دیجیتالی "مفت باشه ... باشه" به شمار می رود.

"کامنت و لینک هفت دست، پست و آپ هیچی"

این ضرب المثل درمورد بلاگرهاییست که سال تا سال آپ نمی کنند.

"شیپیش تو بلاگش کامنت می ذاره"

کنایه از وبلاگ های بی مخاطب

تبیان

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 12:32 AM

لطیفه های کوتاه و بامزه (2)

- دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد.

معلم گفت: از نظر فیزیکى غیرممکن است که نهنگ بتواند یک آدم را ببلعد، زیرا با وجودى پستاندار عظیم‌الجثه‌اى است امّا حلق بسیار کوچکى دارد.

دختر کوچک پرسید: پس چطور پینوکیو و پدر ژپتو به وسیله یک نهنگ بلعیده شد؟

معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. این از نظر فیزیکى غیرممکن است.

دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از پینوکیو و پدر ژپتو مى‌پرسم.

معلم گفت: اگر پینوکیو و پدر ژپتو به جهنم رفته بودند چى؟

دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسید.

- پسر یك شیخ عرب برای تحصیل به آلمان رفت. یك ماه بعد نامه ای به این مضمون برای پدرش فرستاد: برلین فوق‏العاده است، مردمش خوب هستند و من واقعا اینجا را دوست دارم، ولی یك مقدار احساس شرم می‏كنم كه با مرسدس طلاییم به مدرسه بروم در حالی كه تمام دبیرانم با ترن جابه جا می‏شوند.

مدتی بعد نامه‏ای به این شرح همراه با یك چك یك میلیون دلاری از پدرش برایش رسید: بیش از این ما را خجالت نده، تو هم برو و برای خودت یك ترن بگیر!

- مردی برای اعتراف نزد کشیش رفت. «پدر مقدس، مرا ببخش. در زمان جنگ جهانی دوم من به یک یهودی پناه دادم»

«مسلماً تو گناه نکرده ای پسرم»، «اما من ازش خواستم برای ماندن در انباری من هفته ای بیست شیلینگ بپردازد» ...

«خوب البته این یکی زیاد خوب نبوده. اما بالاخره تو جون اون آدم رو نجات دادی، بنابر این بخشیده می شوی»

«اوه پدر این خیلی عالیه. خیالم راحت شد. حالا میتونم یه سئوال دیگه هم بپرسم؟» «چی می خوای بپرسی پسرم؟»

«به نظر شما باید بهش بگم که جنگ تموم شده؟» .

- مردی می‌خواست زنش را طلاق دهد. دوستش علت را جویا شد و او گفت: این زن از روز اول همیشه می خواست من را عوض كند. مرا وادار كرد سیگار را ترك كنم.لباس بهتر بپوشم، قماربازی نكنم، در سهام سرمایه‌گذاری كنم وحتی مرا عادت داده كه به موسیقی كلاسیك گوش كنم و لذت ببرم! دوستش گفت: اینها كه می‌گویی كه چیز بدی نیست! مرد گفت: ولی حالا حس می‌كنم كه دیگر این زن در شان من نیست !
آیکون خنده

- شعر غضنفر برای نامزدش: صبح كه دره پنجرمون وا میشه، عصر كه در پنجرمون وا میشه، شب كه در پنجرمون وا میشه، وای كه چقدر پنجرمون وا میشه !!!

- پس از اعدام 10 قاچاقچی جسد 11 نفر بر جای مانده بود، کمی آن طرف تر پیرزنی در حال گریه می گفت: آخه ننه جون چقدر بهت گفتم اینجا صف روغن نیست.

- غضنفر میره عیادت یکی از دوستانش، وقتی می خواد بره به اقوام دوستش که اونجا بودند، می گه: این دفعه مثل دفعه ی قبل نکنید که مریضتون مُرد و منو خبر نکردیدها !

- دو تا خجالتی با هم ازدواج می کنند بچه شون آب می شه.

- غضنفر یک سکه میندازه هوا، شیر میاد، فرار میکنه !!!

- غضنفر تو مسابقه دو دوپینگ میکنه، از قضا آخر میشه! رفقاش میپرسن، بابا چرا آخر شدی؟ میگه: آخه نمی خواستم بهم مشکوک شن !!!!

- از غضنفر می پرسند: می دونی چرا غواص ها به پشت می پرن تو آب؟ می گه: چون اگه به جلو بپرن می افتن تو قایق

صبح سر کار کیفمو زدن بدبخت شدم به مامانم جرأت نکردم بگم همه ی زندگیم توش بود شناسنامه، کارت ملی 5/2میلیون پول 14 سکه ی تمام بهار آزادی یه شاخه نبات یه دست آیینه شمعدان یک جلد كلام الله مجید آیا بنده وکیلم؟

به پشه میگن چرا زمستونا پیداتون نیست ؟!! میگه:نه اینکه تابستونا خیلی برخوردتون خوبه!!!

- به غضنفر میگن به زنبورایی که از کندو محافظت می کنن چی میگن؟ میگه: میگن خسته نباشید!

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 12:31 AM

July 09, 2010

لطیفه های کوتاه و بامزه (1)

- دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد.

معلم گفت: از نظر فیزیکى غیرممکن است که نهنگ بتواند یک آدم را ببلعد، زیرا با وجودى پستاندار عظیم‌الجثه‌اى است امّا حلق بسیار کوچکى دارد.

دختر کوچک پرسید: پس چطور پینوکیو و پدر ژپتو به وسیله یک نهنگ بلعیده شد؟

معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. این از نظر فیزیکى غیرممکن است.

دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از پینوکیو و پدر ژپتو مى‌پرسم.

معلم گفت: اگر پینوکیو و پدر ژپتو به جهنم رفته بودند چى؟

دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسید.

- پسر یك شیخ عرب برای تحصیل به آلمان رفت. یك ماه بعد نامه ای به این مضمون برای پدرش فرستاد: برلین فوق‏العاده است، مردمش خوب هستند و من واقعا اینجا را دوست دارم، ولی یك مقدار احساس شرم می‏كنم كه با مرسدس طلاییم به مدرسه بروم در حالی كه تمام دبیرانم با ترن جابه جا می‏شوند.

مدتی بعد نامه‏ای به این شرح همراه با یك چك یك میلیون دلاری از پدرش برایش رسید: بیش از این ما را خجالت نده، تو هم برو و برای خودت یك ترن بگیر!

- مردی برای اعتراف نزد کشیش رفت. «پدر مقدس، مرا ببخش. در زمان جنگ جهانی دوم من به یک یهودی پناه دادم»

«مسلماً تو گناه نکرده ای پسرم»، «اما من ازش خواستم برای ماندن در انباری من هفته ای بیست شیلینگ بپردازد» ...

«خوب البته این یکی زیاد خوب نبوده. اما بالاخره تو جون اون آدم رو نجات دادی، بنابر این بخشیده می شوی»

«اوه پدر این خیلی عالیه. خیالم راحت شد. حالا میتونم یه سئوال دیگه هم بپرسم؟» «چی می خوای بپرسی پسرم؟»

«به نظر شما باید بهش بگم که جنگ تموم شده؟» .

- مردی می‌خواست زنش را طلاق دهد. دوستش علت را جویا شد و او گفت: این زن از روز اول همیشه می خواست من را عوض كند. مرا وادار كرد سیگار را ترك كنم.لباس بهتر بپوشم، قماربازی نكنم، در سهام سرمایه‌گذاری كنم وحتی مرا عادت داده كه به موسیقی كلاسیك گوش كنم و لذت ببرم! دوستش گفت: اینها كه می‌گویی كه چیز بدی نیست! مرد گفت: ولی حالا حس می‌كنم كه دیگر این زن در شان من نیست !
آیکون خنده

- شعر غضنفر برای نامزدش: صبح كه دره پنجرمون وا میشه، عصر كه در پنجرمون وا میشه، شب كه در پنجرمون وا میشه، وای كه چقدر پنجرمون وا میشه !!!

- پس از اعدام 10 قاچاقچی جسد 11 نفر بر جای مانده بود، کمی آن طرف تر پیرزنی در حال گریه می گفت: آخه ننه جون چقدر بهت گفتم اینجا صف روغن نیست.

- غضنفر میره عیادت یکی از دوستانش، وقتی می خواد بره به اقوام دوستش که اونجا بودند، می گه: این دفعه مثل دفعه ی قبل نکنید که مریضتون مُرد و منو خبر نکردیدها !

- دو تا خجالتی با هم ازدواج می کنند بچه شون آب می شه.

- غضنفر یک سکه میندازه هوا، شیر میاد، فرار میکنه !!!

- غضنفر تو مسابقه دو دوپینگ میکنه، از قضا آخر میشه! رفقاش میپرسن، بابا چرا آخر شدی؟ میگه: آخه نمی خواستم بهم مشکوک شن !!!!

- از غضنفر می پرسند: می دونی چرا غواص ها به پشت می پرن تو آب؟ می گه: چون اگه به جلو بپرن می افتن تو قایق

صبح سر کار کیفمو زدن بدبخت شدم به مامانم جرأت نکردم بگم همه ی زندگیم توش بود شناسنامه، کارت ملی 5/2میلیون پول 14 سکه ی تمام بهار آزادی یه شاخه نبات یه دست آیینه شمعدان یک جلد كلام الله مجید آیا بنده وکیلم؟

به پشه میگن چرا زمستونا پیداتون نیست ؟!! میگه:نه اینکه تابستونا خیلی برخوردتون خوبه!!!

- به غضنفر میگن به زنبورایی که از کندو محافظت می کنن چی میگن؟ میگه: میگن خسته نباشید!

تبیان

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 11:50 PM

شخصیت شناسی از روی تاریخ تولد

آزمونی برای سرگرمی
شخصیت شناسی

این نتیجه روان شناسی اگر شما را کاملاً توصیف نکند، شما را از آنچه هستید دور نمی کند، بلکه مانند رنگی است که نوع آن و زیبایی اش برای افراد مختلف متفاوت است.

به مثال زیر توجه کنید :

فرض می کنیم که شما متولد ۲۹ اردیبهشت ۱۳۶۴ هستید. اردیبهشت، ماه دوم (۲) سال است پس :

۹=۱+۸=۱۸=۵+۹+۳+۱=۱۳۹۵=۱۳۶۴+۲+۲۹

شماره تولد ۹ است و اکنون می توانید آنچه راکه مربوط به این شماره است با خود مطابقت دهید.
۱- خالق و مبتکر:

پایه و اساس زندگی هستند. همیشه عقاید جدید و بدیع دارند و این حالت در آنها طبیعی است. همیشه دوست دارند تمامی کارها و مسائل بر حول محوری که آنها می گویند و تعیین می کنند در گردش باشد و چون مبتکر هستند، گاهی خودخواه می شوند. با این حال آنها به شدت صادق و وفادارند و به خوبی مهارت های سیاسی را یاد می گیرند. همیشه دوست دارند حرف اول را بزنند و غالباً رهبر و فرمانده هستند، چون عاشق این هستند که "بهترین" باشند. در استخدام، خود بودن و برای خود کار کردن بزرگترین کمک به آنهاست ولی باید یاد بگیرند عقاید دیگران ممکن است بهتر باشد و باید با رویی باز آنها را نیز بشنوند.
۲- پیام آور صلح:

سیاستمدار به دنیا می آیند! از نیاز دیگران خبر دارند و غالباً پیش از دیگران به آنها فکر می کنند. اصلاً تنهایی را دوست ندارند. دوستی و همراهی با دیگران برایشان بسیار مهم است و می تواند آنها را به موفقیت در زندگی رهنمون سازد. اما از طرف دیگر، چنانچه در دوستی با کسی احساس ناراحتی کنند ترجیح می دهند تنها باشند.از آنجایی که ذاتاً خجالتی هستند باید در تقویت اعتماد به نفس خود تلاش کنند و با استفاده از لحظه ها و فرصت ها آنها را از دست ندهند.
۳- قلب تپنده زندگی:

ایده آلیست هستند، بسیار فعال، اجتماعی، جذاب، رمانتیک و بسیار بردبار و پر تحمل. خیلی کارها را با هم شروع می کنند اما همه آنها را پیگیری نمی کنند. دوست دارند که دیگران شاد باشند و برای این کار تمام تلاش خود را به کار می گیرند. بسیار محبوب اجتماعی و ایده آلیست هستند اما باید یاد بگیرند که دنیا را از دید واقع گرایایه تری هم ببینند.
۴- محافظه کار:

بسیار حساس و سنتی هستند. آنها عاشق کارهای روزمره، روتین و پیرو نظم و انضباط هستند و تنها زمانی وارد عمل می شوند که دقیقاً بدانند چه کاری باید انجام دهند. به سختی کار و تلاش می کنند. عاشق طبیعت و محیط خارج از خانه هستند. بسیار مقاوم و با پشتکار هستند. اما باید یاد بگیرند که انعطاف پذیری بیشتری داشته و با خود مهربان تر باشند.
شخصیت شناسی
۵- ناهماهنگ با جماعت:

جهانگرد هستند و کنجکاوی ذاتی، خطر پذیری و اشتیاق سیری ناپذیر آنها به جهان هستی و دیدن محیط اطراف خود، غالباً برایشان دردسر ساز می شود. آنها عاشق تنوع هستند و دوست ندارند مانند درخت در یک جا ثابت بمانند. تمام دنیا مدرسه آنهاست و در هر موقعیتی به دنبال یادگیری هستند. سؤالات آنها هرگز تمام نمی شود. آنها به خوبی یاد گرفته اند که قبل از اقدام به عمل، تمامی جوانب کار را سنجیده و مطمئن شوند که پیش از نتیجه گیری، تمامی حقایق را مد نظر قرار داده اند.
۶- رمانتیک و احساساتی:

ایده آلیست هستند و زمانی خوشحال می شوند که احساس مفید بودن کنند. یک رابطه خانوادگی بسیار محکم برای آنها از اهمیت ویژه ای برخوردار است. اعمالشان بر تصمیم گیری هایشان مؤثر است و آنها حس غریب برای مراقبت از دیگران و کمک به آنها دارند. بسیار وفادار و صادق بوده و معلمان بزرگی می شوند. عاشق هنر و موسیقی هستند. دوستانی صادق و در دوستی ثابت قدم هستند.آنها باید بین چیزهایی که می توانند آنها را تغییر دهند و چیزهایی که نمی توانند، تفاوت قائل شوند.
۷- عاقل و خردمند:

جستجو گر هستند. آنها همیشه به دنبال اطلاعات پنهان و مخفی بوده و به سختی اطلاعات به دست آمده را با ارزش حقیقی آن می پذیرند. احساسات هیچ ارتباطی با تصمیم گیری های آنها ندارد. با اینکه در مورد همه چیز در زندگی سوال می کنند اما دوست ندارند مورد پرسش واقع شوند و هیچگاه کاری را ابتدا به ساکن با سرعت شروع نمی کنند و شعار آنها این است که به آرامی می توان مسابقه را برد. آنها فیلسوف های آینده هستند؛ طالبان علم که به هر چه می خواهند می رسند و سؤال بی جوابی ندارند. مرموز هستند و در دنیای خودشان زندگی می کنند و باید یاد بگیرند در این دنیا چه چیزی قابل قبول است و چه چیزی نه!
۸- آدم کله گنده:

حلال مشکلات هستند. اساسی و حرفه ای سراغ مشکل رفته و آن را حل می کنند. قضاوتی درست دارند و بسیار مصمم هستند و طرح ها و نقشه های بزرگی دارند و دوست دارند زندگی خوبی داشته باشند. مسئولیت افراد را بر عهده می گیرند و مردم را با هدف خاص خود می بینند. با شرایط ویژه ای این امکان را به وجود می آورند که دیگران همیشه آنها را رئیس ببینند.
۹- اجرا کننده و بازیگر:

ذاتاً هنرمند هستند. بسیار دلسوز دیگران و بخشنده بوده و آخرین پول جیب خود را نیز برای کمک به دیگران خرج می کنند. با جذابیت ذاتی شان اصلاً در دوست یابی مشکلی ندارند و هیچ کـس برای آنها فرد غریبه ای به حساب نمی آید. در حالات مختلف شخصیت های متفاوتی از خود بروز می دهند و برای افرادی که اطرافشان هستند شناخت این افراد کمی دشوار به نظر می رسد. آنها شبیه بازیگرانی هستند که در موقعیت های مختلف رفتارهای متفاوتی نشان می دهند. افرادی خوش شانس هستند اما خیلی وقت ها از آینده خود بیمناک و نسبت به آن هراسان هستند. آنها برای موفقیت باید به یک دوستی و عشق دو جانبه که می تواند مکمل شان در زندگی باشد دست یابند.

تبیان

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 11:46 PM

می دونی پنیر رژیمی چطوری ساخته میشه


تو دنیای امروز همه از هر روشی برای رژیم گرفتن استفاده می کنن. حتی کار به جایی
رسیده که وقتی به بچه های کوچیک می گی چیزی می خوری، می گه رژیم دارم. حالا برای
اینکه ببینید برای درست کردن پنیر رژیمی چه مراحل سختی طی می شه. برای دانلود این
فیلم می توانید
اینجا
کلیک کلیک کنید.

تبیان

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 11:29 PM

داستان مرد خوشبخت


پادشاهی پس از این كه بیمار شد گفت: «نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند».
تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد، اما هیچ یک ندانست.

تنها یکی از مردان دانا گفت که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند. اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید، پیراهنش را بردارید و تن شاه کنید، شاه معالجه می شود.

شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد. آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند. حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد. آن که ثروت داشت، بیمار بود. آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد، یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت. یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند. خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.

آخرهای یک شب، پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید. « شکر خدا که کارم را تمام کرده ام. سیر و پر غذا خورده ام و می توانم دراز بکشم و بخوابم! چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟» پسر شاه خوشحال شد و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند و پیش شاه بیاورند و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند. پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند، اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!

لئو تولستوی

تبیان

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 11:26 PM

داستان انسانی که تنها یک روز زندگی کرد!

دو روز مانده به پایان جهان ، تازه فهمیده که هیچ زندگی نکرده است ، تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود ، پریشان شد . آشفته و عصبانی نزد فرشته مرگ رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد .

داد زد و بد و بیراه گفت !( فرشته سکوت کرد )

آسمان و زمین را به هم ریخت !( فرشته سکوت کرد )

جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت !( فرشته سکوت کرد )

به پرو پای فرشته پیچید !( فرشته سکوت کرد )

کفر گفت و سجاده دور انداخت !(باز هم فرشته سکوت کرد )

دلش گرفت و گریست به سجاده افتاد!

اینبار فرشته سکوتش را شکست و گفت :

(( بدان که یک روز دیگر را هم از دست دادی ! تنها یک روز دیگر باقیست . بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن ! ))

لابلای هق هقش گفت : ( اما با یک روز .... با یک روز چه کاری می توان کرد ....؟ )

فرشته گفت :
(( آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ، گویی که هزار سال زیسته است و آن که امروزش را درنیابد ، هزار سال هم به کارش نمی آید !)) و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت :

(( حالا برو و زندگی کن !))

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش میدرخشید . اما میترسید حرکت کند ! میترسید راه برود ! نکند قطره ای از زندگی از لای انگشتانش بریزد .قدری ایستاد ....بعد با خود گفت :

( وقتی فردایی ندارم ، نگاه داشتن این زندگی جه فایده ای دارد ؟!!! بگذار این یک مشت زندگی را خرج کنم .)

آن وقت شروع به دویدن کرد . زندگی را به سرو رویش پاشید ، زندگی را نوشید و بوئید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود ، می تواند پا روی خورشید بگذارد و می تواند ...

او در ان روز آسمان خراشی بنا نکرد ، زمینی را مالک نشد ، مقامی را به دست نیاورد ، اما .....اما در همان یک روز روی چمن ها خوابید کفش دوزکی را تماشا کرد ، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید ، و به آنهایی که نمی شناختنش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد . او همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد و لذت برد و سرشار شد و بخشید ، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد !

او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند :

او درگذشت ،کسی که هزار سال زیسته بود.

تبیان

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 11:25 PM

لاک پشت (داستان کوتاه)

پشتش‌ سنگین‌ بود و جاده‌های‌ دنیا طولانی. می‌دانست‌ که‌ همیشه‌ جز اندکی‌ از بسیار را نخواهد رفت. سنگ‌پشت،‌ ناراضی و نگران بود. پرنده‌ای‌ درآسمان‌ پر زد، سبک؛ و سنگ‌پشت‌ رو به‌ خدا کرد و گفت: این‌ عدل‌ نیست، این‌ عدل‌ نیست. کاش‌ پُشتم‌ را این‌ همه‌ سنگین‌ نمی‌کردی.

من‌ هیچ‌گاه‌ نمی‌رسم. هیچ‌گاه. و در لاک‌ سنگی‌ خود خزید، به‌ نیت‌ نا امیدی.

خدا سنگ‌پشت‌ را از روی‌ زمین‌ بلند کرد. زمین‌ را نشانش‌ داد. کُره‌ای‌ کوچک‌ بود. و گفت: نگاه‌ کن، ابتدا و انتها ندارد. هیچ کس‌ نمی‌رسد. چون‌ رسیدنی‌ در کار نیست. فقط‌ رفتن‌ است.

حتی‌ اگر اندکی. و هر بار که‌ می‌روی، رسیده‌ای. و باور کن آنچه‌ بر دوش‌ توست، تنها لاکی‌ سنگی‌ نیست،‌ تو پاره‌ای‌ از هستی‌ را بر دوش‌ می‌کشی؛ پاره‌ای‌ از مرا.

خدا سنگ‌پشت‌ را بر زمین‌ گذاشت. دیگر نه‌ بارش‌ چندان‌ سنگین‌ بود و نه‌ راه‌ها چندان‌ دور.

سنگ‌پشت‌ به‌ راه‌ افتاد و گفت: رفتن، حتی‌ اگر اندکی...

تبیان

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 11:23 PM

کواریوم (داستان کوتاه)

روزی دانشمندى آزمایش جالبى انجام داد. او یک آکواریوم ساخت و با قرار دادن یک دیوار شیشه‌اى در وسط آکواریوم آن ‌را به دو بخش تقسیم ‌کرد. در یک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش دیگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود. ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى دیگرى نمى‌ داد. او براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سویش حمله برد ولى هر بار با دیوار نامرئی که وجود داشت برخورد مى‌کرد، همان دیوار شیشه‌اى که او را از غذاى مورد علاقه‌اش جدا مى‌کرد…

پس از مدتى، ماهى بزرگ از حمله و یورش به ماهى کوچک دست برداشت. او باور کرده بود که رفتن به آن سوى آکواریوم و شکار ماهى کوچک امرى محال و غیر ممکن است. در پایان، دانشمند شیشه ی وسط آکواریوم را برداشت و راه ماهی بزرگ را باز گذاشت. ولى دیگر هیچ گاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آن‌سوى آکواریوم نیز نرفت!

می دانید چرا؟

دیوار شیشه‌اى دیگر وجود نداشت، اما ماهى بزرگ در ذهنش دیوارى ساخته بود که از دیوار واقعى سخت‌تر و بلند‌تر مى‌نمود و آن دیوار، دیوار بلند باور خود بود. باوری از جنس محدودیت... باوری به وجود دیواری بلند و غیر قابل عبور.. باوری از ناتوانی خویش.

اگر ما در میان اعتقادات و باورهاى خویش جستجو کنیم، بى‌تردید دیوارهاى شیشه‌اى بلند و سختى را پیدا خواهیم کرد که نتیجه مشاهدات وتجربیات ماست و خیلى از آن‌ها وجود خارجى نداشته بلکه زاییده باور ما بوده و فقط در ذهن ما جاى دارند.

تبیان

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 11:23 PM

پدر بزرگ، درباره چه می‌نویسید؟

-درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه می‌نویسم، مدادی است که با آن می‌نویسم. می‌خواهم وقتی بزرگ شدی، مثل این مداد بشوی.

پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید:

-اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده‌ام!

پدربزرگ گفت: بستگی دارد چطور به آن نگاه کنی، در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می‌رسی.

صفت اول: می‌توانی کارهای بزرگ کنی، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می‌کند. اسم این دست خداست، او همیشه باید تو را در مسیر اراده‌اش حرکت دهد.

صفت دوم: باید گاهی از آنچه می‌نویسی دست بکشی و از مدادتراش استفاده کنی. این باعث می‌شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیزتر می‌شود (و اثری که از خود به جا می‌گذارد ظریف‌تر و باریک‌تر) پس بدان که باید رنج‌هایی را تحمل کنی، چرا که این رنج باعث می‌‌شود انسان بهتری شوی.

صفت سوم: مداد همیشه اجازه می‌دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک‌کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست، در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری، مهم است.

صفت چهارم: چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.

و سر انجام پنجمین صفت مداد: همیشه اثری از خود به جا می‌گذارد. پس بدان هر کار در زندگی‌ات می‌کنی، ردی به جا می‌گذارد و سعی کن نسبت به هر کار می‌کنی، هشیار باشی وبدانی چه می‌کنی..

تبیان

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 11:22 PM

مردی که فقط می خواست بگوید سیب

می خواست برود، ولی چیزی او را پایبند کرده بود. می خواست بماند، ولی چیزی او را به سوی خود می کشید. می خواست بنویسد، قلمی نداشت، می خواست بایستد، چیزی او را وادار به نشستن می کرد.می خواست بگوید، لبان خشکیده اش نمی گذاشتند. می خواست بخندد، تبسم در صورتش محو می شد. می خواست دست بزند و شادی کند، ولی دستانش یاری نمی دادند. می خواست نفس عمیقی بکشد و تمام اکسیژن های هوا را ببلعد، اما چیزی راه تنفسش را بسته بود. می خواست آواز سر دهد، نغمه اش به سکوت مبدل شد. می خواست پنجره ی کلبه اش را باز کند و از دیدن زیباییها لذت ببرد ، اما با اینکه پنجره با او فاصله ای نداشت این کار برایش غیر ممکن بود. می خواست بی پروا همه چیز را تجربه کند ولی دیگر فرصتی وجود نداشت. می خواست پرنده ی زندانی در قفس را پرواز دهد ولی ناتوان بود. می خواست گلی بچیند و به کسی که به او خیره شده بود بدهد دستش جلو نمی رفت. می خواست به همه بگوید دوستشان دارد و عاشقشان است لبش گشوده نمی شد، می خواست ستاره های آسمان را بشمارد و هنگام عبور شهاب آرزو کند که کاش روزهای رفته بر گردند. آخر او عکسی در قابی کهنه بود که توان هیچ کاری را نداشت می خواست حداقل لبخندی به لب داشته باشد اما لبانش خشکیده بود. یادش افتاد کاش وقتی عکاس گفت "بگو سیب" از دنیا گله نمی کرد
دلش می خواست اگر نمی تواند هیچ کاری بکند فقط بگوید سیب!

تبیان

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 11:21 PM

روزی مردی مستجاب الدعوه پای كوهی نشسته بود

روزی مردی مستجاب الدعوه پای كوهی نشسته بود كه به كوه نظری انداخت و از اونجا كه با خدا خیلی دوست بود گفت: خدایا این كوه رو برام تبدیل به طلا كن. در یك چشم بر هم زدن كوه تبدیل به طلا شد. مرد از دیدن این همه طلا به وجد آمد و دعا كرد: خدایا كور بشه هر كسی كه از تو كم بخواد. در همان لحظه هر دو چشم مرد كور شد

تبیان

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 11:14 PM

دختر فداكار

همسرم نواز با صدای بلند گفت، تا کی می خوای سرتو توی اون روزنامه فرو کنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟شوهر روزنامه رو به کناری انداخت و بسوی آنها رفت
تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود
ظرفی پر از شیربرنج در مقابلش قرار داشت
آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود
گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟
فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت
باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید.... آوا مکث کرد
بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟...دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم
ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی
بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟
نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام.
و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد.
در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن عصبانی بودم
وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد
همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت، من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه
تقاضای او همین بود.
همسرم جیغ زد و گفت، وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه. نه در خانواده ما. و مادرم با صدای گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه
گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم
خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟
سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود
آوا اشک می ریخت. و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت
حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم، مرده و قولش
مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟
نه. اگر به قولی که می دیم عمل نکنیم اون هیچوقت یاد نمی گیره به حرف خودش احترام بذاره
آوا، آرزوی تو برآورده میشه
آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود
صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود. آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم
در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بیام
چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه
خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت، دختر شما، آوا، واقعا فوق العاده ست. و در ادامه گفت، پسری که داره با دختر شما میره پسر منه
اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه. در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده
نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن مسخره ش کنن
آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرشو هم نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه
آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین
سر جام خشک شده بودم. و... شروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوی من، تو بمن درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی
خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آنجور که می خوان زندگی می کنن. آنها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن
به این مسئله فکر کنین

تبیان

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 11:13 PM

ترانه زیبای«یا خیر خلق و محبوب» با صدای محمد اصفهانی

دانلود کنید

(راهنمای دانلود برای صوت و تصویر )

تبیان

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 10:55 PM

اِلهى عَظُمَ الْبَلاءُ..(همخوانی دعاء حضرت صاحب الامر علیه السلام)

همخوانی دعاء حضرت صاحب الامر علیه السلام با اجرای گروه اهل بیت(ع) (4:27)




دانلود کنید


نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 10:47 PM

آهنگ گریه بی بهانه ..

آلبوم: گریه بی بهانه خواننده: حسام الدین سراج نام آهنگ: گریه بی بهانه

دانلود کنید

تبیان

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 10:44 PM

دانلود تصنیف به جان تو با صدای همایون شجریان

آلبوم: آب، نان، آواز، خواننده: همایون شجریان، آهنگساز: علی قمصری،

دانلود کنید


تبیان

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 10:40 PM

ترانه زیبای غریبونه ..

غریبونه ترانه زیبای غریبونه تقدیم به پیشگاه امام عصر (عج) ، ترانه سرا و خواننده پویا بیاتی تنظیم : مصطفی البرزی (3:34)

دانلود کنید

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 10:29 PM

عمامه گذاری بر سر احمدی نژاد در مالی+عکس

عمامه گذاری بر سر احمدی نژاد در مالی+عکس


پس از اظهارات رييس جمهوري، علماي تومبوكتويي نيز به پاس حضور احمدي نژاد بر سر او عمامه مخصوص خود را گذاشتند و وي را جزيي از خود دانستند.
ایرنا: علماي ماليايي ساكن شهر تاريخي تومبوكتوي كشور آفريقايي مالي به پاس حضور رييس جمهوري اسلامي ايران در مركز اسلامي فرهنگي احمد بابا اين شهر بر سر وي عمامه مخصوص خود را گذاشتند.

دكتر محمود احمدي نژاد روز گذشته براي ديدار با علما و انديشمندان شهر تومبوكتو عازم اين شهر در كشور مالي شد.

رييس جمهوري پس از ديدار از مركز اسناد و كتاب‌هاي خطي اين مركز در بين علما ، انديشمندان و مردم اين شهر در مركز اسلامي فوق حضور يافت و در نشستي صميمي با آنان درباره لزوم تلاش جمعي علما و انديشمندان كشورهاي اسلامي براي حفظ ميراث فرهنگي و ارزشهاي انساني در برابر هجوم دشمنان مشترك سخن گفت.

پس از اظهارات رييس جمهوري، علماي تومبوكتويي نيز به پاس حضور احمدي نژاد بر سر او عمامه مخصوص خود را گذاشتند و وي را جزيي از خود دانستند.

رييس جمهوري پس از اين مراسم ناهار را بين صحرانشينان اين منطقه و زير چادر صرف كرد و هم زمان با اين آيين دهها صحرانشين منطقه سوار بر شترهاي خود به نشانه قدرداني از حضور رييس جمهوري ايران در اطراف محل استقرار هيات ايراني مستقر شدند.

صحرانشينان به افتخار حضور رييس جمهوري ايران دو شتر قرباني و گوشت‌هاي قرباني را بين حاضران توزيع كردند.

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 01:20 AM

July 07, 2010

زن جوان با ديدن احمدی نژاد بيهوش شد+عکس

قدیمی ، اما جالب

زن جوان با ديدن احمدی نژاد بيهوش شد+عکس

تصوير روزنامه «گاردين»، يكی از تصاوير بخش «24 ساعت در تصاوير» خود را به تصويری از رئيس جمهور ايران در يكی از حوزه های رأی گيری اختصاص داد.
رئیس جمهور احمدی نژاد به زنی كه پس از دیدن او در یك حوزه رأی گیری
غش كرده، كمك می كند.
این عكس را بهروز مهری، عكاس خبرگزاری فرانسه گرفته و در توضیح آن
آورده است:
رئیس جمهوراحمدی نژاد به زنی كه پس از دیدن او در یك حوزه رأی گیری
غش كرده، كمك می كند.

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 11:28 PM

عکسهای دیدنی عکسبرداری احمدی نژاد از خبرنگاران

عکسهای دیدنی عکسبرداری احمدی نژاد از خبرنگاران
عکسهای دیدنی عکسبرداری احمدی نژاد از خبرنگاران

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 11:27 PM

عکس های دیدنی : احمدی‌نژاد و خبرنگار زن آمریکایی


قدیمی ، اما جالب

عکس های دیدنی : احمدی‌نژاد و خبرنگار زن آمریکایی


عکس های دیدنی : احمدی‌نژاد و خبرنگار زن آمریکایی

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 11:27 PM

عکس : کودک 11ساله‌ای که 50ساله به نظر می‌رسد!

والدین وی اظهار داشتند: "پزشکان نمی دانند که ظرف چند ماه آینده چه اتفاقی برای هری رخ می دهد. ما رنج زیادی می کشیم و بارها از خود می پرسیم که چه اتفاقی افتاده است. اما هری می دود، حرف می زند، بازی می کند و همانند همکلاسیهای خود درس می خواند. تنها بدن او متفاوت است."
مهر: یک کودک انگلیسی که از یک گونه نادر سندروم پیری در کودکی (پروجریا) رنج می برد در حالی که تنها 11 سال دارد شبیه به یک مرد بالای 50 سال به نظر می رسد.

عکس : کودک 11ساله‌ای که 50ساله به نظر می‌رسد!


این کودک 11 ساله که "هری کراوتر" نام دارد در میرفیلد یورکشایر زندگی می کند. وی همانند کودکان همسن خود دوچرخه سواری کرده و با اسکیتبورد بازی می کند، از درخت بالا می رود و شنا می کند اما پنج برابر سریعتر از همکلاسیهای خود پیر می شود.

این کودک از یک بیماری ژنتیکی بسیار نادر رنج می برد که نوع بسیار استثنائی از بیماری "پروجریا" (سندروم پیری در کودکی) است. درواقع هری کراوتر تنها نمونه مبتلا به این سندروم در دنیا است.

برخلاف کودکانی که از پروجریا رنج می برند و با علائم اولیه پیری متولد می شوند این کودک انگلیسی که سومین فرزند خانواده است به صورت کاملا عادی متولد شد اما با گذشت زمان لکه هایی در زیر بازوها و علائم عجیبی روی شکم وی نمایان شد و صورت این کودک نیز به سرعت شروع به تغییر کرد و چین و چروکهایی در زیر چشمها ظاهر شد.

والدین وی اظهار داشتند: "پزشکان نمی دانند که ظرف چند ماه آینده چه اتفاقی برای هری رخ می دهد. ما رنج زیادی می کشیم و بارها از خود می پرسیم که چه اتفاقی افتاده است. اما هری می دود، حرف می زند، بازی می کند و همانند همکلاسیهای خود درس می خواند. تنها بدن او متفاوت است."

براساس گزارش تلگراف، به دلیل دردهای روماتیسمی، این کودک از 7 سالگی شروع به خوردن داروهای ضد درد به مدت چهار بار در روز کرده است و پوستش شروع به پیر شدن کرده و استخوانها نرمی خود را از دست داده اند.

این کودک گفت: "پوست و استخوانهایم همانند پدر بزرگ و مادر بزرگم پیر شده اند. من می توانم همانند دوستانم کلی کار انجام دهم، اما اغلب باید جلوی خودم را بگیرم چون خسته می شوم و درد زیادی می کشم. اما بدتر از همه نگاه عجیب مردمی است که مرا نمی شناسند."

عصر ایران

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 11:26 PM

عکس های جالب : زنان و دختران ایران در ۱۲۰ سال قبل

عکس های جالب : زنان و دختران ایران در ۱۲۰ سال قبل

عکس های جالب : زنان و دختران ایران در ۱۲۰ سال قبل

عکس های جالب : زنان و دختران ایران در ۱۲۰ سال قبل

عکس های جالب : زنان و دختران ایران در ۱۲۰ سال قبل

عکس های جالب : زنان و دختران ایران در ۱۲۰ سال قبل

عکس های جالب : زنان و دختران ایران در ۱۲۰ سال قبل

عکس های جالب : زنان و دختران ایران در ۱۲۰ سال قبل

عکس های جالب : زنان و دختران ایران در ۱۲۰ سال قبل

عکس های جالب : زنان و دختران ایران در ۱۲۰ سال قبل

عکس های جالب : زنان و دختران ایران در ۱۲۰ سال قبل

عکس های جالب : زنان و دختران ایران در ۱۲۰ سال قبل

عکس های جالب : زنان و دختران ایران در ۱۲۰ سال قبل

عکس های جالب : زنان و دختران ایران در ۱۲۰ سال قبل

عکس های جالب : زنان و دختران ایران در ۱۲۰ سال قبل

عکس های جالب : زنان و دختران ایران در ۱۲۰ سال قبل

عکس های جالب : زنان و دختران ایران در ۱۲۰ سال قبل

عکس های جالب : زنان و دختران ایران در ۱۲۰ سال قبل

عکس های جالب : زنان و دختران ایران در ۱۲۰ سال قبل

عکس های جالب : زنان و دختران ایران در ۱۲۰ سال قبل

عکس های جالب : زنان و دختران ایران در ۱۲۰ سال قبل

عکس های جالب : زنان و دختران ایران در ۱۲۰ سال قبل

عکس های جالب : زنان و دختران ایران در ۱۲۰ سال قبل

عکس های جالب : زنان و دختران ایران در ۱۲۰ سال قبل

عکس های جالب : زنان و دختران ایران در ۱۲۰ سال قبل

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 11:26 PM

عکس : از تولد تا مرگ یک دختر (خیلی جالبه)

از تولد تا مرگ یک دختر(خیلی جالبه).gif

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 11:24 PM

عکس فوق العاده دیدنی : 110 سال پیش و یک عـــــروس و داماد

عکس فوق العاده دیدنی : 110 سال پیش و یک عـــــروس و داماد ...ببین

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 11:24 PM

عکس های دیدنی از خانواده هدیه تهرانی: مادر، همسر و خواهرش

عکس های دیدنی از خانواده هدیه تهرانی: مادر، همسر و خواهرش


عکس های دیدنی از خانواده هدیه تهرانی: مادر، همسر و خواهرش


عکس های دیدنی از خانواده هدیه تهرانی: مادر، همسر و خواهرش

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 11:23 PM

عکس :چهره واقعی و بدون گریم جمعی ازهنرمندان مشهور ایرانی

عکس های دیدنی ازچهره واقعی و بدون گریم جمعی ازهنرمندان ایرای

عکس :چهره واقعی و بدون گریم جمعی ازهنرمندان مشهور ایرانی

عکس :چهره واقعی و بدون گریم جمعی ازهنرمندان مشهور ایرانی


عکس :چهره واقعی و بدون گریم جمعی ازهنرمندان مشهور ایرانی

عکس :چهره واقعی و بدون گریم جمعی ازهنرمندان مشهور ایرانی

عکس :چهره واقعی و بدون گریم جمعی ازهنرمندان مشهور ایرانی

عکس :چهره واقعی و بدون گریم جمعی ازهنرمندان مشهور ایرانی

عکس :چهره واقعی و بدون گریم جمعی ازهنرمندان مشهور ایرانی

عکس :چهره واقعی و بدون گریم جمعی ازهنرمندان مشهور ایرانی

عکس :چهره واقعی و بدون گریم جمعی ازهنرمندان مشهور ایرانی

عکس :چهره واقعی و بدون گریم جمعی ازهنرمندان مشهور ایرانی

عکس :چهره واقعی و بدون گریم جمعی ازهنرمندان مشهور ایرانی

عکس :چهره واقعی و بدون گریم جمعی ازهنرمندان مشهور ایرانی

عکس :چهره واقعی و بدون گریم جمعی ازهنرمندان مشهور ایرانی

عکس :چهره واقعی و بدون گریم جمعی ازهنرمندان مشهور ایرانی

عکس :چهره واقعی و بدون گریم جمعی ازهنرمندان مشهور ایرانی


عکس :چهره واقعی و بدون گریم جمعی ازهنرمندان مشهور ایرانی

اختصاصی پرشین وی

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 11:22 PM

عکس :هنرمندان مشهورایرانی ، همسر و فرزندانشان

هنرمندان مشهورایرانی و همسر و فرزندانشان

هنرمندان مشهورایرانی و همسر و فرزندانشان هنرمندان مشهورایرانی و همسر و فرزندانشان هنرمندان مشهورایرانی و همسر و فرزندانشان هنرمندان مشهورایرانی و همسر و فرزندانشان هنرمندان مشهورایرانی و همسر و فرزندانشان  هنرمندان مشهورایرانی و همسر و فرزندانشان هنرمندان مشهورایرانی و همسر و فرزندانشان هنرمندان مشهورایرانی و همسر و فرزندانشان هنرمندان مشهورایرانی و همسر و فرزندانشان هنرمندان مشهورایرانی و همسر و فرزندانشان هنرمندان مشهورایرانی و همسر و فرزندانشان   هنرمندان مشهورایرانی ، همسر و فرزندانشان  هنرمندان مشهورایرانی ، همسر و فرزندانشان  هنرمندان مشهورایرانی ، همسر و فرزندانشان  هنرمندان مشهورایرانی ، همسر و فرزندانشان  هنرمندان مشهورایرانی ، همسر و فرزندانشان  هنرمندان مشهورایرانی ، همسر و فرزندانشان  هنرمندان مشهورایرانی ، همسر و فرزندانشان  هنرمندان مشهورایرانی ، همسر و فرزندانشان  هنرمندان مشهورایرانی ، همسر و فرزندانشان  هنرمندان مشهورایرانی ، همسر و فرزندانشان  هنرمندان مشهورایرانی ، همسر و فرزندانشان  هنرمندان مشهورایرانی ، همسر و فرزندانشان اختصاصی پرشین وی

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 11:22 PM

عکس های نجات یک دختـــر در یک تصادف رانندگی

عکس های نجات یک دختـــر در یک تصادف رانندگی


عکس های نجات یک دختـــر در یک تصادف رانندگی

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 11:21 PM

عکس های باورنکردنی:مردی که می تونه چشم هاش ...

عکس های باورنکردنی:مردی که می تونه چشم هاش ...


عکس های باورنکردنی:مردی که می تونه چشم هاش ...

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 10:34 PM

عکس : جسد بسیار عجیب یک دختربچه در سرزمین مردگان

سرزمین مردگان در صومعه ای در ایتالیا

عکس :  جسد بسیار عجیب یک دختربچه در سرزمین مردگان


سرزمین مردگان در حالی در ایتالیا کشف شده است که معروفترین و عجیب‌ترین جسدی که در این صومعه قرار دارد، جسد دختر بچه ی 2 ساله ای به نام" روسالیاو لومباردو" است، که در سال 1920 به این صومعه تحویل داده شده است.
جسد دختری که در صومعه ایتالیا کشف شده است
خبرگزاری میراث فرهنگی _گروه میراث فرهنگی_اشكان بروج: در زیر زمین یك صومعه در شهر سیسیلی ایتالیا ،سرزمین مردگان قرار دارد.

در این سرزمین كوچك،اجساد مومیائی شده 8000 نفر با لباسهای فاخرشان كشف شده است.

ثروتمندان پالرمو ( بخشی از سیسیلی )، نزدیکان خود را بین سالهای 1599 میلادی تا 1920 میلادی تحویل این صومعه داده‌اند و مسئولین صومعه آنها را در قفسه ها قرار داده و یا اینکه به صورت ایستاده به قلاب‌هایی وصل می‌کردند.

معروفترین و عجیب ترین جسدی که در این صومعه قرار دارد، جسد دختر بچه ی 2 ساله ای به نام" روسالیاو لومباردو" است، که در سال 1920 به این صومعه تحویل داده شده است.

عکس :  جسد بسیار عجیب یک دختربچه در سرزمین مردگان

جسد این دختر بچه در تابوتی قرار دارد که درب آن از شیشه است. چهره او بعد از 88 سال همچنان طبیعی باقی مانده و مانند فردی است كه به خواب شیرینی فرو رفته باشد.

زیرزمین این صومعه به پنج راهرو تقسیم شده است: بخش مردان، بخش زنان، بخش کشیشان صومعه، بخش راهبان و بخشی برای افراد بلند مرتبه جامعه همچون ارتشدارن، دانشمندان و وکلا.

در بخش زنان قسمتی را نیز به دختران باکره اختصاص داده‌اند، که در آن،چهار دختر باکره در کنار یک صلیب آویزان شده اند.

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 10:34 PM

عکس : رویش درخت صنوبردر بدن یک مرد روس

یک مرد جوان روس که قرار بود با تشخیص سرطان ریه تحت عمل جراحی قرار بگیرد، پزشکان را شگفت زده کرد.

عکس : رویش درخت صنوبردر بدن یک مرد روس
آرتیوم سیدورکین 28 ساله که در جمهوری اودمورتیا در حوالی مرکز روسیه زندگی می کند ، از مدتها پیش احساس درد در سینه داشت و به تدریج سرفه های خلط دار خونی هم پیدا کرده بود. بعد از انجام رادیو گرافی، پزشکان مرکز انکولوژی(سرطان شناسی ) تقریبا مطمئن بودند که آرتیوم مبتلا به نوعی از سرطان در حال رشد است و بهتر است هرچه زودتر تحت عمل جراحی قرار گیرد. در حالیکه آنچه که در حال رشد بوده یک جوانه درخت صنوبر بوده است.

تصویر رادیوگرافی از ریه آرتیوم که شبیه یک بافت سرطانی به نظر می رسد
عکس : رویش درخت صنوبردر بدن یک مرد روس

هنگام عمل جراحی ، تیم پزشکی تصمیم گرفتند ابتدا برش کوچکی در ناحیه ایجاد کرده و نمونه (بیوپسی) بافت مشکوک را برای بررسی نوع عارضه به آزمایشگاه بفرستند ، بعد از انجام برش بود که پزشکان با صحنه عجیبی روبرو شدند.

جوانه صنوبر در میان بافت ریه

دکتر ولادیمیر کاماشف معاون بیمارستان اودمورتیا و سرپرست تیم جراحی، می گوید:«ناگهان احساس کردم دچار توهم شده ام!» او سپس ادامه می دهد:«من به دستیارم گفتم بیا و یک نگاهی به اینجا بینداز، انگار ما اینجا یک درخت صنوبر داریم!» دستیار وی بعدا اقرار میکند که در آن لحظه فکر کرده است، دکتر تحت تاثیر فشار کاری دیوانه شده است!

طول شاخه صنوبر حدود 5 سانتی متر بود. احتمالا دانه آن در اثر تنفس داخل ریه آرتیوم شده و بدن آرتیوم نتوانسته آن را دفع یا جذب کند و صنوبر با استفاده از محیط گرم و مرطوب ریه آرتیوم رشد کرده و به تدریج سبب بروز علائم درد و خلط خونی شده است.

خود آرتیوم این موضوع را اصلا جالب نمی داند . او میگوید:«راستش را بخواهید، من اصلا در این مدت احساس نمی کردم یک جسم خارجی در بدن خود حمل میکنم یا حتی احساس نمی کردم که چیزی در حال رشد کردن است، فقط میتوان بگویم آن خیلی درد ایجاد میکرد.»

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 10:33 PM

عکسهای دیدنی از هتل برج العرب دبی

برای دیدن تمامی عکسها کلیک کنید

عکسهای دیدنی از هتل برج العرب دبی
 


 

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 10:32 PM

عکس : ستاره هاي سينــمای ایران در..

قدیمی ، اما جالب

ستاره هاي سينمای ایران درجشن دنياي تصوير
برای دیدن تمامی تصاویر کلیک کنید


 


 

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 10:32 PM

عکس : دوچرخه سواری بانوان

برای دیدن تمامی تصاویر کلیک کنید

عکس : دوچرخه سواری بانوان
 

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 10:31 PM

عکس : مرکز بازپروی زنــــان معتـاد

DIC خورشيد اولين مركز ويژه زنان معتاد در منطقه شوش تهران

برای دیدن تمامی عکسها کلیک کنید

عکس : مرکز بازپروی زنــــان معتـاد
 

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 10:31 PM

اگر بنزین تحریم شود(تصویر طنز)

اگر بنزین تحریم شود(تصویر طنز)

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 09:18 PM

July 06, 2010

مجهزترين آپارتمان ‌مسكوني تهران

مجهزترين آپارتمان مسكوني در تهران، با قيمت متري 11 ميليون تومان براي فروش عرضه شده است. اين آپارتمان كه در محله زعفرانيه ساخته شده، سازنده‌اش آن را «آپارتمان ويلايي» معرفي مي‌كند و داراي 20 نوع امكانات ويژه است كه خدماتي فراتر از سكونت را براي ساكنان فراهم مي‌كند.

گزارش «دنياي‌اقتصاد» از جزئيات اين آپارتمان 700 متري حاكي است: در داخل اين آپارتمان يك استخر معلق با قابليت انتقال به نقاط مختلف آپارتمان و تغيير عمق وجود دارد و سالن پذيرايي آن نيز «بدون ستون» طراحي شده‌است.اين آپارتمان در حال حاضر گرانترين واحدمسكوني عرضه شده در شهر تهران و البته در كشور محسوب مي‌شود.ويژگي منحصر به فرد ديگري كه اين آپارتمان دارد، «كترينگ» آن است.

آپارتمان مذكور در يك مجتمع 40 واحدي قرار دارد كه در آن، يك آشپزخانه صنعتي –كترينگ- ساخته شده تا براي ساكنان، انواع غذا طبخ و به آنها عرضه شود.به گزارش «دنياي‌اقتصاد» روز گذشته 11 میلیون و 500 هزار تومان به عنوان قیمت هر متر مربع یک واحد مسکونی در یکی از فرعی‌های محله زعفرانیه اعلام شد. این درحالی است که بازه قیمت متعارف برای هر متر مربع یک واحد مسکونی نوساز در زعفرانیه بین 5 میلیون و 460 هزار تومان تا 6 میلیون و 200 هزار تومان است.

فروشنده ای دو واحد مسکونی با متراژهای 470 و 730 متر مربع واقع در یک برج در محله زعفرانیه را به بازار فروش عرضه کرده است و قیمت هر متر مربع واحد 470 متری را بین 11 میلیون تا 11 میلیون و 500 هزار تومان و قیمت هر متر مربع واحد 730 متری را نيز 11 میلیون و 500 هزار تومان اعلام کرده است، البته وی قیمت هر متر واحد مسکونی در خیابان نیاززاده را 9 میلیون تومان اعلام و اظهار مي‌کند كه این دو واحد مذکور به علت اینکه از امکانات و خدمات خاصی برخوردار هستند با نرخ بالاتری نسبت به واحدهای مشابه برای فروش پیشنهاد شده‌اند.

مسوول فروش این دو واحد مسکونی، دلیل بالا بودن نرخ پیشنهادی فروش را امکانات تفریحی و رفاهی فراهم شده برای این واحدها و همچنین طراحی داخلی اذعان مي‌کند، چراکه تراس‌ها مبله شده با دید چشمگیر است، طراحی سالن‌ها بدون ستون، داراي استخر معلق داخل واحدها، آشپزخانه تمام اتوماتیک با طراحی خاص، شیرآلات کریستال، حسگرهای امنیتی، چوبکاری‌های دست‌ساز ایتالیایی جزئی از امکانات داخلی واحدها است و از سوی دیگر 1700 متر لابی با ارتفاع 8 متر مربع، زمین تنیس، تونل‌های آبی دوار، برکه و آبشار، باغ پرندگان، پارک کودک، روف گاردن، سالن‌های چند منظوره (به منظور برپایی همایش، گردهمایی و جشن‌ها) کترینگ، کارواش و روم سرویس نيز خدماتی است که در اختیار کلیه ساکنان این برج مسکونی 40 واحدي قرار دارد.

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 09:36 PM

مجهزترين آپارتمان ‌مسكوني تهران

مجهزترين آپارتمان مسكوني در تهران، با قيمت متري 11 ميليون تومان براي فروش عرضه شده است. اين آپارتمان كه در محله زعفرانيه ساخته شده، سازنده‌اش آن را «آپارتمان ويلايي» معرفي مي‌كند و داراي 20 نوع امكانات ويژه است كه خدماتي فراتر از سكونت را براي ساكنان فراهم مي‌كند.

گزارش «دنياي‌اقتصاد» از جزئيات اين آپارتمان 700 متري حاكي است: در داخل اين آپارتمان يك استخر معلق با قابليت انتقال به نقاط مختلف آپارتمان و تغيير عمق وجود دارد و سالن پذيرايي آن نيز «بدون ستون» طراحي شده‌است.اين آپارتمان در حال حاضر گرانترين واحدمسكوني عرضه شده در شهر تهران و البته در كشور محسوب مي‌شود.ويژگي منحصر به فرد ديگري كه اين آپارتمان دارد، «كترينگ» آن است.

آپارتمان مذكور در يك مجتمع 40 واحدي قرار دارد كه در آن، يك آشپزخانه صنعتي –كترينگ- ساخته شده تا براي ساكنان، انواع غذا طبخ و به آنها عرضه شود.به گزارش «دنياي‌اقتصاد» روز گذشته 11 میلیون و 500 هزار تومان به عنوان قیمت هر متر مربع یک واحد مسکونی در یکی از فرعی‌های محله زعفرانیه اعلام شد. این درحالی است که بازه قیمت متعارف برای هر متر مربع یک واحد مسکونی نوساز در زعفرانیه بین 5 میلیون و 460 هزار تومان تا 6 میلیون و 200 هزار تومان است.

فروشنده ای دو واحد مسکونی با متراژهای 470 و 730 متر مربع واقع در یک برج در محله زعفرانیه را به بازار فروش عرضه کرده است و قیمت هر متر مربع واحد 470 متری را بین 11 میلیون تا 11 میلیون و 500 هزار تومان و قیمت هر متر مربع واحد 730 متری را نيز 11 میلیون و 500 هزار تومان اعلام کرده است، البته وی قیمت هر متر واحد مسکونی در خیابان نیاززاده را 9 میلیون تومان اعلام و اظهار مي‌کند كه این دو واحد مذکور به علت اینکه از امکانات و خدمات خاصی برخوردار هستند با نرخ بالاتری نسبت به واحدهای مشابه برای فروش پیشنهاد شده‌اند.

مسوول فروش این دو واحد مسکونی، دلیل بالا بودن نرخ پیشنهادی فروش را امکانات تفریحی و رفاهی فراهم شده برای این واحدها و همچنین طراحی داخلی اذعان مي‌کند، چراکه تراس‌ها مبله شده با دید چشمگیر است، طراحی سالن‌ها بدون ستون، داراي استخر معلق داخل واحدها، آشپزخانه تمام اتوماتیک با طراحی خاص، شیرآلات کریستال، حسگرهای امنیتی، چوبکاری‌های دست‌ساز ایتالیایی جزئی از امکانات داخلی واحدها است و از سوی دیگر 1700 متر لابی با ارتفاع 8 متر مربع، زمین تنیس، تونل‌های آبی دوار، برکه و آبشار، باغ پرندگان، پارک کودک، روف گاردن، سالن‌های چند منظوره (به منظور برپایی همایش، گردهمایی و جشن‌ها) کترینگ، کارواش و روم سرویس نيز خدماتی است که در اختیار کلیه ساکنان این برج مسکونی 40 واحدي قرار دارد.

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 09:35 PM

مجهزترين آپارتمان ‌مسكوني تهران

مجهزترين آپارتمان مسكوني در تهران، با قيمت متري 11 ميليون تومان براي فروش عرضه شده است. اين آپارتمان كه در محله زعفرانيه ساخته شده، سازنده‌اش آن را «آپارتمان ويلايي» معرفي مي‌كند و داراي 20 نوع امكانات ويژه است كه خدماتي فراتر از سكونت را براي ساكنان فراهم مي‌كند.

گزارش «دنياي‌اقتصاد» از جزئيات اين آپارتمان 700 متري حاكي است: در داخل اين آپارتمان يك استخر معلق با قابليت انتقال به نقاط مختلف آپارتمان و تغيير عمق وجود دارد و سالن پذيرايي آن نيز «بدون ستون» طراحي شده‌است.اين آپارتمان در حال حاضر گرانترين واحدمسكوني عرضه شده در شهر تهران و البته در كشور محسوب مي‌شود.ويژگي منحصر به فرد ديگري كه اين آپارتمان دارد، «كترينگ» آن است.

آپارتمان مذكور در يك مجتمع 40 واحدي قرار دارد كه در آن، يك آشپزخانه صنعتي –كترينگ- ساخته شده تا براي ساكنان، انواع غذا طبخ و به آنها عرضه شود.به گزارش «دنياي‌اقتصاد» روز گذشته 11 میلیون و 500 هزار تومان به عنوان قیمت هر متر مربع یک واحد مسکونی در یکی از فرعی‌های محله زعفرانیه اعلام شد. این درحالی است که بازه قیمت متعارف برای هر متر مربع یک واحد مسکونی نوساز در زعفرانیه بین 5 میلیون و 460 هزار تومان تا 6 میلیون و 200 هزار تومان است.

فروشنده ای دو واحد مسکونی با متراژهای 470 و 730 متر مربع واقع در یک برج در محله زعفرانیه را به بازار فروش عرضه کرده است و قیمت هر متر مربع واحد 470 متری را بین 11 میلیون تا 11 میلیون و 500 هزار تومان و قیمت هر متر مربع واحد 730 متری را نيز 11 میلیون و 500 هزار تومان اعلام کرده است، البته وی قیمت هر متر واحد مسکونی در خیابان نیاززاده را 9 میلیون تومان اعلام و اظهار مي‌کند كه این دو واحد مذکور به علت اینکه از امکانات و خدمات خاصی برخوردار هستند با نرخ بالاتری نسبت به واحدهای مشابه برای فروش پیشنهاد شده‌اند.

مسوول فروش این دو واحد مسکونی، دلیل بالا بودن نرخ پیشنهادی فروش را امکانات تفریحی و رفاهی فراهم شده برای این واحدها و همچنین طراحی داخلی اذعان مي‌کند، چراکه تراس‌ها مبله شده با دید چشمگیر است، طراحی سالن‌ها بدون ستون، داراي استخر معلق داخل واحدها، آشپزخانه تمام اتوماتیک با طراحی خاص، شیرآلات کریستال، حسگرهای امنیتی، چوبکاری‌های دست‌ساز ایتالیایی جزئی از امکانات داخلی واحدها است و از سوی دیگر 1700 متر لابی با ارتفاع 8 متر مربع، زمین تنیس، تونل‌های آبی دوار، برکه و آبشار، باغ پرندگان، پارک کودک، روف گاردن، سالن‌های چند منظوره (به منظور برپایی همایش، گردهمایی و جشن‌ها) کترینگ، کارواش و روم سرویس نيز خدماتی است که در اختیار کلیه ساکنان این برج مسکونی 40 واحدي قرار دارد.

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 09:35 PM

مجهزترين آپارتمان ‌مسكوني تهران

مجهزترين آپارتمان مسكوني در تهران، با قيمت متري 11 ميليون تومان براي فروش عرضه شده است. اين آپارتمان كه در محله زعفرانيه ساخته شده، سازنده‌اش آن را «آپارتمان ويلايي» معرفي مي‌كند و داراي 20 نوع امكانات ويژه است كه خدماتي فراتر از سكونت را براي ساكنان فراهم مي‌كند.

گزارش «دنياي‌اقتصاد» از جزئيات اين آپارتمان 700 متري حاكي است: در داخل اين آپارتمان يك استخر معلق با قابليت انتقال به نقاط مختلف آپارتمان و تغيير عمق وجود دارد و سالن پذيرايي آن نيز «بدون ستون» طراحي شده‌است.اين آپارتمان در حال حاضر گرانترين واحدمسكوني عرضه شده در شهر تهران و البته در كشور محسوب مي‌شود.ويژگي منحصر به فرد ديگري كه اين آپارتمان دارد، «كترينگ» آن است.

آپارتمان مذكور در يك مجتمع 40 واحدي قرار دارد كه در آن، يك آشپزخانه صنعتي –كترينگ- ساخته شده تا براي ساكنان، انواع غذا طبخ و به آنها عرضه شود.به گزارش «دنياي‌اقتصاد» روز گذشته 11 میلیون و 500 هزار تومان به عنوان قیمت هر متر مربع یک واحد مسکونی در یکی از فرعی‌های محله زعفرانیه اعلام شد. این درحالی است که بازه قیمت متعارف برای هر متر مربع یک واحد مسکونی نوساز در زعفرانیه بین 5 میلیون و 460 هزار تومان تا 6 میلیون و 200 هزار تومان است.

فروشنده ای دو واحد مسکونی با متراژهای 470 و 730 متر مربع واقع در یک برج در محله زعفرانیه را به بازار فروش عرضه کرده است و قیمت هر متر مربع واحد 470 متری را بین 11 میلیون تا 11 میلیون و 500 هزار تومان و قیمت هر متر مربع واحد 730 متری را نيز 11 میلیون و 500 هزار تومان اعلام کرده است، البته وی قیمت هر متر واحد مسکونی در خیابان نیاززاده را 9 میلیون تومان اعلام و اظهار مي‌کند كه این دو واحد مذکور به علت اینکه از امکانات و خدمات خاصی برخوردار هستند با نرخ بالاتری نسبت به واحدهای مشابه برای فروش پیشنهاد شده‌اند.

مسوول فروش این دو واحد مسکونی، دلیل بالا بودن نرخ پیشنهادی فروش را امکانات تفریحی و رفاهی فراهم شده برای این واحدها و همچنین طراحی داخلی اذعان مي‌کند، چراکه تراس‌ها مبله شده با دید چشمگیر است، طراحی سالن‌ها بدون ستون، داراي استخر معلق داخل واحدها، آشپزخانه تمام اتوماتیک با طراحی خاص، شیرآلات کریستال، حسگرهای امنیتی، چوبکاری‌های دست‌ساز ایتالیایی جزئی از امکانات داخلی واحدها است و از سوی دیگر 1700 متر لابی با ارتفاع 8 متر مربع، زمین تنیس، تونل‌های آبی دوار، برکه و آبشار، باغ پرندگان، پارک کودک، روف گاردن، سالن‌های چند منظوره (به منظور برپایی همایش، گردهمایی و جشن‌ها) کترینگ، کارواش و روم سرویس نيز خدماتی است که در اختیار کلیه ساکنان این برج مسکونی 40 واحدي قرار دارد.

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 09:31 PM

مجهزترين آپارتمان ‌مسكوني تهران

مجهزترين آپارتمان مسكوني در تهران، با قيمت متري 11 ميليون تومان براي فروش عرضه شده است. اين آپارتمان كه در محله زعفرانيه ساخته شده، سازنده‌اش آن را «آپارتمان ويلايي» معرفي مي‌كند و داراي 20 نوع امكانات ويژه است كه خدماتي فراتر از سكونت را براي ساكنان فراهم مي‌كند.

گزارش «دنياي‌اقتصاد» از جزئيات اين آپارتمان 700 متري حاكي است: در داخل اين آپارتمان يك استخر معلق با قابليت انتقال به نقاط مختلف آپارتمان و تغيير عمق وجود دارد و سالن پذيرايي آن نيز «بدون ستون» طراحي شده‌است.اين آپارتمان در حال حاضر گرانترين واحدمسكوني عرضه شده در شهر تهران و البته در كشور محسوب مي‌شود.ويژگي منحصر به فرد ديگري كه اين آپارتمان دارد، «كترينگ» آن است.

آپارتمان مذكور در يك مجتمع 40 واحدي قرار دارد كه در آن، يك آشپزخانه صنعتي –كترينگ- ساخته شده تا براي ساكنان، انواع غذا طبخ و به آنها عرضه شود.به گزارش «دنياي‌اقتصاد» روز گذشته 11 میلیون و 500 هزار تومان به عنوان قیمت هر متر مربع یک واحد مسکونی در یکی از فرعی‌های محله زعفرانیه اعلام شد. این درحالی است که بازه قیمت متعارف برای هر متر مربع یک واحد مسکونی نوساز در زعفرانیه بین 5 میلیون و 460 هزار تومان تا 6 میلیون و 200 هزار تومان است.

فروشنده ای دو واحد مسکونی با متراژهای 470 و 730 متر مربع واقع در یک برج در محله زعفرانیه را به بازار فروش عرضه کرده است و قیمت هر متر مربع واحد 470 متری را بین 11 میلیون تا 11 میلیون و 500 هزار تومان و قیمت هر متر مربع واحد 730 متری را نيز 11 میلیون و 500 هزار تومان اعلام کرده است، البته وی قیمت هر متر واحد مسکونی در خیابان نیاززاده را 9 میلیون تومان اعلام و اظهار مي‌کند كه این دو واحد مذکور به علت اینکه از امکانات و خدمات خاصی برخوردار هستند با نرخ بالاتری نسبت به واحدهای مشابه برای فروش پیشنهاد شده‌اند.

مسوول فروش این دو واحد مسکونی، دلیل بالا بودن نرخ پیشنهادی فروش را امکانات تفریحی و رفاهی فراهم شده برای این واحدها و همچنین طراحی داخلی اذعان مي‌کند، چراکه تراس‌ها مبله شده با دید چشمگیر است، طراحی سالن‌ها بدون ستون، داراي استخر معلق داخل واحدها، آشپزخانه تمام اتوماتیک با طراحی خاص، شیرآلات کریستال، حسگرهای امنیتی، چوبکاری‌های دست‌ساز ایتالیایی جزئی از امکانات داخلی واحدها است و از سوی دیگر 1700 متر لابی با ارتفاع 8 متر مربع، زمین تنیس، تونل‌های آبی دوار، برکه و آبشار، باغ پرندگان، پارک کودک، روف گاردن، سالن‌های چند منظوره (به منظور برپایی همایش، گردهمایی و جشن‌ها) کترینگ، کارواش و روم سرویس نيز خدماتی است که در اختیار کلیه ساکنان این برج مسکونی 40 واحدي قرار دارد.

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 09:21 PM

صحبت های ضبط شده پسر احمدی نژاد درباره زندگی خصوصی..

صحبت های ضبط شده پسر احمدی نژاد و کتابی درباره زندگی خصوصی رئیس جمهور
مى‌خواست برود دیدن مادرش. در مسیر منزل مادر، وانت بارى که هندوانه نوبرانه مى‌فروخت، دیدند. دکتر از راننده خواست ماشین را نگه دارد. پیاده شد و به سمت وانت‌بار رفت. اما راننده دید که دکتر دست خالى برگشت.

عصرایران - ارگان رسانه ای حزب الله ، انصار نیوز ، از انتشار کتابی جدید درباره زندگی شخصی احمدی نژاد خبر داد و با "منحصر به فرد" خواندن این کتاب که فرزند ملت نام دارد ، فرازهایی از آن را منتشر کرد.

در بخشی از این کتاب ، پدید آورندگان آن که " دانشجویان مستقل" معرفی شده اند ، نوشته اند که در تدوین این کتاب ، علاوه بر مصاحبه با تنی چند از اطرافیان احمدی نژاد ، از صحبت‌هاى خصوصى پسراحمدی نژاد - که توسط دوستانش ضبط شده بود- نیز بهره گرفته اند.

بخش هایی از کتاب فرزند ملت را به انتخاب انصار ، بخوانید:

به نام خداى مهربان

به جاى مقدمه

سخنى با دکتر محمود احمدى نژاد

جناب آقاى دکتر احمدى نژاد!

مى‌دانیم که از خواندن برخى از این نوشته‌ها اعصابتان به هم مى‌ریزد. شاید لعن و نفرینمان هم بکنید که چرا زندگى خصوصى شما را توى ویترین گذاشتیم تا همه ببینند. امّا به ما حق بدهید.

ما، جوانان دانشجوى ایرانى هدفى جز روشن کردن اذهان عمومى نسبت به کسى که چهار سال رییس‌جمهور آنها بوده است، نداشته ایم.

تنها جرم ما اگر دادگاهى تشکیل شود و محاکمه شویم، این است و بس!

در طى این چهار‌سال، جسته و گریخته،خاطراتى از کارها و عملکرد شما به گوش مردم رسیده.

خوش‌شانسى ما این بود که صحبت‌هاى خصوصى پسرتان،علی‌رضا با چند نفر از دوستانش ضبط شده و در اختیار ما قرار گرفت. این نوار زوایاى پنهان زیادى از شخصیت احمدى‌نژاد را برایمان شناساند و تشنه‌ترمان کرد تا در مورد شما بیشتر بدانیم.

برای همین بچه‌ها کلى دوندگى کردند تا این گزارش – خاطرات را به دست آوردند. حاصل این تلاش‌ها؛ مصاحبه با آقایان؛ دکتر لنکرانى؛ وزیر محترم بهداشت که هنوز روحیه دانشجویى خود را حفظ کرده‌اند، دکتر الهام؛ وزیردادگسترى، مهندس فتاح؛ وزیر نیرو، آقاى رضایى؛ منشى مخصوص شما در شهردارى و ریاست‌جمهورى، آقاى کریمیان؛ راننده شما در شهردارى و ریاست‌جمهورى، آقایان آشتیانى، معاون مراسمات و تشریفات ریاست‌جمهورى و غرقى؛ ريیس‌رسیدگى به شکایات مردمى ریاست جمهورى و…. بود.

این عزیزان پیه خشم، ناراحتى و برخوردتان را به جان خریده و با اصرار و دوندگى بچه‌ها، حاضر به صحبت در مورد شما شدند.

البته تمام موارد ذکر شده در این کتابچه مستند بوده و حتى کلمه‌اى ازخودمان از قول و فعل شما، جناب دکتر ذکر نکرده‌ایم.


***

حالا با این اقدام، فقط پیش شما شرمنده‌ایم. امّا اگر این خاطرات و نکاتِ کارى و رفتارى شما را منعکس نمى‌کردیم، پیش وجدان و بالاتر خدایمان شرمنده مى‌شدیم.

خیلى از ما تا به حال شما را از نزدیک ندیده‌ایم. ولى به شما اعتقاد داریم. و افسوس مى‌خوریم که کاش دستمان باز بود و شما را آن‌طور که هستید و آن‌طور که براى مملکت و مردم خدمت مى‌کنید، مى‌شناختیم و به دیگران هم مى‌شناساندیم.

از انرژى هسته‌اى و فشارهایى که سر آن قضیه متحمل شده و مقاومت‌هایى که کرده‌اید تا پشت پرده‌هاى ساخت و پرتاب ماهواره امید و شکوفایى دانشمندان ایرانى که تا چند سال پیش حتى خوابش را هم نمى‌دیدیم.

از سهمیه‌بندى بنزین گرفته تا هدفمندکردن یارانه‌ها که باید در دولت‌هاى قبلى انجام مى‌شد و شجاعت انجامش را نداشتند.

از سفرهاى استانى و طرح‌هایى که تصویب کردید و به نتیجه رسید یا آنهایى که به خاطر کم‌کارى و شاید عناد و دشمنى برخى، تعدادى از آنها به نتیجه نرسید و خون به دل شما کرد، از سفرهاى خارجى و اقتدارتان در برخورد با اجانب به عنوان نماینده ى ایران و ....

***

از خدا مى خواهیم این کتابچه، تبدیل شود به یک کار فرهنگى از طرف اهل فن براى شناساندن یکى از مفاخر ایران‌زمین به نام «محمود احمدى نژاد»

جمعى از دانشجویان مستقل دانشگاههاى ایران


۸
(در هر صفحه یک خاطره درج شده)

دکتر ارادت زیادى به امام رضا علیه السلام دارد.

تا قبل از عهده‌دارى شهردارى تهران، به همراه خانواده‌اش، با پیکان مدل پایین و بعدها پژو ۵۰۴ مدل ۱۹۷۹ میلادى که هنوز هم اتومبیل شخصی‌شان همان است، به پابوسى امام رضا علیه السلام مى‌رفتند.

در زمان شهردارى تهران با هزینه شخصى، ماهى یک‌بار به زیارت ثامن‌الحجج علیه السلام مى‌رفت. یکى - دو ساعت زیارت مى‌کرد. به فرودگاه بر مى‌گشت و با پرواز همان روز مشهد - تهران، بر مى‌گشت. توقف طولانى‌مدتِ دکتر در مشهد، زمانى بود که با خانواده اش مى‌رفت.

به محض پیروزى در انتخابات ریاست‌جمهورى و استقرار در مقام ریاست جمهورى، اولین کارى که کرد، رفتن به پابوسى امام‌رضا علیه السلام بود.

اولین جلسه هیأت دولت را هم در حرم حضرت على بن موسى‌الرضا برگزار کرد.

با این مقدمه که یکى از دلایل اقتدار و پیشرفت ایران بهره‌مندى از توجهات امام هشتم علیه‌السلام است و ما در اولین جلسه هیأت دولت از ایشان کمک مى‌خواهیم.


۹

آن زمان من مسؤول فرهنگى دانشگاه علم و صنعت بودم. براى دیدار از مناطق جنگى جنوب، دانشجوها را به خوزستان برده بودیم.

دکتر هم به همراه یکى- دو نفر دیگر از اساتید به دعوت ما آمده بودند. شب اوّل جاى مناسبى براى اسکان نبود. بچه‌ها را در سدّ کارون اسکان دادیم. پتو هم به اندازه کافى نبود.

آن شب تا صبح من و دکتر نشستیم با هم به صحبت کردن.

انگار یکى از ماها بود. اصلا”به روى خودش نیاورد جایى براى استرحت و پتویى براى گرم شدن ندارد

*

شب بعد هم براى اسکان دانشجوها به مشکل برخوردیم. بعد از کلى دوندگى بالاخره جایى پیدا کردیم و دانشجوها را اسکان دادیم.

یکى از بچه‌ها کسالت شدیدى پیدا کرده بود و باید او را به یک مرکز درمانى مى‌رساندیم.

دکتر که متوجه مشغله زیاد ما شده بود، گفت آن دانشجو را براى معالجه به یک بیمارستانى- جایى مى‌رساند.

وقتى برگشتند، آن دانشجو به دوستانش گفته بود، پول ویزیتش را دکتر، خودش حساب کرده و به او اجازه نداده دست به جیبش ببرد!

*

آن شب قرار بود شام را از جایى خارج شهر برایمان بیاورند.

وقتى آوردند، دیدیم یخ کرده. با وجود خستگى زیاد، با چند نفر از بچه‌ها دیگ غذا را بردیم داخل آشپزخانه محل اسکان تا دوباره گرم کنیم.

دیدیم دکتر هم آمد داخل آشپزخانه و از ما پرسید اگر کمکى لازم داریم بیاید کمکتان.

خسته و مستأصل گفتیم: نه! آقاى دکتر! شما بفرمایید. الان غذا را مى آوریم!

دکتر بدون توجه به تعارفِ ما آمد تو و شروع کرد به کمک به ما تا غذا را گرم کنیم.

داخل ظرف‌ها بکشیم و بین دانشجوها توزیع کنیم.

۱۰

در مراسم اختتامیه اردوى جنوب، از طرف دانشگاه به اساتیدى که همراهمان آمده بودند، نفرى یک لوح تقدیر و یک سکه بهار آزادى دادیم.

بعداز بازگشت از اردوى جنوب، دکتر مرا به اتاقش خواست و گفت مى‌خواهد به واحد فرهنگى دانشگاه کمک کند.

مبلغى معادل بهاى سکه را که داخل پاکتى گذاشته بود داد دستم.

۱۱

هر وقت دانشگاه از اساتید تقدیر مى‌کرد، مبلغى پول یا سکه به آنها هدیه مى‌کرد، دکتر آن را به بهانه‌هاى مختلف با همان عنوان هدیه به خدماتى‌ها مى‌داد.

۱۲

در سال ۶۹ - ۱۳۶۸ دانشگاه علم وصنعت زمینى را از سازمان تبلیغات خریده بود تا بین اساتید و کارمندان دانشگاه تقسیم کند.

اسم دکتر هم در فهرست بود. اما ایشان از دانشگاه خواست اسمش را خط زده و سهیه‌اش را به کس دیگرى بدهند.


۱۳

یکى از رفتارهاى جالب دکتر این است که از زمان شهردارى تا به حال که رییس‌جمهور است، ریالى حقوق از تصدى این پست‌ها نگرفته. و به همان حقوق استادى دانشگاه کفایت مى‌کند.

۱۴

دکتر عادت ندارد کارهاى شخصیش را به کسى واگذار کند.

خدماتى‌ها از خداشان هست که دکتر به آنها کار بسپارد. اما بارها شده وقتى مثلا” با تلفن کار دارد و گوشى دور از دسترسش هست، به منشى و خدماتى‌ها که آنجا براى انجام وظیفه ایستاده اند، نمى‌گوید گوشى را به من بده! خودش بلند شده دور زده. گوشى را بر مى‌دارد !

۱۵

باغبان خانه ریس‌جمهور،خود دکتر است.

توى حیاط خانه‌اش باغچه درست مى‌کند. خاک و کود مى‌ریزد و گل و سبزى و نهالِ درخت مى‌کارد.

۱۶

دکتر گاهی تسبیح، انگشتر و حتى کاپشنى که مى‌پوشد را هدیه مى‌دهد.

یعنى مردم نامه مى‌نویسند. از او مى‌خواهند. او هم از ما، کارمندانِ دفتر مى‌خواهد به آدرس درخواست کننده پست کنیم. براى خودش هم دوباره یکى دیگر تهیه مى‌کند.

یک‌بار به شوخى به بچه‌هاى دفتر گفتم: ریاست‌جمهورى از لحاظ اقتصادى خیلى به ضرر دکتر بوده. چون دکتر از وقتى رییس‌جمهور شده خرج و مخارجش کمتر نشده که بیشتر هم شده!

۱۷

آن موقع‌ها که دکتر شهردار بود، خبرنگارى از ایشان پرسید چرا ازشهردارى حقوق نمى‌گیرد؟

دکتر گفت چون کارمند دولت است و حقوق استادى دانشگاه براى او کافى است.

خبرنگار: شما فرزند دارید. فرزندان شما نیاز به حمایت شما دارند.

دکتر: هم من و هم همسرم که فرهنگى است از دولت حقوق مى‌گیریم. بسِّمان است.

وظیفه ما این است که هزینه تحصیلیشان را فراهم کنیم. کار و زندگیشان باخودشان است.

مگر پدرِمن به من کار و خانه داد. خودم زحمت کشیدم. درس خواندم. کارکردم.

تلاش کردم تا توانستم با زحماتم یک خانه قسطى بخرم. بچه‌هاى من هم خودشان باید تلاش کنند.


۱۸

یک روز دکتر خاطره‌اى را از دوران جوانی‌اش براى راننده‌اش تعریف کرد:

به یاد ندارم هیچ‌وقت به پدرم گفته باشم به من پول بده.

حاجى همیشه خودش پول توى جیب همه بچه‌هایش مى‌گذاشت.

صبح‌ها که بلند مى‌شدیم، مى‌دیدیم پنج تومان - ده تومان توى جیبمان گذاشته.

در دوران دانشجویى، یک‌روز مى‌خواستم کتاب بخرم. پول خرید کتاب صد و پنجاه - دویست تومان بود. غیر از ده تومانى که حاجى آن روز توى جیبم گذاشته بود، پول دیگرى نداشتم. کتاب هم برایم ضرورى بود.

طبق معمول چیزى از حاجى نخواستم. گفتم توکل برخدا. آمدم بیرون از خانه.

سر خیابان که رسیدم، اتومبیل یکى از دوستانم که قبلا”مبلغی به او قرض داده بودم جلوى پایم ترمز کرد.

گفت: آقا محمود! بیا بالا.

همین‌طور که رانندگى مى‌کرد و صحبت مى‌کردیم، بدون آن که من چیزى بگویم، صدوپنجاه تومان گذاشت روى داشبرد و گفت: یادت هست چند وقت پیش صدوپنجاه تومان به من قرض داده بودى؟!

خدا را شکر کردم وپول را گذاشتم توى جیبم.

۱۹

دکتر در هر شرایطى که هست، سر زمان مقرر باید برود و مادرش را ببیند. زمانى که پدرش زنده بود، هم همین برنامه را داشت. مرتب بِهِشان سر مى‌زد. دست خالى هم نمى‌رفت. میوه یاشیرینى یا….


۲۰

مى‌خواست برود دیدن مادرش. در مسیر منزل مادر، وانت بارى که هندوانه نوبرانه مى‌فروخت، دیدند. دکتر از راننده خواست ماشین را نگه دارد. پیاده شد و به سمت وانت‌بار رفت. اما راننده دید که دکتر دست خالى برگشت.

از او سؤال کرد که: آقاى دکتر! پس چرا نخریدید؟

دکتر جواب داد: کیلویى …. تومان مى‌گفت. گران بود. نخریدم!


۲۱

در زمان شهردارى یک‌بار دکتر آنفولانزاى سختى گرفته و نتوانسته بود سرکار بیاید.

ما؛ بچه‌هاى بهدارى تصمیم گرفتیم به دیدنش برویم.

وقتى داخل خانه‌اش شدیم، دیدیم آقاى لاریجانى و آقاى ولایتى هم به دیدنش آمده‌اند.

دکتر روى یک تشک خوابیده بود. گوشه اتاق هم یک بخارى کوچک گازى روشن بود.

کف اتاق با فرش ماشینى فرش شده بود. نه از میز و صندلى خبرى بود و نه از مبلمان.

از دیدن خانه و زندگى دکتر همگیمان حسابى جا خوردیم.

خانه‌هاى ما کارمندان شهردارى که آن زمان ماهى سیصد - چهارصد تومان حقوق مى‌گرفتیم،خیلى بهتر از خانه شهردار تهران بود.


۲۲

دختر دکتر، در زمان ریاست‌جمهورى پدرش به خانه بخت رفت جهیزیه‌اش مثل جهیزیه اغلب دخترانى که پدرانشان کارمند ساده هستند، بود


۲۳

وقتى دختر دکتر ازدواج کرد، همه منتظر بودیم از طرف نهاد یک خانه به آنها در همان پاستور بدهند.

امّا آنها در یکى از محلات تهران خانه‌اى اجاره کرده و در آنجا زندگى جدیدشان را شروع کردند.

چند بارى دکتر براى دیدن دخترش به منزلشان رفت و هر بار ما؛ بچه‌هاى حفاظت توى در دسر مى‌افتادیم.

اینکه باید دکتر را ا زمسیرى مى‌بردیم که شناخته نشود.

و براى دختر و دامادش از لحاظ امنیتى مشکلى به وجود نیاید.

امّا با همه اینها باز مردم متوجه شدند .

ممکن بود از طرف ضد انقلاب برایشان خطرناک باشد.

آن قدر به دکتر فشار آوردیم تا بالاخره پذیرفت آن دو بیایند بنشینند در طبقه دوم منزل یکى از کارمندهاى نهاد در پاستور.

داماد دکتر ماه به ماه کرایه آن‌جا را به حساب نهاد واریز مى‌کند.


۲۴

پدر دکتر مثل مردم عادى زندگى مى‌کرد. نه محافظى، نه محل زندگى خاصى .

دم در یک چارپایه مى‌گذاشت. مى‌نشست روى آن و با مردمِ محل خوش و بش مى‌کرد.

انگار نه انگار که پدِرِ ریس‌جمهور مملکت است.

۲۵

وقتى پسربزرگ دکتر، مهدى وقتِ سربازیش شد، چون بچه‌هاى سپاه او را مى‌شناختند،

ارتش را انتخاب کرد تا مثل سایر سربازان خدمت کند.

۲۶

خط تلفن پسر دکتر، اعتبارى و ۰۹۱۹ است.


۲۷

براى نماز عید فطر رفته بودم مصلا. آن روز هوا ابرى و بارانى بود.

در حین صحبت‌هاى آقا (مدظله العالى)، باران شدیدى گرفت.

با این که کارت ویژه داشتم تا در جایگاه مسؤولین بنشینم، از آن استفاده نکرده، همراه مردم عادى بودم.

با گرفتن باران و به محض تمام شدن صحبت‌هاى آقا، هر کس دنبال سرپناهى بود تا کمتر خیس شود.

توى آن شلوغى و بدو بدو، همراهِ مردم به هر سمتى کشیده مى‌شدم.

یک دفعه یکى از پشت زد روى شانه ام. برگشتم. دیدم دکتر با دو پسرش هستند.

رفتیم نشستیم یک گوشه که موکت پهن بود تا باران بند بیاید.

پسر دکتر کفش‌هایش را درآورد بگذارد روى هم. دیدم کف کفشش سوراخ است. نگاهم سُر خورد به پایش. جورابش هم خیس خالى شده بود .

تا دکتر دید من متوجه پارگى کف کفش پسرش شده‌ام، سریع کفش را برگرداند.

دکتر آن موقع شهردار تهران بود.


۲۸

زمانى که فقط استاد دانشگاه بود، همراه سایر اساتید از غذاى سلف دانشگاه استفاده مى‌کرد.

گاهى وقت‌ها هم که کلاس نداشت، براى ناهار به خانه مى‌آمد.

وقتى شهردار شد، به همسرش گفت:حاج خانم! از این به بعد زحمت شما زیاد مى‌شود.

باید ناهار مرا درست کنى. ببرم سر کار!

همسرش هم استقبال کرد.


۲۹

شهردار که شد، صبح‌ها که از خانه بیرون مى‌آمد، ظرف ناهارش همراهش بود.

بعضى وقت‌ها که ظرف غذا را فراموش مى‌کرد، راننده چون عادت کرده بود، از او سراغ ظرف را مى‌گرفت.

آن وقت دکتر از یادآورى راننده تشکر مى‌کرد. بر مى‌گشت. ظرف را از پشت در بر مى‌داشت و مى‌گذاشت داخل ماشین.

دکتر هنوز هم ناهارش را از خانه‌اش مى‌برد.


۳۰

از وقتى استاندار شده بود، من هم به عنوان محافظ در خدمت ایشان بودم.

مدتى زمانى که از همراهى من با دکتر گذشت، متوجه شدم ایشان در مراسم و مهمانى‌ها خیلى کم از پذیرایى‌ها استفاده مى‌کند.

یک بار به تبعیت از ایشان من هم کمتر از همیشه خوردم.

از مراسم که بیرون آمدیم، دکتر که متوجه کم‌خوردن من شده بود، رو کرد به من و گفت: حلالت نمى‌کنم اگر جایى رفتیم و شما به خاطر من سیر نخوردى!

گفتم: این‌طور که نمى‌شود. شما چیزى نخورید و ما شکممان را سیر کنیم.

دکتر گفت: مسؤولیت من با شما فرق مى‌کند!

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 01:53 AM

عکس : واکنش جالب رئیس جمهور روسیه در مواجهه با خانمها !

عکس : واکنش جالب رئیس جمهور روسیه در مواجهه با خانمها !

عکس : واکنش جالب رئیس جمهور روسیه در مواجهه با خانمها !

عکس : واکنش جالب رئیس جمهور روسیه در مواجهه با خانمها !

عکس : واکنش جالب رئیس جمهور روسیه در مواجهه با خانمها !

عکس : واکنش جالب رئیس جمهور روسیه در مواجهه با خانمها !

عکس : واکنش جالب رئیس جمهور روسیه در مواجهه با خانمها !

عکس : واکنش جالب رئیس جمهور روسیه در مواجهه با خانمها !

عکس : واکنش جالب رئیس جمهور روسیه در مواجهه با خانمها !

عکس : واکنش جالب رئیس جمهور روسیه در مواجهه با خانمها !

عکس : واکنش جالب رئیس جمهور روسیه در مواجهه با خانمها !

عکس : واکنش جالب رئیس جمهور روسیه در مواجهه با خانمها !

عکس : واکنش جالب رئیس جمهور روسیه در مواجهه با خانمها !

عکس : واکنش جالب رئیس جمهور روسیه در مواجهه با خانمها !

عکس : واکنش جالب رئیس جمهور روسیه در مواجهه با خانمها !

عکس : واکنش جالب رئیس جمهور روسیه در مواجهه با خانمها !

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 01:52 AM

عکس:الناز شاکردوست ونیوشا ضیغمی وشبنم قلی خانی در..

کنسرت رضا صادقی با رهبری ارکستر بهنام ابطحی در دو سانس 18 و 21 در سالن میلاد اجرا گردید . البته سانس اول حدود ساعت 18:30 و سانس دوم آن ساعت 22 ؛ با حدود یک ساعت تاخیر آغاز شد . قطعاتی از دو آلبوم قبل و دو ریمیکس جدید و 2 آهنگ جدید از آلبوم یکی بود یکی نبود در این کنسرت توسط رضا صادقی اجرا گردید .

از جمله از مهمانان این کنسرت می توان به پوریا پورسرخ، نیوشا ضیغمی، شبنم قلی خانی، علی انصاریان و مهدی بی باک اشاره نمود.

عکس:الناز شاکردوست ونیوشا ضیغمی وشبنم قلی خانی در..

عکس:الناز شاکردوست ونیوشا ضیغمی وشبنم قلی خانی در..

عکس:الناز شاکردوست ونیوشا ضیغمی وشبنم قلی خانی در..

عکس:الناز شاکردوست ونیوشا ضیغمی وشبنم قلی خانی در..

عکس:الناز شاکردوست ونیوشا ضیغمی وشبنم قلی خانی در..

عکس:الناز شاکردوست ونیوشا ضیغمی وشبنم قلی خانی در..

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 01:52 AM

عکس : مردی که 14 سال حامله بود!

دور دنیا با یک کلیک
بازجویی از مردی که 14 سال حامله بود!
در کل دنیا فقط سیصد راس "بزفند" (حیوانی با کله بز و بدن گوسفند) موجود است که آلمان دارنده بیشترین نمونه آن به شمار می رود.


عکس :  مردی که 14 سال حامله بود!

این مرد تایوانی، 14 سال حامله است!

یک مرد تایوانی- آمریکایی که ادعا می کرد پس از پیوند رحم از طریق لقاح مصنوعی توانسته باردار شود، بعد از 14 سال به جرم دروغگویی و منحرف ساختن دانشمندان به دادگاه احضار شد.
به گزارش عصر ایران به نقل از یکی از شبکه های تلویزیونی چین، لی مینگوی تایوانی - آمریکایی که ادعا می کرد با پیوند رحم و لقاح مصنوعی باردار شده است، دروغگوست و برای ارائه توضیح باید به دادگاه سین سیناتی مراجعه کند.

این شبکه تلویزیونی چین افزود: وی با ایجاد وب سایت، وضعیت فیزیکی خود را برای هوادارانش تشریح می کرد و زمان روی شبکه قرار گرفتن آن در سال 1995 میلادی بوده است و عجیب ترآنکه وی فراموش کرده بود خبر زایمانش را نیز منتشر کند.

گفتنی است شبکه مذکور مدعی است که مینگوی تایوانی فردی دروغگوست زیرا دوران بارداری انسان از 9 ماه فراتر نمی رود و او 14 سال باردار باقی مانده است.

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 01:51 AM

عکس : چهره برخی بازیگران سینما و تلویزیون در میان مردم

فدیمی اما جالب !

چهره برخی بازیگران سینما و تلویزیون در میان مردم (نشست ها و همایش ها و ... )

عکس : چهره برخی بازیگران سینما و تلویزیون در میان مردم
عکس : چهره برخی بازیگران سینما و تلویزیون در میان مردم
عکس : چهره برخی بازیگران سینما و تلویزیون در میان مردم
عکس : چهره برخی بازیگران سینما و تلویزیون در میان مردم
عکس : چهره برخی بازیگران سینما و تلویزیون در میان مردم
عکس : چهره برخی بازیگران سینما و تلویزیون در میان مردم
عکس : چهره برخی بازیگران سینما و تلویزیون در میان مردم
عکس : چهره برخی بازیگران سینما و تلویزیون در میان مردم
عکس : چهره برخی بازیگران سینما و تلویزیون در میان مردم
عکس : چهره برخی بازیگران سینما و تلویزیون در میان مردم
عکس : چهره برخی بازیگران سینما و تلویزیون در میان مردم
عکس : چهره برخی بازیگران سینما و تلویزیون در میان مردم
عکس : چهره برخی بازیگران سینما و تلویزیون در میان مردم
عکس : چهره برخی بازیگران سینما و تلویزیون در میان مردم
عکس : چهره برخی بازیگران سینما و تلویزیون در میان مردم
عکس : چهره برخی بازیگران سینما و تلویزیون در میان مردم
عکس : چهره برخی بازیگران سینما و تلویزیون در میان مردم

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 01:51 AM

عکس : کنسرت دیدنی فرزاد فرزین و محسن یگانه در کیش

عکاس : محمدرضا حاجیلو

عکس : کنسرت دیدنی فرزاد فرزین و محسن یگانه در کیش

عکس : کنسرت دیدنی فرزاد فرزین و محسن یگانه در کیش

عکس : کنسرت دیدنی فرزاد فرزین و محسن یگانه در کیش

عکس : کنسرت دیدنی فرزاد فرزین و محسن یگانه در کیش

عکس : کنسرت دیدنی فرزاد فرزین و محسن یگانه در کیش

عکس : کنسرت دیدنی فرزاد فرزین و محسن یگانه در کیش

عکس : کنسرت دیدنی فرزاد فرزین و محسن یگانه در کیش

عکس : کنسرت دیدنی فرزاد فرزین و محسن یگانه در کیش

عکس : کنسرت دیدنی فرزاد فرزین و محسن یگانه در کیش

عکس : کنسرت دیدنی فرزاد فرزین و محسن یگانه در کیش

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 01:50 AM

عکس : مردی که به فرزند خود شیر می دهد !!

یک مرد 38 ساله سریلانکائی از شهر ولابون ادعا کرد که می تواند به صورت طبیعی به دو فرزند خود از سینه اش شیر دهد. وی در مصاحبه با روزنامه محلی لانکادیپا گفت که دختر 18 ماهه اش از زمان مرگ مادرش که پیش از سه ماه پیش بود از خوردن شیر خشک امتناع می ورزد. یک روز که از گریه زیاد دخترم نمی دانستم چکار کنم به یکباره سینه خود را در دهان او گذاشتم تا شاید ساکت شود، اما به یکباره دیدم که سینه ام شیر ترشح می کند، ودخترم نیز می خورد. دکتر کمال جایا سینگ در این باره می گوید که مردان نیز در صورتی که هرمون پرولاکتین در ایشان به حد زیادی فعال شود امکان دارد که شیر تولید کنند

مردی که به فرزند خود شیر می دهد

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 01:49 AM

عکسهای دیدنی عجیب ترین ازدواج های دنیا

برای دیدن تمامی عکسها و در سایز واقعی روی عکس کلیک کنید




عجیب ترین ازدواج های دنیا


 


نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 01:49 AM

عکس : دو تبلیغ زیبا و تاثیرگذار مصری ها در خصوص حجاب

تبلیغ زیبا و تاثیرگذار مصری ها در خصوص حجاب

تبلیغ زیبا و تاثیرگذار مصری ها در خصوص حجاب

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 01:49 AM

عکسهای دیدنی دوش های حمام مدرن و فوق العاده زیبا

برای دیدن تمامی عکسها و در سایز واقعی روی عکس کلیک کنید

عکسهای دیدنی دوش های حمام مدرن و فوق العاده زیبا
 

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 01:48 AM

کادوی تولد مناسب برای متولدین ماههای مختلف


متولد فروردین ماه: گلنخود شیرین، دوربین، نقره، cd بازی، بادکنک، تابلو پرتره، اسباب بازی، آلبوم عکس، گوشی موبایل، تجهیزات ورزشی، ماشین حساب سِتِ آینه و شانه، ثبت نام کلاسهای چتربازی، سبدی از گل های ابریشمی

متولد اردیبهشت
زمرد سبز ، گل زنبق دشتی ، کیف پول ، وسایل مذهبی ، دوربین شکاری ، آلبوم تمبر
کتاب جیبی ، کتاب های رومیزی ، سبد پیک نیک ،روغن و وسایل حمام ،انواع سی دی
نرم افزارهای کامپیوتر ، وسایل تزئینی سرخپوستی


متولد خرداد
مروارید ، گل رز ، بادبادک ، کتاب آشپزی ، لوازم مانیکور ، یخدان ، صفحه دارت ، چمدان
شکلات ، بلوز ابریشمی ، کتاب آموزش رانندگی ، بلیط مسابقات اسبدوانی
ثبت نام کلاس ورزشهای رزمی


متولد تیر ماه
یاقوت ، گل زبان در قفا (دلفینیوم) ، پیراهن ابریشمی ، تخته موج سواری
ظروف کریستال ، جعبه جواهر ، شامپاین ، صدف دریایی تزئینی
کتاب های خودآموز ، حیوانات خشک شده ، چتر مخصوص کنار دریا ، عینک آفتابی
کتاب های عشقی ، تابلو نقاشی با منظره دریا


متولد مردادماه
زبرجد ، گل سوسن ، خودکار طلا ، کارت بازی ، کتاب جُک
لباس ، ابزار باغبانی ، نوارهای ویدیویی ورزشی ، دستگاه قهوه ساز
ظروف چینی ، بازوبند تنیس ، دستگاه ضبط صوت ، جعبه سوغاتی


متولد شهریور
یاقوت کبود ، گل مینا ، کتاب ، جدول ، ساعت رومیزی برنجی ، کامپیوتر
پَر گردگیری ، گلدان ، ساعت مچی طلا ، موی شتر
کُت ، پارچه رومیزی ، بالش های تزئینی (کوسن) ، چرخ خیاطی


متولد مهرماه
عقیق ، گل همیشه بهار ، قاب پنجره ، بلیط باله ، کتاب و رمان های جدید
رومیزی ابریشمی ، لباس زیر (زنانه) ، بلیط کنسرت
عطر ، ستِ آبرنگ ، عطرپاش ، لباس ورزشی ، تُستِر ، قفس پرنده
سیگار ، ماساژُر بدن ، لوازم نقاشی


متولد آبان ماه
یاقوت زرد ، گل داوودی ، لوازم آرایش ، چوگان گلف بازی
ماساژُر پا ، روغن های رایحه درمانی ، گیلاس های کریستالی
بلیط سفرهای دریایی ، کتاب های ستاره شناسی ، ملحفه و روتختی ابریشمی
عطر ، زیرپوش ها و لباسهای زیر ، بلیط پارک آبی


متولد آذر ماه
فیروزه ، گل نرگس ، راکت تنیس ، اطلس یا کره زمین
آکواریوم ، کتاب های هنری ، کتاب شعر
کتاب راهنمای سفر ، لوازم چادر زدن ، گیره سر ، بلیط سینما
مجله های دایره المعارفی ، بلیط پارک حیوانات وحشی


متولد دی ماه
لعل ، گل میخک صدپر ، پرده دیوارکوب ، لوازم آشپزخانه
مجسمه ، سی دی موسیقی ، ظروف سفالی و سرامیکی ، قاب عکس
کفش راحتی ، لحاف ، خوراک پرنده ، جارختی ، تلویزیون ، بلیط نمایشگاه


متولد بهمن ماه
یاقوت ارغوانی ، گل بنفشه ، الات موسیقی ، ستِ شطرنج
جدول کلمات متقاطع ، بخور خوشبو ، بلیط کنسرت موسیقی سنتی
وسایل اسکی ، ثبت نام کلاسهای رقص ، ستِ بازی کروکت ، بلیط گالری های هنری


متولد اسفند
زمرد کبود ، گل نسترن ، ستِ قهوه خوری
کتاب های تاریخی ، لوازم حمام ، دستمال توری ، روتختی ابریشمی
ست چای خوری نقره ، بلیط تئاتر ، شمع ، گل خشک ، کتاب های اسطوره ای

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 01:48 AM

عکس : تغييرات صورت مايكل جكسون در طول عمر پنجاه ساله اش

تغييرات صورت مايكل جكسون در طول عمر پنجاه ساله اش

تغييرات صورت مايكل جكسون در طول عمر پنجاه ساله اش

تغييرات صورت مايكل جكسون در طول عمر پنجاه ساله اش

تغييرات صورت مايكل جكسون در طول عمر پنجاه ساله اش

تغييرات صورت مايكل جكسون در طول عمر پنجاه ساله اش

تغييرات صورت مايكل جكسون در طول عمر پنجاه ساله اش

تغييرات صورت مايكل جكسون در طول عمر پنجاه ساله اش

تغييرات صورت مايكل جكسون در طول عمر پنجاه ساله اش

تغييرات صورت مايكل جكسون در طول عمر پنجاه ساله اش

تغييرات صورت مايكل جكسون در طول عمر پنجاه ساله اش

تغييرات صورت مايكل جكسون در طول عمر پنجاه ساله اش

تغييرات صورت مايكل جكسون در طول عمر پنجاه ساله اش

تغييرات صورت مايكل جكسون در طول عمر پنجاه ساله اش

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 01:47 AM

عکسهای دیدنی هواداران مایکل جکسون پس از مرگش

فدیمی اما جالب !

برای دیدن تمامی عکسها و در سایز واقعی روی عکس کلیک کنید


عکسهای دیدنی هواداران مایکل جکسون پس از مرگش


عکسهای دیدنی هواداران مایکل جکسون پس از مرگش


 

 

«مایكل جكسون» سلطان پاپ دنیای موسیقی در 50 سالگی درگذشت.

به گزارش ایسنا، به نقل از رویترز، روز پنج‌شنبه گذشته مایكل جكسون در وضعیت ایست قلبی به بیمارستان لس آنجلس رسانده شده است اما اعلام دقیق علت مرگ او نیاز به بررسی بیشتر دارد و قرار است امروز یك كالبدشكافی بروی جسد وی انجام گیرد.

بنابر این گزارش جكسون از مدتی قبل در منزل خود بیمار بود و وضعیت جسمانی‌اش مطلوب نبوده است وازحضور یك پیراپزشك بهره می‌برد.


موسیقی‌های مایكل جكسون در حاشیه صوتی برخی از فیلم‌های سینمایی استفاده شده است كه از جمله آن‌ها می‌توان به فیلم «wiz» اشاره كرد.

مایكل جكسون ایفاگر نقش‌های كوتاهی در آثارسینمایی از جمله «مردان در تاریكی 2» و ویدئوهای «دلهره»، «بد» و «پیاده‌روی ماه» بوده است.

آلبوم ‌های مایكل جكسون در طول حیات‌اش فروشی بالغ بر 750 میلیون دلار داشته است

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 01:46 AM

عکس های دختر کوچولوی علی دایی (دنیز دایی)

عکس های دختر کوچولوی علی دایی (دنیز دایی)

عکس های دختر کوچولوی علی دایی (دنیز دایی)

عکس های دختر کوچولوی علی دایی (دنیز دایی)

عکس های دختر کوچولوی علی دایی (دنیز دایی)

عکس های دختر کوچولوی علی دایی (دنیز دایی)

منبع : مطالب ارسالی کاربران

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 01:46 AM

عکسهای دیدنی عوامل مجموعه تلويزيوني يوسف پيامبر

فدیمی اما جالب !



قدرداني رئيس سازمان صدا و سيما از عوامل مجموعه تلويزيوني يوسف پيامبر

برای دیدن تمامی عکسها روی عکس کلیک کنید

عکسهای دیدنی عوامل مجموعه تلويزيوني يوسف پيامبر
 

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 01:45 AM

عکس : محمدرضا گلزار با گریمی کاملا متفاوت !

روی جلد جالب ماهنامه زندگی ایرانی: محمدرضا گلزار در <<دزدان دریایی کاراییب>>

عکس : محمدرضا گلزار با گریمی کاملا متفاوت !

سومين شماره ماهنامه «زندگي ايراني» با عكس هايي از محمد رضا گلزار با گريم «جاني دپ» در فيلم «دزدان دريايي كارايب» از روز 31 خرداد ماه روي پيشخوان مطبوعات مي آيد.
ماهنامه «زندگي ايراني» براي شماره جديد خود در پروژه اي اختصاصي با دعوت از محمد رضا گلزار و بابك اسكندري(طراح گريم) ، شخصيت جاني دپ(جك گنجشكه) در فيلم «دزدان دريايي كاراييب» - يكي از شخصيت هاي محبوب و به يادماندني دهه اخير سينماي جهان- را با حضور سوپر استار سينماي ايران بازسازي كرد. گزارش روند شكل گيري پروژه به همراه عكس هاي متنوع از محمد رضا گلزار با گريم جاني دپ در اين شماره به چاپ رسيده است. گزارشي از آخرين فعاليت هاي «گلزار» به همراه گفت وگويي با او بخش هاي ديگرنشريه را شامل مي شود. در بخشي از گفت وگو با محمد رضا گلزار آمده است:« اسم محمد رضا را پدر و مادرم به خاطر علاقه اي كه به امام رضا(ع) دارند برايم انتخاب كردند. اسمي كه برايم بسيار مقدس است و......»
در اين شماره همچنين گفت و گويي خواندني با امين حيايي به همراه عكسي منحصر به فرد از او در بخش ستاره ها به چاپ رسيده است. در اين بخش علاوه بر اين ، گزارشي از بازيگراني كه قرار بود به جاي مصطفي زماني ايفاگر نقش يوسف(ع) باشند نيز آمده ،گفت وگو با مصطفي زماني، گزارش از پشت صحنه سريال «كلاه پهلوي» و.... ديگر بخش هاي «ستاره ها» هستند. در بخش آشپزي اين شماره هم پرونده اي مفصل درباره باقالي پلو ، انواع غذاهاي مكزيكي با منوي سامان گلريز، گزارش از رستوران حجت الاسلام محمد علي زم و... به چاپ رسيده است. بخش «كودك» هم با گفت وگويي با ويشكا آسايش همراه است. او در اين گفت وگو از زندگي جديد خود با پسر سه ساله اش گفته است. عكس هاي اختصاصي آلفرد يعقوب زاده از جشنواره ونيز و گزارش تصويري محمد علي اينانلو از آفريقا ديگر مطالب خواندني اين شماره «زندگي ايراني» را تشكيل مي دهند.
شماره سوم ماهنامه «زندگي ايراني»به مدير مسئوولي امير حسين مدرس اين شماره استثنا در 180 صفحه منتشر شده است.


منبع : سینمای ما

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 01:45 AM

عکس : بازیگران سینما در مراسم تشییع مرحوم پیمان ابدی

فدیمی اما جالب !

پیکر مرحوم پیمان ابدی با حضور همکاران وی از مقابل خانه سینما تشییع و برای ابد راهی قطعه هنرمندان بهشت زهرا (س) شد.

عکس : بازیگران سینما در مراسم تشییع مرحوم پیمان ابدی

عکس : بازیگران سینما در مراسم تشییع مرحوم پیمان ابدی

عکس : بازیگران سینما در مراسم تشییع مرحوم پیمان ابدی

عکس : بازیگران سینما در مراسم تشییع مرحوم پیمان ابدی

عکس : بازیگران سینما در مراسم تشییع مرحوم پیمان ابدی

عکس : بازیگران سینما در مراسم تشییع مرحوم پیمان ابدی

عکس : بازیگران سینما در مراسم تشییع مرحوم پیمان ابدی

عکس : بازیگران سینما در مراسم تشییع مرحوم پیمان ابدی
عکس : بازیگران سینما در مراسم تشییع مرحوم پیمان ابدی
عکس : بازیگران سینما در مراسم تشییع مرحوم پیمان ابدی
عکس : بازیگران سینما در مراسم تشییع مرحوم پیمان ابدی
عکس : بازیگران سینما در مراسم تشییع مرحوم پیمان ابدی
عکس : بازیگران سینما در مراسم تشییع مرحوم پیمان ابدی
عکس : بازیگران سینما در مراسم تشییع مرحوم پیمان ابدی
عکس : بازیگران سینما در مراسم تشییع مرحوم پیمان ابدی
عکس : بازیگران سینما در مراسم تشییع مرحوم پیمان ابدی

عکس : بازیگران سینما در مراسم تشییع مرحوم پیمان ابدی

عکس : بازیگران سینما در مراسم تشییع مرحوم پیمان ابدی

عکس : بازیگران سینما در مراسم تشییع مرحوم پیمان ابدی

عکس : بازیگران سینما در مراسم تشییع مرحوم پیمان ابدی

عکس : بازیگران سینما در مراسم تشییع مرحوم پیمان ابدی

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 01:43 AM

عکس و گفت و گو با پدر 17 ساله 4 قلوهاي زابلي

شايد هم اين لطف خدا بود تا من كه پس از فوت پدر و مادرم هيچ كس را نداشتم، به يكباره صاحب 4 فرزند شوم.

عکس و گفت و گو با پدر 17 ساله 4 قلوهاي زابلي


جام جم آنلاين: 13 روز پيش يك زن 23 ساله زابلي در اولين زايمان خود 4 فرزند به دنيا آورد و پدر 17 ساله اين چهارقلوها تبديل به سوژه خبري رسانه‌ها شد.

اكنون از تولد چهارقلوها كه در يك روستاي دورافتاده حوالي شهرستان زابل زندگي مي‌كنند 13 روز مي‌گذرد، 3 دختر و يك پسر به دليل فقر مالي والدين خود مجبورند در يك اتاق 5 متري كه از سوي ساكنان روستا در اختيار آنها قرار داده شده است، زندگي كنند.

نوزاداني كه با لبخند آنها والدينشان خوشحال مي‌شوند و با گريه آنها غصه مي‌خورند.

پدر 17 ساله اين نوزادان مي‌گويد: اكنون بيكارم و مي‌دانم كه بزودي با شيطنت‌هاي كودكان خود كه به چشم بر هم‌زدني بزرگ خواهند شد، ديگر جايي براي حضور من دراين كلبه محقر باقي نخواهد ماند.

پس از چند روز پيگيري، با والدين چهارقلوها گفتگويي ترتيب داده‌ايم كه در پي مي‌آيد.

*‌*‌*‌

نحوه آشنايي شما با همسرتان؟

سرجائين نارويي گرام هستم و 17 سال دارم، چند سال پيش در روستاي محل سكونتم در <ده‌نادر> از توابع دهستان زهك زابل، والدينم فوت كردند و من تنها ماندم، پس از فوت والدينم پيرزني كه از اقوام من بود در همان روستا يك اتاق 5 متري به من هديه كرد و من زندگي خود را شروع كردم و متوجه شدم كه در همان نوجواني بايد به خود تكيه كنم.

در سال 86 وقتي 15 سال داشتم، به دختر 21‌ساله‌اي به نام مريم كه در همان روستا زندگي مي‌كرد، علاقه‌مند شدم و با وساطت چند نفر از روستاييان با او ازدواج كردم.

اوايل تابستان سال گذشته بود كه همسرم به من خبر داد باردار است، از اين موضوع بسيار خوشحال شدم، احساس غرور مي‌كردم كه در سن نوجواني پدر شده‌ام. از همان روزي كه متوجه شدم همسرم باردار است براي به دنيا آمدن فرزندانم لحظه‌شماري مي‌كردم و بي‌صبرانه در انتظار تولد آنها بودم.

مي‌دانستي قرار است همسرت چهارقلو به دنيا بياورد؟

اوايل نمي‌دانستيم، تا اين كه چند ماه قبل از زايمان همسرم به اتفاق به بيمارستان رفتيم، دكتر پس از معاينه و انجام آزمايش با تعجب گفت كه همسرم چهارقلو باردار است.

وقتي اين موضوع را شنيدي، چه احساسي داشتي؟

با شنيدن اين موضوع، من و همسرم تا دقايقي شوكه شده بوديم و فقط به يكديگر نگاه مي‌كرديم، اما به يكباره هر دو با صداي بلند شروع به خنده كرديم. زيرا در ابتداي زندگي صاحب يك خانواده پرجمعيت شده بوديم، شايد هم اين لطف خدا بود تا من كه پس از فوت پدر و مادرم هيچ كس را نداشتم، به يكباره صاحب 4 فرزند شوم.

پس آمادگي چهارقلوها را نداشتيد؟

خير، ابتدا تصور مي‌كرديم صاحب يك فرزند خواهيم شد و به همين دليل با بضاعت كمي كه داشتيم، همسرم مقداري لباس دخترانه و پسرانه تهيه كرده بود، اما نمي‌دانستيم به يكباره خداوند چنين هداياي ارزشمندي به ما خواهد داد.

پس براي زايمان همسرت، دلهره داشتي؟

بله، دعا مي‌كردم او هنگام زايمان دچار مشكل نشود؛ زيرا تنها مونس من در زندگي همسرم است، روز 28 فروردين درد زايمان همسرم شروع شد. او را به بيمارستان علي‌بن‌ابيطالب زابل بردم و او 4‌ساعت در اتاق عمل بود و من همچون مرغ پركنده پشت در اتاق عمل به اين سو و آن سو مي‌رفتم، پس از 4 ساعت، با مشاهده لبخندي كه بر لبان دكتر همسرم بود، متوجه شدم همه چيز به خير و خوشي تمام شده است و 4 فرزندم به دنيا آمده‌اند.

اولين جمله‌اي را كه با مشاهده چهارقلوها به زبان آوردي؟

وقتي پرستارها بچه‌‌ها را به بخش كودكان منتقل مي‌كردند، همه تعجب كرده بودند، پابه‌پاي پرستارها تا اتاق كودكان رفتم، آنها آرام‌آرام از خواب بيدار شده و خميازه مي‌كشيدند. با مشاهده آنها نتوانستم خود را كنترل كنم و با صداي بلند شروع به گريه كردم؛ گريه‌ام از سر خوشحالي و سلامت همسر و فرزندانم بود.

چه نامي براي چهارقلوها انتخاب كرده‌اي؟

فاطمه، زينب، عايشه نام 3 دخترم و محمد نيز نام پسرم است.

اكنون به چه كاري مشغول هستي؟

در حال حاضر بيكارم. تا يك ماه پيش از به دنيا آمدن بچه‌ها كارگري مي‌كردم و اكنون نيز با مقدار كمي پس‌انداز وكمك‌هاي ناچيز چند نفر از بستگان دور زندگي مي‌كنم. نگران فرزندانم هستم، اميدوار بودم مسوولان به من كمك كنند، اما هيچ كس كمكي به من نكرده است و در حال حاضر شرايط خوبي نداريم. فضاي 5 متري اتاقي كه در آن زندگي مي‌كنيم، به سختي قابل تحمل است گمان مي‌برم با بزرگ‌تر شدن بچه‌ها مجبور خواهم شد پشت در خانه بخوابم. (با خنده)‌

در بچه‌داري به همسرت كمك مي‌كني؟

در نظافت بچه‌ها و تميز كردن خانه كمك مي‌كنم و هر كدام از بچه‌ها وقتي گريه مي‌كنند، او را روي پايم مي‌اندازم و برايش لالايي مي‌خوانم.

نگران همسرم هستم

مادر چهارقلوها نيز در ارتباط با فرزندان خود به پرسش‌هاي خبرنگار ما پاسخ گفت.

فكر مي‌كردي در اولين زايمان صاحب 4 فرزند شوي؟

باور كنيد خوابش را هم نمي‌ديدم، اما اكنون خوشحالم كه خداوند آنها را به من و همسرم هديه كرده است. من بيش از آن كه نگران فرزندانم و آينده آنها باشم، نگران همسرم هستم. او بيكار شده و مدام غصه مي‌خورد.

سابقه چندقلوزايي در ميان بستگان شما وجود دارد؟

بله مادربزرگم هم يك بار دوقلو زايمان كرده بود.

دردوران بارداري از قرص‌هاي هورموني استفاده كرده بودي؟

خير، فقط داروهاي گياهي مصرف مي‌كردم كه استفاده از آن نيز در ميان مردم روستا معمول است.

چه آرزويي داريي؟

شوهرم كار مناسبي پيدا كند تا احساس شرمندگي نكند و خانه‌اي داشته باشم كه فرزندانمان در آن بزرگ شوند و هيچ گاه مريض نشوند، مي‌ترسم اگر مريض شوند، نتوانيم هزينه درمان آنها را تامين كنيم.

درخواست شما از مسوولان؟

نگهداري 4 فرزند آن هم با اين شرايط سخت است، اميدوارم مسوولان به ما كمك كنند تا بتوانيم فرزندان خوبي براي جامعه تربيت كنيم و ....

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 01:42 AM

عکس : اجساد منجمد شده یک زن و شوهر !

یک خانواده انگلیسی قصد دارند بعد از مرگ، اجساد خود را منجمد کنند!
خانم Adele Cosgrove Bray می‌گوید: زمانی که این پیشنهاد را به همسر خود گفتم عکس العملی را که انتظار داشتم ندیدم و به جاش Richard شروع به خندیدن کرد اما پس از مدت یک ربع توانستم او را متقاعد کنم که من جدی هستم و شوخی نمی‌کنم!
همچنین این خانم اظهار داشته که من می‌خواهم زمانی که مردم منجمد شوم با این دیدگاه که در آینده با کمک تکنولوژی دوباره زنده شوم و زندگی در سال‌های آینده را تجربه کنم!

عکس : اجساد منجمد شده یک زن و شوهر !


این طرح 10 دلار در هفته هزینه دارد، ولی آیا می شود با هزینه یک پیتزا (منظورم در همان کشور هست) به جاودانگی دست پیدا کرد؟!
این طرح سالهاست که در آمریکا وجود داشته و در دهه 70 میلادی اولین انبار نگه داری اجساد منجمد شده ساخته شد.
با توجه به اینکه در انگلستان همچین طرحی وجود ندارد این زوج به همراه تعدادی دیگری از مردم انگلستان که تعدادشان رو به افزایش هست قرار است بعد از مرگ اجسادشان به آمریکا منتقل شود.


7tir.com

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 01:42 AM

شغل دوم گزارشگران مشهور فوتبال صداوسیما + عكس

عادل فردوسی‌پور؛ سه‌شنبه بدون فوتبال

شغل دوم گزارشگران مشهور فوتبال صداوسیما + عكس

بعد از هر اتفاق در برنامه 90، به خصوص بعدا اتفاقات جنجالی در این برنامه، یک موضوع مطرح می‌شود؛ آیا این آخرین برنامه عادل فردوسی‌پور بود؟ و هر بار معمولا اتفاق خاصی نمی‌افتد. طوری که این برنامه سال 78 پابرجاست و البته با بودن عادل فردوسی‌پور همچنان جذاب.


او با الگو برداری از گزارشگران خارجی مثل جان ماتسن انگلیسی و با استفاده از نبوغش خیلی زود گزارشگرانی چون جواد خیابانی را کنار زد. او بعدها برنامه 90 را پایه‌گذاری کرد؛ برنامه‌ای که هم مجری آن است و هم تهیه‌کننده‌اش.

البته در مورد فردوسی‌پور نمی‌شود گفت که آیا گزارشگر فوتبال شغل اولش است و اجرای برنامه 90 شغل دومش یا برعکس. در نگاه علاقه‌مندان به فوتبال او به غیر از این دو کار، شغل دیگری ندارد.

فردوسی‌پور اما در نشریات مکتوب هم دست دارد. او که اتفاقا کار فوتبال را با گزارش‌نویسی در روزنامه‌های ورزشی شروع کرد، در حال حاضر با یک ماهنامه خارجی همکاری می‌کند.

مجله ورد ساکر یکی از نشریه‌های معتبر در دنیای فوتبال به حساب می‌آید، جایی است که گاهی فردوسی‌پور از فوتبال ایران در آنجا می‌نویسد. او البته یک روز در هفته هم فارغ از مسائل فوتبال به دانشگاه صنعتی شریف می‌رود تا به تدریس زبان انگلیسی بپردازد؛ روز سه‌شنبه.

جهانگیر کوثری؛ تهیه‌کننده و مجری

شغل دوم گزارشگران مشهور فوتبال صداوسیما + عكس

سینمایی‌ها او را به عنوان یک تهیه‌کننده فعال و مطرح می‌شناسند و فوتبالی‌ها به عنوان یک کارشناس فوتبال و مجری برنامه‌های ورزشی. البته کوثری همان بازیکن اسبق استقلال است که بعد از دوران بازی فوتبال، به گزارشگری فوتبال روی‌آورد. بعد‌ها در روزنامه همشهری استخدام شد و به عنوان دبیر سرویس ورزشی مشغول به کار شد.

او همین یکی دو سال پیش از موسسه همشهری بیرون آمد و به نظر می‌رسید که به همان کار تهیه‌کنندگی بپردازد. ولی زمانی که پیشنهاد برنامه ورزشی شبکه دوم سیما به دستش رسید، نتوانست از آن بگذرد.


کوثری حالا مدتی است نام مجری برنامه «ورزش از نگاه 2» را یدک می‌کشد. در کنار آن البته سینما را رها نکرد و در حال حاضر نیز 3،2 فیلمی را تهیه‌کنندگی کرده که هنوز به مرحله اکران نرسیده است.

فیلمی مثل «میزاک» که در آخرین جشنواره فیلم فجر به نمایش درآمد و البته انتقادهای بسیاری را برانگیخت. طوری که از شخص کوثری هم انتقاد زیادی شد.

«حیران» نیز فیلم دیگری است که هنوز به نمایش عموم درنیامده و گفته می‌شود این فیلم هم چندان راضی کننده نیست. گفته می‌شود تهیه‌کنندگی شغل اول او است و مجری برنامه ورزشی شغل دومش.

جواد خیابانی؛ دفتر تبلیغاتی

شغل دوم گزارشگران مشهور فوتبال صداوسیما + عكس
نام او یادآور گزارش‌های حماسی است که خیلی‌ها بر این باورند که جواد خیابانی پتانسیل این را دارد که از هر مسابقه یک حماسه بسازد؛ حتی از بازی‌های دسته چندم فوتبال ایران.

البته همه خیابانی را با گزارش مسابقه ایران-استرالیا به یاد می‌آورند. کسی که مثل بقیه گزارشگران فوتبال مجری برنامه‌ها چون فوتبال برتر نیز هست. او زمانی در نشریات مکتوب مشغول به کار بود. البته او هنوز هم به این کار علاقه‌مند است.

به خصوص به آمار و ارقام فوتبال لیگ برتر. برای همین سعی می‌کند بعد از پایان هر فصل فوتبالی یک مجله منتشر کند تا علاقه‌مندان به لیگ آمار مسابقه‌ها را در آرشیو خود داشته باشند. اما جالب است بدانید که در این نشریه بیشتر از هر چیزی آگهی‌ها توی چشم است و ظاهرا مجله‌ای تبلیغاتی است و در کنار آن آمار و ارقام لیگ دیده می‌شود.

البته اگر بدانید شغل دوم خیابانی چیست، مطمئنا به او حق می‌دهید. او یک دفتر تبلیغاتی دارد؛ با عنوان کانون آگهی و تبلیغات... ظاهرا زمانی که خیابانی در سازمان صدا و سیما حضور ندارد، می‌توانید او را در دفتر تبلیغاتی‌اش پیدا کند.

پیمان یوسفی؛ جام‌جم

شغل دوم گزارشگران مشهور فوتبال صداوسیما + عكس
همه کار پیمان یوسفی در سازمان صدا و سیما خلاصه می‌شود. او که نامش همیشه بعد از گزارشگرانی چون عادل فردوسی‌پور، مزدک میرزایی و جواد خیابانی مطرح است، یکی از گزارشگران فعال این مجموعه به حساب می‌آید.

البته ممکن است برخی این جمله را مطرح کنند که «اگر او جزو گزارشگران فعال صدا و سیما است، پس چرا در برنامه‌های ورزشی کمتر دیده می‌شود؟» البته به آنها باید حق داد. چون این افراد احتمالا از فعالیت‌های پیمان یوسفی در شبکه جهانی جام‌جم مطلع نیستند. به گفته خودش به غیر از گزارشگری فوتبال در برنامه سازی برنامه‌های ورزشی مشغول به‌کار است.


یوسفی می‌گوید: «در شبکه جام‌جم کار تهیه‌کنندگی می‌کنم. در دو برنامه گزارش ورزشی و گزارش فوتبال لیگ یک مشغول هستم. البته گزارش ورزشی مثل همان برنامه فوتبال برتر شبکه 3 است. در این برنامه‌ها به عنوان مجری هم جلوی دوربین تلویزیونی می‌آیم.»

یوسفی در ادامه عنوان می‌کند که به غیر از آن، کار دیگری انجام نمی‌دهد:«بیرون از سازمان کار دیگری ندارم و البته تا حالا به این موضوع فکر نکردم که آیا می‌توانم داشته باشم یا نه.»

مزدک میرزایی؛ خبرگزاری فوتبال

شغل دوم گزارشگران مشهور فوتبال صداوسیما + عكس

نه مثل فردوسی‌پور و یوسفی تهیه‌کننده برنامه‌ای است و نه مثل خیابانی در فعالیتی دیگر. فعالیت‌هایش نسبت به دیگر همکارانش کمتر است. از برنامه‌های ورزشی روزمره شبکه سوم سیما مثل بقیه سهم دارد.

البته با فردوسی‌پور و یوسفی همکاری‌هایی دارد. در برنامه 90 با فردوسی‌پور همکاری می‌کند و با یوسفی در برنامه لیگ یک در شبکه جام‌جم. مزدک میرزایی در حال حاضر با برخی از رسانه‌های مکتوب نیز همکاری دارد.


در روزنامه جام‌جم و سایت خبر آنلاین معمولا نویسنده گزارش لیگ قهرمانان اروپا است و البته مترجم مقالات ورزشی مجلات اروپایی هم به حساب می‌آید. به گفته خودش شغل دوم به آن شکل که گفته می‌شود، ندارد. اما مدتی است که ایده‌ای را در سر می‌پرواند.

اینکه می‌خواهد گردانده یک سایت ورزشی باشد. ظاهرا این موضوع از دغدغه‌هایش به حساب می‌آید و در آینده مطمئنا از آن خواهید شنید.

البته از اینکه او مسوول یک خبرگزاری تخصصی فوتبال است. گفته می‌شود او با همکاری یکی دو نفر از دوستان مطبوعاتی‌اش دست به چنین کاری خواهد زد. در هر حال، آنطور که پیداست میرزایی به قدری به ورزش و البته به فوتبال علاقمند است که ظاهرا هرگز نمی‌خواهد کار دیگری انجام دهد.

رضا جاودانی؛ وکیل پایه یک

شغل دوم گزارشگران مشهور فوتبال صداوسیما + عكس

رضا جاودانی خود را به عنوان مجری برنامه‌های ورزشی شبکه سوم سیما مطرح کرد. بعدها مجری برنامه «دایره طلایی» شد که گفته می‌شد این برنامه کپی‌برداری از برنامه 90 است؛ با این تفاوت که برنامه «دایره طلایی» اختصاص دارد به ورزش کشتی.

این برنامه همچنان ادامه دارد. کسی که مجری برنامه فوتبال برتر، لیگ قهرمانان اروپا و... نیز هست. یعنی می‌شود همه اینها را به فعالیت‌های رسانه‌ای او اضافه کرد. جالب اینکه همه این کارها برای جاودانی به عنوان شغل دوم مطرح است.

به این ترتیب که او وکالت را شغل اول خودش می‌داند. وکیل پایه یک دادگستری است و نکته اینجاست که فعالیت رسانه‌ای را زودتر شروع کرده. وکالت جاودانی عمر زیادی ندارد و ظاهرا با همکاری یکی از دوستانش می‌خواهد شغل اولش را ارتقا ببخشد.

برای همین دوستش که در این کار است، نقش بسیاری در این راه خواهد داشت. به هر حال، بعدها احتمالا از شغل اول جاودانی بیشتر خواهید شنید.

اعتماد ملی

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 01:36 AM

دوام (داستان)

كامیون به راه اصلی افتاده است. قطرات باران آرام روی پنجره می‌لغزند، و صدای برخورد پی در پی آن ها بر شیشه موسیقی یكنواختی ایجاد كرده است. پدر در حال رانندگی است. پیراهن فلانل قرمز كهنه‌اش پوشیده و شلوار كار آبی‌اش را به تن دارد، كه از زمانی كه به این جا به میامی آمده‌ایم آن را به تنش ندیده‌ام.نامادری‌ام لیزا در قسمت صندلی مسافر‌ها نشسته است، و رادیو از یك گروه قدیمی موسیقی، آهنگ پخش می‌كند. بابا همنوا با رادیو به خواندن مشغول است ؛ خوشحال و متبسم است، كه دارد میامی را ترك می‌كند. من نه آواز می‌خوانم نه لبخند می‌زنم. دوست ندارم جایی را ترك كنم كه احساس می‌كردم مثل خانه‌ام است. از زمانی كه مادرم مرد پدرم دائماً هی نقل مكان می‌كند و مرا با خودش به این ور و آن‌ور می‌كشد. هفت سال اول زندگی‌ام را در كریسفیلد مریلند، در شاخاب چسابیك گذرانده‌ام. وقتی متولد شدم والدینم خانة‌ ساحلی كوچكی خریده بودند كه به هر بخش آن خیلی علاقه داشتم، ساعاتی را به خاطر می‌آورم كه یا در انبار غلات به بازی كردن سپری می‌كردم ( جایی كه البته از خانة واقعی كمی‌بزرگ‌تر بود) یا در خلیج به شنا كردن مشغول می‌شدم. ما یك ساحل خصوصی با یك لنگرگاه كوچك داشتیم و یك قایق كوچك كه پدرم با آن مرا به ماهی‌گیری می‌برد. به سختی مادرم را به یاد می‌آورم در مورد او ابهامات زیادی در حافظه‌ام وجود دارد. با این وجود عكسی هم از او دارم. زن زیبایی بود، با آرزو‌های دراز با موهای آبی و چشم‌های براق آبی. در این عكس فوری مادرم كنار لنگرگاه نشسته است. برگ‌های زرد پاییزی هم‌چون فرش كوچكی دورش را فرا گرفته‌اند. یا هنگام طلوع یا غروب آفتاب است چرا كه شعاع صورتی و نارنجی خورشید در آب منعكس شده است. مادرم به خاطر چیزی دارد می‌خندد. لبخندش دنیای اطرافش را روشن كرده است. در زمینة عكس مرغابیانی در اطراف لنگرگاه شنا می‌كنند. عكس قشنگی است. من زمان‌های بیكاری زیادی به آن خیره شده‌ام. حتی حالا كه سرم شلوغ است اغلب آن را بر می‌دارم و به آن خیره می‌شوم. این زن كه مادرم بود وقتی مُرد، شش سال داشتم. به سختی می‌توانم زمان‌های سپری شده در بیمارستان را به یاد بیاورم. به یاد می‌آورم كه پرستار‌ها با عجله وارد اتاق او شدند. و خانواده‌ام هی به بیمارستان می‌آمدند و می‌رفتند. و دكتر‌ها را هم به یاد می‌آورم. به یاد دارم كه خیلی از دكتر‌ها می‌ترسیدم. اقوام و خویشان همه فریاد می‌زدند اما من چیزی نمی‌فهمیدم. هیچكس هیچگاه راجع مرگ به من توضیح نداده بود و بنابر این نمی‌دانستم كه مردن یعنی چه. مادرم بی حركت ماند و تا هنوز هم بی حركت مانده است. سینه‌اش به آهستگی بالا و پایین می‌رفت، نفس كشیدنش آزارآور و بلند بود. من بیشتر از صورتش به قفسة سینه‌اش كه بالا و پایین می‌رفت، چشم دوخته بودم و از آن نگاه بر نمی‌داشتم چرا كه می‌ترسیدم از حركت باز بماند. مراسم خاكسپاری‌اش در یك روز مه‌گرفته انجام شد. اشخاص زیادی آن روز مرا بغل می‌گرفتند و سرشان را روی شانه‌ام می‌گذاشتند و گریه می‌كردند برایم كمی عجیب بود چرا كه مادرم گفته بود بزرگتر‌ها باید مرا دلداری بدهند. مردم چیزهای زیادی در مورد مادرم می‌گفتند.

«طفلكی این كودك نحیف، بیچاره مادر مسكینت! یا : به این طفل نگاه كنید یك قطره اشك هم برای مادرش نمی‌ریزد یا اوه عجب مصیبتی! رانندة‌ مستی به سمت كتی پیچید اما این طفل بیچاره چیزی راجع آن نمی‌داند. »

كتی نام مادر من بود. من طفلی نحیف بودم و همه داشتند راجع آن صحبت می‌كردند. و من هیچ نمی‌فهمیدم به جز اینكه مادر من رفته است. به این خاطر پدرم مریلند را ترك كرد و هر جا رفت مرا با خودش برد. هفت ساله كه شدم فهمیدم كه رانندگان مست مادرم را زیر گرفته‌اند. پدر انبار غله و ساحل و خانه را فروخت حتی آن قایق كوچك را هم. به خاطر آن خانة محبوب اشك از گونه‌هایم سرازیر شد

از پدرم علت رفتنمان را پرسیدم و پدرم دلیل آورد كه هر چیز آنجا مادرم را به یاد من می‌آورد. از این طرف به آن طرف راه افتادیم همه‌اش هم در امتداد كنارة ساحلی. سپس به ایسلند و غرب دورتر چرا كه اقیانوس هم پدر را به یاد مادر می‌انداخت. وقتی در بندر ونكوور بودیم با لیزا ازدواج كرد. آنها به هم علاقه‌مند شده بودند.

بابا می‌گفت:

«راهش اینه كه ما برای هم دوستان خوبی باشیم و مددكاران اجتماعی، دیگر فكر نخواهند كرد كه ما خانوادة از هم گسیخته‌ای داریم. بنابراین آنها سعی نخواهند كرد شما را به خانة كودكان بی سرپرست تحویل دهند. »

به این حرف پدر اهمیت نمی‌دادم لیزا زن زیبایی بود، و جای مادرم را اشغال كرده بود و پدر هم به یك دوست احتیاج داشت. هرگز مدت زمان زیادی یك جا اقامت نكردیم ؛ همه جا مثل نقطة توقف روی ریل بود روی قطاری كه همواره در حین رفتن، نگاه می‌داشت. من در خانه به دوشی بزرگ شدم، هرگز نتوانستم دوستانی بیابم. اگر با كسی دوست می شدم می‌دانستم كه دوستی ما دیری نخواهد پایید، زیرا به زودی پدر تصمیم می‌گرفت برای زندگی به جایی دیگر برود و دوست تنها چیزی بود كه من در طول زندگی زیاد از دست می‌دادم. تا این كه پس از مدتی در میامی ساكن شدیم. من دوازده ساله بودم. این بار پدرم گفت كه این آخرین بار است كه جابجا می‌شویم وقت آن فرا رسیده كه واقعاً یك جا ساكن شویم. و بعد ادامه داد كه ماندن ما در میامی مدت‌های مدید به طول خواهد انجامید و همچنان ادامه خواهد یافت. كمترینش چندین سال خواهد بود. شما می‌توانید تعداد زیادی دوست پیدا كنید به یك مدرسه خوب بروید سر پناه و منزل و زندگی واقعی‌ و دائمی خواهیم داشت. تداوم این اقامت را تضمین می‌كنم.

این همان چیزی بود كه همیشه آرزویش را داشتم من از خانه بدوشی متنفر بودم و چه قدر بدم می‌آمد از مدارس ترسناكی كه نمی‌شد در آن ها دوستی پیدا كرد. لیزا فهمید كه من چقدر خوشحالم و می‌خواست مرا در آغوش بكشد. من كمی سراسیمه شده بودم كه چرا باید میامی این همه متفاوت باشد. اما لیزا توضیح می‌داد كه پدرم فكر می‌كند كه مدت زمان طولانی از حافظة مادرم رفته است. میامی زادگاه مادرم بود‌. پدر فكر می‌كرد كه می‌تواند در این جا و در سواحل فلوریدا به آرامش برسد. خانة كوچكی در ساحل جنوبی دست و پا كردیم كه با میامی فاصلة كمی داشت. من در مدرسه ثبت نام كردم و دوستانی پیدا كردم. هیلی بهترین دوست من بود كه منزلشان تنها یك چهارم مایل از خانة ما فاصله داشت. به این دوست خوب بسیار علاقه مند شده بودم ما همة كارهایمان را با هم انجام می‌دادیم تكلیف، شنا. همچنین هر یكی از ما كاری می‌كرد دیگری هم همان كار را انجام می‌داد. كلاسمان یكی بود و هر دو محصل زرنگی به شمار می‌رفتیم. موهای هیلی كوتاه و رنگ چشمهایش فندقی بود همیشه دوست داشت به گیسوان بلند من ور برود. آخرش سعی كردم موهایم را به كوتاهی موهای او در آورم اما آن‌ها خیلی كوتاه بودند. هر دوی ما به آب علاقه‌مند بودیم. هر دو در ساحل جنوبی بزرگ شده بودیم و من البته یاد گرفته بودم كه در شاخاب چسابیك( در ویرجینا و ایالت مریلند) شنا كنم. هوای فلوریدا گرم است بنابراین ما معمولاً‌ بعد از مدرسه به شنا می‌رفتیم حتی قبل از این كه تكالیفمان را انجام دهیم. خلاصه دوستان خوبی شده بودیم و من اصلاً‌ نمی‌خواستم میامی را ترك كنیم و باورم شده بود كه كه اصلاً میامی را ترك نخواهیم كرد. اما عصر یك آوریل همه چیز عوض شد. یك روز عصر از خانة هیلی برگشتم و شروع به انجام دادن تكالیفم كردم. می خواستم هر چه زودتر تكلیف ریاضی‌ام را تمام كنم و مصر بودم كه حتماً ‌قبل از شام فیلم خاصی را در مورد كوه اورست از تلویزیون تماشا كنم كه در همین وقت پدرم وارد اتاق شد و كنار تختم نشست.

«داری چكار می‌كنی؟»

«تكلیف ریاضی، تقسیم »

پدر سری تكان داد و گلویش را صاف كرد.

«خبری برات دارم»

به زحمت سرم را از كار برگ‌ها بالا گرفتم

«چه خبری؟»

«ما داریم حركت می‌كنیم»

نگاهم را از كاربرگه‌ها بر داشتم

«باز دوباره؟»

احساس می‌كردم گلویم خشك شده است پدر به نشانة تأیید سرش را تكان داد

«هفتة‌ بعدی. به ویسكانسین. »

از جا جستم

«نه ؟ و اشك بی اختیار از چشمانم جاری شد .نه پدر ! شما این كار را نمی‌كنید شما گفته بودید می‌مانیم شما قول دادید. »

به سنگینی آهی كشید و دهانش را باز كرد كه حرف بزند

نمی‌خواستم بهانه‌های او را بشنوم با عجله گفتم:

نه پدر! شما گفتید این جا می‌مانیم. گفتید این دفعه نرفتن ما حقیقت دارد شما عهد كردید من حرف شما را باور كردم گفتید ماندن ما در میامی دوام خواهد یافت

اشك‌های سرد داشتند از گونه هایم جاری می‌شدند و من سعی نمی‌كردم جلویشان را بگیرم

« متأسفم اگر می‌توانستم می‌ماندم »

«چرا نمی‌توانید بمانید؟»

و صدایم را بلندتر كردم

«چرا نمی‌خواهید بمانید؟»

پدر سرش را پایین انداخت

«فكر می‌كردم می‌توانم بر مشكلات غلبه كنم فكر می‌كردم مادرت این جا كمتر فراموش می‌شود اما من هر جا بروم. . . »

حرفش را قطع كرد و نفس عمیقی كشید


وسایلمان را بستیم و خانه را فروختیم با هیلی خدا حافظی كردم و قول دادم برایش نامه بنویسم.
گفتم:

«كسی چه می‌داند؟! شاید دوباره روزی برگشتیم»

البته این غیر ممكن بود و من این را می‌دانستم اما فكر كردن در مورد آن قشنگ بود.

هیلی خودش را خیلی كم به این مسئله امیدوار نشان می‌داد‌. كم مانده بود اشك از چشمهایش سرازیر شود.

روزی كه آنجا را ترك كردیم باران می‌آمد. چنین به نظر می‌رسید كه آسمان دارد همنوا با من گریه می‌كند. من نمی‌خواستم اقیانوس و زادگاه مادرم را ترك كنم اما می‌دانستم كه برای پدرم ماندن در این جا سخت است. ماشین به سرعت از شاه‌راه می‌گذشت. لیزا حالا سرش را به پنجره تكیه داده و به خواب رفته بود. باران متوقف شده و خورشید آهسته داشت از پشت ابرها لبخند می‌زد. پدر در آینة عقب‌نما نگاهی به من انداخت. و گفت:

«داریم به خانه‌امان برمی‌گردیم مگه نه ! »

لبخند زدم و گفتم :

«همة روی جاده خانة ماست. هیچ چیزی را دوامی نیست ماندن در میامی این درس را به من داد كه هیچ چیز برای همیشه یك جور و یك شكل باقی نمی‌ماند و شاید كه اصلاً‌ مهم هم نباشد. مدتی را با مردمی می‌مانید و دوستشان می‌دارید. هر جایی می‌تواند خانة آدم باشد تا در آینده چه پیش بیاید. كسی چه می‌داند؟ مهم این است كه به رفتن ادامه بدهی.»


--------------------------------------------------------------------------------

نوشته شده توسط شیان چیانگ / مترجم: هادی محمدزاده

تبیان

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 01:30 AM

مرد دزد چهره


پیرمرد به تلخی گفت«بله من یک دزدم.اما فقط یک بار در زندگی ام دزدی کردم.و آن عجیب ترین سرقتی بود که تابه حا ل روی داده.ماجرا مربوط می شود به یک کیف جیبی پر از پول...»ت‍‍اکید کردم :«به نظرم چیز خیلی عجیبی نیست.»

اجازه بدهید تعریف کنم: « زمانی که ان را توی جیبم گذاشتم نه به پولی که قبل از سرقت در جیب داشتم اضافه شد و نه چیزی از پول کسی که جیبش را زده بودم کم شد.»

در جواب گفتم: « این که گفتید خیلی عجیب است!چطور ممکن است کسی کیف پر از پولی را بدزدد و به جیب بزند ولی چیزی به پولی که از قبل در جیبش داشت اضافه نشود؟»

پیرمرد بی اختیار تکرار کرد:«حتی یک سنت»و به نقطه ای مبهم چشم دوخت.انگار متوجه جماعتی که پشت میزهای دیگر می خانه ی دود گرفته نشسته بودند و هراز گاهی عربده میکشیدند نبود.«حتی یک سنت» بی آنکه فرصتی بدهد تا چیزی بپرسم لحظه ای به من خیره ماند:«خوب به من گوش کنید آقا!میخواهم این داستان را برایتان تعریف کنم. اما به شرط اینکه شما هم بعد از آن مثل دیگران تحقیرم نکنید.» صندلی اش را به من نزدیک کرد.چون ته می خانه زد و خورد دیگری به راه افتاده بود و شنیدن صدایش از آن سوی میز برایم غیر ممکن بود.سپس بینی اش را با یک دستمال بزرگ رنگی پاک کرد و در حالی که با دقت آنرا تا میکرد داستانش را آغاز کرد.

تا آنروزهرگز چیزی ندزدیده بودم و بعد از آن هم دست به دزدی نزدم.سرقت در مسیر راه آهن میانبری پرت و کوچک که از ازمیر به شابین کارا هیسار می رود روی داد.مسیری کوهستانی و صعب العبور که هرآن احتمال هجوم راهزنان وجود دارد.

من جایی در یک کوپه درجه سه داشتم که درآن مسافر دیگری نبود جز مردی ژنده پوش که یک دستش را روی چشم هایش گذاشته و خوابیده بود. به نظر می رسید اصلاً متوجه حظور من نیست اما به محض اینکه قطاربه راه افتاد چشمانش را باز کرد و به من نگاه کرد.زیر نور متمایل به قرمز چراغ نفتی خطوط زمخت چهره ای مشکوک، مرموز، و به شدت رنگ پریده اشکار شد که با ریش های نامرتب شش یا هفت روز نتراشیده، شریرتر می نمود و می شد در چهره اش به وضوح نشانه های گرسنگی و گستاخی را دید.

حین اینکه با نهایت دقت براندازش میکردم ملتفت شدم خراشی بزرگ گونه ی چپش را زشت تر کرده. پس از چند دقیقه زیر نور لرزان چراغ که به طرز اغراق امیزی سایه هارا به رقص وا می داشت باید با وحشت تمام می پذیرفتم که چهره ی همسفرم که در ابتدا فقط کمی مشکوک به نظر می رسید به راستی ترسناک است.

می خواستم کوپه ام را عوض کنم اما تا ایستگاه بعدی فکری بیهوده بود چون کوپه های واگن به هم راه نداشتند.یعنی باید سه ساعت تمام کنار آن مردک مخوف سر می کردم.زمانی مناسب برای عملی کردن بیرحمانه ترین جنایات.در مسیری که داد و فریاد آدم به بیابان ختم می شود.جایی که سر به نیست کردن و انداختن جسد در درّه همچون بازی ی کودکانه ای ساده است.

قطار در کمرکش کوهها بالا می رفت و سر و کله ی تونل ها یکی پس از دیگری پیدا می شد..بیرون همه چیز در تاریکی فرو رفته بود و بساط ،برای مرگ بی سر و صدای من مهیا بود.به صندلی میخکوب شده بودم و احساس میکردم لحظه به لحظه وحشتم جانی تازه می گیرد.چشم از چهره ی مشکوکی که روبه رویم نشسته بود بر نمیداشتم و همزمان که کوچکترین حرکاتش را تحت نظر داشتم با گوشه ی چشم حواسم به زنگ خطر بود.آماده بودم تا به محض اینکه همسفرم برای عملی کردن حمله اش تکانی خوردـ میشد آنرا از طرز نگاهش فهمید ـ با یک جهش دکمه را بفشارم.به خوبی از ساکم که روی زانو هایم گذاشته بودم و با پتوی پشمی پنهانش کرده بودم مراقبت می کردم.و به عنوان آخرین تدبیر هر از گاهی دست در جیب شلوارم می کردم و وانمود می کردم که می خواهم مطمئن شوم ششلولم سر جایش است اما در واقع نه ششلول داشتم نه هیچ سلاح دیگری. یک بی احتیاطی خطرناک در چنین جاده ای..

یک آن،مرد ناشناس جستی زد و مرا سر جایم نشاند.فریاد زنان از جا پریده بودم تا زنگ خطر را بفشارم اما او در حالی که متوجه ترس و وحشتم شده بود با چشمانی ملتمس نگاهم کرد و به من تسلی داد:«آقا شما فکر می کنید که من دزدم؟آرام باشید.همه با دیدن من همینطور فکر می کنند اما من دزد نیستم.»

خوشحال از این اغراق صادقانه که مرا از کابوس نجات داده بود فریاد زدم:«من ابداً فکرنمی کنم که شما دزد باشید.»

و دعوتش کردم کنارم بنشیند.مردک منفور تکرار کرد«من دزد نیستم»و اضافه کرد:«مت‍ا‍سفانه»

گیج شده بودم اما یارو ادامه داد:«باید دزد می شدم و دوست داشتم که باشم.چرا که نه؟طبیعتم،تربیتم و محیطی که در آن به دنیا امدم و روزگار گذراندم دست به دست هم داده بودند تا از من چیزی را بسازند که حقیقتاً تمایل و علاقه ی من است:یک دزد.اما متاسفانه یک چیز مرا باز می دارد و مانع کردنم می شود.»

پرسیدم:«شاید ...دزدی کردن بلد نیستید؟»

شخص مرموز گفت:«در واقع کاری غیر از آن بلد نیستم.نه اینکه بلد نباشم دزدی کنم.بلکه نمیتوانم برایتان توضیح می دهم»

گفتم:«چه چیز مانع شما می شود؟»

هم کوپه ای ام طوری صورتش را به سمت چراغ گرفت که چهره اش به خوبی نمایان شد.و گفت:«به من نگاه کنید.متوجه چه چیزی می شوید؟ »دلم می خواست در جواب بگویم:«چهره ی یک رذل تمام عیار»اما برای جلوگیری از ایجاد دردسر،خود داری کردم و به سادگی پاسخ دادم:«نمی دانم.هیچ چیز غیر طبیعی ای نمی بینم.»

چهره در هم کشید:«آه!چیزی نمی بینید؟خوب خودم برایتان می گویم«به چشم هایم خیره شد و با صدایی گرفته اضافه کرد:«آقا!من قیافه ام شبیه دزدهاست.» مثل صاعقه زده ها خشکم زد.نمی توانستم دروغ بگویم اما از بیان حقیقت هم واهمه داشتم.مردک کریه منظر با صدایی که نافذ و طعنه امیز شده بود اضافه کرد:«چه کسی می تواند با این قیافه دزدی کند اگر وارد جمعی شوم همه ی اطرافیانم بی اراده دست روی کیف پول ها و ساعت هایشان می گذارند.به محض اینکه زن ها مرا میبینند از گردنبندها و سنجاق سینه ها ی گرانبهایشان مراقبت می کنند.همسفرانم چشم از وسایلشان بر نمی دارند و دست روی جیب هایشان می کشند تا مطمئن شوند چیزی کم نشده.پاسبان ها وقتی با من روبه رو می شوند به دقت تحت نظرم می گیرند و اگر سرقتی درجمعی اتفاق بیافتد به اولین کسی که مضنون می شوند منم.»

پیرمرد دوباره با چنان سرو صدایی بینی اش را فین کرد که برای لحظه ای بر صدای می خانه ی پرجمعیت غلبه کرد و داستان را از سر گرفت.گفت:«حالا باید در مقابلت تن به اعترافی دردناک بدهم.در همان حین که مردک مشکوک حرف می زد فکری شیطانی به ذهنم خطور کرد.کاری بیرحمانه اما وسوسه برانگیز بود.همین کافی بود!با زرنگی و چابکی ای که در خود رسیدن به مقصود مشکل نبود.چند لحظه بعد کیف غلنبه ی مرد توی جیب راستم بود.وقتی که قطار متوقف شد دیگر لازم نبود که نگران عوض کردن کوپه ام باشم زیرا مردک بلند شد و گفت:«مقصد من همین جاست آقا. به خدا می سپارمتان »و پیاده شد.منتظر بودم که قطار حرکت کند و مرد از نظر ناپدید شود.او را دیدم که بقچه و عصا در دست از روی نرده های ایستگاه پرید.دیدم که مردک بیچاره به سمت روستا پیش می رفت و بعد دیگر ندیدمش. دزد بیچاره ی ناکام، بیچاره ژنده پوش، که من جیبش را زده بودم. به محض اینکه قطار حرکتی به خودش داد تصمیم گرفتم ببینم چقدر به جیب زده ام.کیف سرقت شده را بیرون اوردم.عجب شاهکاری!کیف،کیف خودم بود.شگفت زده از این نتیجه ی غیر منتظره پرسیدم:«کیف خودتان؟» «کیف خودم! در حین اینکه از بدبختی اش برایم می گفت و متقاعدم می کرد که نمی تواند دزدی کند چون چهره اش شبیه دزدهاست،مردک، جیبم را زده بود.» به محض اینکه داستان عجیب پیرمرد تمام شد حساب میزم را پرداخت کردم، بلند شدم،خداحافظی کردم و به سرعت از می خانه که حالا دیگر تقریبا ً خالی شده بود زدم بیرون. عجله ام بی دلیل نبود. در اثنای اینکه او ماجرای سرقتش را تعریف می کرد من در حالی که با دست هایم ور می رفتم، موفق شدم او را از شر سنگینی کیفش خلاص کنم و بی صبرانه مشتاق دیدن محتویات آن بودم.در هر حال هیچ ریسکی وجود نداشت که برای من اتفاقی شبیه ماجرای پیرمرد پیش بیاید و کیف خودم را بدزدم به خاطر حقیقتی دردناک اما ساده.چرا که من اصلا ً کیف پولی نداشتم. به محض اینکه به گوشه ی خیابان رسیدم زیر نور چراغی ایستادم، دست کردم توی جیب راستم،جایی که کیف را پنهان کرده بودم اما جیب خالی بود و جیب های دیگر هم همین طور.

خانم ها!آقایان!عجب مصیبتی! کیف پولی در کار نبود.انگار بال در آورده و پریده بود. خلاصه خیلی طول نکشید که حساب کار دستم آمد.وقتی ماجرایش را برایم تعریف می کرد،پیرمرد شیطان صفت، به هوای اینکه دارد جیب مرا خالی می کند برای دومین بار در زندگی کیف خودش رادزدیده بود.

برای بار دوم، تا آنجا که من می دانم.خدا می داند که تا به حال چند بار دیگر کیف خودش را زده!


--------------------------------------------------------------------------------

اکیلّه کمپنیلی (achille campanile )

ترجمه ی : عاطفه عمادلو

تبیان

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 01:30 AM

عا - ش ِ - قـ ِ – تم


مرد- نمیفهمم چرا مسئله رو اینقد بیخودی مشکل میکنی. من که گفتم چریان چی بوده عزیزم، تازه مگه باهم قرارنذاشته بودیم...

زن- نه، نه، نه منظورم اینا نیس...!

مرد- پس چی یه؟

زن- می دونی... می دونی چی یه!... شاید تو عاشق من نیستی!؟

مرد- من؟... من؟... من عاشقِت نیستم؟ من عزیزم؟ چرا این حرفو می زنی؟ عاشقتر از من دیگه کی یه، هان؟ من عاشقتم جانم، عزیزم. من همیشه عاشقت بودم...

زن- از کجا می دونی... هان؟

مرد- نمی دونم...! حِسش میکنم. با تموم وجودم حسش میکنم.

زن- از کجا اینقد مطمئنی اون چیزی که حس میکنی عشق، وَ نه چیز دیگه؟

مرد- می دونم دیگه. یه حِسه. یه حس عجیب... تا حالا اینقد عاشق کسی نبودم. فکرم نمیکردم دیگه ام بتونم اینجوری عاشق بشم. می فهمی؟ تو با همه زنای دیگه ئی که تا بحال می شناختم فرق داری. تو یه چیز دیگه هسی. توعشقِ منی، جونَمی. همه کسامی. بذار یه چیزی واست بگم. اینو از ته قلبم میگم. من جونمو حاضرم برات بدم.بخاطر تو حاضرم دست به هرکاری بزنم. می فهمی؟ حاضرم چشمامو درآرن. من عاشقِ هر ذره ی تـَنِتم. عاشقِِ عاشق ِ خود خودتم. عاشق نگاتم... باور کن! تو چشات که نگا میکنم، خوشبتخترین آدم روی زمینم.

کی دیگه عاشقتر از منه، هان؟زن- جدی می گم، از کجا می دونی، نه واقعا؟ اگه می دونستم که تو واقعا عاشقمی، اگه می تونستم حرفات باور کنم، اگه می دونستم تو به من دروغ نمی گی، یعنی در واقع به خودت...! تو واقعا عاشق ِ منی؟

مرد- آره عزیزم، آره جانم، آره عشقِ من، آره، آره، آره، من عاشقتم. کی دیگه عاشقتر از منه، هان؟ ببین... تو حتی اگه نخوان منو ببینی، یعنی اگه منو از خودت برونی، برای دیدنت اگه شده هزار ساعت سر کوچه تون وامیسم منتظرت تا بتونم واسه یه لحظه ام که شده صورتِ ماهِ تو ببینم. تا بتنونم به اندازه ی یه چش به همزدن توچشای ِ نازت نگا کنم... چرا این سوآلا رو میکنی؟ یعنی چطور میتونی به عشق ِ من شک کنی؟

زن- چرا شک نکنم...! آخه رو چه حسابی این حرفارو میزنی؟ رو چه اصلی؟ ینی میخوام بگم چه مدارک واقعی برای اثبات عشقِت داری یا میتونی بیاری، هان؟ تو هی میگی؛ عشاقِتم، تو عشق ِ من، جونمی، همه کسامی! اما اینا فقط حرفه عزیز دلم. حرفم که میدونی، ینی باد! ببین، من میدونم که عاشقِت هستم. خوبم میدونم. ولی چه جوری مطمئن باشم که تو عاشق منی؟

مرد

- تو چشام نگا کن!... توچشام نگا کن! نمیتونی تو چشام بخونی که من واقعا عاشقِتم؟ نگا کن تو چشام؟ چشادروغ نمیگن. نگا کن!... فکر میکنی من میتونم تو رو فریب بدم؟ با این چشا؟ با این چشای عاشق...؟ نمیدونم چرا منو اینقد عذاب میدی. چرا تو ذوقِ آدم میزنی؟
زن- من تو ذوقِت میزنم؟ من عذابت میدم؟ اینجوری عاشقی؟ یه همچین چیز کوچیکی تو ذوقِت میزنه؟ عذابت میده؟اونوخ تازه ازم میپرسی، چطور میتونم به عشقِت شک کنم؟

مرد- من عاشقتم عزیزم، گوش میدی! میفهمی چی میگم، عا - ش ِ - قـ ِ – تم.

زن- عاشقتم، عاشقتم، عاشقتم...! گفتن عاشقتم خیلی ساده س عزیز ِ من.

مرد- خب دیگه پس من چیکار کنم؟ باید حتما خودمو بکـُشـَم تا تو باورت بشه؟

زن- خواهش میکنم احساساتی نشو. اینقدم قضیه رو ملودراماتیکِش نکن که اصلا خوشم نمی یاد. آدمم انقدربیحوصله! اگه تو واقعا عاشقم باشی انقدر زود از کوره درنمیری!

مرد- من نه آدمه بیحوصله ئی هستم و نه از کوره دررفتم؛ ولی فقط میخوام یه سوآل ازت بکنم. چطور میتونم بِت ثابت کنم که عاشقتم؟

زن- من که نمیتونم بِت بگم که تو چطور باید عاشقم باشی. چطور عشتِ تو ابراز کنی یا اونو نشون بدی. خودت باید بدونی چه جوری، چه فرمی، چه شکلی! من چه میدونم. باید تو وجودِت باشه، باید از اونجا بزنه بیرون.به این سادگی یا که نیس، چی فکر کردی...! ولی... ولی شایدم راس میگی؟

مرد- شاید...! شاید...! تازه میگی شاید! پس چی که راس میگم عزیزم. مسلمه این حسی که تو سینَمه، این عشقی

که...

عاشقتم ، عاشقتم ، عاشقتم...! گفتن عاشقتم خیلی ساده س عزیز ِ من.زن- ولی چرا؟... هان، چرا؟ چرا میگی عاشقتم؟ با چه اطمینانی؟ ینی چه ضمانتی میتونی به من بدی؟... من میفهمَم

که تو... باورت شده عاشق ِ منی، ولی... ولی شاید ته قلبِت بدون اینکه خودت بخوای... واقعا عاشق ِ من نیستی! خیلی امکان داره که داری اشتباه میکنی. میفهمی میخوام چی بگم؟ من میدونم که تو آدم صادقی هستی.ولی شاید به این خاطر به من مگی عاشقتم چون اینقد به خودت گفتی، که دیگه امر بـِهت مشتبه شده عاشق ِاگه اشتباه کنی چی؟ اگه اون حسی که به من داری عشق نباشه چی؟ اگه یه چیزی باشه... شبیه محبت یا چه میدونم علاقه، انوخ چی؟ از کجا میدونی که واقعا عشقه؟

مرد- وای دیگه چه جوریگم من. داری واقعا دیونم میکنی!

زن- دیونت میکنم! ازت میپرسم عاشقمی یانه، دیونت میکنم! اینجوری میخوای ثابت کنی که عاشقی، آره!

مرد- من... من... من نمیدونم... نمیدوم، نمیفهمم... من نمیفهمم... من دیگه... عزیز ِ من، جان ِ من، قربونت برم،

نازنین، دارم میگم عاشقتم... عاشقتم...! میدونی دارم چی میگم؟ میفهمی اصلا؟ دِ آخه دیگه چه جوری بگم.

چیکار کنم، عجب بدبختی یه ها...

زن- بدیختی یه!... بدبختی یه!... دیدی گفتم عاشقم نیستی، دیدی!... من میدونستم.

نویسنده: کوئیم مونزُ / برگردان و پرداخت: فرهنگ کسرائی

تبیان

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 01:29 AM

نهایت مادری


همه‌‌ی قرص‌ها را ولو کرد روی فرش. اول دو زانو ‌نشست به خیال اینکه زود پیدایشان می‌کند، اما نشد. درد پا امانش نداد. مجبور ‌شد پاهایش را دراز کند. مثل اینکه بین تلی از طلای بدلی دنبال قطعه‌ای طلای ناب باشد، یک یکشان را زیر شعاع نوری که از پنجره‌ی حیاط افتاده بود روی قالی ‌گرفت و نگاه ‌کرد؛ اما پیدا نشد. خواست حمید را صدا کند؛ اما یاد دعوای دیروز اعظم و حمید ‌افتاد. پیش خودش فکر کرد؛ از خیرش بگذرد بهتر است.

مریم زیپ کاپشنش را بالا ‌کشید و جلو آمد.

- عزیز جون! می‌خوای من نگاه کنم؟!

- تو که نمی‌تونی روی اینارو بخونی! ولش کن، نمی‌خواد مادرجون... ببینم؛ همه کتاباتو برداشتی؟... چیزی که جا نذاشتی؟!

- نه عزیز... بریم؟!... الان زنگمون می‌خوره‌ها!

دست مریم را گرفت و راه افتاد. هنوز چند قدم نرفته بودند که چیزی یادش آمد. بر گشت و زنگ زد.

صدای خواب آلودی از آیفون آمد.

- کیه؟

- اعظم! مادر جون! الهی دورت بگردم... نون تازه گرفتم، گذاشتم تو سفره... مامان؛ صبحونه‌تو که خوردی یادت نره سفره رو خوب جمع کنی؛‌ نونا خشک نشه... داداشت اینا شب قراره بیان. بچه‌هاش گفتن براشون کوفته تبریزی درست کنم... عدس گذاشتم رو کابینت، رسیدی پاکشون کن!

- باشه! نترس... این امیر هم که همش با بچه‌هاش اینجا چترن!

اعظم! مادر جون! الهی دورت بگردم... نون تازه گرفتم، گذاشتم تو سفره... مامان؛ - خب مادر!ببخشید... گفتم یک وقت حواست نباشه یادت بره... این حرفارَم نزن. ناسلامتی برادر بزرگترته!

صدای خواب آلود که با عصبانیت آیفون را گذاشت؛ دست مریم را گرفت و راه افتاد .وسط کوچه که رسیدند؛ ظرف غذای پشتِ ویترینِ لوکس فروشی چشمش را گرفت. داشت زیر لب چیزی زمزمه کرد که مریم دستش را کشید و صدایش کرد.

- مامان جون گوشیت داره زنگ می‌زنه!

چشمانش را ریز ‌کرد که دکمه‌ی سبز رنگ روی گوشی را پیدا کند. انگشت سبابه‌اش را با احتیاط روی دکمه فشار‌ داد و در حالی‌که دست آزادش را روی گوشِ چپش گذاشت گفت:

- الو... الو...

صدایی نشنید. گوشی را به مریم ‌داد:

- مادرجون ببین این چرا صداش در نمی‌یاد.

مریم گوشی را گرفت.

- الو.. سلام مامانی... آره... با عزیز جونم... گوشی... نه فکر کنم سمعکشو یادش رفته بیاره... گوشی رو نگه دار...

- عزیز جون مامان نرگس خودمه! ... بزار رو گوش چپت.

- اِ ... مامانته؟!

- الو سلام مادر... نه مادر نشنیدم اول... چی؟!... آره یادم رفت این زنگوله ‌رو ببندم به گوشم. عیب نداره... ببین مادر؛ دارم می‌رم مدرسه. دیشب تا اومدی بچه خواب بود. معلمشون نامه داده بود؛ واسه جلسه اولیا و مربیان. صبحم که زود رفتی... نه مادر... حالا چی می‌گن تو این جلسه‌ها؟!.... خب باشه... مریم می‌گه؛ همینکه اسمم‌ و بنویسن کافیه. ولی من می‌شینم، یه وقت از نمره‌‌ی بچه کم نکنن!... باشه باشه... خیالت جمع... خدا پشت و پناهت مادر...

دوباره چشمانش را ریز کرد. دکمه‌ی قرمز رنگ روی گوشی را با احتیاط فشار داد و گوشی را ‌چپاند توی کیفش.

به مدرسه که رسیدند بیشتر مادرها آمده‌ بودند. چند نفری هم از پدرها. نامه را نشان داد.

- من مادر بزرگ مریم هستم. مریم تجدّد. مامانش کار داشت نتونست بیاد.

- دستتون درد نکنه اومدید. ولی بهتر بود مادرش می‌اومد. حالا بفرمایید بشینید.

آرام ‌رفت ردیف آخر روی تنها صندلی خالی ‌نشست. هرچه دقت کرد چیز زیادی از حرف‌های سخنران نشنید. یاد ظرف غذا ‌افتاد. چند دقیقه که ‌گذشت؛ به بهانه‌ی دستشویی از سالن بیرون ‌رفت .گوشی را از کیف در‌آورد و به یکی از مادرهایی که در حیاط قدم می‌زند ‌گفت:

- مادر جان! ببین می‌تونی از تو این؛ شماره دخترمو پیدا کنی؟!‌ اسمش یاسمنه!

زن گوشی را ‌گرفت و لیست شماره‌ها را نگاه ‌کرد...

- اعظم، امیر، اقدس خانم، حمید، زهره، مریم،... آهان اینم یاسمن... بفرمایید.

از زن تشکر کرد و گوشی را زیر چارقدش ‌برد تا صدا را بهتر بشنود.

من مادر بزرگ مریم هستم. مریم تجدّد. مامانش کار داشت نتونست بیاد.- الو یاسمن... مادر... الان که با مریم می‌اومدم مدرسه، دیدم آقا رضا از این ظرفایی که حمید توش غذا می‌بره دانشگاه آورده. برگشتنی یکی برات بخرم؟ صبحا ببری دانشگاه؟... وا؟!.. چرا؟!... آخه مادرجون چه عیبی داره؟! اینهمه مردم غذا می‌برن سر کار!... مگه نگفتی غذای اونجا به معده‌ات نمی‌سازه؟!... عیب نداره... خب باشه برو خداحافظ مادر...

به سالن که برگشت سخنران داشت در مورد منشور حقوق کودکان در سازمان ملل حرف می‌زد. چیز زیادی نشنید. یادش افتاد دیروز سفارش کلم ترشی به صفر آقا داده بود. پیش خودش فکر ‌کرد:

- می‌ذارم جمعه که بچه‌ها اومدن، دور هم می‌شینیم، همشو تا ظهر خورد می‌کنیم.

اما یادش ‌افتاد که بچه‌ها هر روز از صبح می‌روند سر کار و فقط جمعه‌ها استراحت می‌کنند

.
- نمی‌خواد. خودم درست می‌کنم. اصلا؛ زنگ می‌زنم به اقدس خانوم بیاد کمکم. که هم زود تموم بشه، هم یه پولی به این بنده خدا برسه، ثواب داره. بنده خدا مستحقه. اگر هم نتونست بیاد تا جمعه خودم کم کم، همشو درست می‌کنم.

هنوز داشت فکر می‌کرد که چند کیلو سرکه باید بگیرد و چند کیلو ترشی بار بگذارد تا به امیر و نرگس و زینب هر کدام یک دبه ترشی برسد که صدای گوشی بلند ‌شد. با عجله از سالن بیرون ‌رفت.

- الو.. الو... زینب مادر تویی؟!... سلام مادر خوبی؟.... قربونت برم... چه خبر مادر؟! ... بچه‌ی امیر؟!... آره دیروز بردیمش دکتر. گفت زردیش دو شماره اومده پایین... من گفتم؛ یک کم ترنجبین بگیریم بهش بدیم زودی زردیش می‌‌یاد پایین... نه مادر جون اینا چیه می‌گی؟! من که شش تای شمارو با همین گل و گیاها بزرگتون ‌کردم... نمی‌دونم والا! شما بازم درس خونده‌اید بیشتر از من سرتون می‌شه... چی؟... آره با مریم اومدم مدرسه‌شون جلسه‌ی اولیا مربیان. مادرش نتونست بیاد... من که چیزی نفهمیدم از حرفاشون... قرصام؟! نه مادر نتونستم پیداشون کنم... والا خواب بودن ترسیدم بگم بازم سر اینکه کی پاشه پیداشون کنه باهام دعوا کنن!... دیروز یک فصل با هم دعوا کردن... چی کار کنم دیگه؟!...خودم هم که چشم ندارم. این بی‌صاحابا هم که همشون شکل همن!... نترس چیزی نمی‌شه... باشه ... راستی مادر، فردا شب داداشت با بچه‌هاش می‌یان خونه‌ی ما. می‌خوام صبح جمعه کاچی بپزم؛ تو هم با شوهرت و بچه‌هات پاشید بیاید... چی؟... باشه باشه... برو به کارت برس مادر... خداحافظت باشه.

جلسه که تمام شد بیشتر از دو ساعت مانده تا بچه‌ها تعطیل شوند. ترجیح ‌داد همانجا گوشه‌ی حیاط روی پله‌ها‌ بنشیند تا کلاس‌ مریم تمام شود و با هم برگردند.

همین‌طور که نشسته بود؛ یکدفعه چشمش سیاهی ‌رفت. سرش گیج ‌رفت. انگار یک سیخ سرد آهنی به قلبش فرو کردند و بیرون کشیدند. از روی پله‌ها افتاد وسط حیاط. همانطور که ولو شد وسط حیاط، چشمش به پنجره‌ی کلاس روبرویی ‌افتاد. از بیرون، از روی پله‌ها سر بچه‌هایی که ردیف آخر کلاس نشسته‌اند مثل بوته‌های کلم ترشی بود.

یاد کلم‌ترشی هایی که سفارش داده بود افتاد.

سید علی موسوی

تبیان

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 01:29 AM

شانس (داستان)

داستان "شانس" از مارک تواين
در ضيافت شامي که به افتخار يکي از مشهورترين افسران عاليرتبه‌ي انگليس برگزار شده بود، شرکت داشتم. به دليلي که به زودي خواهيد فهميد، به اسم و درجه‌ي واقعي اين افسر اشاره‌اي نمي‌کنم و او را ژنرال "لرد آرتور اسکرزبي .وي .جي .سي و غيره" مي‌نامم. اسمهاي افراد معروف، آدم را جادو مي‌کند. مردي که سي سال پيش در نبردهاي کريمه، ناگهان به اوج شهرت و افتخار رسيد و هزاران بار اسمش را شنيده بودم، حي و حاضر آنجا نشسته بود. به جاي خوردن و نوشيدن، محو تماشاي اين نيمه خدا شده بودم. سراپايش را به دقت ورانداز مي‌کردم و در چهره‌اش دقيق مي‌شدم. آرامش، خويشتن‌داري و وقار در چهره‌اش نمايان بود. رفتار بسيار ساده و بي‌پيرايه‌اي داشت و با فروتني دل چسبي، صدها نگاه تحسين‌آميزي را که به او دوخته شده بود، و تعريف و تمجيدهاي صميمانه‌ي حضار را ناديده مي‌گرفت.

در سمت چپم، کشيشي نشسته بود که از آشنايان قديمي‌ام محسوب مي‌شد و قبل از اينکه کشيش شود، نيمي از عمرش را در اردوگاه و ميدان جنگ گذرانده و در مدرسه‌ي نظامي «وول ويچ» تدريس کرده بود. در حالي که محو تماشاي قهرمان جنگ‌هاي کريمه بودم، چشمان کشيش برق عجيبي زد. به طرفم خم شد، به قهرمان ضيافت اشاره کرد و در گوشي گفت: ‌«بين خودمون باشه، ولي اون يک احمق تمام عياره.»

از تعجب خشکم زد. اگر اين حرف را درباره‌ي ناپلئون يا سقراط هم مي‌گفتند، اين قدر تعجب نمي‌کردم. ولي از دو چيز مطمئن بودم: يکي اينکه جناب کشيش، آدم بسيار راستگويي است و ديگر اين که آدم‌ها را خوب مي‌شناسد. پس مطمئن شدم که همه درباره‌ي اين قهرمان اشتباه مي‌کنند و او واقعاً يک احمق است. براي همين، به دنبال فرصتي بودم که بفهمم جناب کشيش، چطور توانسته پرده از اين راز بردارد.

چند روز بعد، فرصتي دست داد و اين چيزي است که کشيش گفت: تقريباً چهل سال پيش در آکادمي نظامي "وول ويچ" تدريس مي‌کردم. بر حسب اتفاق در همان قسمتي بودم که اسکرزبي جوان، امتحانات مقدماتي‌اش را مي‌گذراند. دلم خيلي برايش سوخت، چون بقيه‌ي بچه‌ها خيلي راحت به سؤالات جواب مي‌دادند. ولي او ... خداي من! هيچ‌چيز بلد نبود. پسر خوب و دوست‌داشتني و ساده‌اي بود و از اين که مي‌ديدم، مثل مجسمه ايستاده و جواب‌هاي پرت و پلا و احمقانه مي‌دهد، خيلي ناراحت شدم. واقعاً دلم برايش سوخت. به خودم گفتم، وقتي بخواهند دوباره از او امتحان بگيرند، حتماً رد مي‌شود. پس بگذار محض رضاي خدا، کاري کنم که سقوط راحتي داشته باشد. او را به کناري کشيدم و فهميدم درباره‌ي "سزار" چيزکي مي‌داند. چون چيز ديگري بلد نبود، دست به کار شدم و مثل برده از او کار کشيدم و وادارش کردم با خرخواني، سؤالات مربوط به سزار را که احتمال داشت در امتحان بيايد از بر کند. مي‌دانم حرفم را باور نمي‌کنيد. ولي او امتحان را با موفقيت کامل گذراند! فقط چند تا سؤال از بر کرده بود و براي همين، تشويقش مي‌کردند، ولي آنهايي که هزار برابر او مي‌دانستند، کرک و پر شدند. از بخت بلند اسکرزبي، چيزي که ممکن است صد سالي يک‌بار اتفاق بيفتد، رخ داده بود و از او فقط سؤالهايي را پرسيدند که از بر کرده بود.

خيلي عجيب بود! در تمام دوره‌ي تحصيل، مثل مادري که بچه‌ي عليلش را تر و خشک مي‌کند، کنارش بودم و هميشه هم به طرز معجزه‌آسايي نجات پيدا مي‌کرد. مي‌دانستم که رياضيات، دستش را رو مي‌کند و دخلش را مي‌آورد. تصميم گرفتم جان کندنش را آسان کنم و براي همين، سؤالاتي را که ممکن بود در امتحان بيايد با او تمرين کردم و سپردمش به دست سرنوشت. خب، حدس مي‌زني، چطور شد؟ در کمال بهت و ناباوري موفق شد رتبه‌ي اول را کسب کند و همه تحسينش کردند.

به جاي خوردن و نوشيدن، محو تماشاي اين نيمه خدا شده بودم. سراپايش را به دقت ورانداز مي‌کردم و در چهره‌اش دقيق مي‌شدم. آرامش، خويشتن‌داري و وقار در چهره‌اش نمايان بود.يک هفته از عذاب وجدان، خواب به چشمم نيامد. اين کار را محض رضاي خدا و از روي ترحّم کرده بودم، تا جوان بيچاره خيلي زجر نکشد. خوابش را هم نمي‌ديدم که چنين افتضاحي به پا شود. مثل دانشمندي که "فرانک اشتاين" را درست کرده بود، احساس گناه مي‌کردم. احمقي را که کله‌اش پر از خاک ارّه بود، در جاده‌اي قرار داده بودم که به ترفيع‌هاي درخشان و مسئوليت‌هاي سنگين، ختم مي‌شد. شک نداشتم که در اولين فرصت خود و هر مسئوليتي را که به او سپرده شود، نابود مي‌کند.

جنگهاي کريمه تازه شروع شده بود. با خود مي‌گفتم، حتماً بايد جنگي در کار باشد تا اين الاغ نتواند پيش از اينکه دستش رو شود، بميرد. منتظر زلزله ماندم و وقتي آمد، مات و مبهوت شدم. اسکرزبي فرمانده‌ي فوج پياده نظام شد! آنهايي که سرشان به تنشان مي‌ارزد، بايد موهايشان سفيد شود تا بتوانند به چنين درجه‌اي برسند. چه کسي فکرش را مي‌کرد بار اين مسئوليت سنگين را بر شانه‌هاي نحيف و ناتوان او بگذارند؟ حتي لياقت نداشت پرچم را به دستش بسپرند، ولي حالا سروان شده بود. فکرش را بکن! داشتم از غصه دق مي‌کردم.

ببين، من که اين‌قدر عاشق آرامش و سکوت هستم، مجبور به چه کاري شدم. به خاطر کاري که کرده بودم، خودم را در برابر مردم مقصّر مي‌دانستم. براي همين، تصميم گرفتم همراهش بروم و تا آنجا که مي‌توانم، مملکت را از شرش حفظ کنم. اين شد که پول کمي را به هزار بدبختي پس‌انداز کرده بودم، برداشتم، به دسته‌ي او پيوستم و با هم به ميدان رفتيم.

آن وقت... خداي من! خيلي وحشتناک بود! بجز اشتباه هيچ‌کاري نمي‌کرد، ولي کسي رازش را نمي‌دانست. همه درباره‌اش به اشتباه افتاده بودند و براي همين، رفتارش را بد تعبير مي‌کردند و اشتباهات احمقانه‌اش را به حساب نبوغش مي‌گذاشتند. واقعاً همين‌طور بود. کوچکترين اشتباهش، اشک هر آدم عاقلي را در مي‌آورد، و اشک مرا هم درآورد و آن‌قدر عصبانيم کرد که وقتي تنها بوديم، به او پرخاش مي‌کردم. بيشتر از اين نگران بودم، هر اشتباهي که مرتکب مي‌شد، شهرت و آوازه‌اش را بيشتر مي‌کرد. پيش خودم مي‌گفتم، آن‌قدر بالا مي‌رود که وقتي بالاخره زمين بخورد و دستش رو شود، انگار خورشيد از آسمان افتاده است.

به خاطر کاري که کرده بودم، خودم را در برابر مردم مقصّر مي‌دانستم. براي همين، تصميم گرفتم همراهش بروم و تا آنجا که مي‌توانم، مملکت را از شرش حفظ کنم.مرتب پيشرفت مي‌کرد. پشت سر هم درجه مي‌گرفت و از جنازه‌ي افسران مافوقش، مثل نردبان بالا مي‌رفت،‌ تا اين که در گرماگرم يکي از جنگها، سرهنگ ما کشته شد و نفسم از ترس بند آمد؛ چون بعد از او اسکرزبي از همه ارشدتر بود. با خودم گفتم که ده دقيقه‌ي ديگر کار همه‌ي‌مان تمام است.

جنگ با شدت ادامه داشت و نيروهاي متحد ما، در سرتاسر جبهه عقب‌نشيني مي‌کردند. هنگ ما در موضع حساسي مستقر بود و يک اشتباه، کافي بود که همگي نابود شويم. در چنين موقعيت حساسي، اين احمق کله‌پوک دستور داد هنگ به تپه‌ي مقابل که کسي روي آن نبود، حمله کند. پيش خودم گفتم، ديگر همه‌چيز تمام شد.

حرکت کرديم و قبل از اينکه کسي متوجه اين اشتباه شود و جلو آن را بگيرد، روي يال تپه بوديم. فکر مي‌کني، چه چيزي ديديم؟ يک ارتش ذخيره‌ي روسها، آنجا موضع گرفته بود. هيچ کس فکرش را هم نمي‌کرد. فکر مي‌کنيد چه اتفاقي افتاد؟ دخل همه‌مان را آوردند؟ در نود و نه درصد موارد اين طور مي‌شود. ولي روسها، پيش خود حساب کرده بودند که امکان ندارد در چنين شرايطي يک هنگ، سلانه سلانه به آنجا بيايد و فکر کرده بودند که حتما کل ارتش انگليس به آنجا آمده و نقشه‌ي زيرکانه‌ي آنها لو رفته است؛ براي همين، دمشان را گذاشتند روي کولشان و با بي‌نظمي از تپه سرازير شدند و ما هم دنبالشان رفتيم. آنها خودشان قلب سپاه روسيه را در هم ريختند و از ميان آن گذشتند و طولي نکشيد که سپاه روسها، کاملاً تار و مار شد و شکست متحدين به پيروزي باشکوهي تبديل شد. مارشال "کان روبرت‌" که گيج و حيرت زده اين صحنه را تماشا مي‌کرد و غرق در تحسين و لذت شده بود، اسکرزبي را احضار کرد و در حضور کليه‌ي ارتشها به او مدال افتخار داد.

فکر مي‌کنيد، اين بار اسکرزبي چه اشتباهي کرده بود؟ هيچ. فقط دست چپ و راستش را اشتباه گرفته بود. دستور داده بودند، عقب‌نشيني کند و به کمک جناح راست برود؛ ولي او اشتباهاً به طرف جلو حرکت کرده و از تپه به سمت چپ سرازير شده بود. شهرتي که آن روز کسب کرد، تا دنيا دنياست و کتابهاي تاريخ وجود دارند، از بين نمي‌رود.

اسکرزبي هنوز هم آدم دوست‌داشتي و بي‌ريايي است، ولي آن‌قدر خنگ است که نمي‌داند براي اينکه خيس نشود، نبايد زير باران بايستد. باور کن اغراق نمي‌کنم. همه‌ي دنيا را بگردي، احمق‌تر از او پيدا نمي‌کني. ولي تا نيم ساعت قبل به جز من و خودش کسي از اين راز خبر نداشت. از همان‌روزي که به دنيا آمده، خوش‌شانسي مثل سايه تعقيبش مي‌کند. يک نسل است که اين سرباز در جبهه‌هاي نبرد مي‌درخشد. زندگي نظامي او پر است از اشتباه، ولي هيچ اشتباهي نبوده که او را به مقام شواليه، بارون، لرد يا مقام ديگري نرساند. سينه‌ي لباسش را نگاه کن؛ پر است از مدالهاي رنگارنگ داخلي و خارجي. آقاي عزيز، هر کدام از اين مدالها، نشانه‌ي يکي از اشتباهات احمقانه‌ي اوست. وقتي اين همه مدال را مي‌بيني، مي‌فهمي که بهترين چيز اين است که آدم، خوش شانس به دنيا بيايد. آن شب به شما گفتم و باز هم تکرار مي‌کنم که اسکرزبي يک احمق تمام عيار است.

کتاب نيوز

تبیان

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 01:28 AM

دفترچه پس انداز

وقتی در خانه را به روی او باز کردم نشناختمش. لاغرتر شده و موهای سرش خاکستری رنگ شده بود. بعد، با لحنی حیرت زده گفتم: «سرافینا!»

او را به خانه دعوت کردم و درآغوش گرفتم. همانند تنه درخت بی‌حرکت برجای مانده بود. فراموش کرده بودم که گرچه او زنی است بسیار وفادار و صدیق، با این حال همیشه بسیار خونسرد است، حتی در مواقعی که کمی‌شوق و شعف هم لازم است. از این که نتوانسته بودم جلوی خود را بگیرم و او را آن چنان در آغوش گرفته بودم، اندکی پشیمان شدم. درواقع لب‌هایش می‌لرزید. مثل همیشه گیسوانش را بافته و پشت سر با سنجاق حلقه کرده بود. سراپا لباس مشکی بر تن داشت. حتی جوراب‌هایش نیز مشکی بود و هنوز بنابر عادت زن‌های دهات، دستمالی تا شده را در دست گرفته بود. متوجه شد که دارم به پیراهن مشکی اش نگاه می‌کنم. گفت: «بیوه شده ام.» گفتم: «آه...» چند کلمه‌ای جهت تسکین و تسلی اش بر زبان آوردم و در همان حین داشتم با خود می‌گفتم که به کدام یک از اتاق‌ها راهنمایی اش کنم. اتاق پذیرایی که به کلی بی‌مورد بود و ممکن بود که او حتی روی مبل هم ننشیند. پذیرفتن او در آشپزخانه نیز، چنان می‌نمود که هنوز به چشم خدمتکار نگاهش می‌کنم. خدمتکاری که سالهای سال در خانه من خدمت کرده بود. عاقبت تصمیم گرفتم به اتاق خواب ببرمش. به او گفتم: «بیا، همانطور که دارم اتاق را جمع و جور می‌کنم، با هم حرف می‌زنیم. باید همه چیز را برایم تعریف کنی.»

مرا بی آرایش غافلگیر کرده بود. بدون پودری به روی صورت، بدون ماتیکی بر روی لب. قیافه‌ای بی‌آرایش که چندان مناسب من نبود، می‌ترسیدم از نگاهش درک کنم که من هم دیگر جوان نیستم.

حدود پانزده سال می‌شد که سرافینا را ندیده بودم. پس از ازدواج رفته بود نزدیکی میدان اسب دوانی خانه گرفته بود. شوهرش که اسب سواری می‌کرد با یک پرورش دهنده اسب کار می‌کرد. او، گاه به گاه سراغ من می‌آمد، ولی هربار سرزده وارد می‌شد. درست در مواقعی که بسیار گرفتار بودم. در نتیجه مدتی طولانی در آشپزخانه به انتظارم می‌ماند. روی لبه یک صندلی می‌نشست و دستانش را روی کیفش می‌گذاشت. مستخدمینی که پس از او در خانه من خدمتکاری کرده بودند، مدام می‌شنیدند که از او تعریف می‌کنم و می‌گویم که سرافینا یک خدمتکار نمونه بوده است. حتی قبل از آنکه با او آشنا شوند از او نفرتی به دل می‌گرفتند و از نگاهش عذاب می‌کشیدند که طوری خانه را نگاه می‌کرد که انگار به نظرش همه چیز نامنظم و کثیف می‌رسید. از او چند سوالی می‌کردم و بعد (از آنجا که او به همه چیز زندگی من واقف بود، از من نگهداری کرده بود، شاهد گریه‌هایم بود، کمک کرده بود تا لباس بپوشم و با عجله به یک میهمانی و یا یک ملاقات عاشقانه بروم) دیگر حرفی نداشتم به او بگویم. از حال چند تن از اقوام من جویا می‌شد و من در جواب می‌گفتم که همگی حالشان خوب است و بعد وقتی حس می‌کردم که در حضور او احساس ناراحتی می‌کنم، بهانه ای می‌آوردم و از او دور می‌شدم و تنهایش می‌گذاشتم. او تا موقعی که هوا تاریک می‌شد آن جا می‌ماند، چون هدف آن ملاقات، صرفاً گذراندن یک بعدازظهر بود.

موقع خداحافظی، همان‌طور که دستان سرد و عرق کرده اش را در دست می‌فشردم، می‌گفتم: «باز هم به دیدن من بیا، خوب؟» و بعد، مادرم فوت کرد و به سویس نزد برادرم رفتم. جنگ آغاز شده بود. سالیان سال را خارج از کشور گذرانده بودم و دیگر کوچک ترین اطلاعی از سرافینا نداشتم. در مراجعت خیلی چیزها تغییر کرده بود. هم در وجود خودم و هم در محیط اطرافم. کار می‌کردم، در خانه ای نسبتاً عادی زندگی می‌کردم و دیگرمستخدمی‌ نداشتم. او گفت برای پیدا کردن من به سراغ اقوامم رفته بود.

تلفن زنگ زد و او مثل همیشه ملاحظه کار از اتاق خارج شد. صدای گام‌های او در آن خانه خالی، به نحوی خیالم را آسوده می‌کرد. وقتی در آشپزخانه به او ملحق شدم، مثل سابق در انتظارم روی صندلی ننشسته بود. کیف خود را در گوشه ای گذاشته بود و داشت انبوه رخت‌هایی را که روی میز اتوکشی گذاشته بودم، به دقت تا می‌کرد. متوجه شدم که یکی از پیراهن‌ها را هم در گنجه لباس آویزان کرده است. نشستم و با نگاهی مملو از مهر و محبت به او خیره شدم. مرا به یاد زمانی می‌انداخت که دختری بودم نسبتاً ثروتمند و تحت حمایت او، دختری پر از رویاهای عاشقانه. به یاد موقعی افتادم که برای میهمانی شب کریسمس، بشقاب‌های چینی را از قفسه بیرون می‌کشید. همان بشقاب‌هایی که لبه طلایی داشتند.

از او پرسیدم: سرافینا. چرا به نزد من برنمی‌گردی؟

بدون آنکه به من نگاهی بیندازد سرش را به علامت نفی تکان داد.

گفت: دیگر پیر شده ام.

گفتم: کار خانه دیگر مثل سابق چندان زیاد نیست. به یکدیگر کمک می‌کنیم..

جواب داد: «نه، به خاطر این نیست. من به زحمت کشیدن و کار کردن عادت دارم.» و من گفتم: «البته اگر کار بهتری را در نظر داری در آن صورت...» او، باز هم سرش را تکان داد. گفت: «شما دیگر چیزی از من نمی‌دانید، چه می‌دانید که من در طی این همه سال چه کرده ام؟... و تازه از آن گذشته، آشپزی را هم فراموش کرده‌ام.»

خندیدم و اضافه کردم که دیگر سال‌هاست میهمانی‌هایی همانند میهمانی‌های شب کریسمس نمی‌دهم و اصرار می‌ورزیدم. «می‌آیی پیش من؟»

شما دیگر چیزی از من نمی‌دانید، چه می‌دانید که من در طی این همه سال چه کرده ام؟... جوابی نداد و من به یاد آوردم که آن سکوت، علامت رضای اوست. تصدیق می‌کرد. می‌ترسیدم دودل باشد، تغییر عقیده بدهد. به او پیشنهاد کردم: «چرا از همین الان نمی‌مانی؟»

همچنان سکوت کرده بود و داشت رخت‌ها را تا می‌کرد.

و این چنین دورانی آغاز شد که زندگی ام را بار دیگر پر از امید و شوق کرد. با علاقه هرچه تمام تر به خانه می‌رسیدم. با ذوق و شوق همه جا را مرتب می‌کردم، دلم می‌خواست همه چیز را نونوار کنم. پرده‌ها را با هم شستیم، روی ملافه‌ها را نوارهای آبی و صورتی دوختیم. خدا می‌داند برای پاک کردن نقره‌ها، چند نوع مواد خریدیم! اگر سرافینا سماجت نمی‌کرد و نمی‌گفت که جاروبرقی فقط به درد این می‌خورد که مصرف برق را بالا ببرد، بدون شک یک جاروی برقی هم می‌خریدم. حتی اگر هم شده، قسطی آن را می‌خریدم.

ماه آوریل بود. شب‌ها بلند شده بودند، شب‌هایی زیبا. ولی، رفته رفته آن خانه مرتب و منظم و کامل، به نوع تازه ای دلگیرم می کرد. سرافینا، برعکس، به وراجی افتاده بود. می‌خواست از ماجراهای عاشقانه من باخبر شود. کسانی که زمانی وجود داشتند و اکنون دیگر اثری از آنها در زندگی ام برجای نمانده بود. حس می‌کردم که حضور او در خانه ام، به نحوی سنگدلانه وادارم می‌کند تا زندگی گذشته خود را با زندگی منزوی فعلی خود مقایسه کنم. بیش از آن که بازگشتی به گذشته باشد، گذشت زمان را به من حالی می‌کرد و در سی و نه سالگی، احساس پیری می‌کردم. در اتاق خواب را به روی خود می‌بستم و گاه، گریه می‌کردم و بعد، چشمان خود را می‌شستم تا سرافینا متوجه نشود که اشک ریخته ام. از ضعف خود در مقابل او خجالت می‌کشیدم. آری، در مقابل او که یک عمر زجر و رنج زندگی را با وقار هرچه تمام تر، در سکوت، تحمل کرده بود و ادامه می‌داد. می‌ترسیدم که قدرت او را برای خود مثال و نمونه قرار دهم و آنوقت من هم، بدون آن که در تقاضای ترحم، تسکینی برای خود پیدا کنم، خود را با قدرت او وفق بدهم. او هرگز تقاضای ترحمی‌نمی‌کرد. از هیچکس و هیچ چیز. اگر اتفاقاً اشاره ای به مرگ شوهرش می‌کردم، چهره اش گلگون می‌شد و می‌فهمیدم که دوست ندارد در این مورد حرفی بزند. او هرگز اشک به چشمانش نیامده بود. به رقت نیامده بود. حتی زمانی که خانه ما را ترک کرده بود تا برود ازدواج کند، آن هم بدون قطره ای اشک، بدون نشان دادن هیچ گونه دلتنگی بود. انگار نقش زنی را بازی می‌کند که در نمایشنامه ای دارد می‌رود ازدواج کند و خودش، شخصاً چنین حسی ندارد. وقتی درباره نامزدش صحبت می‌شد او می‌گفت: «مردک کوتوله، خیلی بی ریخت و زشت است» و بعد همانطور که سرش را تکان تکان می‌داد غش غش می‌خندید، انگار عاشق شدن، در نظر او، نوعی جنون بود و بس. او هرگز نخواسته بود که تسلیم هوسی بشود، چیزی را دوست داشته باشد. چون از تمام این حرف‌ها گذشته، او فقط و فقط عاشق دفترچه پس انداز خود بود. تنها عشقش، همان بود و بس.

درواقع، از تمام گذشته خود، فقط به آن اشاره کرد. یک شب روبروی هم نشسته بودیم. من یک پارچه ضخیم خریده بودم تا روتختی بدوزم و هر دوی ما، از دو طرف داشتیم لبه پارچه را کوک می‌زدیم.

یک مرتبه پرسید: دخترخانم، دفترچه پس انداز مرا به خاطر می‌آورید؟

لبخندی زدم و در جواب گفتم: البته. البته که به یاد می‌آورم.

گفت: وقتی ازدواج کردم بیش از پانزده هزار لیر در حساب پس اندازم پول داشتم.

مادرم همیشه می‌گفت که سرافینا، مثل تمام افراد خسیس، با شهوتی جسمانی، عاشق پول است و من عقیده او را رد می‌کردم و می‌گفتم که نه، اینطور نیست و گاه سر این مسئله با مادرم جر و بحث مفصلی در می‌گرفت. واقعیت این بود که سرافینا هرگز از خانه خارج نمی‌شد، هرگز برای خود چیزی نمی‌خرید و همیشه لباس‌های کهنه ما را می‌پوشید. تنها فکرش این بود که پول پس انداز کند. گاهی اوقات وقتی به اتاقش می‌رفتم می‌دیدم که روی آن دفترچه پس انداز خاکستری رنگ که مختصر پولی در حسابش بود خم شده و دارد آن را مثل یک رمان عشقی می‌خواند و صفحاتش را آهسته ورق می‌زند. زندگی او در آن دفترچه پس انداز خلاصه شده بود. هر مبلغی را که به حساب ریخته بود، یک ماه، یک تاریخ، یک فصل را به یادش می‌انداخت: گرمای شرجی ماه اوت، آسمان زمان عید پاک، یک درخت تزئین شده عید کریسمس. برای هدیه تولدش نیز، به جای هدیه، پول نقد را ترجیح می‌داد. دفترچه را در گنجه می‌گذاشت و درِ گنجه را هم قفل می‌کرد و با عذرخواهی می‌گفت: «دفترچه ام آن جاست...» شماره آن را در جاهای مختلفی یادداشت کرده بود. می‌ترسید کسی بدزددش و یا خدای نکرده گمش کند و اگر به او کاری را محول می‌کردیم که می‌بایستی از خانه خارج می‌شد، آنوقت دفترچه پس انداز را به دست مادرم می‌سپرد و می‌گفت: «آدم چه می‌داند، ممکن است خدای نکرده یک مرتبه خانه آتش بگیرد. از این اتفاقات ناگهانی خیلی رخ می‌دهند.» من معتقد بودم که او خسیس نیست چون وقتی از او می‌پرسیدم که خیال دارد با آن پول چه کند، در جواب می‌گفت: «می‌خواهم یک سفر بکنم. مثلاً چند روز بروم به ونیز.» یک روز به ما اعلام کرد که اکنون آنقدر در حسابش پول دارد که می‌تواند یک اتومبیل بخرد و من با تجسم کردن او پشت فرمان ماشین و روی عرشه یک کشتی اقیانوس پیمان، غش غش خنده را سر می‌دادم. اگر من برای خود یک کلاه و یک لباس مهمانی می‌خریدم، او بلافاصله می‌گفت حالا او هم قادر است چنین چیزهایی بخرد. وقتی من برای خودم یک دایره المعارف خریدم، آنوقت همان جمله را بر زبان آورد. وقتی نامزد کرده بود مادرم از او پرسیده بود که آیا با آن پول خیال دارد ملافه چرخ خیاطی و چند مبل بخرد؟ و او با چهره ای برافروخته اعتراض کنان در جواب گفته بود: «این مسایل ربطی به من ندارددفترچه پس انداز متعلق به من است و بس.» و اضافه کرده بود که ملافه‌ها را می‌بایستی مادرش برایش می‌فرستاد و خرید مبل و اثاثیه نیز به عهده شوهرش است و سپس ادامه داده بود که خیال دارد حتی پس از ازدواج درصورت لزوم برود در خانه این و آن رخت شویی و خیاطی کند. چون به هیچ قیمتی حاضر نبود به آن پول پس‌انداز دست بزند.

من داشتم فکر می‌کردم پانزده هزار لیر، اندکی بیش از حقوقی که اکنون من به او می‌دادم. خدا می‌داند که با گرانی زندگی با تورم، او چقدر زجر کشیده بود. تورم، برایش همانند فاجعه بود. زمزمه کنان گفتم: سرافینای بیچاره، با آن همه از خود گذشتگی، آن همه محرومیت و حالا...

او گفت: نه، به حالا مربوط نیست، به آنزمان مربوط است. موقعی که جنگ شده بود. از آن بلاهایی که وقتی جوان هستی برسر خودت می‌آوری، موقعی که رد مردها، تو را طلسم می‌کنند، عاشق خود می‌کنند. ما، تمام مدارک ازدواج را آماده کرده بودیم و وتزیو هنوز مشکوک بود که آیا من دوستش دارم یا نه. می‌گفت: «تو فقط می‌خواهی برای خلاصی از مستخدمی‌با من ازدواج کنی.» این را از این بابت می‌گفت که من به ازدواج رسمی اصرار داشتم. بخاطر مذهبی بودن و او سخت عصبانی می‌شد و می‌گفت: «اینها همه اش عذر و بهانه است، واقعیت این است که تو به من اعتماد نمی‌کنی.»

و عاقبت تصمیم گرفته بود که با من ازدواج نکند و من یک هفته تمام او را ندیدم. هربار که از خانه بیرون می‌رفتم تا بروم شیر بخرم، او دیگر مثل همیشه کنار در خروجی در انتظارم نبود. ابتدا سعی کردم تحمل کنم و بیقرار نشوم، ولی بعد... طاقت از دست دادم، آدم خودش هم نمی‌فهمد که چرا آنطور شیفته یک نفر می‌شود... خلاصه، به سراغ او رفتم. یعنی در میدان اسب دوانی، همانجائی که کار می‌کرد به او گفتم: «برای این که نشانت دهم که به تو اعتماد دارم، حاضرم دفترچه پس انداز را به اسم تو بکنم.» هردو با هم به بانک رفتیم و همانطور که داشتم امضاء می‌کردم، آن اتاق زیبای بانک، با آن همه مرمر و شیشه‌های رنگارنگ، به نظرم مثل یک کلیسا می‌رسید که جهت مراسم ختم زینت داده شده است. سپس از آنجا خارج شدیم. خیابان مملو از جمعیت بود، ولی من چشمم چیزی را نمی‌دید و گرچه وجدانم ناراحت شده بود، با اینحال حس می‌کردم که وتزیو به من تجاوز کرده است. تمام آن کارهای خلاف را با من انجام داده است و وجود مرا تسخیر کرده و دارد دنبال خود می‌کشاند. با هم ازدواج کردیم. او شوهر خوبی نبود. هیچوقت در خانه نبود. حتی شبها. ولی به دفترچه پس انداز دست نمی‌زد. آن را در گنجه گذاشته بود و به من می‌گفت: «دیدی که می‌بایستی به من اعتماد می‌کردی؟» و من، هرروز صبح به صورت او نگاه می‌انداختم و فکر می‌کردم که راست می‌گفت، حق با او بود.

دو سال پس از ازدواج، یک روز در گنجه را باز کردم و دیدم دفترچه پس انداز آنجا نیست. با خود فکر کردم غیرممکن است. حتماً خواسته با من شوخی کند. سربه سرم بگذارد. هرجایی را که می‌شد و به عقلم می‌رسید جستجو کردم. تمام گنجه‌ها را زیر رو کردم، زیر تشک را نگاه کردم، زیر قفسه‌ها را نگاه کردم. نمی‌دانستم وتزیو را کجا پیدا کنم. او بخاطر کارش، مدام به این طرف و آن طرف می‌رفت. با گذشت ساعات، عاقبت قانع شدم که درست همان فکر اولیه صحیح بوده است. می‌خواسته مرا دست بیندازد و با من شوخی کند. ولی وقتی به خانه آمد، همانطور که داشتم نان را با چاقو می‌بریدم، می‌ترسیدم مبادا دستم را ببرم. دستهایم می‌لرزید.

به او گفتم: خواهش می‌کنم دیگر از شوخی‌ها با من نکنی. کم مانده بود سکته کنم. دفترچه پس انداز را بکش بیرون.

اولش خندید و بعد عصبانی شد و گفت: «در زندگی زناشویی همه چیز مشترک است. آنچه مال توست به من هم تعلق دارد.»

گفت که رفته به مسابقه اسب دوانی و تمام پولها را باخته، بازی کرده و باخته بود و من حس می‌کردم که تمام آن اسبها، تاخت کنان دارند از روی من می‌گذرند. دیگر مغزم کار نمی‌کرد.

همانطور که داشت لب پارچه رو تختی را کوک می‌زد، سرش را پایین انداخته بود و حرف می‌زد در مقابل او سایه سرش روی پارچه، رفته رفته مثل یک لکه تیره رنگ پیش رفته بود. دلم می‌خواست به او بگویم که همه ما، روزی، آنچه را که برایمان بیش از هر چیز دیگر ارزش داشته است، از دست داده ایم. درست مثل دفترچه پس انداز او.

و همه ما، با آگاهی به از دست دادن آن چیز حس کرده ایم که اسبها به ما حمله ور شده اند، داریم زیر دست و پایشان خرد می‌شویم. با اینحال جرات نمی‌کردم درباره آن چیزها با سرافینا صحبت کنم. نیروی او، ضعف مرا دو چندان کرده بود. او، تسلیم قضایا شده بود و من گریه کرده بودم. دلم می‌خواست انتقام این ضعف خود را از او بگیرم. به شک افتادم که شاید شوهرش نمرده باشد و سرافینا، صرفاً او را ترک کرده باشد و بس. به پیراهن مشکی اش نگاهی انداختم و به جای انتقام جویی به او گفتم که انسان باید مرده‌ها را عفو کند.

و او، برای اولین بار خود را باوقار بالا آورد:

- عفو؟! هرگز. هرگز نباید کسی را عفو کرد.

نگاهش مصمم بود، با وقار بود. سنگدل بود.

-عفو؟ هرگز.

سپس بار دیگر سر خود را پایین انداخت و زمزمه کنان گفت:

-به پانزده سال زندان محکومم کردند. دو سال آن را تخفیف دادند. ولی سیزده سال بقیه را در زندان گذراندم.

آلبا دسس پدس /برگردان: بهمن فرزانه

تبیان

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 01:28 AM

روياي يك ساعته

چون مي‌دانستند كه خانم ملارد مبتلا به بيماري قلبي است، بسيار احتياط كردند كه خبر مرگ شوهرش را تا حد ممكن با مقدمه‌چيني به او بگويند.

خواهرش جوزفين بود كه مِن و مِن كنان خبر را گفت، آن هم با اشارات تلويحي كه نيمي از خبر را پوشيده نگه‌مي‌داشت. ريچارد دوست شوهرش نيز آنجا در كنارش بود. او بود كه وقتي گزارش سانحه‌ي قطار با اسم برنتلي ملارد در صدر فهرست «كشته شدگان» دريافت شده بود، در دفتر روزنامه حضور داشت، ريچاردز وقت را فقط صرف اين كرده بود كه با ارسال دومين تلگراف از صحت خبر مطمئن شود و بعد عجله كرده‌بود تا با پيش‌دستي مانع رسيدن خبر توسط دوستي با احتياط و شفقت كمتر شود.

وقتي خانم ملارد اين خبر را مي‌شنيد، برخلاف بسياري از زنان ديگر كه چنين خبري را مي‌شنوند بهت‌زده و عاجزانه نگفت كه باور نمي‌كند. در آغوش خواهرش با هق‌هقي جگرسوز بي‌درنگ گريه سرداد. وقتي توفان اندوه فرونشست‌بود، به تنهايي به اتاق خود رفت. نمي‌گذاشت كسي همراهش باشد.

خواهرش جوزفين بود كه مِن و مِن كنان خبر را گفت، آن هم با اشارات تلويحي كه نيمي از خبر را پوشيده نگه‌مي‌داشت.آنجا در مقابل پنجره‌ي باز، صندلي راحتي جاداري قرار داشت. عاجز از فرط خستگي جسمي‌اي كه در جاي جاي بدنش محسوس بود و به‌نظر مي‌آمد به روحش رسوخ كرده بود، در صندلي فرو رفت.

درميدان فراخ روبه‌روي خانه‌اش، نوك درختاني را مي‌ديد كه همگي از نفس حيات‌بخش بهار تكان مي‌خوردند. عطرفرح‌بخش باران در فضا موج مي‌زد. آن پايين در خيابان، دست‌فروش دوره‌گردي جنس هايش‌را جار مي‌زد. نغمه‌ي خفيف ترانه‌اي كه كسي در دوردست‌ها سرداده‌بود به گوشش مي‌رسيد و گنجشكاني بي‌شمار زير شيرواني جيك جيك مي‌كردند.

از ميان ابرهاي به‌هم متصل شده و روي هم انباشته‌ شده‌ي باختر كه پنجره‌اش روبه آن باز مي‌شد، تكه‌هاي آسمان آبي اين جا و آن‌جا معلوم بود.

سرش را بر روي نازبالش مبل تكيه داده و نشسته بود؛ اصلا تكان نمي‌خورد، مگر موقعي كه بغض گلويش را مي‌گرفت و تكانش مي‌داد، مثل كودكي كه با گريه به خواب رفته باشد و هنگام خواب ديدن هق هق بگريد.

جوان بود، با چهره‌ي زيبا و آرامي كه خطوطش حكايت از آرزوهاي سركوب شده و حتي نيرويي خاص داشت. اما اكنون در چشم‌هايش نگاه خيره‌ي كسلي بود كه به يكي از تكه‌هاي آسمان آبي در آن دوردست‌ها دوخته شده بود. نگاهش نظري گذرا و حاكي از تامل نبود، بلكه بيشتر نشان‌دهنده‌ي تعليق انديشه‌ي هوشمندانه بود.

حسي در وجودش شكل مي‌گرفت و او هراسان انتظارش را مي‌كشيد. چه حسي بود؟ نمي‌دانست. رازآميزتر و زودگذرتر از آن بود كه بتوان نامي برآن گذاشت. اما احساس مي‌كرد كه از دل آسمان به بيرون مي‌خزد و از ميان صداها، رايحه‌ها و رنگي كه فضا را پركرده‌بود به سوي او مي‌آمد.

اما اكنون در چشم‌هايش نگاه خيره‌ي كسلي بود كه به يكي از تكه‌هاي آسمان آبي در آن دوردست‌ها دوخته شده بود. نگاهش نظري گذرا و حاكي از تامل نبود، بلكه بيشتر نشان‌دهنده‌ي تعليق انديشه‌ي هوشمندانه بود.حالا ديگر سينه‌اش با هيجان و التهاب بالا و پايين مي‌رفت. آرام آرام مي‌فهميد كه چه چيزي به او نزديك مي‌شد تا تسخيرش كند و او مي‌كوشيد تا با توسل به اراده‌اش آن‌را عقب براند – اراده‌اي كه هم‌چون دستان سفيد باريكش ناتوان بود.

وقتي كه خود را كاملا تسليم كرد، كلمه‌ي نجواشده‌ي كوچكي از ميان لبان اندك بازشده‌اش بيرون ريخت. پياپي زير لب تكرارش كرد: «آزاد، آزاد!» بهت و هراسي كه به دنبال اين كلمه بر چشمانش نشسته‌بود، محو شد. نگاهش ثابت و پرفروغ بود. ضربانش شدت گرفت و جريان خون ذره ذره‌ي بدنش را گرم و لخت كرد.

ديگر ازخود نپرشيد كه آيا سرشار از شعف شده بود يا نه: ادراكي واضح و متعالي او را قادر ساخت كه فكر آن‌را كم‌اهميت تلقي كند.

مي‌دانست كه وقتي دستان مهربان و نرم را تا شده بر سينه‌ي جنازه ببيند، وقتي چهره‌اي را كه هميشه با عشق به او نگاه كرده بود، بي‌حركت و خاكستري و مرده‌ببيند، بازهم خواهد گريست، ولي پس از ان لحظه ي تلخ، صف طولاني سال‌هاي آتي را مي‌ديد كه تماما متعلق به او بودند و براي استقبال، دستانش را گشود و به طرف آنها گرفت.

كسي نخواهد بود تا در آن سال‌ها زندگيش را وقف او كند؛ ديگر مي‌توانست براي خودش زندگي كند. اراده‌ي نيرومندي نخواهد بود تا با پافشاري كوركورانه‌اي كه مردان و زنان تصور مي‌كنند محقق‌اند با توسل به آن اراده‌ي شخصي خود را بر همنوعانشان تحميل كنند. اراده‌ي او را مطيع خود كند. وقتي در آن لحظه‌ي كوتاهِ اشراق به اين كار فكر مي‌كرد، به نظرش آمد كه نيت مهربانانه يا بي‌رحمانه چيزي از جنايتكارانه ‌بودن آن نمي‌كاست.

با اين‌همه، او را دوست داشته بود – گه‌گاه؛ غالبا نه. ديگر چه اهميتي داشت! در برابر اين اثباتِ وجودِ خود كه او در يك آن فهميده‌بود مهم‌ترين انگيزه‌ي زندگيش است، عشق – اين راز سر به مهر – چه ارزشي داشت!

مدام با خود نجوا مي‌كرد: «آزاد! جسم و روح آزاد!»

جوزفين جلوي درِ بسته زانو زده، لبانش را به سوراخ كليد چسبانده بود و التماس مي‌كرد به داخل اتاق راه‌ داده‌شود. «لوئيز در را باز كن! تمنا مي‌كنم؛ در را باز كن – خودت را از بين مي‌بري. داري چه‌كار مي‌كني لوئيز؟ تو را به خدا در را باز كن.»

«برو تنهام بگذار. هيچ طوريم نيست.» نه؛ از آن پنجره‌ي باز، حقيقتا اكسير حيات مي‌نوشد.

كسي نخواهد بود تا در آن سال‌ها زندگيش را وقف او كند؛ ديگر مي‌توانست براي خودش زندگي كند. اراده‌ي نيرومندي نخواهد بود تا با پافشاري كوركورانه‌اي كه مردان و زنان تصور مي‌كنند محقق‌اند با توسل به آن اراده‌ي شخصي خود را بر همنوعانشان تحميل كنند. از فكر آن روزهايي كه در پيش داشت در پوست خود نمي‌گنجيد. روزهاي بهاري و روزهاي تابستاني و انواع روزهايي كه متعلق به خود او مي‌بود. شتاب‌زده زير لب دعا كرد كه عمرش طولاني باشد. همين ديروز بود كه از فكر طولاني بودن عمر، لرزه به اندامش افتاده بود.

عاقبت بلند شد و در را بر روي خواهش‌هاي مكرر خواهرش باز كرد. در چشمانش تب و تاب پيروزي موج مي‌زد و راه رفتنش بدون اينكه خود بداند، به راه رفتن الهه‌ي پيروزي مي‌مانست. دستانش را دور كمر خواهرش حلقه كرد و آن‌گاه به اتفاق از پله‌ها پايين آمدند. ريچاردز پايين پله‌كان منتظرشان بود.

كسي داشت درِ ورودي خانه را با كليد باز مي‌كرد، برنتلي ملارد بود كه كم و بيش با غبار سفر بر چهره و در حالي‌كه با خونسردي ساك و چترش را حمل مي‌كرد، وارد شد. او بسيار دور از محل حادثه بوده‌است و اصلا از آن خبر نداشت. از گريه سوزناك جوزفين، از حركت سريع ريچاردز براي اينكه نگذارد زنش او را ببيند، مبهوت مانده‌بود.

وقتي پزشكان آمدند، گفتند كه خانم ملارد از بيماري قلبي مرده‌است – از شعفي كه مرگ‌آور است.

برگرفته از فصل‌نامه‌ي هنر، شماره‌ي 29، تابستان و پائيز 1374

كيت شوپن /برگردان: حسين پاينده

تبیان

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 01:27 AM

خنکاي سپيده‌دم ديدار


آرام آرام از پشت بوته‌هاي گل جلو مي‌روم. صداي خنده‌هاي ريز زهرا را مي‌شنوم، حالا ديگر نوک دمپايي‌هاي کوچک قرمزش را که از پشت درخت سيب زده است بيرون، مي‌بينم. مي‌پرم جلويش، جيغ مي‌کشد و بعد مي‌خندد و فرار مي‌کند از توي باغچه و مي‌دود سمت مادر که روي ايوان کنار سماور گردو مغز مي‌کند. زهرا را مي‌گيرد توي بغلش و رو به من سربلند مي‌کند و سرزنش آلود مي‌گويد: محمد! محمد آقا!

****

چشم‌هايم را باز مي‌کنم. درد مي‌پيچد توي سينه‌ام ؛صادق سرش را خم کرده است روي صورتم، بخار دهانش تند و تند ابرهاي کوچک سفيد مي‌سازد و محو مي‌شود.

محمد! محمد! نخواب، نبايد بخوابي.

دستهايم کرخت شده است. باد سرد، صورتم را مي‌سوزاند و خواب را مي‌برد. خيال صادق از من که راحت مي‌شود دوباره بر مي‌گردد سراغ ديواره کوتاه برفي‌اش. دست‌هايش را فرو مي‌کند توي برف و حجم بزرگ برف‌ها را روي هم تلنبار مي‌کند.

- ديگر برف نمي‌آيد. هوا حتما تا صبح خيلي سرد مي‌شود. اينطوري باد کمتر مي‌خورد به ما.

و بر مي‌گردد و دوباره نگاهم مي‌کند تا مطمئن شود بيدارم. دست‌هايش را ها مي‌کند و دوباره فرو مي‌کند توي برف.

- هوا که روشن شد راه را پيدا مي‌کنم و مي‌روم پايين کمک مي‌آورم.

****

دور مي‌زنم و از کنار ايوان مي‌روم تا کمک پدر کنم. پيراهن بلند و سفيدش پر از گل شده است. کاهگل‌ها را آرام آرام روي ديوار حياط مي‌مالد. گل سرخ خشک، نرم نرم تر مي‌شود و تازه.

-کمک کنم؟

پدر سر مي‌گرداند. صورتش توي بعد از ظهر گرم تابستان خيس عرق است. موهاي جلوي پيشاني‌اش از زير عرقچين‌ زده بيرون و زيباترش کرده است. لبخندي مي‌زند و عرق پيشاني‌اش را با آستينش پاک مي‌کند. خط باريکي از گل مي‌نشيند روي موهاي سياه براقش. مي‌گويد:«اين رديف ديگر تمام شد. برو همان چهار پايه را بياور آقا سيد محمد، تا رديف بعدي را شروع کنيم. »

مي‌دوم و چهار پايه را از زير درخت انجير بر مي‌دارم و مي‌برم مي‌گذارم کنار پدر. خم مي‌شود و با همان دست گلي چانه‌ام را مي‌گيرد و پيشاني‌ام را مي‌بوسد.

****

صادق آرام به گونه‌هايم مي‌زند.

-بيدار شو! محمد!

سينه‌ام مي‌سوزد. نفسم سنگين شده است و سرما حالا آنچنان هجوم آورده است که دندانهايم به هم مي‌خورد.

-سردم است.

صادق عاجزانه و عذرخواهانه نگاهم مي‌کند و مي‌گويد: بخاطر خوني است که از بدنت رفته.

زيپ اورکتم را باز مي‌کند تا زخم را ببيند. چفيه‌ام از خون خيس است. مال خودش را از دور گردنش باز مي‌کند و مي‌گذارد روي جاي گلوله. خون گرم چفيه آرام آرام توي برف‌هاي سفيد اطرافش شعاع‌هاي باريک سرخ مي‌سازد و انگار جان داشته باشد، نرم نرم جلو مي‌رود. صادق عمامه‌ام را باز مي‌کند، تا مي‌زند و مي‌اندازد روي سينه‌ام، بعد بلندم مي‌کند و تکيه‌ام مي‌دهد به سينه‌اش.

- اينطوري بهتر است، گرم مي‌شوي. اصلا صبح با هم مي‌رويم پايين. تازه شايد هم پيدايمان کردند. دلم يک ليوان چاي گرم مي‌خواهد تو چي محمد؟

حرف مي‌زند تا بيدار بمانم. بخار دهانش را مي‌بينم و صداي نفسهاي خسته‌اش را مي‌شنوم.

****

آفتاب ذره ذره کم مي‌شود و سايه درخت‌هاي توي باغچه بلندتر. مادر توي استکان‌هاي کمر باريک چاي مي‌ريزد و سيني را مي‌آورد مي‌گذارد روي تخت زير درخت سيب. پدر دست و صورتش را کنار حوض مي‌شويد. نسيم خنک، برگ‌هاي درخت را که حالا شاخه‌هايش از سيب‌هاي سرخ خم شده، آرام تکان مي‌دهد. زهرا تکيه داده است به مادر و عروسکش را روي پايش خوابانده. پدر لباس عوض کرده و قباي بلند تابستاني‌اش را پوشيده، عمامه‌ي سياهش را گذاشته است و عبايش را انداخته روي دستش. توي اين لباس چقدر بيشتر دوستش دارم...

****

- محمد ! محمد! چشمهايت را باز کن! ... خدايا شکرت!

دهانم خشک شده است. مي‌خواهم بگويم تشنه‌ام اما نمي‌توانم. دست و پاهايم را ديگر حس نمي‌کنم. صادق اورکتش را در مي‌آورد و مي‌کشد روم.

- طاقت بياور. محمد جان! ديگر دارد صبح مي‌شود.

****

تاريک روشن غروب است. آسمان سرخ شده و نسيم حالا خنک‌تر است. بوي گل محمدي توي باغچه، همه جا را پر کرده است. مادر دستمال سفيد پر از مغز گردو را مي‌دهد دستم و مي‌گويد: محمد جان مواظب باش جايي نخورد نرم شود. سر راه بده و بگو بجايش کمي روغن بدهد.

بعد زهرا را از بغل پدر مي‌گيرد و با لبخند مي‌گويد: به سلامت آقا سيد.

از ته کوچه باريک و بلند، آرام آرام کنار پدر قدم بر مي‌دارم. دانه‌هاي تسبيح پدر يکي يکي روي هم مي‌افتند و لبهايش به ذکر، تکان مي‌خورند. بوي تند پيچک‌هاي نم‌زده و خيس، شامه‌ام را پر مي‌کند. نور چراغ سر کوچه به داخل پاشيده است و سايه‌هاي بزرگ آدم‌ها تند تند مي‌افتند روي ديوار و رد مي‌شوند. پيرمردي گاري چوبي‌اش را به زحمت هل مي‌دهد و مي‌آورد زير تير چراغ و همانطور بلند صدا مي‌زند: «بستني... بستني!» چند نفر از بچه‌ها که آنطرف توي زمين خاکي بازي مي‌کنند؛ مي‌آيند و جمع مي‌شوند دور گاري.

تازه سر کوچه رسيده‌ايم که ماشيني قهوه‌اي رنگ به سرعت عبور مي‌کند و کمي بالاتر مي‌ايستد. دو مرد پياده مي‌شوند و مستقيم مي‌آيند طرف ما. کراوات بنفش و قرمز يکي شان زير نور لامپ برق مي‌زند. پدر مي‌ايستد. دستش را مي‌گذارد روي شانه‌ام و ناگهان به داخل کوچه هلم مي‌دهد. دستمال مغز گردو را محکم با دو دست مي‌گيرم تا به جايي نخورد. پدر مي‌دود. ديگر نمي‌بينمش. هر دو مرد از جلوي کوچه بدو رد مي‌شوند. سکوت همه جا را مي‌گيرد. تکيه مي‌دهم به ديوار و سرم را فرو مي‌کنم لاي پيچک‌هاي سرد و خيس. فرياد بلند و کشدار "ايست" توي خيابان مي‌پيچد و بعد صداي شليک گلوله. انگار دستي سنگين روي قلبم فشار مي‌دهد. چيزي راه گلويم را بسته است. نمي‌توانم نفس بکشم. يک شليک ديگر و يکي ديگر. صداي محو و گنگ جيغ زني لابلاي سکوت مي‌آيد. يک نفر آهسته مي‌گويد: « کشتند...»

از مناره‌ي بلند مسجد ميدانگاهي اذان آرام و نرم توي کوچه سرازير مي‌شود. مي‌آيد و مي‌نشيند روي درخت‌هاي بلند سپيدار حاشيه خيابان، روي گاري چوبي قديمي و چشم هاي ساکت مردم، مي‌آيد و مي‌نشيند روي تسبيح خون آلود پدر که آن گوشه جا مانده است، روي دستمال سفيد مغز گردو، روي برگ‌هاي سبز پيچک. نفس مي‌کشم، عميق. از پشت پرده اشک، يک ستاره پر نور سو سو مي‌زند.

**

کسي در گوشم نجوا مي‌کند: «محمد! آقا سيد محمد!»

پدر لبخند مي‌زند. صبح شده است.

سارا شخصي

تبیان

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 01:26 AM

دوست همیشگی من!

جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی، تمام دنیا را گرفته بود.

یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است، از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند.

مافوق به سرباز گفت:

اگر بخواهی می‌توانی بروی، اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه؟ دوستت احتمالاً دیگر مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی!

حرف‌های مافوق، اثری نداشت، سرباز اینطور تشخیص داد كه باید به نجات دوستش برود.

سرباز به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد، او را روی شانه‌هایش کشید و به پادگان رساند.

افسر مافوق به سراغ آن‌ها رفت، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد و با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت:

من به تو گفتم ممکن است که ارزشش را نداشته باشد، خوب ببین این دوستت مرده!

خود تو هم زخم‌های عمیق و مرگباری برداشتی!

سرباز در جواب گفت: قربان البته كه ارزشش را داشت.

افسر گفت: منظورت چیست که ارزشش را داشت؟!


سرباز جواب داد: بله قربان، ارزشش را داشت، چون زمانی که به او رسیدم، هنوز زنده بود، نفس می‌كشید، او حتی با من حرف زد!

از شنیدن چیزی که او به من گفت الان احساس رضایت قلبی می‌کنم.

او گفت: جیم... می‌دانستم که تو هر طور شده به کمک من می‌آیی!

از تو متشكرم دوست همیشگی من.

منبع:روزنامه اطلاعات

تبیان

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 01:26 AM

" چشم های آبی "

پوشیده از عرق بیدار شدم . از زمین پوشیده از آجرهای سرخ که تازه آبپاشی شده بود بخاری سوزان بر می خاست . پروانه ای با بال های خاکستری ، خیره به دور چراغ زرد رنگ می چرخید . از ننو به زیر جستم ، و پابرهنه از اتاق گذشتم و مراقب بودم به روی عقربی که گویا برای هواخوری از خفاگاه خود بیرون آمده بود پانگذارم . به پنجره نزدیک شدم و هوای دشت ،را فرو دادم . صدای تنفس شب ، درشت و زنانه ، به گوش می رسید . به وسط اتاق باز گشتم آب پارچ را در لگن فلزی ریختم و حوله ای را خیس کردم . پارچه ی خیس را به پشت ، سینه و پاهایم کشیدم و اندکی خشک کردم ؛ سپس ، پس از آن که اطمینان یافتم هیچ حیوانی در چین لباس هایم پنهان نشده ، لباس پوشیدم و کفش به پا کردم . از پلکانی که رنگ سبز خورده بود به زیر آمدم . در آستانه ی در به صاحبخانه که مردی یک چشم و اهل تجاهل بود برخوردم ـ این طور کجا می روید ؟

ـ می خواهم گشتی بزنم . به علت گرما .

ـ هوم ! حالا همه جا بسته است . این جا ، هیچ جا روشن نیست . باور کنید ، بهتر است بمانید شانه بالا انداختم و زیر لب گفتم « فورا برمی گردم . » و قدم در تاریکی گذاشتم . ابتدا چیزی ندیدم . در کوچه ی سنگفرش شده ، کور کورانه به راه افتادم . سیگاری روشن کردم . ناگهان ماه از میان ابری سیاه بیرون آمد ، دیوار سپیدی را که بعضی قسمتهایش ریخته بود روشن کرد . من که از این همه سپیدی کور شده بودم برجای ایستادم . بادی برخاست که بوی عطر درختان تمر هندی را با خود آورد . شب ، آکنده از برگ و حشره ، می لرزید . جیرجیرک ها در میان علف های بلند خیمه زده بودند . سربلند کردم ستاره ها نیز خیمه گاه خود را آن جا برپا کرده بودند . فکر کردم که جهان ، دستگاه پهناوری از علایم است ، گفت و گویی بین موجودات عظیم است . اعمال من ، ارّه ی جیرجیرک ها ، چشمک ستاره ها ، چیزی جز مکث و سیلاب ، عبارات پراکنده ی این گفت و گو نیست .

فکر کردم که جهان ، دستگاه پهناوری از علایم است ، گفت و گویی بین موجودات عظیم است . اعمال من ، ارّه ی جیرجیرک ها ، چشمک ستاره ها ، چیزی جز مکث و سیلاب ، عبارات پراکنده ی این گفت و گو نیست .کلمه ای که من جز سیلابی از آن نبودم چه می توانست باشد ؟ چه کسی آن را می گفت و به چه کسی می گفت ؟ سیگارم را روی پیاده رو ،انداختم . سیگار به هنگام سقوط ، خطی روشن رسم کرد ، چون ستاره ی دنباله دار کوچکی .جرقه هایی مختصر از خود باقی گذاشت آرام ، لحظه ای طولانی قدم برداشتم . در میان لب هایی که در آن دم با سعادتی بسیار نام مرا ادا می کردند ، خود را آزاد و مطمئن احساس کردم . شب ، باغی از چشم بود . هنگامی که از کوچه ای می گذشتم احساس کردم که کسی از دری جدا شد . سر گرداندم ، با این همه نمی خواست ببینم چه کسی است . قدم هایم را تندتر کردم . باز هم چند لحظه ی دیگر ، و صدای خفه ی کفش های چوبی را بر سنگ های سوزان شنیدم .

سر بر نگرداندم ، اما احساس کردم که شبح هر بار بیش تر به من نزدیک می شود . خواستم بدوم ، بیهوده بود . او ناگهان مرا به یک ضرب متوقف کرد . پیش از آن که بتوام از خود دفاع کنم نوک کاردی را به پشتم احساس :کردم و صدای ملایم شنیدم

ـ آقا ، تکان نخورید و گرنه می میرید .

بی آن که سر بر گردانم پرسیدم :

ـ چه می خواهی ؟

صدای ملایم و پنداری معذب پاسخ داد :

ـ چشم هایتان را .

ـ چشم هایم ؟ چشم های من به چه کار تو می آید ؟ بیا ، کمی پول دارم . زیاد نیست ، به هر حال همین است . اگر مرا رها کنی آن را به تو می دهم . تو که نمی خواهی مرا بکشی .

ـ نترسید آقا . شما را نخواهم کشت ، فقط چشم هایتان را بر می دارم .

دوباره پرسیدم :

ـ آخر چرا چشم هایم را می خواهی ؟

ـ هوس نامزدم است . یک دسته چشم آبی می خواهد . و چشم آبی هم این جا کمیاب است .

چشم هایم ؟ چشم های من به چه کار تو می آید ؟ بیا ، کمی پول دارم . زیاد نیست ، به هر حال همین است . اگر مرا رها کنی آن را به تو می دهم . تو که نمی خواهی مرا بکشی .ـ چشم های من به درد تو نمی خورد . آن ها آبی نیستند ، بلوطی هستند.

ـ آقا ، سعی نکنید مرا فریب بدهید . می دانم که چشم هایتان آبی است.

ـ چشم های کسی را این طور نمی گیرند ! چیز دیگری به تو می دهم .

او با خشونت گفت :

ـ این کارها را نکنید . برگردید.

برگشتم ، او کوچک اندام و ظریف بود . کلاهی لبه پهن و حصیری ، نیمی از چهره اش را می پوشاند . قداره ای روستایی به دست راست گرفته بود که تیغه اش در زیر نور ماه می درخشید

ـ صورتتان را روشن کنید .

کبریتی روشن کردم و شعله را به چشمان ام نزدیک کردم . روشنایی ، چشمان ام را تا نیمه .بست . او بادستی بی لرزه ، پلک هایم را گشود خوب نمی دید و ناگزیر شد روی پنجه بلند شود . او به تندی نگاه ام می کرد . شعله ، انگشت .هایم را می سوزاند ، کبریت را به دور انداختم . او لحظه ای خاموش ماند .

ـ دیگر مطمئن شدی . آن ها آبی نیستند .

او جواب داد :

ـ شما خوب می دانید چه کار کنید . باز هم کمی روشن کنید تا ببینم .

کبریتی دیگر روشن کردم . آن را به چشم هایم نزدیک کردم . او که آستین ام را می کشید فرمان داد :

ـ زانو بزنید .

زانو زدم و او در موهایم چنگ انداخت و سرم را به عقب برگرداند . کنجکاو و مضطرب به رویم خم شد و در این حال قداره اش به کندی پایین می آمد ، تا جایی که پلک هایم را لمس می کرد . چشم هایم را بستم .

او دستور داد :

ـ کاملا بازشان کن .چشم هایم را باز کردم . شعله ی کوچک ، مژه هایم را می سوزاند . ولی او ناگهان رهایم کرد.

ـ درست است . آبی نیستند ! ببخشید .

او ناپدید شد . به دیوار تکیه دادم و سرم را در دست ها گرفتم ، سپس برخاستم . تلو تلو خوران ، به وسط دهکده ی خلوت دویدم . وقتی به محل رسیدم صاحبخانه ام را دیدم که جلوی در .نشسته بود . بی آن که کلمه ای بگویم وارد شدم

روز بعد از دهکده گریختم .

اوکتاویوپاز

تبیان

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 01:25 AM

پیرمرگ (داستان)

یک روز در میان بهت همه ی اهالی خانه گفته بود:«این کتاب را که تمام کنم می میرم» وبه عادت همیشه چای سرد عصرانه را سر کشیده بود و شروع کرده بود به خواندن.

کتاب از آن کتاب های قطور نبود که همیشه لاجرعه می خواندشان و هیچ کس نمی دانست کجا پنهانشان می کند،از صبح که همه دیده بودندش بر عکس همیشه سر جایش یعنی زیر درخت انجیر نبود.

فرو رفته در صندلی رنگ و رو رفته ای که هیچ کس تاریخ ورودش را به خانه نمی دانست درست وسط حیاط نشسته بود و کتاب کم حجمی را با ولع مطالعه می کرد.

دیگر کنجکاوی در این مورد که مثلا او با کتاب هایی که می خواند چه می کند و چطور در هر ساعت از روز بدون آن که از کسی کمک بخواهد با صندلی اش در یک نقطه از خانه دیده می شود مسئله ای کهنه بود و تلاش برای بیشتر فهمیدن نتیجه ای نداشت.

اهالی خانه این بار باورش کرده بودند،با آن شوری که او در خواندن کتاب داشت ملکه مرگ در یک قدمی اش پرسه می زد پس به فکر چاره افتادند و هر بار به بهانه ای کتاب را از او می گرفتند و کاغذ چرک مرده ی لای صفحات را که نشان دهنده میزان خوانده شدن کتاب بود به چند صفحه ی قبل منتقل می کردند.

در باور اهل خانه پیرمرد دیگر رفتنی بود،هفته ها گذشت و صفحات خوانده شدند و تکرار شدند بدون آن که او به این بازی مکرر پی ببرد.

بی دردسر ترین آدم روی زمین حالا وضعیتی نگران کننده داشت و همه چهارچشمی مواظب بودند که کتابش را تا آخر نخواند،بر گرداندن صفحات کتاب به عقب حالا دیگر به یکی از وظایف روزانه تبدیل شده بود و همه در یک تصمیم ناگهانی به شیفت بندی شدنش رای دادند و این کار تا لحظه ی ورود شبانه ی پیرمرد به رختخواب ادامه پیدا می کرد.

سال ها بود که هر شب سر ساعت به رختخواب می رفت و سر ساعت همراه دیگر اعضای خانه بیدار می شد و بعد از یک دوش آب سرد همه ی کارهای شخصی اش را انجام می داد و روی صندلی آرام می گرفت و مطالعه می کرد.کتاب هایی که می خواند شکل و شمایل کتاب های روز را داشتند اما این که او آن ها را از کجا می آورد دیگر سوالی پیش پا افتاده بود که همه از صرافت اش افتاده بودند.

اوهمیشه یک کتاب بیشتر نداشت ،کتابی که در لحظه مشغول خواندنش بود و انگار پس از خوانده شدن پرواز می کرد و می رفت و یکی دیگر پرواز کنان می آمد و جایگزین اش می شد.

کتاب کوچکی که قرار بود پایان اش مرگ باشد یک کتاب معمولی بود که حالا مثل یک پرنده اسیر شده بود ،پرنده ای که هر بار بال و پر تازه اش قیچی می شد و باید در انتظار رشد دوباره شان می ماند.

همه چیز پیش از آن که فکرش را می کردند به حالت عادی برگشت چون خواندن کتاب دیگر تمامی نداشت و همه با یک حس وظیفه شناسی کامل کارشان را انجام می دادند.

ماه ها گذشت و پیرمرد فقط چند صفحه را می خواند و بازمی خواند تا این که دلهره ای عمیق در یک لحظه تمام خانه را به سکوتی معنا دار کشاند. می شد تمام شدن کتاب را تا ابد به تعویق انداخت اما با فرسودگی های روز افزون اش باید چه می کردند؟ کتاب به گونه ای دیگر داشت تمام می شد و پیرمرد بهت زده به کتاب های عجیبی نگاه می کرد که دیگران او را به خواندن آن ها تشویق می کردند و باز کتاب خودش را که از شدت دست به دست شدن به شکل کتاب های عهد عتیق در آمده بود می خواند و می خواند.

چند هفته بعد با آن کتاب معمولی مانند یک شی مقدس رفتار می شد، آن قدر کهنه شده بود که با هر باردست به دست شدن بخشی از آن پودر می شد. کلمات اش دیگر مفهوم نبودند و دیگر به جز لکه های سیاه به هم پیوسته چیزی دیده نمی شد و پیرمرد هم مثل همیشه به لکه ها خیره می ماند بدون آن که شکایتی از نا مفهومی کلمات داشته باشد.

در حرکات اوهیچ انتظاری برای مرگ دیده نمی شد و نظم روزانه اش دست نخورده بود اما دلهره های نزدیکی حس مرگ به دل اهالی خانه چنگ می انداخت،کتاب روز به روز فرسوده تر می شد و گفته ی پیرمرد هر روز پژواک گسترده ای پیدا می کرد.

کار کتاب به جایی رسید که دیگر نمی شد آن را در دست گرفت. شیرازه اش از هم پاشیده بود و صفحات ترد و شکننده اش با هر بار دست به دست شدن دود هوا می شدند.

چند هفته بعد از کتاب چیزی به جز ذراتی ریز باقی نمانده بود .ذراتی که بیشتر از یک کف دست جا نمی گرفتند.

وظایف روزانه به نحو احسن انجام شد و پیرمرد درست مثل همیشه کارهای شخصی اش را انجام داد و روی صندلی اش نشست ، آخرین ذرات کتاب را میان دستان او خالی کردند و پیرمرد هم شروع کرد به خواندن انگار که کتاب برای او همان کتاب روز اول بود.

اهالی نگران خانه به دور پیرمرد حلقه زدند و او با هر بار ورق زدن بخشی از ذرات کتاب را در هوا منتشر می کرد و چشمانی نگران که به دست های او خیره شده بودند تا لحظه ی آخر ناپدید شدن کتاب را دیدند.

حلقه را تنگ تر کردند.پیرمرد خیره به کف دست های خود نفس عمیقی کشید و به پشتی صندلی تکیه کرد.

تبیان

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 01:24 AM

نان زنان افسونگر


خانم «مارتا میچام»صاحب نانوایی سر چهارراه بود ( از آن مغازه هایی که وقتی واردش می شوید و در را باز می کنید صدای جرینگ جرینگ زنگ به گوش می رسد).

مارتا چهل ساله بود. دو هزار دلار در بانک داشت، به همراه دو دندان مصنوعی و قلبی آکنده از حس همدردی و دلسوزی. بسیاری از آدم هایی که ازدواج کرده اند از این بابت یعنی داشتن حس دلسوزی و همدردی به گرد پای مارتا هم نمی رسند.

یکی از مشتریان نانوایی خانم مارتا، مردی بود که هفته ای دو سه بار به مغازه می آمد و مارتا او را با دقت می پایید. مردی میان سال که عینک می زد و ریش قهوه ای را با دقت مرتب می کرد. مرد، انگلیسی را با لهجه غلیظ آلمانی صحبت می کرد. لباس هایش کهنه مندرس بود. با آن همه آثار رفو کاری و چروک شدگی در لباسش، مرتب به نظر می آمد و رفتارش بسیار معقول و مودبانه بود.

همیشه دو قرص نان بیات می خرید. هر قرص نان تازه ، پنج سنت بود، اما با این پول می شد دوقرص نان بیات خرید. مرد به جز نان بیات ، چیز دیگری نمی خرید.

روزی مارتا متوجه لکه های رنگ سرخ و قهوه ای روی انگشتان مرد شد و فهمید که او هنرمند و بسیار فقیر است. حتما در اتاقی زیر شیروانی زندگی می کرد، نان بیات می خورد و در عالم خیال و رویا ، از نانوایی مارتا مواد غذایی خوشمزه می خرید.

مارتا اغلب اوقات وقتی سرگرم خوردن گوشت یا مربا و چای می شد آه می کشید و آرزو می کرد روزی فرا برسد که آن مرد فقیر هم به جای خوردن نان خشک در اتاق محقرش ، غذاهای خوشمزه بخورد.

همان طور که پیش تر گفته شد مارتا خیلی مهربان و دل نازک بود. روزی برای اینکه حدسش را درباره شغل آن مرد آزمایش کند، تابلویی را که مدت ها پیش از یک حراجی خریده بود از خانه به مغازه آورد و آن را پشت پیشخوان، درست مقابل قفسه ها گذاشت.

تابلو ، منظره بسیار زیبایی را نشان می داد : ساختمانی با شکوه و مرمرین در پیش زمینه و در میان آب. بقیه تابلو چند قایق بود و زنی که دستش را در آب فرو برده بود ، و ابرها و آسمان و سایه روشن های بسیار. هیچ هنرمندی بی اعتنا از

کنار این تابلو رد نمی شد.

دو روز بعد مشتری مورد نظر وارد شد.

- « لطفا دو قرص نان بیات.»

در حالی که زن، نان را داخل پاکت می گذاشت ، مرد گفت : « خانم ، تابلوی قشنگی دارید.»

مارتا که از زیرکی اش حظ کرده بود گفت: « بله؟ اه... من هم هنر را تحسین می کنم ( به این زودی نباید کلمه «هنرمند » را بر زبان می آورد) و البته نقاش ها را تحسین می کنم . به نظر شما تابلوی قشنگی است؟»

مشتری پاسخ داد : «همین طور است ، دست در آب !... دست نقره ای زنی زیبا در آب، در کنار ساختمانی از مرمر سفید... واقعا شعر است. آب،نقره...مرمر...خدایا، چه کاری شده است!»

سپس پاکت نان را برداشت ، خم شد و بیرون رفت.

بله . او حتما یک هنرمند بود. مارتا تابلو را به خانه اش بازگرداند.

چشمان مهربان مرد، پشت عدسی عینک چه زیبا می درخشید! چه ابرو های پرپشتی داشت ! اه ، خدایا ،آدم بتواند تابلویی را این چنین تجزیه و تحلیل کند ، آن وقت با نان خشک ، شکمش را سیر کند؟ چاره ای نیست . معمولا استعداد آدم ها به این راحتی کشف نمی شود.

چه خوب می شد اگر با استعدادها ، با دو هزار دلار، یک نانوایی و قلبی مهربان حمایت می شدند. اما همه این ها رویایی بیش نبود.

مرد حالا دیگر هر وقت برای خرید نان به نانوایی می آمد گپ کوتاهی هم می زد. به نظر می رسید از سخنان دلنشین و مشتاقانه مارتا خوشش می آمد.

مرد همچنان به خرید نان بیات ادامه می داد. هیچ گاه کیک ،کلوچه یا نان قندی نمی خرید.

مارتا احساس کرد مرد ، روز به روز لاغر تر و نحیف تر می شود. خیلی دلش می خواست چیز خوشمزه ای را به خرید هنرمند اضافه کند اما جراتش را نداشت. دل و جرات رویارویی با او را نداشت. مارتا می دانست هنرمندان چه غروری دارند.

چشمان مهربان مرد، پشت عدسی عینک چه زیبا می درخشید! چه ابرو های پرپشتی داشت ! اه ، خدایا ،آدم بتواند تابلویی را این چنین تجزیه و تحلیل کند ، آن وقت با نان خشک ، شکمش را سیر کند؟ چاره ای نیست .مارتا دامن ابریشمی با خال های آبی رنگش را می پوشید و پشت پیشخوان نانوایی می ایستاد. در اتاق پشتی مخلوط اسرار امیزی از دانه های بِه و بوره را می پخت که خیلی ها از آن برای طراوت و زیبایی پوستشان استفاده می کردند.

روزی مشتری همیشگی وارد نانوایی شد. سکه اش را روی ویترین گذاشت و طبق معمول نان بیات سفارش داد. همین که مارتا به طرف نان بیات رفت ، صدای زنگ و بوق، در خیابان بلند شد و ماشین آتش نشانی آژیر کشان رد شد.

مشتری سراسیمه به سمت در نانوایی رفت تا نگاهی به بیرون بیندازد. مارتا ناگهان چیزی به ذهنش خطور کرد .

در قفسه زیرین پشت پیشخوان ، نیم کیلو کره تازه بود که فروشنده لبنیات ، ده دقیقه پیش آن را آورده بود. مارتا با چاقوی مخصوص، به سرعت وسط نان های بیات را شکافت ، مقدار زیادی کره در میان هر کدامشان گذاشت و دوباره آن ها را فشرد.

وقتی مشتری به مغازه برگشت ، مارتا داشت کاغذ دور نان ها را می پیچید.

مشتری پس از گفت و گویی کوتاه از نانوایی خارج شد. مارتا ذوق زده شده بود، هر چند اندکی هم دلشوره داشت.

آیا زیادی شجاعت به خرج داده بود ؟ آیا آن مرد از دست او عصبانی می شد؟ اما نه. نان و کره که زبان ندارند. هیچ کس هم نگفته که کره نماد وقاحت و پررویی است.

آن روز مارتا خیلی به این موضوع فکر کرد. هر بار لحظه ای را تجسم می کرد که مرد متوجه ترفند کوچک او می شد.

لابد قلم موها و تخته سستی اش را کنار می گذاشت سه پایه اش هم آن جا بود و او سرگرم کشیدن اثری بود که هیچ نقص و ایرادی نداشت. بعد وقت ناهار آماده می شد که مثل هر روز نان خشک و آب بخورد که ناگهان- اه!

مارتا از خجالت سرخ شد. آیا آن مرد به دستی فکر می کرد که کره را لای نان گذاشته بود؟

ناگهان زنگ در نانوایی بی رحمانه به صدا درآمد . انگار کسی با عجله و سر و صدای زیاد وارد فروشگاه شد.

مارتا به سمت در شتافت. دو مرد آن جا بودند. یکی مرد جوانی بود که پیپ می کشید و مارتا تا به حال ملاقاتش نکرده بود و دیگری همان هنرمند محبوب او بود.

صورت هنرمند ملتهب بود . کلاهش نزدیک بود از روی سرش بیفتد و موهایش نامرتب بود. هنرمند با عصبانیت مشت هایش را به طرف مارتا بلند کردو تکان داد.

ناگهان زنگ در نانوایی بی رحمانه به صدا درآمد . انگار کسی با عجله و سر و صدای زیاد وارد فروشگاه شد.

مارتا به سمت در شتافت. دو مرد آن جا بودند. یکی مرد جوانی بود که پیپ می کشید و مارتا تا به حال ملاقاتش نکرده بود و دیگری همان هنرمند محبوب او بود.


بعد به المانی نعره زد:« دیوانه! زن دیوانه! تو... تو زن ابله مرا بیچاره کردی ! »

مرد جوان کوشید او را از پیشخوان دور کند.

هنرمند با لحنی بی اندازه خشمگین گفت: « از این جا نمی روم. تا تکلیف این زن را مشخص نکنم از این جا نمی روم. بعد با مشت محکم روی پیشخوان کوبید و فریاد زد : شما کار مرا خراب کردید . شما زنیکه فضول!»

مارتا با ترس و لرز به قفسه ها تکیه داد و یک دستش را روی دامن ابریشمی با خال های آبی رنگش گذاشت.

مرد جوان بازوی هنرمند را گرفت و گفت: «خب برویم. هر چه دلت خواست گفتی.» سپس هنرمند عصبانی را بیرون برد .لحظه ای بعد خودش به داخل نانوایی برگشت.

مرد جوان به مارتا گفت: « خانم به نظرم بهتر است بدانید که قضیه چیست. این مرد « بلوم برگر» است او نقشه کش معماری است . ما با هم در یک دفتر کار می کنیم.

بلوم سه ماه است که روی نقشه جدید شهرداری کار می کند. یک جور رقابت نان و آبدار در میان بود. دیروز طرحش را تمام کرد. می دانید،طراح همیشه طرح اولیه اش را با مداد کار می کند. وقتی کار طراحی تمام شد ، آن وقت خطوط را با تکه های نان خشک پاک می کند. نان خشک حتی از پاک کن هم بهتر است...

بلوم برگر از این جا نان می خرید. خب امروز ، خب... خودتان می دانید خانم ، آن کره ، خب ، طرح بلوم برگر دیگر به هیچ درد نمی خورد مگر این که ساندویچ های راه اهن را با آن بپیچند.»

مارتا به اتاق پشتی رفت. دامن ابریشمی اش را در آورد و روپوش کهنه و قهوه ای اش را پوشید. بعد مخلوط دانه های بِه و بوره را از پنجره، داخل سطل زباله ریخت.

اُ.هنری

تبیان

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 01:24 AM

داستانی زیبا از مثنوی مولوی

شاه و کنیزک

(داستانی زیبا از مثنوی مولوی)
این داستان یکی از داستان های زیبا و پند آموز جلال الدین محمد بلخی( مولوی ) است که ما(تبیاد) قصد داریم در مقالات بعدی به تحلیل این حکایت دلنشین برای شما عزیزان بپردازیم . باشد که مورد توجه و عنایت شما قرار گیرد .

پادشاه قدرتمند و توانایی, روزی برای شكار با درباریان خود به صحرا رفت, در راه كنیزك زیبایی دید و عاشق او شد. پول فراوان داد و دخترك را از اربابش خرید, پس از مدتی كه با كنیزك بود. كنیزك بیمار شد وشاه بسیار غمناك گردید. از سراسر كشور, پزشكان ماهر را برای درمان او به دربار فرا خواند, و گفت: جان من به جان این كنیزك وابسته است, اگر او درمان نشود, من هم خواهم مرد. هر كس جانان مرا درمان كند, طلا و مرواریدفراوان به او می‌دهم. پزشكان گفتند: ما جانبازی می‌كنیم و با همفكری ومشاوره او را حتماً درمان می‌كنیم. هر یك از ما یك مسیح شفادهنده است. پزشكان به دانش خود مغرور بودند و یادی از خدا نكردند. خدا هم عجز وناتوانی آنها را به ایشان نشان داد. پزشكان هر چه كردند, فایده نداشت.دخترك از شدت بیماری مثل موی, باریك و لاغر شده بود. شاه یكسره گریه می‌كرد. داروها, جواب معكوس می‌داد.


شاه از پزشكان ناامید شد. و پابرهنه به مسجد رفت و در محرابِ مسجد به گریه نشست. آنقدر گریه كرد كه از هوش رفت. وقتی به هوش آمد, دعا كرد. گفت ای خدای بخشنده, من چه بگویم, تواسرار درون مرا به روشنی می‌دانی. ای خدایی كه همیشه پشتیبان ما بوده‌ای، بارِ دیگر ما اشتباه كردیم. شاه از جان و دل دعا كرد, ناگهان دریای بخشش ولطف خداوند جوشید, شاه در میان گریه به خواب رفت. در خواب دید كه یك پیرمرد زیبا و نورانی به او می‌گوید: ای شاه مُژده بده كه خداوند دعایت راقبول كرد, فردا مرد ناشناسی به دربار می‌آید. او پزشك دانایی است. درمان هر دردی را می‌داند, صادق است و قدرت خدا در روح اوست. منتظر او باش.

دخترك از شدت بیماری مثل موی, باریك و لاغر شده بود. شاه یكسره گریه می‌كرد. داروها, جواب معكوس می‌داد.فرداصبح هنگام طلوع خورشید, شاه بر بالای قصر خود منتظر نشسته بود, ناگهان مرد دانای خوش سیما از دور پیدا شد, او مثل آفتاب در سایه بود, مثل ماه می‌درخشید. بود و نبود. مانند خیال, و رؤیا بود. آن صورتی كه شاه در رؤیای مسجد دیده بود در چهرة این مهمان بود. شاه به استقبال رفت. اگر چه آن مرد غریب را ندیده بود اما بسیار آشنا به نظر می‌آمد. گویی سالها با هم آشنابوده‌اند. و جانشان یكی بوده است.

شاه از شادی, در پوست نمی‌گنجید. گفت : ای مرد ، محبوب حقیقی من تو بوده‌ای نه كنیزك. كنیزك, ابزار رسیدن من به تو بوده است. آنگاه مهمان را بوسید و دستش را گرفت و با احترام بسیار به بالای قصر برد. پس از صرف غذا و رفع خستگی راه, شاه پزشك را پیش كنیزك برد و قصه بیماری او را گفت: حكیم، دخترك را معاینه كرد. و آزمایش‌های لازم راانجام داد. و گفت: همة داروهای آن پزشكان بی فایده بوده و حال مریض را بدتركرده, آنها از حالِ دختر بی‌خبر بودند و معالجه تن می‌كردند. حكیم بیماری دخترك را كشف كرد, امّا به شاه نگفت. او فهمید دختر بیمار دل است. تنش خوش است و گرفتار دل است. عاشق است.


عاشقی پیداست از زاری دل نیست بیماری چو بیماری دل

دردعاشق با دیگر دردها فرق دارد. عشق آینه اسرارِ خداست. عقل از شرح عشق ناتوان است. شرحِ عشق و عاشقی را فقط خدا می‌داند.

حكیم به شاه گفت: خانه را خلوت كن! همه بروند بیرون، حتی خود شاه. من می‌خواهم از این دخترك چیزهایی بپرسم. همه رفتند، حكیم ماند و دخترك. حكیم آرام آرام از دخترك پرسید: شهر تو كجاست؟ دوستان و خویشان تو كی هستند؟ پزشك نبض دختر راگرفته بود و می‌پرسید و دختر جواب می‌داد. از شهرها و مردمان مختلف پرسید،از بزرگان شهرها پرسید، نبض آرام بود، تا به شهر سمرقند رسید، ناگهان نبض دختر تند شد و صورتش سرخ شد. حكیم از محله‌های شهر سمر قند پرسید. نام كوچه غاتْفَر، نبض را شدیدتر كرد. حكیم فهمید كه دخترك با این كوچه دلبستگی خاصی دارد. پرسید و پرسید تا به نام جوان زرگر در آن كوچه رسید،رنگ دختر زرد شد، حكیم گفت: بیماریت را شناختم، بزودی تو را درمان می‌كنم.این راز را با كسی نگویی. راز مانند دانه است اگر راز را در دل حفظ كنی مانند دانه از خاك می‌روید و سبزه و درخت می‌شود. حكیم پیش شاه آمد و شاه را از كار دختر آگاه كرد و گفت: چاره درد دختر آن است كه جوان زرگر را از سمرقند به اینجا بیاوری و با زر و پول و او را فریب دهی تا دختر از دیدن او بهتر شود.

شاه دو نفر دانای كار دان را به دنبال زرگر فرستاد. آن دو زرگر را یافتند او را ستودند و گفتند كه شهرت و استادی تو در همه جا پخش شده، شاهنشاه ما تو را برای زرگری و خزانه داری انتخاب كرده است. این هدیه ‌ها و طلاها را برایت فرستاده و از تو دعوت كرده تا به دربار بیایی ، در آنجا بیش از این خواهی دید. زرگر جوان، گول مال و زر را خورد و شهر وخانواده‌اش را رها كرد و شادمان به راه افتاد. او نمی‌دانست كه شاه می‌خواهد او را بكشد. سوار اسب تیزپای عربی شد و به سمت دربار به راه افتاد. آن هدیه‌ها خون بهای او بود. در تمام راه خیال مال و زر در سرداشت. وقتی به دربار رسیدند حكیم او را به گرمی استقبال كرد و پیش شاه برد، شاه او را گرامی داشت و خزانه‌های طلا را به او سپرد و او را سرپرست خزانه كرد. حكیم گفت: ای شاه اكنون باید كنیزك را به این جوان بدهی تابیماریش خوب شود. به دستور شاه كنیزك با جوان زرگر ازدواج كردند و شش ماه در خوبی و خوشی گذراندند تا حال دخترك خوبِ خوب شد. آنگاه حكیم دارویی ساخت و به زرگر داد. جوان روز به روز ضعیف می‌شد. پس از یكماه زشت و مریض و زرد شد و زیبایی و شادابی او از بین رفت و عشق او در دل دخترك سرد شد:


عشق هایی كز پی رنگی بود عشق نبود عاقبت ننگی بود

آنگاه حكیم دارویی ساخت و به زرگر داد. جوان روز به روز ضعیف می‌شد. پس از یكماه زشت و مریض و زرد شد و زیبایی و شادابی او از بین رفت و عشق او در دل دخترك سرد شد.زرگرجوان از دو چشم خون می‌گریست. روی زیبا ، دشمن جانش بود مانند طاووس كه پرهای زیبایش دشمن اویند. زرگر نالید و گفت: من مانند آن آهویی هستم كه صیاد ، برای نافة خوشبو خون او را می‌ریزد. من مانند روباهی هستم كه به خاطر پوست زیبایش او را می‌كشند. من آن فیل هستم كه برای استخوان عاج زیبایش خونش را می‌ریزند. ای شاه مرا كشتی. اما بدان كه این جهان مانند كوه است و كارهای ما مانند صدا در كوه می‌پیچد و صدای اعمال ما دوباره به ما برمی‌گردد.

زرگر آنگاه لب فروبست و جان داد. كنیزك از عشق او خلاص شد. عشق او عشق صورت بود. عشق بر چیزهای ناپایدار. خود، ناپایدار است. عشق زنده, پایداراست. عشق به معشوق حقیقی كه پایدار است. هر لحظه چشم و جان را تازه تازه‌ تر می‌كند مثل غنچه.

عشق حقیقی را انتخاب كن, كه همیشه باقی است.جان ترا تازه می‌كند. عشق كسی را انتخاب كن كه همة پیامبران و بزرگان ازعشقِ او به والایی و بزرگی یافتند. و مگو كه ما را به درگاه حقیقت راه نیست در نزد كریمان و بخشندگان بزرگ كارها دشوار نیست.

تبیان

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 01:23 AM

داستانی از مارک تواین*

هکلبری فین
داستانی از مارک تواین*
در 1876 "ماجراهای تام سایر" The Adventures of Thom Sawyer منتشر شد که به دوران کودکی مارک تواین ارتباط می یابد و قهرمانان آن دوستان دوره تحصیلی اویند. نویسنده در این داستان خصوصیتهای اخلاقی و عقاید خرافی جوانان غرب امریکا و روی هم رفته خصایص توده ملت را به طور گویا و جانداری نمودار می­سازد. تام سایر از مهمترین آثار مارک تواین به شمار می آید و دنباله ماجراهای آن در اثر دیگرش به نام "ماجراهای هکلبری فین" The Adventures of Huckleberry Finn گرفته شد که در 1885 منتشر گشت و بی­شک شاهکار مارک تواین و از شاهکارهای ادبیات امریکا شناخته می‌شود. هکلبری فین با داشتن پدری نالایق و دائم­الخمر پسر ماجراجویی بدون هیچگونه تعلیم و تربیت بارآمده که به حال خود رها شده و با حوادث فراوان زندگی روبرو می­گردد. داستان هکلبری فین نمونه کاملترین زندگینامه طنزآمیز به شمار رفته است. من برای شما عزیزان کاربر قسمتی از داستان هکلبری فین را گذاشتم ، داستانی که به نوعی کودکی ها و ماجراجویی هایی را رقم می زند که می تواند ما را برای لحظات کوتاهی از این دنیای پرمشغله برهاند و با خود همراه سازد.

تربیت کردن میس واتسون هک را و منتظر ایستادن تام سایر در تاریکی
شما مرا نمی‌شناسید، مگر این‌که کتاب «سرگذشت تام سایر» را خوانده باشید، ولی اشکالی ندارد. آن کتاب را آقای مارک توین نوشته بود و بیش‌ترش هم راست گفته بود. بعضی چیزها را چاخان کرده بود، ولی بیش‌ترش راست بود. عیبی هم ندارد. همة آدم‌هایی که من دیده‌ام بالاخره یک وقت دروغ هم می‌گویند، غیر از خاله پولی، یا بیوة دوگلاس، یا شاید هم ماری. خاله پولی ـ یعنی البته خالة تام ـ و ماری و بیوة دو گلاس، نقل‌شان تماماً تو آن کتاب آمده، که همان‌طور که گفتم راست است، منتها بعضی جاهایش را نویسنده چاخان کرده.

آما آخر آن کتاب این جور تمام می‌شود که من و تام، پولی را که دزدها توی غار قایم کرده بودند پیدا می‌کنیم و پول‌دار می‌شویم. هرکدام شش‌هزار دلار طلای ناب گیرمان می‌آید.

وقتی که دلارها را یک جا کپه کردند یک عالمه پول بود. اما خوب، قاضی تچر همه را برداشت داد به نزول، و در تمام سال هر کدام ما روزی یک دلار گیرمان می‌آمد. آدم نمی‌دانست با این همه پول چه کار بکند. بیوة دوگلاس مرا به فرزندی خودش برداشت و گفت که مرا تربیت می‌کند،ا ما زندگی کردن تو خانة او مکافات بود، چون که بیوهه بدجوری آبرومند بود و تمام کارهایش نظم و ترتیب داشت. من هم وقتی دیدم دیگر طاقتش را ندارم گذاشتم رفتم. باز همان لباس پاره پوره را پوشیدم و همان کلاه حصیری را گذاشتم سرم و خوش و خرم شدم. اما تام سایر آمد دنبالم، گفت خیال دارم یک دستة دزدها راه بیندازم، تو هم اگر حاضری برگردی پیش بیوهه و بچة سر به راه و خوبی باشی می‌توانی بیایی توی دستة دزدها. من هم برگشتم.

بیوهه مرا که دید زد زیر گریه و گفت تو برة گمشدة منی؛ اسم چند جک و جانور دیگر هم روی من گذاشت، ولی منظور بدی نداشت. باز همان لباس‌های نو را تنم کرد و من هم هی عرق می‌ریختم و کلافه بودم. خلاصه روز از نو روزی از نو. بیوهه موقع شام زنگ می‌زد و من باید سروقت حاضر می‌شدم. وقتی هم که سر میز می‌نشستم اجازه نداشتم فوراً غذایم را بخورم، باید صبر می‌کردم تا بیوهه سرش را پایین بیندازد و غر و لندی روی غذاها بکند، هرچند غذایش عیبی هم نداشت؛ یعنی فقط عیبش این بود که چیزها را جداجدا پخته بودند. پاتیلی که همه چیز را یک جا تویش ریخته باشند فرق می‌کند، چیزهای جورواجور قاطی هم می‌شوند و شیره‌شان به خورد هم می‌رود و خوش‌مزه‌تر می‌شود.

بعد از شام هم کتابش را می‌آورد و نقل موسی و گاوچران‌ها را به من درس می‌داد و من هی به مغز خودم فشار می‌آوردم که این موسی کیست. اما بالاخره معلوم شد موسی خیلی وقت پیش مرده. من هم تو دلم گفتم پس ولش کن مهم نیست، چون که من به مرده‌ها هیچ اهمیتی نمی‌دهم.

چیزی نگذشت که هوس کردم چپق بکشم. به بیوهه گفتم اجازه هست، گفت نه. گفت این کار زشت است و کثیف است، باید از این کار دست برداری. بعضی از آدم‌ها این جوری‌اند؛ با چیزی که اصلاً نمی‌دانند چیست بی‌خودی بد می‌شوند. آن بیوهه خودش داشت سر مرا با نقل موسی می‌برد، که نه قوم و خویشش بود و نه چیزی، هیچ فایده‌ای هم به حال کسی نداشت، چون که گفتم مرده بود، اما به چپق کشیدن که فایده هم دارد ایراد می‌گرفت. تازه خودش هم انفیه می‌کشید. البته آن هیچ عیبی نداشت، چون خودش می‌کشید.

خواهرش، میس واتسون، پیردختر لاغری بود که عینک می‌زد و تازه آمده بود پیش او زندگی کند. این خانم با یک کتاب املا افتاد به جان من. یک ساعتی که خوب عرق مرا درآورد بیوهه گفت دیگر ولش کن. دیدم بیش‌تر از این طاقتش را ندارم. حوصله‌ام همچین سررفته بود که داشتم سر جای خودم بی‌خودی وول می‌زدم. میس واتسون هی می‌گفت:«هکلبری، پاهاتو بذار زمین» یا «هکلبری این جور وول نزن ــ راست بشین». بعدش هم می‌گفت:«هکلبری، این جور کش و قوس نرو ـ تو مگه ادب نداری؟» بعد هم در بارة آن جای بد برایم تعریف کرد و من گفتم کاش من آن‌جا بودم. میس واتسون عصبانی شد، در صورتی که من منظور بدی نداشتم. من فقط دلم می‌خواست یک جایی بروم، می‌خواستم وضعم عوض بشود، وگرنه نظر خاصی نداشتم. میس واتسون گفت حرفی که من زده‌ام گناه است و خودش به هیچ قیمتی حاضرنیست یک همچو حرفی بزند؛ گفت خودش خیال دارد یک جوری زندگی کند که او را به آن جای خوب بفرستند. ولی من نفهمیدم آن جایی که او می‌خواست برود کجاست. خلاصه فهمیدم من اهلش نیستم، اما چیزی نگفتم، چون اگر می‌گفتم هیچ فایده‌ای نداشت، فقط اسباب دردسر می‌شد.

میس واتسون که افتاده بود روی دنده، همین‌جور هی حرف می‌زد و نقل آن جای خوب را برای من می‌گفت. می‌گفت آن‌جا آدم تنها کاری که باید بکند این است که یک ساز دستش بگیرد و تمام روز را ول بگردد و آواز بخواند ـ تا همیشة خدا. من تو دلم گفتم این که کار نشد. اما چیزی نگفتم. ازش پرسیدم به نظر شما تام سایر هم به آن‌جا می‌رود، گفت احتمالش ضعیف است. من خوش‌حال شدم، چون که دلم می‌خواست من وتام با هم باشیم.

میس واتسون آن‌قدر به من پیله کرد که حوصله‌ام پاک سررفت. بالاخره سیاه‌پوست‌ها را هم صدا کردند ودعا خواندند، بعدش همه رفتند بخوابند. من هم یک تکه شمع دستم گرفتم رفتم اتاق خودم، شمع را گذاشتم روی میز، بعد رو یک صندلی کنار پنجره نشستم و سعی کردم یک فکری بکنم که دلم واز بشود، اما فایده‌ای نداشت. از تنهایی داشتم دق می‌کردم. ستاره‌ها می‌درخشیدند و برگ درخت‌ها یک جور خیلی غصه‌داری خش‌خش می‌کردند. صدای جغد هم از دور می‌آمد و داشت برای یک نفر که مرده بود های‌های می‌کرد، و مرغ حق و سگ هم داشتند برای یک نفر که داشت می‌مرد زار می‌زدند، و باد هم می‌خواست یک چیزی در گوش من بگوید و من نمی‌فهمیدم چه می‌گوید و چندشم می‌شد. بعدش از توی جنگل از آن صداهایی شنیدم که اشباح از خودشان در می‌آوردند، یعنی وقتی که اشباح یک چیزی دارند که می‌خواهند به آدم بگویند ولی نمی‌توانند حرف‌شان را به آدم حالی کنند و توی قبر بند نمی‌شودند و هرشب هی این‌ور و آن‌ور می‌روند و شیون می‌کنند. آن‌قدر دلم گرفته بود و می‌ترسیدم که گفتم کاش یک کسی پیشم بود. در همین موقع دیدم یک عنکبوت دارد روی شانه‌ام راه می‌رود. با تلنگر زدم او را پراندم. افتاد توی شعلة شمع. تا آمدم بجنبم جزغاله شد. معلوم بود که این نشانة خیلی بدی است و بدشگون است. این بود که ترسیدم، و از بس که می‌لرزیدم لباس‌هایم داشت از تنم می‌افتاد. بلند شدم سه بار دور خودم چرخیدم و هردفعه روی سینه‌ام صلیب کشیدم؛ یک حلقه مویم را هم با یک تکه نخ بستم که جادوگرها را از خودم دور کنم. اما دلم قرص نبود. این کار مال وقتی است که آدم یک نعل اسب پیدا کرده باشد و به جای آن که نعل را بالای در خانه بکوبد گمش کند، اما هیچ‌وقت نشنیده بودم که اگر آدم عنکبوت کشته باشد برای دفع بدشگونی فایده‌ای داشته باشد.

باز گرفتم نشستم، ولی سرتاپا می‌لرزیدم. چپقم را درآوردم که چاق کنم، چون خانه چنان ساکت بود که انگار خاک مرده پاشیده‌اند، و بیوهه خبردار نمی‌شد که دارم چپق می‌کشم. خلاصه بعد از مدتی صدای زنگ ساعت شهر را شنیدم ـ دنگ، دنگ، دنگ، دوازده تا زنگ زد، باز همه چیز ساکت شد. ساکت‌تر از همیشه. کمی بعد صدای شکستن شاخه‌ای را توی تاریکی روی درخت‌ها شنیدم ـ یک چیزی داشت وول می‌خورد ـ بی‌حرکت نشستم و گوش دادم. فوراً صدای «میائو، میائو!» به گوشم خورد. چه خوب! من هم خیلی یواش گفتم:«میائو! میائو!» بعد شمع را خاموش کردم و خودم را از پنجره روی سایبان انداختم. از آن‌جا هم سر خوردم افتادم روی زمین و سینه خیزرفتم میان درخت‌ها و دیدم بله، تام سایر منتظر من ایستاده.


--------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت:

* به مناسبت درگذشت این داستان نویس آمریکایی در 21 آوریل

--------------------------------------------------------------------------------

مارک توین

برگردان: نجف دریابندری

تبیان

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 01:22 AM

اگر کوسه ها آدم بودند!


دختر کوچولو پرسید: اگر كوسه ها آدم بودند، با ماهی های كوچولو مهربانتر می شدند؟


آقای كی گفت : اگر كوسه ها آدم بودند،توی دریا برای ماهی ها جعبه های محكمی می ساختند،همه جور خوراكی توی آن می گذاشتند،مواظب بودند كه همیشه پر آب باشد.


برای آن كه هیچ وقت دل ماهی كوچولو نگیرد،گاهگاه مهمانی های بزرگ بر پا می كردند،چون كه گوشت ماهی شاد از ماهی دلگیر لذیذتر است !


برای ماهی ها مدرسه می ساختند وبه آن ها یاد می دادندكه چه جوری به طرف دهان كوسه شنا كنند.


درس اصلی ماهی ها اخلاق بود.


به آن ها می قبولاندندكه زیبا ترین و باشكوه ترین كار برای یك ماهی این است كه خودش را در نهایت خوشوقتی تقدیم یك كوسه كند.


به ماهی كوچولوها یاد می دادند كه چطور به كوسه ها معتقد باشندو چه جوری خود را برای یك آینده زیبا مهیا كنندآینده ای كه فقط از راه اطاعت به دست می یایید.


اگر كوسه ها آدم بودند،در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت:از دندان كوسه تصاویر زیبا و رنگارنگی می كشیدند،ته دریا نمایشنامه به روی صحنه می آوردند كه در آن ماهی كوچولو های قهرمان شاد و شنگول به دهان كوسه ها شیرجه می رفتند.

همراه نمایش، آهنگهای مسحور كننده یی هم می نواختند كه بی اختیارماهی های كوچولو را به طرف دهان كوسه ها می كشاند.در آنجا بی تردید مذهبی هم وجود داشت كه به ماهی ها می آموخت زندگی واقعی در شكم كوسه ها آغاز می شود.

برتولت برشت

تبیان

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 01:22 AM

غروب است. ذرات درشت برف آبدار گرد ...

غروب است. ذرات درشت برف آبدار گرد فانوس‌هایی كه تازه روشن شده، آهسته می‌چرخد و مانند پوشش نرم و نازك روی شیروانی‌ها و پشت اسبان و بر شانه و كلاه رهگذران می‌نشیند.

"یوآن پوتاپوف" درشكه‌چی، سراپایش سفید شده، چون شبحی به نظر می‌آید. او تا حدی كه ممكن است انسانی تا شود، خم گشته و بی‌حركت بالای درشكه نشسته است. شاید اگر تل برفی هم رویش بریزند باز هم واجب نداند برای ریختن برف‌ها خود را تكان دهد... اسب لاغرش هم سفید شده و بی‌حركت ایستاده است. آرامش استخوان‌های درآمده و پاهای كشیده و نی مانندش او را به مادیان‌های مردنی خاك‌كش شبیه ساخته است؛ ظاهراً او هم مانند صاحبش به فكر فرو رفته است. اصلاً چطور ممكن است اسبی را از پشت گاوآهن بردارند، از مزرعه و آن مناظر تیره‌ای كه به آن عادت كرده است دور كنند و اینجا در این ازدحام و گردابی كه پر از آتش‌های سحرانگیز و هیاهوی خاموش‌ناشدنی است، یا میان این مردمی كه پیوسته شتابان به اطراف می‌روند رها كنند و باز به فكر نرود!...

اكنون مدتی است كه یوآن و اسبش از جا حركت نكرده‌اند. پیش از ظهر از طویله درآمدند و هنوز مسافری پیدا نشده است. اما دیگر تاریكی شب شهر را فرا گرفته، رنگ‌پریدگی روشنایی فانوس‌ها به سرخی تندی مبدل شده است و رفته‌رفته بر ازدحام مردم در خیابان‌ها افزوده می‌شود.

ناگاه صدایی به گوش یوآن می‌رسد:

ـ درشكه‌چی! برو به ویبوسكا! درشكه‌چی!...

یوآن تكان می‌خورد. از میان مژه‌هایی كه ذرات برف آبدار به آن چسبیده است یك نظامی را در شنل می‌بیند.

ـ درشكه‌چی! برو به ویبورسكا! مگر خوابی؟ گفتم برو به ویبورسكا!

یوآن به علامت موافقت مهاری را می‌كشد. از پشت اسب و شانه‌های خود او تكه‌های برف فرو می‌ریزد...

نظامی در درشكه می‌نشیند، درشكه‌چی با لبش موچ‌موچ می‌كند، گردن را مانند قو دراز می‌كند، كمی از جا برمی‌خیزد و شلاقش را بیشتر برحسب عادت تا برای ضرورت حركت می‌دهد. اسب هم گردن می‌كشد، پاهای نی مانندش را كج می‌كند و بی‌اراده از جا حركت می‌كند...

هنوز درشكه چند قدمی نپیموده است كه از مردمی كه چون توده سیاه در خیابان بالا و پایین می‌روند فریادهایی به گوش یوآن می‌رسد:

ـ كجا می‌روی؟ راست برو!

نظامی خشمناك می‌گوید:

ـ مگر درشكه راندن بلد نیستی؟ خوب، راست برو!

سورچی گاری غرغر می‌كند و پیاده‌ای كه از خیابان می‌گذرد شانه‌اش به پوزه اسب یوآن می‌خورد، خشم‌آلود به وی خیره می‌شود و برف‌ها را از آستین می‌تكاند. یوآن مثل اینكه روی سوزنی نشسته باشد پیوسته سر جایش تكان می‌خورد، آرنج‌ها را به پهلو می‌زند و مانند معتضری چشم‌ها را به اطراف می‌چرخاند؛ انگار كه نمی‌داند كجاست و برای چه اینجاست.

نظامی شوخی می‌كند:

ـ عجب بدجنس‌هایی؛ مثل اینكه قرار گذاشته‌اند یا با تو دعوا كنند و یا زیر اسبت بروند.

یوآن برمی‌گردد، به مسافر نگاه می‌كند و لبش را حركت می‌دهد... گویا می‌خواهد سخنی بگوید اما فقط كلمات نامفهوم و گرفته‌ای از گلویش خارج می‌شود.

نظامی می‌پرسد:

ـ چه گفتی؟

یوآن تبسم می‌كند، آب دهان را فرو می‌برد، سینه‌اش را صاف می‌كند و با صدای گرفته‌ای می‌گوید:

ـ ارباب!... من... پسرم این هفته مرد.

ـ هوم... از چه دردی مرد؟

یوآن تمام قسمت بالای پیكرش را به جانب مسافر برمی‌‌گرداند و جواب می‌دهد:

ـ خدا عالم است! باید از تب مرده باشد. سه روز در بیمارستان خوابید و مرد. خواست خدا بود.

از تاریكی صدایی بلند می‌شود:

ـ شیطان! سرت را برگردان؟ پیرسگ! مگر می‌خواهی آدم زیر كنی؟ چشمت را باز كن!

مسافر می‌گوید:

ـ تندتر برو! تندتر! اگر اینطور آهسته بروی تا فردا هم به ویبورسكا نخواهیم رسید. یالله! اسبت را شلاق بزن!

درشكه‌چی دوباره گردن می‌كشد. كمی از جا بلند می‌شود و با وقار و سنگینی شلاق را تكان می‌دهد. آن وقت چند بار به مسافر نگاه می‌كند اما مسافر چشمش را بسته است و ظاهراً حوصله شنیدن حرف‌های یوآن را ندارد. به ویبورسكی می‌رسند، مسافر پیاده می‌شود. یوآن درشكه را مقابل میهمانخانه‌ای نگه می‌دارد، پشتش را خم می‌كند و باز بی‌حركت می‌نشیند...

دوباره برف آبدار شانه‌های او و پشت اسبش را سفید می‌كند. یكی دو ساعت بدین منوال می‌گذرد.

سه نفر جوان درحالی كه گالش‌های خود را بر سنگفرش می‌كوبند و به هم دشنام می‌دهند به درشكه نزدیك می‌شوند. دو نفر آنها قد بلند و لاغر اندام‌اند اما سومی كوتاه و گوژپشت است.

گوژپشت با صدایی شبیه به صدای شكستن، فریاد می‌زند:

ـ درشكه‌چی! برو پل شهربانی... سه نفری نیم روبل...

یوآن مهاری را می‌كشد و موچ‌موچ می‌كند. نیم روبل خیلی كمتر از كرایه عادی است... اما امروز حال چانه زدن را ندارد. اصلاً دیگر یك روبل و پنج روبل برای او فرقی ندارد، همین‌قدر كافی است مسافری بیابد...

جوان‌ها صحبت‌كنان و دشنام‌گویان به طرف درشكه می‌آیند و هر سه با هم سوار می‌شوند. بر سر اینكه دو نفری كه باید بنشینند كدامند و نفر سومی كه باید بایستد كدام، مشاجره در می‌گیرد. پس از مدتی اوقات تلخی، دشنام و توهین و ملامت كردن به یكدیگر، بالاخره چنین تصمیم می‌؛یرند كه چون گوژپشت از همه كوچكتر است باید بایستد. گوژپشت می‌ایستد، پس گردن درشكه‌چی می‌دمد و با صدای مخصوصی فریاد می‌كشد:

ـ خوب، هی كن داداش! عجب كلاهی داری! همه پطرزبورگ را بگردی نظیرش پیدا نمی‌شود.

یوآن می‌خندد و می‌گوید:

ـ هی... هی... چطور است؟...

ـ خوب، چطور است! چطور است؟ هی كن! می‌خواهی تمام راه را اینطور آهسته درشكه ببری؟ ها؟ مگر پس‌گردنی می‌خواهی؟...

یوآن می‌خندد و می‌گوید:

ـ هی... هی... هی... عجب ارباب‌های خو... او... شحالی.

گوژپشت خشمگین می‌شود:

ـ تف! شیطان جهنمی! طاعون كهنه! تندتر می‌روی یا نه؟ مگر اینطور هم درشكه می‌برند؟ شلاق را تكان بده! خوب، شیطان یالله! تندتر!

یوآن پشت سر خود حركت گوژپشت و دشنام‌هایی كه به او می‌دهد می‌شنود، به مردم نگاه می‌كند و كم‌كم حس تنهایی قلب او را ترك می‌گوید. گوژپشت تا موقعی كه نفس دارد و سرفه امانش می‌دهد ناسزا می‌گوید و غرغر می‌كند. درازها راجع به دختری به نام نادژنا پطرونا گفت‌وگو می‌كنند.

یوآن به آنها نگاه می‌كند و همین كه سكوت كوتاهی پیش می‌آید زیر لب می‌گوید:

ـ این هفته... آن...، پسر جوانم مرد.

گوژپشت آه می‌كشد و پس از سرفه‌ای لبش را پاك می‌كند و جواب می‌دهد:

ـ همه ما می‌میریم... خوب، هی كن! آقایان! راستی كه این درشكه‌چی حوصله مرا سر برد. چه وقت خواهیم رسید؟

ـ خوب، سرحالش بیار!... یك پس گردنی...

ـ بلای ناگهانی؛ شنیدی؟ مگر پس گردنی می‌خواهی؟ اگر با امثال تو تعارف كنند اینقدر آهسته می‌روید كه انگار آدم پیاده می‌رود... شنیدی! طاعون كهنه! یا اینكه حرف‌های ما را باد هوا حساب می‌كنی؟

از آن پس دیگر یوآن صداهایی را كه از پس گردنش می‌آید، فقط حس می‌كند و درست نمی‌شنود. ناگاه به خنده می‌افتد:

ـ هی... هی... هی... ارباب‌های خوشحال... خدا شما را سلامت بدارد!

یكی از درازها می‌پرسد:

ـ درشكه‌چی! زن داری؟

ـ مرا می‌گویید؟ هی... هی... هی... ارباب‌های خوشحال حالا دیگر یك زن دارم و آن هم خاك سیاه است... ها... ها... یعنی قبر... پسر جوانم مرد و من هنوز زنده هستم. خیلی عجیب است! به جای اینكه عزرائیل به سراغ من بیاید پیش پسرم رفت...

آن وقت یوآن سر را برمی‌گرداند تا حكایت كند كه چطور پسرش مرده، اما گوژپشت نفس راحتی می‌كشد و خبر می‌دهد كه شكر خدا بالاخره به مقصد رسیدند. یوآن نیم روبل از آنها می‌گیرد و مدتی در پی این ولگردان كه در دهلیز خانه‌ای ناپدید می‌شوند نگاه می‌كند دوباره آن سكوت و خاموشی وحشت‌بار فرا می‌رسد.

اندوهی كه اندكی پنهان گشته بود دوباره پدید می‌آید و سینه‌اش را با شدت می‌فشارد.

چشمان یوآن با اضطراب چون چشم انسان زجر كشیده و شكنجه دیده‌ای در میان جمعیت كه در پیاده‌روهای خیابان ازدحام می‌كنند می‌نگرد.

راستی بین این هزاران نفر كه بالا و پایین می‌روند حتی یك تن هم پیدا نمی‌شود كه به سخنان یوآن گوش بدهد؟

ولی جمعیت بی‌آنكه به او توجه داشته باشد و به اندوه درونیش اعتنایی كند در حركت است... اندوه وی بس گران است و آن را پایانی نیست. اگر ممكن بود سینه یوآن را بشكافند و آن اندوه طاقت‌فرسا را از درون قلبش بیرون كشند شاید سراسر جهان را فرا می‌گرفت، اما با وجود این نمایان نیست و خود را طوری در این حفره كوچك پنهان ساخته است كه حتی موقع روز با چراغ هم نمی‌توان آن را پیدا كرد.

یوآن دربانی را با كیسه كوچكی می‌بیند و مصمم می‌شود با او صحبت كند، از او می‌پرسد:

ـ عزیزم! ساعت چند است؟

ـ ساعت ده! چرا... چرا اینجا ایستاده‌ای؟ برو جلوتر!

یوآن چند قدمی جلوتر می‌رود، اندوه بر او چیره شده و او را در زیر فشار خود خم كرده است.

دیگر مراجعه به مردم و گفت‌وگوی با آنها را سودمند نمی‌داند اما پنج دقیقه‌ای نمی‌گذرد كه پیكرش را راست نگاه می‌دارد، گویی درد شدیدی احساس كرده است، مهاری را می‌كشد. دیگر نمی‌تواند تاب بیاورد با خود می‌اندیشد:

ـ باید به طویله رفت و درشكه را باز كرد.

اسب او مثل اینكه به افكارش پی برده باشد به راه می‌افتد، یكساعت و نیم بعد یوآن كنار بخاری بزرگ و كثیفی نشسته است. چند مرد به روی زمین و بالای بخاری و روی نیمكت خوابیده‌اند و صدای خرخر آنها بلند است. ستون دودی مثل مار در فضا می‌پیچد. هوا گرم و خفقان‌آور است، یوآن به خفتگان می‌نگرد و پشت گوش را می‌خارد و افسوس می‌خورد كه چرا اینقدر زود به خانه آمده است. با خود می‌گوید: "دنبال یونجه هم نرفتم. علت این غم و اندوه همین است كسی كه تكلیف خود را بداند خودش سیر و اسبش هم سیر است به علاوه همیشه راحت و آسوده است".

در گوشه‌ای درشكه‌چی جوانی برمی‌خیزد، خواب‌آلود و نفس‌زنان دستش را به طرف سطل آب دراز می‌كند.

یوآن می‌پرسد:

ـ می‌خواهی آب بخوری.

ـ آری!

ـ خوب... به سلامتی بنوش! داداش! پسر من مرد. شنیدی؟ این هفته در بیمارستان...

یوآن به جوانك نگاه می‌كند تا ببیند سخنش در وی چه تأثیری دارد.

اما در قیافه او هیچ تغییری مشاهده نمی‌كند.

جوانك پتو را روی سر می‌كشد و دوباره می‌خوابد. پیرمرد آهی می‌كشد و پشت گوش را می‌خارد. همانطوری كه جوانك میل به نوشیدن آب داشت او هم مایل است حرف بزند. اكنون درست یك هفته از مرگ پسرش می‌گذرد و هنوز راجع به آن با كسی سخن نگفته است. باید از روی فكر و با نظم و ترتیب صحبت كرد. بایستی حكایت كرد كه چطور پسرش ناخوش شد، چگونه از درد شكنجه می‌كشید، پیش از مردن چه گفت؛ بایستی مراسم تدفین، رفتن به بیمارستان در پی لباس پسر درگذشته‌اش را توصیف كرد. در ده آنیا، نامزد پسرش تنها مانده است. بایستی درباره او هم صحبت كرد. مگر آنچه باید بگوید كم است! شنونده باید آه بكشد، تأسف بخورد، زاری و شیون كند. اما گفت‌وگو با زن‌ها بهتر است. گرچه آنها ابله و نادان‌اند ولی با دو كلمه زوزه می‌كشند.

یوآن با خود می‌گوید:

ـ بروم به اسبم سر بزنم همیشه برای خواب وقت دارم.

لباسش را می‌پوشد و به طویله‌ای كه اسبش در آنجاست می‌رود. در راه راجع به خرید یونجه و كاه و وضع هوا فكر می‌كند. وقتی تنهاست نمی‌تواند درباره پسرش بیندیشد. صحبت كردن درباره او با كسی ممكن است اما در تنهایی فكر كردن و قیافه او را به خاطر آوردن تحمل‌ناپذیر و طاقت‌فرساست.

یوآن وقتی چشمان درخشان اسبش را می‌بیند از او می‌پرسد:

ـ نشخوار می‌كنی؟ خوب نشخوار كن! حالا كه یونجه نداری كاه بخور! آری! من دیگر پیر و ناتوان شده‌ام و نمی‌توانم دنبال یونجه تو بروم. افسوس! این كار پسرم بود. اگر زنده می‌ماند یك درشكه‌چی می‌شد.

یوآن اندكی خاموش می‌شود و سپس به سخنش ادامه می‌دهد:

ـ داداش! مادیان عزیزم! اینطور است. پسرم "گزمایونیچ" دیگر در این میان نیست... نخواست زیاد عمر كند... ناكام از دنیا رفت. فرض كنیم كه كره‌ای داشته باشیم و تو مادر این كره باشی و ناگهان آن كره بمیرد.

راستی دلت نمی‌سوزد؟

اسب نشخوار می‌كند، گوش می‌دهد، نفسش به دست‌های صاحبش می‌خورد.

یوآن بی‌طاقت می‌شود، خود را فراموش می‌كند و همه چیز را برای اسبش حكایت می‌كند و عقده دل را می‌گشاید...

تبیان

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 01:21 AM

شبی در یك كلبه


در آن شب كذایی، از كنار ده بیست انبار و سوله دنج و راحت عبور كردم، بی‌آنكه حتی یكی از آنها به مذاقم خوش بیاید؛ چراكه جاده‌های «ورسسترشایر»1 پرپیچ‌و‌خم و گل‌آلود هستند. تقریباً هوا تاریك شده بود كه كلبه‌ای خالی پیدا كردم كه كنار جاده توی یك باغ خیس و گل‌آلود واقع شده بود. پیش‌تر در همان روز باران سختی باریده بود و در اثر آن هنوز از درختهای میوه شبنم می‌چكید.

سقف كلبه سالم به نظر می‌رسید و دلیلی نداشت كه داخلش خشك نباشد؛ حداقل خشك‌تر از هر جای دیگری كه می‌توانستم پیدا كنم.

تصمیمم را گرفتم و با نگاهی به بالا و پایین جاده، از آستر كُتم یك میله آهنی بیرون آوردم و در را كه فقط با یك قفل و دو تا بست محكم شده بود، باز كردم. داخل كلبه، تاریك، نمناك و خفه بود. كبریتی آتش زدم و با نور حلقوی آن دهانه راهرویی را روبه‌رویم دیدم: و بعد آتش با صدای هیس خاموش شد. اگرچه دلیلی نداشت كه در هوایی آن‌قدر تاریك و در جاده‌ای آن‌قدر دورافتاده از رهگذرها واهمه‌ای داشته باشم، در را با احتیاط كامل بستم. كبریت دیگری آتش زدم و به پایین راهرو، به طرف اتاقی كه ته راهرو قرار داشت، خزیدم. آنجا هوا كمی روشن‌تر بود. چون‌كه پنجره اتاق بسته بود. یك اجاق زنگ‌زده توی اتاق بود. با این فكر كه هوا تاریك‌تر از آن بود كه كسی بتواند دود آتش را تشخیص بدهد، با چاقوی جیبی‌ام قسمتی از تخته‌كوبی دیوار را كندم، و خیلی زود مشغول درست كردن چای و خشك كردن لباسهای خیسم روی آتش شدم. اجاق را تا جایی كه می‌شد با چوب پر كردم و چكمه‌هایم را كنار آن، جایی كه سریع خشك شوند، گذاشتم. كششی به بدنم دادم و آماده خوابیدن شدم.

احتمالاً زیاد نخوابیدم، زیرا هنگامی كه بیدار شدم، آتش هنوز داشت خوب می‌سوخت. خوابیدن روی سطح صاف چوبی كار ساده‌ای نیست؛ چراكه بدن كرخ می‌شود و با كوچك‌ترین حركت، آدم از خواب می‌پرد. غلتی زدم و دوباره داشت خوابم می‌برد كه توی راهرو صدای پا شنیدم. همان‌طور كه گفتم، پنجره اتاق بسته بود و در دیگری هم از آن اتاق كوچك به جای دیگری منتهی نمی‌شد. حتی كمدی هم كه بتوان داخلش پنهان شد آنجا نبود. به فكرم آمد كه كاری نمی‌شد كرد جز اینكه سر جایم بمانم و حالا كه خربزه را خورده بودم پای لرزش بنشینم. و این به معنی برگشتن به زندان ورسستر بود، كه تازه دو روز پیش از آن خلاص شده بودم و به دلایل گوناگون به هیچ وجه برای دیدن دوباره‌اش تمایلی نداشتم.

غریبه عجله‌ای نداشت و آرام به‌طرفِ پایین راهرو قدم می‌زد؛ گویی نور آتش توجهش را جلب كرده بود. هنگامی كه آمد تو، انگار متوجه من كه گوشه‌ای مچاله شده بودم نشد و فقط رفت سر اجاق و دستهایش را روی آتش گرفت. آب داشت از سر و رویش می‌چكید؛ نمی‌توانستم حتی تصور این را بكنم كه یك نفر بتواند این‌قدر خیس بشود؛ حتی در یك چنین شب بارانی. لباسهایش كهنه و فرسوده بودند. از تمام هیكلش آب می‌چكید. كلاه نداشت و از موهای صافش كه روی چشمهایش ریخته بود، آب روی زغالها می‌چكید و جِلزّ و ولِز می‌كرد.

همان‌ لحظه به فكرم خطور كرد كه نباید شهروند سربه‌راهی باشد، و فقط ولگردی است مثل خودم؛ یك نجیب‌زاده جاده. همین بود كه با او سلام و احوالپرسی كردم و خیلی زود باهم گرم صحبت شدیم. از هوای سرد و مرطوب شكایت داشت. خودش را روی آتش جمع كرده بود. دندانهایش به هم می‌خوردند و صورتش سفید و رنگ‌پریده می‌نمود.

گفتم: «نه، هوای خوبی برای جاده نیست. ولی جای تعجّبه كه كس دیگه‌ای تو این كلبه رفت و آمد نمی‌كنه، آخه كلبه شسته‌رفته‌ایه.»

بیرون از كلبه، گلهای آفتابگردان رنگ‌پریده و علفهای هرز غول‌پیكر، زیر باران به تحرك درآمده بودند.

گفت: «یه وقتی تختخوابی سالم‌تر و باغی قشنگ‌تر از این، توی این بخش نبود. یه پذیرایی كوچیك رو‌به‌راه بود. ولی حالا هیشكی توش زندگی نمی‌كنه. ولگردهای خیلی كمی هم اینجا توقف می‌كنن.»

در جاهایی كه آسمان‌جلها عادت به ماندن دارند، لباسهای ژنده و مندرس و قوطیهای حلبی و غذاهای نیمه‌خورده زیاد به چشم می‌خورد، ولی آنجا اثری از این‌جور چیزها نبود.

پرسیدم: «چرا این‌طوریه؟»

قبل از جواب دادن با زحمت آهی كشید و بعد گفت: «رو... وح. رو... وح. او مَرده كه اینجا زندگی می‌كرد... داستان غمناكی داره كه بهت نمی‌گم، ولی سرانجامش این بود كه خودش‌ رو غرق كرد؛ او پایین توی بركه آسیاب. وقتی كه گرفتنش و كشیدنش بیرون، لزِج و لجنی شده بود. چند ن‍َـ... فَری یه چیز شناور روی آب دید‌ن، چند نَـ....فَری هم دیدنش كه گوشه مدرسه منتظر بچه‌هاش بوده. انگاری یادش رفته بوده كه چطوری همه‌شون مرده بودند و اینكه چرا خودشو غرق كرده بوده. ولی بعضیها می‌گن كه توی این كلبه بالا و پایین می‌ره. درست مثل وقتی كه آبله گرفته بود. خودشو تو بركه غرق كرده و حالا راه می‌ره!»

غریبه دوباره آه كشید و همین‌طور كه خودش را جابه‌جا می‌كرد، صدای چلپ و چلپ آب را توی پوتینهایش می‌شد شنید.

جواب دادم: «ولی امثال ما خرافاتی‌بشو نیستیم. ماها رو كه تو خیلی شبهای بارونی تو جاده می‌خوابیم، چه خیالی از روح دیدن.»

گفت: «نه... نه خیالی نیست. من خودم هیچ‌وقت به این چیزها اعتقاد نداشتم.»

من خندیدم و گفتم: «من هم همین‌طور. هركی روح ببینه، من یكی هیچ‌وقت نمی‌بینم.»

دوباره با حالت غمناك غریبی به من نگاه كرد. گفت: «نه. روح نمی‌بینی. بعضیها نمی‌بینن. برای آدمهای بیچاره كه پول خونه ندارند، به اندازه كافی زندگی سخته، تا چه خواسته كه رو... وحها بترسونندشون.»

گفتم: «این پلیسها هستن كه نمی‌ذارن راحت بخوابم، نه روح و شبح. با وجود این پلیسها و مردم فضول، این روزها نمی‌شه یه خواب راحت داشت.»

هنوز داشت از بدنش آب روی زمین می‌چكید، و هیكلش بوی نم‌ونا می‌داد. بلند گفتم: «پسر! تو مثل اینكه قرار نیست خشك بشی، نه؟»

با خنده‌ای همراه سرفه گفت: «خشك؟... خشك؟ من كه هیچ‌وقت خشك نمی‌شم. امثال ما هیچ‌وقت خشك نمی‌شن. چه هوا بارونی باشه چه آفتابی، چه زمستون باشه یا تابستون... ببین!»

دستهای گل‌آلودش را تا مچ توی آتش فروكرد و خشمناك و دیوانه‌وار از بالای آن به من خیره شد. من هم سریع چكمه‌هایم را برداشتم و با فریاد از آنجا زدم بیرون و به دامن شب پناه بردم.

--------------------------------------------------------------------------------

پی‌نوشت:

1. Worcestershire.

--------------------------------------------------------------------------------

ریچارد هیوز

مترجم: حسین شفیعی

تبیان

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 01:20 AM

خانه ی ما

داستان کوتاهی از کتاب « آبشوران» اثر علی اشرف درویشیان
آبشوران در برگیرنده 12 داستان كوتاه علی اشرف درویشیان است كه برای نخستین بار در سال 1353 از سوی نشر شبگیر راهی بازار كتاب شد و بارها از سوی ناشرانی چون روزبهان، خنیا ،سهند ،تاخ ،اشاره و در سال 1383 بدون هیچ گونه اصلاحیه ای از نشر چشمه راهی بازار كتاب شد.

داستان های آبشوران ،همگی درباره محله ای فقیر نشین به نام "آبشوران "است كه هر سال در فصل باران مورد حمله سیلاب قرار می گیرد .

محور داستان های این مجموعه دو سه كودك 8 ساله به نام های اكبر ، عباس ، اصغر و ...اند . اتفاق هایی برای آنها در محله آبشوران رخ می دهد،در حالی كه در میان گل و لای و آشغال بازی می كنند ... .

البته آبشوران نیز گاه در این كتاب خود تبدیل به شخصیتی شده است كه گاه محل بازی بچه هاست و گاه كه باران می نشیند مهربان می شود و گاه نیز چون ماموران به هر سوراخ سنبه ای سرك می كشد.

آشورا 1 جای مردن سگ های پیر بود. جای عشق بازی مرغابی ها بود. جای پرت کردن بچه گربه هایی بود که خواب را به مردم حرام کرده بودند.

آشورا جای بازی ما بود.

اوایل بهار یا اواخر پاییز که آسمان را ابر سیاهی می پوشاند، بابام از میان اتاق می نالید که :

- خدایا غضبت را از ما دور کن.

ولی خدا به حرف بابام گوش نمی کرد. سیل می آمد. خشمگین می شد. می شست و می رفت. کف به لب می آورد. پل های چوبی را می برد. زورش به خانه های بالای شهر که از سنگ و آجر ساخته شده بودند، نمی رسید . اما به ما که می رسید، تمام دق دلش را خالی می کرد.

دیوارها را با لانه های گنجشکش می برد. سیل تا توی اتاقمان می آمد.

مثل میهمانان ناخوانده می مانست. به پستوها و صندوق خانه ها هم سر می کشید و کتابهای دعای بابام را خیس می کرد. بابام می گفت:

- آشورا مثل ماموراس. به هرسوراخ سنبه ای سر می کشه.

نقب ها توی آشورا خالی می شدند. زباله ها را در آشورا می ریختند. از بالای شهر همین طور که پایین می آمد، بارش را می آورد تا به در خانه ی ما می رسید. همه ی بارش را روی گرده ی ما خالی می کرد.

سیل همه چیز با خودش می آورد. پالان الاغهایی که خودشان هم بعد می آمدند.

تیرهای چوبی بزرگ. ریشه درخت. کاه و گندم دهات اطراف را هم می آورد. چانهای چوبی، گاو و گوسفند، بع بع و گربه می آورد.

فریاد می آورد. قوطی های هم می آورد که عکسهای ماهی رویشان بود. عکس زنهای خوشگل رویشان بود. یک بار هم یک گهواره ی کهنه با بچه ای که هنوز وغ می زد آورد.

سیل پلهای چوبی را خراب می کرد. پل های سنگی تکان نمی خوردند.تا پل ها درست بشوند، ما همیشه دیر به مدرسه می رسیدیم و چوب می خوردیم.

سیل که می نشست، آشورا مثل اول مهربان می شد بخشنده می شد دوباره شفیع کور با نی آهنی اش می نشست کنار دیوارهای نمناک زیر آفتاب و آشورا را پر از آهنگ های کردی می کرد.

شفیع کور همیشه با آشورا بود. چشمهایش کلاغ پوک بود. ننه می گفت: «وقت بچه بوده خیلی شیطانی می کرده، رفته بالای درخت تا جوجه کلاغها را پایین بیاره، کلاغها ریخته اند سرش و چشمهایش را در آورده اند.»

ولی شفیع کور از آبله کور شده بود.

بعد از سیل می رفتیم توی ماسه ها را که سیاه بودند می گشتیم پول پیدا می کردیم قاشق و بطری شکسته پیدا می کردیم. یک بار هم یک دکان عینک سازی را آب از وسط شهر برده بود و ما چند تا چشم عاریه هم پیدا کردیم. شیشه ی داخل ماسه ها دست و پایمان را می برید. آهسته می آمدیم و خاکستر تون های حمام را که کنار آشورا خالی می کردند، روی زخممان می پاشیدیم.

از چشمه هایی که از کنار آشورا بیرون می زدند، آب می نوشیدیم. می رفتیم کنار خاکسترهای گرم، به همشان می زدیم و سرخی آتش و سبزی خوشرنگ لاستیک های سوخته را تماشا می کردیم.

آهسته می رفتیم و از خانه ، نان می دزدیدیم و می گذاشتیم لیفه ی شلوارمان تا ننه غافلگیرمان نکند. وقتی که از اتاق بیرون می آمدیم ، دستهامان را آزدانه تکان می دادیم که یعنی چیزی نبرده ایم. ولی خودمان را تکان نمی دادیم که مبادا نان بیافتد.

ننه اگر می دید با چنگول میان رانهامان را کبود می کرد. می نالید و سر خود را به دیوار می زد. می نشست گوشه اتاق . زانوها را بغل می کرد. خودش را به چپ و راست تکان می داد و می مویید و می گفت:

- کزه 2 کن پای دیوارها بخودم. بدبخت بخودم، روله 3 روله براتان بکنم الاهی .شیرم حلالتان نباشد تا روز قیامت.

اکبر که اینجور وقت ها دماغش تیر می کشید با بغض می گفت:

- کاشکی می شد آدم هی نان نخوره. تا ننه خوشحال بشه.

من می گفتم:

- آخه نمی شه، آنوقت می میریم!

اکبر می گفت:

- بهتر، از دست ننه راحت می شیم.

ننه که ما را پکر و مظلوم گوشه ی دیوار می دید، دلش می سوخت . می زد زیر گریه و می گفت:

- روله آخر چرا اذیتم می کنین . آخه شب جواب اون تون و چی بدم؟

ما هم با ننه می زدیم زیر گریه.

هروقت بچه ای از بچه های کوچه مان می مرد، ننه تا چند روز نفرینمان نمی کرد حتی ما را می بوسید، بغلمان می کرد و قربان صدقه مان می رفت. رو می کرد به آسمان و می گفت:

- روله ، دردتان بخوره طوق سرم، عزیزاکم.

اما با اولین لقمه نانی که از میان دیگ بر می داشتیم، نفرین و ناله هایش شروع می شد.

از ذغالدان تخم مرغ می دزدیدم ، می آوردیم، و می گذاشتیم زیر خاکسترهای داغ تون حمام تا می پخت. گاهی هم تخم مرغ از زیر خاکستر ها می ترکید و خاکسترها را به چشم و حلقمان می کرد. اگر گیرمان می آمد، به و چغندر هم زیر خاکستر ها می گذاشتیم و پخته و نپخته از همدیگر می قاپیدیم.

آشورا با بوی مستراح هایش ما را در آغوش خود جای می داد، از روی لوله های فلزی که آب به خانه های آجری می برد به این طرف و آن طرف می دویدیم و شرط بندی می کردیم.

«ریخمه مشتت» 4 می کردیم. برای سگ های ولگرد و گربه های بی پناه با سنگ خانه می ساختیم . دور شفی کور می نشستیم و به آهنگ هایش گوش می دادیم.

شب با سر و روی گرد و خاکی و دست های قاچ قاچ و خون آلود به خانه ی سوت و کور می خزیدیم . با دو دلی به ننه که پای چراغ گرد سوز چمباتمه زده بود سلام می کردیم و دلهره داشتیم که ننه به دیگ نان سر زده یا نه. او که دست های ما را می دید با قیافه مهربان ولی بغض کرده می گفت:

- بدبخت شدیم . هرچه پول داریم باید بدیم وازلین برای دست هاتان.

سیل روی دیوارهای اتاقمان را خط می انداخت. بابام می دانست که پارسال یا چند سال پیش چقدر سیل آمده بود. اثرش روی دیوار مانده بود. بابام به دیوار اشاره می کرد و می گفت:

- این هم تقویم دیواری ما

سیل می آمد. آشور را پر می شد و آب از مستراح ها فواره وار بالا می زد. حیاط را پر می کرد. چاه را پر می کرد.چوب های پوسیده و کاه ها و دسته گلهای پلاسیده بالای شهری ها را روی دستش می گرفت و می آورد تو اتاق ما و به ما تقدیم می کرد. فقط زبان نداشت سلام کند.

گلیم را جمع می کردیم. شلوارمان را بالا می زدیم . خشتکمان خیس می شد و شلپ شلپ صدا می کرد. ننه که چادرش را دور کمرش گره زده بود با پاهای سفیدش توی آب می لرزید و تند و تند صلوات می فرستاد و می گفت:

الان آب دنیا را می بره. طوفان نوحه. بدبخت و خانه خراب شدیم. ای خدا سگ گناهکاری هستم به درگاهت. رحمت به این بچه هام بیات. سرش را می کرد به آسمان و می گفت:

- هاپ هاپ هاپ! ای خدا سگ رو سیاهی هستم به درگاهت.

اکبر شه شیطان بود سر می کرد به آسمان و می گفت:

- میو میو میو! ای خدا بچه گربه ای هستم بدرگاهت.

ننه بدش می آمد و می گفت: تا شما بچه ها سر از تخم در آوردین دنیا را خراب کردین . دوره آخر زمانه . می خواین خدا از این بدتر به سرمان نیاره؟ به خدا اگر آتش از آسمان بباره بازم کمه.

من می دانستم که آب دنیا را نمی بره. آب فقط خانه های گلی را می برد. خودم روزها از میان آشورا تا آن بالای شهر رفته بودم. خانه های سنگی و آجری را آب نمی برد.

سیل که می نشست ، کاغذ سیاههایی را که از میان کوچه ها جمع کرده بودیم ، وسط اتاق خیس می انباشتیم و آتش می زدیم. در را می بستیم تا اتاق خشک و گرم شود . بعد می رفتیم پیش همسایه های طبقه ی بالا که آب نمی گرفتشان. نان و هرچه که داشتیم روی هم می ریختیم و با هم می خوردیم. بابام می نشست پیش بابای آنها که حمال بود و هر دو از بیکاری و روزگار حرف می زدند. بابام منقل آنها را بغل می کرد. مرتب خلط سینه اش را میان خاکسترهای حاشیه ی منقل می انداخت و رویش را با خاکستر می پوشاند. ننه آهسته غرغر می کرد:

- کوفتت بشه الاهی. منقل مردمه پر کردی از اخ و تف. سینه خفه داره بدبخت.

و با زن همسایه کلاش می چیدند و درد دل می کردند.

برای خواب می رفتیم پایین و کاغذ سوخته ها را بیرون می آوردیم و روی زمین گرم می خوابیدیم. بعضی وقتها اتاق خراب می شد. سقفش پایین می آمد این جور وقت ها، تا چند روز در کوچه های دو طرف لب آشورا دنبال اتاق می گشتیم. ننه و بابام که هر کدام یک بلنگ از اسبابهایمان را در دست داشتند به خانه ها سر می کشیدند ،ننه چادرش را روی صورتش می کشید. سرش را از لای در حیاط خانه تو می کرد و با لحنی سوزناک صدا می زد:

- باجی ترا به خدا اتاق خالی ندارین؟! خدا خیر به راهتان بیاره.

بابام در این مواقع قیافه ی امیدواری به خود می گرفت نفسش را در سینه حبس می کرد. منتظر جواب می شد. قلب ما تاپ تاپ می کرد با چشمانی خسته تماشای در و دیوار خانه می کردیم . ولی غالبا صدایی از میان حیاط جواب می داد:

- نه خواهر. اتاق خالی کجا بود. شما نفر صدم هستین. آخه ما هم مسلمانیم . کار و زندگی داریم.

لب و لوچه ننه آویزان می شد. دماغش را با پر چادرش پاک می کرد. بابا سرش را پایین می انداخت به زمین تف می کرد و می گفت:

تف به گور مصیبت.

و به طرف من و اکبر حمله می کرد و می گفت:

- با یه غش ها5، قوشمه ها6.

فرار می کردیم ولی دوباره دور از آنها به دنبالشان رهسپار می شدیم. سیل تمام می شد. آشورا زندگی را از سر می گرفت. دوباره سگهای پیر گوشه و کنار جان می دادند. بچه ها و پیرمردها و پیرزن ها با کیسه های بزرگی که به گردنشان آویخته بودند ، دنبال روزی، ماسه های سیاه را زیر و رو می کردند گونی های پر از بچه گربه روی زباله ها خالی می شدند تا ما دوباره آنها را به خانه مان ببریم.

هر غروب شفی کور نی اش را زیر بغل می زد و به خانه اش می رفت و آشورا را سوت و کور و تنها می گذاشت.


--------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت ها:

1- آبشوران که به لهجه محلی آشورا می گویند، گنداب رو بازی است که از وسط کرمانشاه می گذرد و در دو طرف این گنداب خانه هایی بنا شده است.

2- مویه کن، زاری کن

3- روله کردن یعنی در عزای فرزند نوحه سرایی کردن. فرزند، فرزند کردن

4- یعنی (ریگ من در مشت تو ) یک نوع بازی با سنگ ریزه است.

5- جغدها

6- بد قدم ها


--------------------------------------------------------------------------------

علی اشرف درویشیان

تبیان

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 01:20 AM

یک جنایت شنیع

راهبه از پلکان پایین آمد ، تا جایی که ردای بلندش اجازه می‌داد این کار را آهسته و پنهانی انجام داد. صورتش در نور شعله‌ی ‌شمع می‌درخشید، عین فرشته‌ها. بعضی‌ها فکر می‌کردند شیطان روحش را دزدیده.

بالاخره کنجکاوی‌‌اش ‌به نتیجه رسید. همین امروز که پشت یکی از ستون‌های حیاط پنهان شده بود دید که پدر روحانی دارد حق السکوت می‌دهد، دقیقا پولی را داد و جعبه‌ای را گرفت. شک نداشت که جنس قاچاقی بینشان رد و بدل شد.

راهبه‌ی ‌شیطان از جلوی در ورودی نمازخانه‌ای که راهبه‌های مومن تر از او آنجا غرق عبادت بودند گذشت و با کمی دلشوره به طرف اتاق پدر روحانی رفت، می‌دانست امشب نوبت اوست که وعظ کند. خواهر اینوسنسیا به نرمی به در ضربه زد، جوابی نیامد، دستگیره‌ی ‌در را چرخاند و به درون اتاق سر خورد.

شمعدان را روی کفپوش مرمری گذاشت و خم شد و با دقت زیر تخت پدر بیچاره را گشت. آها! خودش است. جعبه را بیرون کشید و با نگرانی به آن زل زد. خداراشکر! دو قطعه مانده بود. آنها را برداشت، توی دستمالش پیچید و داخل ردایش پنهان کرد. بعد از اتاق بیرون آمد، به نمازخانه برگشت و به باقی راهبه‌ها که مشغول عبادت بودند پیوست. عبادت آن روزش بیشتر از معمول طول کشید. دعا می‌کرد که هیچکس از وجود آن دو تا بویی نبرد: آن دو قطعه پیتزای پپرونی داخل ردایش.

مارگریت دیویدسون/ برگردان : مهسا ملک مرزبان

تبیان

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 01:19 AM

هنری کارشناس خبره‌ی آن‌هایی بود که می‌خواستند ..

هنری کارشناس خبره‌ی آن‌هایی بود که می‌خواستند خودشان را پرت کنند- این کاره بود سال‌ها. هر وقت یکی خودش را بالای پل یا لبه‌ی ‌ساختمان مرتفعی می‌رساند، هنری با زبان از خر شیطان می‌کشیدش پایین. بین همه پیراپزشک‌های که می‌شناختم، او یک چیز دیگر بود.

هر وقت به اورژانس زنگ می‌زدند که یکی رفته بالا خودش را پرت کند پایین ،هنری که شیفت بود، می‌رفت.هر وقت زنگ می‌زدند طرف پریده پایین مهم نبود کداممان برویم- همه‌مان می‌توانستیم از عهده‌ی جمع کردن خون و کثافت روی زمین یا بیرون کشیدن یک مرد شیک پوش بربیاییم.

بیمارستان دانشگاهی که در آن کار می‌کردیم، بیشتر از همه‌ی بیمارستان‌ها در این قضیه سهم داشت، چه در آن‌هایی که می‌پریدند و چه آن‌هایی که نجات می‌دادیم ،چون پل‌های اصلی مثل منهتن،بروکلین،و ویلیامزبرگ نزدیک آن بودند. طی سال‌ها که با این پایین‌پرها و دله دیوانه‌های دیگر آب آورده سروکار دارد.هنری مختصری خشونت داشت. حتی سوختگی ،اما هنوز یک جورهایی خبره کار بوده و جلو آن‌هایی که می‌خواهند بپرند در می‌آید. همیشه به قضیه شخصی نگاه می‌کرد.

هنری در آستانه‌ی بازنشستگی بود. تصمیم گرفتیم برای شیفت آخرش یک مهمانی ترتیب دهیم. دوتا در پایین‌تر از ای ار راستش برای بچه‌هایی که شیفتشان نبود. مختصری لیکور هم گرفتیم که خلاف مقررات بود.همه داستان‌های مورد علاقه‌شان را از پایین‌پرهای نجات یافته برای هنری می‌گفتند، هنری هم که قبلاً بارها شنیده بود، اما اهمیتی نمی‌داد و گوش می‌کرد.جان گنده داستان شیشه پاک‌کنی را تعریف می‌کرد که از داربست پنج طبقه پرت شد پایین.سوار اتوبوس کردیم. تزریق تو رگی. جان به مرکز فوریت‌ها زنگ زد و با رادیو بی‌سیم گفت یکی را که خودش را پرت کرده می‌آوریم. طرف وضعش خراب است. دو پایش شکسته، استخوان ران زده بیرون و پوست را شکافته، اما یارو به اصرار بلند می‌شود که من نپریدم لعنتی افتادم!

جان که قصه‌اش تمام شد،تلفن زنگ زد و یکی رفته بالا روی پل بروکلین. همه قبول کردند که آخرین ماموریت هنری باشد، شیفت من هم بود که همراهش رفتم.

ستون سمت منهتن پل بروکلین روی آب است.مورد ما رفته بود بالای ستون سمت بروکلین که سمت خشکی بود. وقتی رسید.پلیس چند تا نورافکن میزان کرده بود روی او و خیلی واضح او را می‌دیدیم که بالای دیرک حدود صدپایی نشسته بود خیلی هم راحت به نظر می‌رسید. هنری بلندگویی را در دست گرفت و آماده شد که بالا برود. طرف پرید.

درست مثل پرش توی سیرک.اغراق نبود.دو نیم پشتک و یک وارو تمام لحظه‌های آن درزیر نور افکن‌ها جلو چشم بود.طرف حدود سی متری ما به زمین خورد من و هنری به طرف او دویدیم،البته معلوم بود که نمی شود کمکی به او کرد.

مرده بود، اما انگار هنوز نیمه جانی داشت.چشم‌هایش باز بود و انگار نمی‌دانست چه بلایی سر خودش آورده. هنری خم شد به طرف او و توی گوشش گفت:« ببین می‌دانم می‌شنوی.برای این که شنوایی آخرین حسی است که از بین می‌رود. می‌خواستم بدانی پرشت خیلی باشکوه بود.

اول فکر کردم صحنه‌ی پایانی خداحافظی هنری معنی ندارد. بعد کمی در باره‌اش فکر کردم. منظورم این است که روشن بود، فرصتی برای نصیحت پرنده‌ نیست که آنقدر مشکل دارد که از زندگی خسته شده چه علتی دارد که آخرین لحظه‌ها را صرف این بکند که بشنود کارش را خوب انجام داده.

به نظرم می‌رسد که اگر بخواهم با پریدن به زندگی‌ام خاتمه دهم، در لبه‌ی لرزان زندگی و راز بزرگ، اگر حرف‌های هنری را می‌شنیدم، آرامشی در تبریک و شناسایی انسانی می‌یافتم.

***

دون شی متولد و بزرگ شده‌ی نیویورك است. فقط ده سال به كانكتیكت رفت و بعد دوباره به نیویورك برگشت. رشته تخصصی‌اش كامپیوتر بود و برای شركت آی بی‌ام كار می‌كرد و حسابی كارش گرفته بود كه ول كرد و سراغ داستان‌نویسی آمد. كارش را بسیار می‌پسندد. این داستان نخستین داستان اوست كه با اطلاع و اجازه‌ی خودش به زبان فارسی ترجمه شده.

JUMPER DOWN,Flash Fiction Forward


دون شی/ برگردان: اسدالله امرایی

تبیان

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 01:18 AM

ساعت نو و قشنگ من مدت هیجده ماه ..

ساعت نو و قشنگ من مدت هیجده ماه بر وفق دلخواهم بدون کمترین تندی یا کندی کار کرده و رضایت خاطرم را جلب نموده بود از این رو تصور می‌کردم هرگز خراب نخواهد شد و ازآسیب‌دیدگی هرگونه بحرانی ایمن خواهد بود ولی روزی یا اگر درست بخواهید شبی از دست من بر زمین افتاد. از این حادثه بسی دلگیر شدم و آن را مقدمه ی مصیبتی پنداشتم با این همه کم کم خود را قانع کردم و این توهمات خرافی را از خاطر خود زدودم ولی برای اطمینان خاطر بیشتری آن را نزد مهمترین ساعت ساز شهر بردم تا انکه آن را معاینه و چنانچه آسیبی به آن وارد آمده ترمیم کند.

ساعت ساز آن را از دست من گرفت و با نهایت دقت مورد آزمایش قرار داد و گفت:

ـ این ساعت چهار دقیقه عقب می‌زند، باید آن را کمی‌جلو کشید.

هرچه سعی کردم او را قانع سازم دست از سر ساعتم بردارد و به او بفهمانم که ساعت من در نهایت خوبی کار می‌کند موفق نشدم زیرا تمام استدلال های دنیا نمی‌توانستند مانع شوند که ساعت من چهار دقیقه عقب نزند و از این رو لازم بود آن را جلو کشید و در حالی که اندوهی بی پایان مرا فرا گرفته بود مشاهده کردم که ساعت ساز با نهایت راحتی و خونسردی به عمل شوم و مهلک خود مبادرت ورزید و با وجود خواهش من، ساعتم را به جلو کشید.

طبیعی است با این وضع ساعت من جلو می‌زد و هر روز بر این وضع ناگوار افزوده می‌شد. هفته‌ای نگذشت که سرعت عجیب به آن عارض گشت و ضربانش به 150 در هر دقیقه رسید. دو ماه نگذشته بود که ساعت من هر ساعتی دو ساعت جلو می‌زد و همیشه سیزده روز از تقویم رسمی‌کشوری جلوتر بود. روز شمار آن اواسط نوامبر را نشان می‌داد در صورتی که تازه دو روز از نوامبر می‌گذشت. از این رو مرا گرفتار اشتباه کرده بود و من اغفال شده و اجاره بهای منزل خود را 15 روز زودتر تأدیه کردم و قرض های خود را 15 روز زودتر پرداختم و دین مردم را 15 روز زودتر مطالبه کردم. از این رو وضع من غیر قابل تحمل شد و مجبور شدم ساعتم را نزد ساعت ساز دیگری ببرم تا دوباره آن را منظم سازد.

این ساعت ساز از من پرسید که آیا تا به حال ساعت خود را تعمیر کرده ام؟ گفتم خیر. زیرا این ساعت تا به حال خوب کار می‌کرده و هرگز احتیاجی به تعمیر نداشته است. سپس نگاهی از روی تحسر بر من افکند و فوراً ساعتم را گشود و به تماشای کارخانه ی آن پرداخت و گفت:

ـ این ساعت شما را باید پاک کرد و روغن زد سپس حرکت آن را تنظیم نمود. هشت روز دیگر برای گرفتن ساعت خود بیایید.

پس از آنکه ساعت مرا پاک کرد و روغن زد و مرتب نمود ساعت من آهسته به کار افتاد و حرکاتش گاه متوقف می‌شد و باز پس از دقایقی استراحت به راه می‌افتاد از این رو در کارهای من کندی و فتوری روی داد دیر به اداره می‌رسیدم و سر موقع به خانه نمی‌رفتم، پرداخت دیونم به تعویق افتاد و طلب هایم وصول نمی‌شد، ساعات میعاد من مرتب به تعویق می‌افتاد و مردم مرا بد قول می‌پنداشتند و کم کم طوری شد که یک هفته از سایرین در تمام امور زندگانی عقب افتادم و نزدیک بود از هستی ساقط شوم.

پس برای مرتبه ی سوم مجبور شدم نزد ساعت سازی بروم.

این مرد ساعت را در مقابل من از هم متلاشی کرد و سپس با نهایت نخوت به من اعلام نمود که فنر ساعت شکسته است و قول داد در ظرف سه روز این عیب را برطرف خواهد نمود و ساعتم را صحیح و سالم به دستم خواهد داد. پس از این ترمیم ساعت من به وضع عجیبی دچار شد. قسمتی از روز را با سرعتی عجیب کار می‌کرد ولی قسمت دیگر روز کاملاً از کار می‌افتاد و به خواب عمیقی فرو می‌رفت به طوری که در حقیقت در ظرف 24 ساعت 12 ساعت کار و 12 ساعت استراحت کامل می‌فرمود و به این طریق از نظر شبانه روزی مرتب کار می‌کرد ولی از لحاظ دیگر یا همیشه چند ساعت جلو یا چند ساعت عقب بود.

این ساعت ساز از من پرسید که آیا تا به حال ساعت خود را تعمیر کرده ام؟ گفتم خیر. زیرا این ساعت تا به حال خوب کار می‌کرده و هرگز احتیاجی به تعمیر نداشته است.پس مجبور شدم دوباره آن را نزد ساعت ساز دیگری ببرم.

این شخص به من گفت که یکی از پیچ های اساسی ساعت گم شده پس به ترمیم آن همت گماشت. از این پس ساعت من به درد یبوست و اسهال متناوبی دچار گشت. یک ساعت تند کار می‌کرد و یک ساعت به کلی از کار می‌افتاد و این عمل را در تمام مدت شبانه روز بدون اندک توقف یا تغییری انجام می‌داد.

خیر! تقدیر چنین بود که این ساعت مرا از هستی بیزار کند و به روز سیاه نشاند. پس آن را به نزد ساعت سازی بردم و درد دل خود را با وی در میان نهادم. او نیز مثل ساعت سازهای قبلی ساعتم را متلاشی کرد و سپس گفت:

ـ پیچ تعادل آن کج شده است.

پس پیچ تعادل را راست کرده و دوباره ساعت را پاک کرده روغن زده و آن را به من داد. این دفعه بلای ساعت از کارخانه اش به صفحه ی آن منتقل شد هر یک ساعت و پنج دقیقه عقربه ی بزرگ به عقربه ی کوچک گیر می‌کرد و مجبور بودم که شیشه صفحه ساعت را بر دارم و عقربه ها از چنگال بی رحم یکدیگر برهانم.

با این وضع تمام حواس من صبح تا شام متوجه این شده بود که درست در موقع مناسب این عقربه ها را از هم جدا کنم تا ساعت به کار موزون خود ادامه دهد. پس دوباره... برای دهمین بار مجبور شدم به دکان ساعت ساز بشتابم. معلوم شد که شیشه صفحه ساعت این دفعه مقعر است و مجبور شدم شیشه را عوض کنم ولی حماقت من در اینجا بود که به این آقای ساعت ساز اجازه دادم نظری هم به درون کارخانه ساعت بیفکند.

گفت:

ـ این پیچ هم سست شده است.

ـ سپس با مهارتی هرچه تمام تر پیچ را محکم کرد. از آن پس ساعت مرتب کار می‌کرد ولی یکباره متوقف می‌شد درست موقعی که ده دقیقه به خاتمه دوره 24 ساعت باقی بود عقربه های ساعت مانند خرگوش داستان از خواب بیدار می‌شدند و با سرعت عجیبی به حرکت در می‌آمدند و 23 ساعت عقب افتادگی را در ظرف ده دقیقه جبران می‌کردند. بعداً یک ساعت مرتب کار می‌کردند سپس دوباره به خواب 24 ساعت ده دقیقه کم فرو می‌رفتند.

پس دوباره نزد ساعت سازی شتافتم و در حالی که ساعت را به دست او سپردم به دقت در چهره اش نگریستم.

ـ آه! موریسون! شما هستید؟

آری او را شناختم ولی این پیرمرد هرگز در عمر خود ساعت سازی نکرده بود. چطور یکباره این شغل را بر گزیده است؟ آیا تمام ساعت سازهای دنیا همین طورند؟

ولی او به روی مبارک خود نمی‌آورد و گفت:

ـ مارک تواین عزیز، این ساعت فنرش کج شده است.

از فرط عصبانیت چنان مشتی بر سرش کوفتم که در همان جا جان به جان آفرین سپرد. پس مجبور شدم مخارج کفن و دفن او را تأدیه کنم و مقداری نفقه به پیرزن او بپردازم تا او را از تعقیب جرایی خود منصرف سازم.

عمویم ویلیام می‌گفت: «اسب تا روزی که سرکش نشود اسب خوبی است و ساعت تا وقتی که به دست ساعت ساز سپرده نشود قابل استفاده است» حق هم با او بود زیرا این ساعت که در بدو امر آن را دویست دلار خریده بودم برای من هفتصد دلار خرج تراشیده و عاقبت هم به راه نیفتاد.

گمان می‌کنم که هرچه کفاش، نعلبند و مسگر و حلبی ساز بی کار در این شهر پیدا می‌شود راه بهتری جهت امرار معاش جز ساعت سازی پیدا نکرده‌اند.

مارک تواین / برگردان: کاظم عمادی

تبیان

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 01:17 AM

پس از بيست سال

يک افسر پليس در محل گشت هميشگي خود، خيابان، با ابهت قدم مي زد. هيبت و ژست شق و رق او عادي و معمول به نظر مي رسيد و براي تظاهر و خودنمايي نبود، چرا که تماشاچي کمي در خيابان داشت.

ساعت به زحمت دهِ شب را نشان مي داد، اما باد و توفان سرد و شديدي مي وزيد و نزديک بود باران ببارد. شايد به همين خاطر خيابان خلوت بود و کسي در آن ديده نمي شد.

مرد همان طور که در خيابان قدم مي زد، صداي قيژقيژ درهاي فرسوده خانه ها را مي شنيد که بسته مي شدند و در حالي که باتوم اش را با حرکتي ماهرانه و پيچيده دور دستش مي چرخاند، چشم هايش را به فضاي آرام خيابان اصلي دوخته بود و گوش به زنگِ هر صدايي بود.

افسر پليس با هيکل ورزشکاري و لباس فرمش، که گويي اندام لاغر و باريکش را طوري پوشانده بود که رشيد و چهارشانه به نظر برسد و باعث مي شد به خاطر لباس خوش دوختش کمي هم شق و رق و عصاقورت داده راه برود، تصوير کاملي از يک نگهبان صلح و آرامش در شهر بود.

دو طرف خيابان طوري به نظر مي آمد که انگار تازه ساعات اوليه شب است. کم و بيش روشنايي يک دکه سيگارفروشي يا نور پيش خوان يک رستوران شبانه روزي ديده مي شد.

اما اکثر درهايي که به خيابان باز مي شدند، درب مراکز تجاري اي بودند که خيلي وقت بود از ابتداي شب بسته شده بودند.

ميان خيابان، يک بلوک مشخص بود که وقتي افسر پليس به آن جا رسيد، قدم هايش را آهسته کرد. مردي با يک سيگار خاموش در دهانش، به درِ يک مغازه تاريک که تابلوي «لوازم خانگي» بالاي آن نصب شده بود، تکيه کرده بود.

وقتي افسر پليس به سمت او قدم برداشت، مرد با عجله شروع به حرف زدن کرد. طوري که انگار مي خواست به پليس اطمينان بدهد که خبري نيست گفت: اوضاع رو به راهه سرکار! من فقط منتظر دوستم هستم. بيست سال پيش، ما با هم قرار گذاشتيم که چنين روزي _ بعد از بيست سال _ همديگر رو ببينيم. به نظر خنده دار مي آد نه ؟! خب بله! اگه مي خواهيد بدونيد قضيه چيه، همه چيزرو براتون توضيح مي دم . چندين سال پيش، به جاي اين مغازه که اين جا مي بينيد، يک رستوران بود به اسم «بِرِيدي بيگ جو».

افسر پليس بلافاصله گفت: بله، تا پنج سالِ پيش، بعد خرابش کردند.

مرد همان طور که به در تکيه داده بود، کبريتي بيرون آورد و سيگارش را روشن کرد. چهره مرد در سايه نور سيگاري که روشن کرد، واضح ديده مي شد . صورتي با آرواره هاي مربع شکل، پوست رنگ پريده و چشم هايي فرورفته، که گويي قادر بودند تا عمق جان ديگران نفوذ کنند. اثر زخمي هم به رنگ سفيدِ روشن، نزديک ابروي راستش بود.

سنجاق الماس بزرگي هم به شکل عجيب و غريب و ناجوري به شال گردنش زده بود.

مرد گفت: بيست سال پيش در چنين شبي، من اين جا در رستوران «بِرِيدي بيگ جو» با جيمي ولز - که بهترين دوستم بود- شام خوردم. جيمي يکي از بهترين پسرهاي دنيا بود. من و او همين جا با هم توي نيويورک بزرگ شده بوديم. مثل دوتا برادر.

من هجده سالم بود و جيمي بيست سالش. صبح فرداي اون شب، من مي خواستم سفرم رو به غرب شروع کنم، تا بلکه اون جا دنبال شانس و اقبالم بگردم. ولي هيچ کس نمي تونست جيمي رو از نيويورک بيرون بکشه ! اهل سفر و ماجراجويي نبود. فکر مي کرد نيويورک تنها جايي يه که روي زمين وجود داره!

خلاصه، اون شب ما با هم قرار گذاشتيم که دقيقاً بيست سال بعد، همين جا همديگه رو دوباره ببينيم. کاري هم به اين که توي چه شرايطي هستيم يا فاصله مون با اين جا چه قدره، نداشته باشيم.

فکر مي کرديم توي اين بيست سال ديگه هر کدوم مون دنبال بخت و اقبال خودمون رفته ايم و براي خودمون کسي شده ايم. سرنوشت مون با هم فرق کرده و به اون چيزي که مي خواسته ايم رسيده ايم.

افسر پليس گفت: چه جالب! بيست سال براي ملاقات دوباره دو دوست به نظر زمان زيادي مي آد. شما بعد از اين که دوستتون رو ترک کرديد ديگه چيزي درباره اش نشنيديد؟

مرد جواب داد: خب، بله مدتي براي هم نامه مي نوشتيم، اما بعد از يکي دو سال آدرس همديگه رو گم کرديم. مي دونيد که، غرب جاي بزرگ و جالبيه، من هم عجله داشتم که زودتر زندگي خوبي براي خودم درست کنم. اما در مورد جيمي مطمئن بودم. مي شناختمش و يقين داشتم که اگه زنده باشه، همين جا دوباره مي بينمش. چون اون هميشه آدم راستگو و صادقي بود. مردي بود که هميشه مي تونستم يه جاي اين دنيا پيداش کنم، اون هم همين نيويورک بود! جيمي هرگز قرارمون رو فراموش نمي کنه. من کيلومترها راه اومده ام تا امشب اون رو ببينم. ارزشش رو داره که آدم يه دوست قديمي رو دوباره پيدا کنه».

مردي که منتظر دوستش بود، ساعت زيبا و شيکي از جيبش بيرون آورد و درپوش الماس شکل کوچکي را که روي ساعت بود کنار زد تا ببيند ساعت چند است. بعد گفت: سه دقيقه به ده مونده ... ساعت دقيقاً ده بود که بيست سال پيش ما جلوي اين رستوران از هم جدا شديم.

افسر پليس پرسيد: مثل اين که توي غرب وضعتون خوب شده!

مرد کنايه پليس را در مورد ساعتش فهميد. جواب داد: بله! ولي شرط مي بندم که جيمي نتونسته باشه نصف کارهايي رو که من کرده ام، کرده باشه! اون يه جورايي فقط خرحمالي مي کرد. اهل اين نبود که حسابي پول دربياره. زيادي بچه مثبت بود! من با چندتا از با هوش ترين آدم ها رقابت کردم تا تونستم يه کم پول جمع کنم و به اين جاها برسم. آدم براي همچين کاري که من دارم توي نيويورک به دردسر مي افته. اين دردسر توي غرب، مثل لبه تيغيه که روي گردن آدم گذاشته باشن.

افسر پليس با توم را در دستش چرخي داد، يکي دو قدم به جلو برداشت و گفت: من ديگه بايد به کارم برسم. اميدوارم دوستتون به موقع بياد. مطمئنيد که سروقت مي رسه؟

مرد جواب داد: بهتره بگم نه! خيلي طولش داده سرکار. فقط نيم ساعت ديگه بهش وقت مي دم تا خودش رو برسونه. اگه جيمي زنده باشه، هر جاي اين کره زمين که باشه، خودش رو سر وقت مي رسونه اين جا.

افسر در حالي که براي گشت به راهش ادامه مي داد گفت: شب به خير آقا و همان طور که مي رفت صداي قيژقيژ درهاي فرسوده به گوشش مي رسيد.

حالا ديگر باران سرد و ملايمي نم نم مي باريد و باد از حالت قبلي و ناپايدارش که مدام کم و زياد مي شد، تبديل به وزشي تند و توفاني شده بود.

چند عابري که توي خيابان بودند، ظرف يک ربع با حالتي افسرده و ساکت، يقه کت ها و پالتوهايشان را بالا کشيدند و دست هايشان را در جيب فرو بردند.

جلوي در مغازه لوازم خانگي، مردي که کيلومترها راه پيموده بود تا به قرار ملاقاتش برسد، ديگر تقريباً خسته شده بود و حوصله اش سر رفته بود.

به نظرش دوست دوران جواني اش بدقول شده بود. دوباره سيگاري گيراند و منتظر شد.

بيست دقيقه اي صبر کرد و بعد ناگهان مرد قدبلندي را ديد که يک اورکت بلند هم پوشيده و با شال گردني که دور سروگردن و گوش هايش پيچيده، از آن طرف خيابان به سمت او مي دود. مستقيم به طرف او مي آمد.

مرد بلندقد با ترديد پرسيد: تويي باب؟! و مردي که به در تکيه کرده بود فرياد زد: جيمي ولز! خودتي!

مردي که تازه از راه رسيده بود با تعجب گفت: خداي من! و بعد هردويشان با شوق دست يکديگر را گرفتند.

- باب! تو خودتي؟! از دست تقدير مطمئن بودم اگه هنوز زنده باشي همين جا پيدات مي کنم. خب خب خب! بيست سال زمان زياديه. رستوران قديمي از بين رفته باب، وگرنه دلم مي خواست دوباره همين جا با هم شام مي خورديم. از غرب چه خبر دوست قديمي؟!

باب جواب داد: غرب مثل هميشه همون طور گردن کلفت مونده! هر چيزي که از اين دنيا مي خواستم و دنبالش بودم به من داد. هي! تو خيلي عوض شده اي جيمي! اصلاً فهميدم که قدت دوسه سانت بلندتر شده!

مرد جواب داد: خب بعد از بيست سالگي يه کم ديگه هم قد کشيدم.

باب دوباره پرسيد: اوضاعت توي نيويورک چه طوره؟

جيمي جواب داد: اي بدک نيست. توي يکي از بخش هاي اداري شهر مشغولم. بيا باب! بيا بريم يه جايي که مي شناسم شام بخوريم و مفصل درباره گذشته ها با هم حرف بزنيم.

هر دو مرد، بازو در بازوي هم در طول خيابان به راه افتادند. مردي که از غرب آمده بود، بابت موفقيت هايش در زندگي خيلي لاف مي زد و انگار خودخواهي و غرورش بيشتر هم شده بود.

شروع به صحبت کرد و چيزهايي در مورد زندگي و شغلش در غرب گفت.

ديگري در حالي که خودش را حسابي توي اورکتش پوشانده بود، با تعجب به حرف هاي او گوش مي داد.

هر دو در گوشه خيابان، کنار يک داروخانه که چراغ برقش روشن بود ايستادند. وقتي در هاله نور خيره کننده چراغ هاي داروخانه قرار گرفتند، هم زمان با هم به چهره يکديگر خيره شدند.

مردي که از غرب آمده بود، ناگهان دستش را از دست ديگري بيرون کشيد و با عصبانيت و تعجب گفت: هي! تو جيمي ولز نيستي! بيست سال ممکنه زمان زيادي باشه، اما نه اون قدر زياد که دماغ رومي و خوش ترکيب کسي رو تبديل به يه دماغ پهن و پخ بکنه!

مرد قدبلند گفت: بله، ولي بيست سال اون قدر هست که يه مرد خوب رو تبديل به آدم بدي بکنه. تو يه ده دقيقه اي هست که دستگير شده اي باب عزيز! توي شيکاگو فکر مي کردند که به نيويورک آمده اي، به ما تلگراف زدند که مي خواهي برگردي اين جا و يه گپي با ما بزني! حالا با من مي آيي يا نه؟ حتماً اين قدر شعور داري که بيايي! حتماً مي آيي! و بعد به دست هاي باب دست بند زد.

خب، الان قبل از اين که با هم بريم اداره پليس، يادداشتي دارم که از من خواسته اند بدهم به تو. بهتره همين جا زير نور پنجره اين مغازه بخونيش. از طرف پليس گشت «ولز» است.

مردي که از غرب آمده بود، تکه کاغذ کوچک تانشده اي را از مرد قدبلند گرفت. دست هايش تا وقتي نامه را نخوانده بود، محکم کاغذ را چسبيده بود، اما کمي بعد دست هايش شروع کردند به لرزيدن. يادداشت خيلي کوتاه بود:

باب! من تو را به موقع و در مکاني که با هم قرار گذاشته بوديم ملاقات کردم. وقتي مي خواستي سيگارت را روشن کني، صورت مردي را ديدم که به ما گفته بودند در شيکاگو تحت تعقيب پليس است.

خب... يک جورهايي نمي توانستم خودم دستگيرت کنم. براي همين برگشتم و به يکي از همکارهايم گفتم که لباس شخصي بپوشد و به جاي من اين کار را انجام بدهد.

اُ.هنري

تبیان

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 01:14 AM

يک دست و دو هندوانه

ساعت ديواري، ظهر را اعلام کرد. سرگرد شچلکولوبف1، مالک هزار جريب زمين زراعتي و يک همسر جوان، کلة نيمه طاس خود را از زير شمد چيتي درآورد و بلند‌بلند ناسزا گفت. ديروز،هنگامي که از کنار آلاچيق رد مي‌شد، صداي زن جوان خود، کارولينا کارلونا را با جفت گوش‌هايش شنيده بود که با لحني به مراتب مهربان‌تر و خودماني‌تر از معمول، با پسر عموي تازه‌واردش گرم گفت‌وگو بود. او شوهر خود را « گوساله» مي‌ناميد و مي‌کوشيد ثابت کند که سرگرد را به علت کند‌ذهني و رفتار دهاتي‌وار و حالات جنون‌آسا و ميخوارگي مزمنش، نه دوست مي‌داشت، نه دوستش دارد، نه دوستش خواهد داشت. سرگرد، از شنيدن اين حرف‌ها دست‌خوش بهت و خشم و جنون شده و مشت‌ها را ديوانه‌وار گره کرده بود؛ صورتش گر گرفته و سرخ‌تر از خرچنگ آب‌پز شده بود؛ در سراسر وجودش چنان همهمه و ترق وتروقي راه افتاد که نظير آن حتي در جريان نبردهاي حومة قارص2 هم راه نيفتاده بود.

بعد از آن‌که از زير شمد به آسمان خدا نگريست و چند فحش آبدار بر زبان آورد، شتابان از تخت به زير آمد، مشت‌ها را در هوا تکان داد، چند دقيقه‌اي در اتاق قدم زد، سپس فرياد کشيد:

- آهاي کله‌پوک‌ها!

در اتاق، با سر و صداي زياد باز شد و پانته‌لي پيشخدمت مخصوص و در عين حال آرايشگر و نظافت‌چي سرگرد، از در درآمد. يکي از لباس‌هاي کوتاه و نيمدار اربابش را به تن داشت و توله سگي را هم زير بغل گرفته بود. همان جا، به چارچوب در تکيه داد و با حالتي آميخته به احترام، چندين بار پلک زد.

سرگرد گفت:

- گوش کن پانته‌لي! دلم مي‌خواهد امروز با تو مثل آدم حسابي حرف بزنم – رک وپوست کنده. اين چه طرز ايستادن است؟ درست به ايست! آن مگس را هم از توي مشتت ول بده! حال درست شد! خوب، حاضري با من روراست باشي يا نه؟

- اختيار داريد جناب سرگرد.

- با آن چشم‌هاي ورقلمبيده از تعجب هم، نگاهم نکن. به آدم‌هاي متشخص نبايد با چشم‌هاي حيرت‌زده نگاه کرد، زشت است! باز که نيشت را باز کرده‌اي! حقا که گاوميشي برادر! بعد از اين همه سال هنوز ياد نگرفته‌اي که رفتارت در حضور من چطور بايد باشد...بگذريم. حالا رک‌وپوست کنده و بدون تته‌پته به سؤالم جواب بده! تو زنت را کتک مي‌زني يا نه؟

پانته‌لي کف دست را به طرف دهان برد و پوزخندي ابلهانه زد. سپس خندة نخودي سر داد و من‌من‌کنان گفت:

- هر سه‌شنبة خدا، جناب سرگرد!

- اين که خنده نداشت! اين چيزها خنده برنمي‌دارد! دهانت را هم ببند! در حضور من اين‌قدر تنت را نخاران- اصلاَ خوشم نمي‌آيد.

لحظه‌اي به فکر فرو رفت، سپس ادامه داد:

- فکر مي‌کنم فقط موژيک 3جماعت نيست که کتک مي‌زند. تو چه فکر مي‌کني؟

- حق با شماست قربان!

- يک مثال بياور!

- در همين شهر خودمان قاضي‌اي داريم به اسم پيوتر ايوانيچ... بايد بشناسيدش... حدود ده سال پيش، سرايدارشان بودم. به از شما نباشد، مرد خوبي بود اما امان از وقتي که مست مي‌کرد... خدا نصيب هيچ تنابنده‌اي نکند!... گاهي وقت‌ها، مست و پاتيل مي‌آمد خانه و با مشت و لگد به جان دنده‌هاي خانم مي‌افتاد. خدا همين‌جا ذليلم کند اگر دروغ گفته باشم! گاه در آن هيرووير، يکي دو تا مشت هم نصيب من مي‌شد. به جان زنش مي‌افتاد و هوار مي‌کشيد:« زنکة بي‌شعور، تو ديگر دوستم نداري! به همين علت، مي‌خواهم بکشمت، مي‌خواهم چراغ عمرت را خاموش کنم...»

- خوب، زنش چه مي‌گفت؟

- همه‌اش مي‌گفت:« ببخشيد... مرا ببخشيد!»

- نه؟ راست مي‌گويي؟ اين‌که عالي است!»

سرگرد به قدري خوشحال شد که دست‌هايش را به هم ماليد.

- البته که راست مي‌گويم، جناب سرگرد! آخر چطور ممکن است آدم زن خودش را کتک نزند؟ مثلاَ يکيش خودم... مگر مي‌شود زنم را کتک نزنم؟ خوب، زني که سازدهني مردم را زير پايش له کند و بعدش هم به شيريني‌هاي شما ناخنک بزند حقش است کتک بخورد... آخر مگر مي‌شود مرتکب اين همه خلاف شد؟

- لازم نيست برايم صغراکبرا بچيني، کله‌پوک! حالا ديگر استدلال هم مي‌کند! تو را چه به استدلال؟ در کاري که به تو مربوط نمي‌شود، هيچ‌وقت دخالت نکن! راستي خانم چه‌کار مي‌کنند؟

- خواب تشريف دارند قربان.

- هرچه باداباد! برو به ماريا بگو خانم را بيدار کند و ايشان را بفرستد پيش من... نه صبر کن، نرو! تو چه فکر مي‌کني؟ به نظر تو من شبيه موژيک جماعت هستم؟

- چرا بايد شبيه موژيک باشيد؟ کي ديده شده که ارباب شبيه موژيک باشد؟ البته هيچه وقت ديده نشده!

اين را گفت و شانه‌هايش را بالا انداخت و در را با صداي خشکي باز کرد و بيرون رفت. سرگرد هم که آثار اضطراب بر چهره‌اش نقش خورده بود، آبي به سروروي خود زد و مشغول پوشيدن لباس شد.

سرگرد، همين ک همسر بيست سالة تودل‌برواش از در وارد شد با نيش‌دارترين لحني که ميسرش بود گفت:

- عزيز دلم، مي‌تواني ساعتي از وقت گران‌بهايت را که اين همه براي همه‌مان مفيد است، در اختيار من بگذاري؟

زن، پيشاني‌اش را براي بوسه، به سرگرد عرضه کرد و جواب داد:

- با کمال ميل، دوست من!

- عزيز دلم، هوس کرده‌ام روي درياچه گشتي بزنيم... کمي تفريح کنيم... حاضري همراهي‌ام کني؟

- فکر نمي‌کني هوا گرم باشد؟ با وجود اين، بابا جانم، پيشنهادت را با کمال ميل قبول مي‌کنم. اما به يک شرط: تو پارو مي‌زني، من سکان مي‌گيرم. بايد کمي هم خوراکي برداريم- من که از صبح چيزي نخورده‌ام...

سرگرد، تازيانه‌اي را که در جيب گذاشته بود، با دست لمس کرد و گفت:

- خوراکي برداشته‌ام.

حدود نيم ساعت بعد از اين گفت‌وگو، زن و شوهر سوار قايق بودند و به سمت وسط درياچه، پيش مي‌رفتند. سرگرد، عرق‌ريزان پارو مي‌زد و همسرش، قايق را هدايت مي‌کرد. مرد، نگاه آکنده از خشمش را به کارولينا کارلوناي نگران دوخته بود ودر حالي که در آتش بي‌صبري مي‌سوخت، زير لب با خود غرولند مي‌کرد:« نگاهش کنيد! شما را به خدا نگاهش کنيد!». همين که قايق به وسط درياچه رسيد، سرگرد با صداي بم خود فرمان داد:« ايست!» قايق، از حرکت بازماند. چهرة سرگرد، ارغواني شد و زانوانش لرزيدند. زن، نگاه شگفت‌زدة خود را به شوهر دوخت و پرسيد:

- چه‌ات شده آپولوشا؟

سرگرد غرش‌کنان گفت:

- پس مي‌فرماييد که بنده گوساله‌ام، ها؟ پس من...من... کي‌ام؟ يک کله‌پوک کندذهن؟ پس تو دوستم نداشتي و دوستم نخواهي داشت، ها؟ پس تو... من...

بار ديگر غريد و مشتش را بلند کرد و تازيانه را در هوا چرخاند و توي قايق...temporo o mores...! کشمکشي وحشتناک درگرفت. درگيري‌شان چنان بود که در وصف نگنجد! اين حادثه را حتي خوش ‌قريحه‌ترين نقاش ايتاليا ديده نيز محال است بتواند ترسيم کند... پيش از آن‌که سرگرد بتواند به از دست رفتن مشتي از موي سر خود پي ببرد و پيش از آن‌که زن جوان، بتواند تازيانه را که از دست شوهر درربوده بود به کار گيرد، قايق واژگون شد و...

در همين هنگام ايوان پاولويچ، کليددار سابق سرگرد که اکنون در بخشداري به عنوان دفترنويس خدمت مي‌کرد، در ساحل درياچه، سوت‌زنان مشغول قدم زدن بود. ناگهان فريادهاي جانکاهي به گوشش رسيد. صداي اربابان سابق خود را شناخت. سرگرد و همسرش داد مي‌زدند:« کمک! کمک!» ايوان پاولويچ، کت و شلوار و چکمه‌هايش را بي‌تأمل درآورد، سه بار صليب بر سينه رسم کرد و به قصد نجات آن دو، خود را به آب زد. از آن‌جايي که قابليت او در فن شناگري بيش از قابليتش در دفترنويسي بود، در مدتي کمتر از سه دقيقه، خويشتن را در کنار مغروقين يافت. شناکنان به آن دو نزديک شد و در دم در بن‌بست قرار گرفت- با خودش فکر کرد:« لعنت بر شيطان! به داد کدام يکي برسم؟ » توان آن را نداشت که هر دو را نجات دهد- فقط يکي از آن دو را مي‌توانست از مهلکه برهاند. عضلات صورتش، از شدت ترديد و تحير، کج و معوج شدند؛ گاه به اين و گاه به آن دگر، چنگ مي‌انداخت. سرانجام رو کرد به آن‌ها و گفت:

- فقط يکي‌تان! هر دوتان، زورم نمي‌رسد! به خيال‌تان رسيده که من نهنگم؟

کارولينا کارلونا که به دامان کت سرگرد، چنگ انداخته بود زوزه‌کشان گفت:

- ايوان عزيزم، مرا... مرا نجات بده! باهات عروسي مي‌کنم! به همة مقدسات قسم مي‌خورم زنت شوم! واي، خدا جان، دارم غرق مي‌شوم!

سرگرد نيز در حالي که آب قورت مي‌داد، با صداي بمش هوار مي‌کشيد:

- ايوان! ايوان پاولويچ! مرد باش! مرا نجات بده، برادر! يک روبل پول ودکات با من! نگذار جوانمرگ شوم!... سر تا پايت را طلا مي‌گيرم... بجنب، نجاتم بده! واقعاً که... قول مي‌دهم با خواهرت ماريا، عروسي کنم... به خدا مي‌گيرمش! خواهرت خيلي تودل‌بروست! به حرف‌هاي زنم گوش نده، مرده‌شوي قيافه‌اش را ببرد! اگر نجاتم ندهي، مي‌کشمت! از چنگم زنده درنمي‌روي!

درياچه به دور سر دفترنويس بخشداري طوري چرخيد که نزديک بود غرق شود. وعده‌هاي هر دو را به يکسان، مقرون به صرفه يافت- يکي با صرفه‌تر از ديگري. کدام يک را انتخاب کند؟ فرصت، داشت از دست مي‌رفت. سرانجام، تصميم خود را گرفت:« هر دو را نجات مي‌دهم! از هردوشان بماسد، بهتر از آن است که فقط از يکي‌شان بماسد... توکل به خدا!» آن‌گاه صليبي بر سينه رسم کرد، با دست راستش کارولينا کارلونا را زير بغل گرفت، انگشت سبابة همان دست را به کراوات سرگرد حلقه زد و هن‌هن‌کنان به سمت ساحل شنا کرد. با دست چپ شنا مي‌کرد و در همان حال ، دستور مي‌داد:« پا بزنيد! پا بزنيد! » به آيندة درخشاني که در انتظارش بود مي‌انديشيد:« خانم، زن خودم مي‌شود، سرگرد هم مي‌شود دامادم... به‌به! حالا ديگر تا مي‌تواني کيف کن!... بعد از اين، نانت توي روغن است، پسر... نان شيريني تازه بلنبان و سيگار برگ اعلا بکش!... خدايا، شکرت!» شناي يک دستي، آن هم با دو بار گران و جهت مخالف باد، کار ساده‌اي نبود اما فکر آيندة درخشان، نيروي ايوان پاولويچ را دو چندان کرده بود. سرانجام در حالي که لبخند مي‌زد و از فرط خوشبختي، خنده‌هاي نخودي مي‌کرد، موفق شد زن و شوهر را به ساحل برساند. خوشحالي ايوان پاولويچ بي حدومرز بود. اما همين که نگاهش به زن و شوهر افتاد که دوستانه دست در دست هم داده و ايستاده بودند، رنگ از صورتش پريد؛ مشتي به پيشاني خود کوبيد و با صداي بلند، زار زد.

فرداي آن روز، ايوان پاولويچ به توصية سرگرد از بخشداري اخراج شد. کارولينا کارلونا نيز به خدمت ماريا خاتمه داد و به او گفت:« حالا برو سراغ ارباب مهربان خودت!»

ايوان پاولويچ در کرانة درياچة منحوس راه مي‌رفت و بلندبلند با خودش حرف مي‌زد:

- اي آدم‌ها، فغان از دست شما! آخر اين همه نمک‌نشناسي؟!

--------------------------------------------------------------------------------

پي نوشت ها:

1 – Chtchelkolobov، معني تحت‌اللفظي اين اسم مي‌تواند « پيشاني تلنگري» باشد.- م.

2 – Ghars، اشاره به جنگ روسيه با عثماني‌هاست.- م.

3 – Moujik، دهقان- دهاتي. – م.

تبیان

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 01:12 AM

July 05, 2010

زندگی یک نردبان و خلق آویزان از آن(طنز)

دادی و دادند صد قول سر خرمن به من

از کسی چیزی نماسید عاقبت جز من به من!
گردنم از خوبی نادیده صدها مهر خورد
آن چنان که معترض شد عاقبت گردن به من
بار الها! دخمه ای در خنزر آبادت بده
گر ندادی خانه ای دوبلکس در جردن به من
مرد این دوران پیاده، زن در این دوران سوار
زن به جای خود، چه ها بین کرده مادرزن به من!
روزگار آبستن غمها و شادیها بود
لیک غیر از غم نداد این چرخ آبستن به من
هر چه فوت و فن بلد بودم زدم نزد حریف
ای دریغا چرخ گیتی زد فقط یک فن به من
ساده و بی غل و غش بودم، نمیدانم چرا
هر کسی از ظن خود می داشت سوءظن به من
زندگی یک نردبان و خلق آویزان از آن
گو رسید اوجش به تو ای یار و افتادن به من
کار ما با پنبه می سازند یاران دغل
زخم کاری را نخواهی زد تو ای دشمن به من!
گفته اند اول خودت، دوم کسی اما رفیق!
هم جوالدوزت فرو کردی و هم سوزن به من!
بد فراوان دیدم، اما باز خوبی می کنم
چونکه عزرائیل خواهد زد سری حتما" به من!
قسمت «دانش» از این دنیای پهناور چه بود
گر نمیدادی خدایا ذوق طنزیدن به من؟!


مهدی دانش

تبیان

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 10:35 PM

شعر طنزی از امام خمینی (ره)

قطعه شعر طنزی سروده امام خمینی(ره) منتشر شده كه در میان قطعات دیوان اشعار امام(ره) یک مورد استثنایی است. این قطعه، به دوران تحصیل در حوزه علمیه قبل از انقلاب اسلامی، اشاره دارد:


قم بدکی نیست از برای محصـل
سنگک نرم و کباب اگــر بگــذارد
حوزه علمیه دایر است و لیـــکن
خان فرنــگی مآب اگــر بگــذارد
هیکل بعضی شیوخ قدس مآب است
عینک با آب و تاب اگــــر بگذارد
ساعت 10، موقــع مطالعـــه ماست
پینکی و چرت و خواب اگــر بگذارد


توضیح:«پینکی» حالتی است برای شخص خواب‌گرفته، نشسته یا ایستاده که سرش پیاپی فرود آید و دوباره ناگهانی سر را به بالا بگیرد.

تهران امروز

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 10:35 PM

همه را کرده گرفتار، کتاب(طنز)

دارد از بس که هوادار، کتاب

می شود چاپ چه بسیار، کتاب

رفته تا او ج فلک تیراژش

رونقی داده به بازار ،کتاب

ارتقا یافته تا صد در صد

طبق آمار و نمودار کتاب
چون هدف، توسعه ی فرهنگی است

شده سر لوحه ی هر کار ،کتاب

پیتزایی شده تعطیل ،اما
پر فروش است خفن وار ،کتاب

هر که را هر طرفی می بینی

دست او هست دوخروار، کتاب

جای هر ارَه و پتکی در دست
دارد آهنگر و نجار، کتاب
جای کاناپه وآهن پاره

هست در وانت سمسار ،کتاب
سام و یاس و برو بچ می خوانند
کنج هر گلشن و بلوار کتاب
وقت دلدادن و دلبردن نیست
همه را کرده گرفتار، کتاب
می خرد هانیه مشتاقانه
جای پیراهن و شلوار کتاب
می خرد یک سره این آرش هم
جای نوشابه و سیگار ،کتاب
روز زن ،همسر من ،جای طلا

خواست با گریه و اصرار، کتاب

دیده ام وقت عمل هم حتی

دست هر دکتر و بیمار ،کتاب

ضربه مغزی شده همسایه ی ما

چون که شد بر سرش آوار کتاب
زورگیر گذری می گیرد
با قمه از همه هر بار، کتاب
ناشری ، پول شماران می گفت
شده پر سود و گهر بار کتاب

توپ شد وضع نویسنده، چه جور!

دارد از بس که خریدار کتاب


مصطفی مشایخی

تبیان

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 10:34 PM

چگونه كارمند نمونه شوید؟(طنز)


- جدول حل كنید. همیشه یك كیف جدول همراه خودتان داشته باشید تا یك موقع توی اداره لنگ نمانید. این روزها حل كردن جدول جواب می دهد. وظیفه اول شما به عنوان یك كارمند، حل جداول كلمات متقاطع و در وهله بعدی حل جداول سودوكو و دست آخر اگر وقت شد، حل جدول های خیابان است.

-به ارباب رجوع بی احترامی كنید. به او بفهمانید كه دوران ارباب و رعیتی تمام شده است. جوری با او رفتار كنید كه بفهمند دوران طاغوت و ظلم به آخر رسیده است و دیگر هیچ اربابی از هیچ رعیتی بالاتر نیست. زمانه، زمانه عدالت محوری است نه ارباب و رعیتی.

- مراجعه كنندگان را ساعت ها پشت در اتاقتان سرپا و ترجیحاً یك لنگه پا نگهدارید. آن ها باید بدانند كه كار شما چقدر مهم و سخت است. با راه انداختن كار ارباب رجوع تنها ارزش كار خود و همكارانتان را پایین می آورید. اداره، خم رنگرزی نیست. این همیشه یادتان باشد.

- امضای شما حكم طلا را دارد، بی خودی امضای خود را هدر ندهید. مراجعه كننده باید بداند كه هر چیزی یك قیمتی دارد و قیمت قلم و امضای شما از هر نقاش و نویسنده و هنرمندی بالاتر است. قلم خود را ارزان نفروشید. گرفتن پول چایی و زیر میزی یك رسم قدیمی و باستانی است و شگون دارد. به رسم و رسومات پایبند باشید. با ارباب رجوع هایی كه ادعا می كنند مرض قند دارند و یا فشار خون و با چای و شیرینی میانه ای ندارند اصلاً صحبت نكنید. آن ها را به یك كلینیك درمانی یا بیمارستان راهنمایی كنید.

- پیشرفت سه پله دارد. پاچه خواری، خود شیرینی و زیر آب زنی. اگر می خواهید از فردا ترفیع و پایه حقوق بالا داشته باشید، از همین امروز اقدام كنید. خوردن پاچه همراه با كله بسیار مقوی و مفید است. خود شیرینی هم شما را از خریدن شیرینی و مراجعه به قنادی معاف می كند. انسان ها مانند حوض هستند گاهی گل آلود می شوند باید چند وقت یكبار زیر آبشان را مانند حوض زد و عوضشان كرد.

-یكی از كارهای پسندیده راه انداختن كار بندگان خداست ولی از آن پسندیده تر كار چاق كنی است. احترام به خویشاوندان هم از كارهای پسندیده محسوب می شود. همانطور كه در دعوا ها و ارائه ادبیات شفاهی بستگان درجه یك مقدم هستند، موقع كار راه انداختن هم اولویت با آن هاست. از قدیم گفته اند بند پ خود را محكم ببند، تا قورباغه سر بالا نره.

- اگر به حقوق كارمندی دلخوش كرده اید، بدانید و آگاه باشید كه به زودی از گرسنگی خواهید مرد. اگر با پول چایی و شیرینی البته حتماً از زیر میز، كارتان راه افتاد كه خوب، اگر نه به فكر اختلاس باشید یعنی یك عده ای را از دست یك سری پول ها خلاص كنید. اگر اختلاس جواب نداد به فكر شغل دوم و سوم و بساز و بنداز باشید، اگر آن هم جواب نداد، دیگر به دنبال جواب نباشید. شما یك سوال بی جواب هستید كه زندگی جوابتان كرده است.

علیرضا لبش

تبیان

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 10:34 PM

2مرغ عشق یا 2غاز!(طنز)



طلاق آفت شده بر اهل ایران
مگر دین رفته از بین جوانان
عروسی گشته اینک یک بهانه
که خالی گشته از هر دو خزانه

همش از مهر میگوییم و تجهیز

تفاهم ارزشش گردیده بس ریز

اگر آید یکی بر خواستگاری

بپرسد دختره از فرش و گاری

پسر هم چشم می دوزد به دختر

زپا آغاز کرده تا نوک سر

همین ها گشته موضوع تفاهم

دگر اخلاق و دین گردیده است گم

سوالات این زمان از پول و مال است

عروسی هم بسان عشق و حال است

به دنبال هم آنها رفته بازار

وسایل را خریده کرده اند بار

گرانی را به جان خود خریده
به چانه جامه از تن هی دریده

یکی دنبال یخچال و فریزر

یکی دنبال فرش وتشتک و فر


یکی دنبال دیگ و چند کاره

یکی دنبال دیش و ماهواره

به نقدی و به چک در توی بازار

همی سر کج نموده با دلی زار

خریده بعد برده آن به سختی

به چینده در اتاق بهر پاتختی

سپس هم جمع میگردند بسیار

خورند شام گران در توی تالار

سپس با بوق و قر، رقص و ترانه

برند بر حجله آنان را شبانه

ولی چون صبح اول گشت آغاز

دو مرغ عشق می گردند چون غاز

همش دعوا و جیغ و داد و بیداد

تمام خاطرات را برده از یاد

شناخت از دیگری چون باشدی کال

شود بر این دو تن این بخت و اقبال

نصیحت میکنم اینک شما را

کنم تقدیمتان اینک دوا را

نباشد بد خرید و جشن و تالار

نباشد بد ولیمه شام و ناهار



ولی این ها فقط رنگ و لعاب است

بدون دین دنیا مان خراب است

اگر خواهی بیابی همسری نیک

مباش تنها به فکر آدمی شیک

برو دنبال فردی صاحب اخلاق

چه لاغر باشد او یا فربه و چاق

چو چاقی حل شود با یک ترد میل

به دارو میشود لاغر چنان پیل

ولی اخلاق و ریشه کیمیا است

ملات و کسب از دین و نیا است

بکن اخلاق را شرط و علامت

بگو میخواهم از همسر نجابت

سپس دنبال کن دیگر خصایل

چنین خواهد شود دین تو کامل

بدان در نزد پیغمبر چنین است

طلاق از بد ترین احکام دین است

تبیان

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 10:33 PM

قصه های امروزی (طنز)


(چوپان دروغگو )
« چوپان دروغگو ، توبه کرد. او روزی سه بار پیاده به زیارت می رود. حتی تمام گوسفندانش را قربانی کرد و گوشتش را به فقرا بخشید. » این مطلب تیتر صفحه اول یکی از روزنامه ها بود. این روزنامه به علت نشر اکاذیب و تشویش اذهان عمومی، توقیف شد.

(بچه بزغاله ها )
گرگ چند ضربه ی محکم به در زد. بچه بزغاله ها گفتند: کیه؟ گرگ گفت: منم مادرتون. بچه بزغاله ها گفتند: خجالت بکش، عصر اینترنته به جای اینکه ما رو یه لقمه چپ کنی ، بیا با هم گفتگوی تمدن ها کنیم .

(زورو )
دیگر به هیچ کس کمک نمی کرد. هر وقت خبردار می شد، مشکلی برای کسی پیش آمده، زیر لب می گفت : بی خیال! اعلامیه ای هم در تمام شهر، پخش کرده بود و روی آن نوشته بود: زورو مرد! به علت سهمیه بندی بنزین دیگر نمی توانم هر دقیقه به این ور و آن ور شهر بیایم و به کسی کمک کنم . خیلی مرد باشم پول اجاره خانه ی خودم را در می آورم.

(رستم و سهراب )
رستم نشست روی سینه ی سهراب خنجرش را کشید . می خواست سینه ی پهلوان جوان را بدرد که سهراب یک سی دی به دست او داد و گفت: منو نکش، تو پدر منی، نمی خواد آنقدر تعجب کنی . اگه فکر می کنی همچین چیزی تو دنیا وجود نداره، برو این فیلم هندی رو نگاه کن. داستانش درباره ی پدر و پسریه که بعد از بیست سال همدیگر رو پیدا می کنند. مثل داستان زندگی من و تو.

(سیندرلا )
کفشش را عمدا روی پله های راهرو قصر جا گذاشت. یک هفته گذشت اما هیچ خبری از مامور شاهزاده نشد. سیندرلا که ازدواج با شاهزاده، مایوس شده بود ، در خانه تمام پسران محل یک لنگه کفش جا گذاشت ، ولی... باز هم هیچ کسی به خواستگاری او نیامد. برای همین تصمیم گرفت ، یک مغازه ترشی فروشی باز کند تا دچار افسردگی نشود.

(پینوکیو )
با عصبانیت به فرشته مهربان گفت: هرچه قدر دلم بخواهد دروغ می گویم. تو هم هیچ غلطی نمی توانی بکنی . فرشته مهربان گفت: حالا که این طور شد الان دماغت را مثل درخت چنار دراز می کنم. پینوکیو دست همسرش را گرفت و گفت: من با یک پزشک متخصص عمل بینی ازدواج کرده ام.

(حسن کچل )
کلاه گیسش را چسباند به سرش. مادرش گفت: بگو سیب و بعد از او یک عکس انداخت. عکسش را در صفحه اول روزنامه ها چاپ کرد تا کلینیک کاشت مویی که دارد ، حسابی مشتری پیدا کند. حسن کچل دلش نمی خواست، بقیه کچل ها هم مثل او انگشت نما بشوند.

(دخترک کبریت فروش )
هوا تاریک شده بود و دخترک از سرما به خود می لرزید. می ترسید به خانه برود چون هنوز یک دانه کبریت هم نفروخته بود. دلش برای مادر و مادربزرگش تنگ شده بود. یکی از کبریت هایش را آتش زد اما نه مادرش ظاهر شد و نه مادربزرگش . کبریت های بعدی را هم آتش زد. ولی هیچ فایده ای نداشت . با عصبانیت تمام کبریت ها را آتش زد. از دور نوری تابید . دخترک با صدای بلندی فریاد زد: مادر! مادربزرگ! اما یک دفعه مرد ی با کلاه ایمنی نزدیک او آمد و گفت: دخترم آتش بازی خیلی خطرناکه! تازه ، مگه فراموش کردی که صرفه جویی کردن، هنر است!

(سفید برفی )
هفت کوتوله دور تابوت سفید برفی ، جمع شده بودند و زارزار گریه می کردند. شاهزاده با اسب سفیدش از راه رسید. خودش را الکی به گریه زد. به سفید برفی نزدیک شد. نزدیک، نزدیک تر، سرش را کنار صورت سفید برفی برد و در گوشش گفت : «همان بهتر که مردی چون من به تازگی عاشق یک دختر خوشگل تر از تو شده ام، اگر زنده می ماندی ، نمی گذاشتی به عشقم برسم. » سفید برفی ناگهان از تابوت خود بلند شد، جیغ بلندی کشید و به شاهزاده گفت: مرتیکه بی چشم و رو. پدرتو در میارم، می خوای سر من هوو بیاری، هان؟

(قیصر )
پاشنه کتونی هایش را کشید. با خوشحالی وارد خانه شد و فریاد زد: داش فرمون! داش فرمون! فرمون گفت: چیه بابا مگه سر آوردی؟ قیصر با شوق و ذوق گفت: مژده بده داداش ، مژده بده. فرمون گفت: بنال دیگه. قیصر پقی زد زیر خنده و گفت: آبجی فاطی، یکی از پسرای آقا منصور اینا رو تور کرده. فرمون گفت: بگو آماشاءالله . قیصر گفت: آماشاءالله .

کفش های قدیمی اش سالهاست که توی جا کفشی خاک می خورند. در جا کفشی باز شد. کفش ها گفتند : قیصر کجایی که غیرتتو کشتن؟!

تبیان

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 10:33 PM

باران گرانی (طنز)


شعر زیر با استقبال از شعر «باران» سروده گردیده، همان شعری که اکثر ما با آن آشنایی داریم ودر روزهای بارانی وبهاری در بیشتر مواقع خواسته یا نا خواسته بخشهایی از آن را بر زبان میرانیم:

باز باران....با ترانه .... با گوهر های فراوان ..... میخورد بر بام خانه...

باران گرانی
باز باران با گرانی

با کمی باد و تورم

می خورد بر جیب خالی

سوی قیمت رو به انجم

گردشی همراه فرزند

توی بازار شب عید

بر لب فرزند لبخند

بنده اما همچنان بید

«خوب و شیرین»!!

توی ویترین ها نشسته

بس لباس چرم و هم جین

دسته دسته بسته بسته

لیک غرق در گرانی

«هرچه می دیدم در آنجا»

نقل و آجیل و شیرینی

«بود دلکش بود زیبا»

پسته میگفتش به شادی:

جیب خالی توی بازار

از چه رویی ؟!

مرد بیکار!!

گفتم: این فرزند شاد است

نیست اینک صاحب فن

بی خبر از عدل و داد است

کودک بیچاره من

«نرم و نازك»

می دویدش همچو آهو

«چست و چابك»

می پریدش ازلب جو


پشت هر ویترین زیبا

هر چه گفت و خواست کودک

با کلامی گنگ و بی جا

از سر خود کرده آن دک

از برایش نکته گفتم

اقتصاد و علم مصرف

آنکه من محتاج نفتم

خوب می فهمید این حرف


بهتر از استاد بنده

با نگاهی پر تقاضا

کرد عرضه بغض و خنده

در دلش میگفت: این ها

« بس فسانه بس ترانه »

حالِ شادش گشت بس زار

« با دو پای کودکانه»

دور گردیدش ز بازار

«من به پشت شیشه تنها»

همچو من بسیار آنجا

«ایستاده در گذرها»

راه میرفتند در جا

زیر باران زیر باران

با دهانی پر ز خالی

کودکم میرفت و از جان

داد میزد از گرانی

«بس گوارا بود باران»

چشم بارانی کودک

«وه چه زیبا بود باران»

لاله آمد رفت میخک

«می شنیدم اندر این گوهر فشانی»

رازهایی از گرانی

پندهایی از نداری

همدلی بهتر بود از هم زبانی

«بشنو از من كودك من»

دور میخواهند تو را از بیت و هم صف

کن تو محکم بند بر تن

همتی خواهند این باره مضاعف

کار باید کرد بسیار

«پیش چشم مرد فردا»

نیست دنیا تیره و تار

هست سبز و هست گنج و «هست زیبا»

محسن سیداسماعیلی

تبیان

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 10:32 PM

طرز گزارش خبر بد!(طنز)

داستان زیر را آرت بو خوالد طنز نویس پر آوازه آمریكایی در تایید اینكه نباید اخبار ناگوار را به یكباره به شنونده گفت تعریف می كند:


مرد ثروتمندی مباشر خود را برای سركشی اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسید:

-جرج از خانه چه خبر؟

-خبر خوشی ندارم قربان سگ شما مرد.

-سگ بیچاره پس او مرد. چه چیز باعث مرگ او شد؟

-پرخوری قربان!

-پرخوری؟ مگه چه غذایی به او دادید كه تا این اندازه دوست داشت؟

-گوشت اسب قربان و همین باعث مرگش شد.

-این همه گوشت اسب از كجا آوردید؟

-همه اسب های پدرتان مردند قربان!

-چه گفتی؟ همه آنها مردند؟

- بله قربان. همه آنها از كار زیادی مردند.

-برای چه این قدر كار كردند؟

-برای اینكه آب بیاورند قربان!

-گفتی آب آب برای چه؟

-برای اینكه آتش را خاموش كنند قربان!

-كدام آتش را؟

-آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاكستر شد.

-پس خانه پدرم سوخت! علت آتش سوزی چه بود؟

-فكر می كنم كه شعله شمع باعث این كار شد. قربان!

-گفتی شمع؟ كدام شمع؟

-شمع هایی كه برای تشیع جنازه مادرتان استفاده شد قربان!

-مادرم هم مرد؟

-بله قربان. زن بیچاره پس از وقوع آن حادثه سزش را زمین گذاشت و دیگر بلند نشد قربان.!

-كدام حادثه؟

-حادثه مرگ پدرتان قربان!

-پدرم هم مرد؟

-بله قربان. مرد بیچاره همین كه آن خبر را شنید زندگی را بدرود گفت.

-كدام خبر را؟

-خبر های بدی قربان. بانك شما ورشكست شد. اعتبار شما از بین رفت و حالا بیش از یك سنت تو این دنیا ارزش ندارید. من جسارت كردم قربان خواستم خبر ها را هر چه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان!!!

آرت بو خوالد

تبیان

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 10:32 PM

چک تضمینی(طنز)

«وقتی یه دختری می‌خواد ازدواج کنه، مهریه می‌تونه یه تضمینی براش باشه». این حرف سال‌ها در فرهنگ و در فکر اجداد و نیاکان ما وجود داشته، تا جایی که جایگاه برجسته آن حتی بعد از این همه تغییر و تحولات هنوز باقی مانده است.

شما تا چه اندازه با این موافقید و تا چه اندازه مخالف؟


البته اولین سئوال درباره‌ی کلمه تضمین است؛ که باید فهمید چه تضمینی!
بذارید؛ با هم چند روش احتمالی را مرور کنیم؛ ابتدا به روش سنتی و سپس مدرن.

نوع اول اینه که پسر خوبه، دختر هم خوبه! هر ناملایماتی هم که پیش میاد هر دو گذشت می کنن. و اصلا تا آخر عمر اسم جدایی، مهریه و... در این زندگی شنیده نمیشه! وقتی هم که اون پسر خوب که حالا یه پیرمرد خوبه می‌میره، (باز بهترین شکل ممکنش اینه که پیرمرده اول بمیره)، و بهتر از اون اینه که فرزند اون پسر خوب و دختر خوب که حالا واسه خودشون دو تا پیرمرد و پیرزن خوب شدن هم یه فرزند خوب باشه، سر ارث و میراث و فروش چندرغاز ملک و املاک والدینش بعد از مرگ، یکیشون اون یکی رو الاخون والاخون نکنه و اون فرزند خوب هم یه همسر خوب داشته باشه که اصلا بهش گیر نده و خلاصه تا آخر عمر نه تنها چشمش به مال و اموال همون پسر خوبه که یه پیرمرد خوب شده بود و الان یه میت خوبه نداشته باشه و از دختر خوبه که الان یه پیرزن خوب شده تا روزی که یه میت خوب بشه به خوبی و خوشی نگهداری می کنه و هیچ اتفاقی هم پیش نمیاد. و اون فرزند خوبه هم برادر یا خواهری نداره یا اینکه برادر و خواهرشم همگی به همراه همسراشون خوبن و همگی درویش و بی‌نیاز از مال دنیا. و چشم به اموال هیچ میتی ندارن و تا وقتی که اون پیرزن خوبه یه میت خوب بشه با خوبی و خوشی زندگی می‌کنن، بعدشم دیگه...

نتیجه: مهریه بود و نبودش و کم و زیادش هیچ ارزشی نداره

نوع دوم اینه که پسر خوبه، دختر هم خوبه! همه اون بالایی‌ها اتفاق میفته تا پسر خوبه یه میت خوب می شه، اما اینجا فرزندشون دیگه خوب نیست، یعنی خوب بود ها! ولی تا ازدواج کرد یهو نمی دونم چی شد از این رو به اون رو شد. از خودشم می پرسی، نمی دونه الان اینروش اون روست یا اونروش اینرو. ولی می گه مثل اینکه افتادم تو نیمرو! خوب اینجا مهریه اون دختر خوبه که الان یه پیرزن خوبه، به دردش می خوره و با اجرا گذاشتنش می تونه مال و اموال همسر میت خوبش رو از چنگ فرزندش که اولش خوب بوده بعدش یهو بدتر شده دربیاره و تا موقعی که یه میت خوب بشه به خوبی و خوشی اما تنهایی به زندگی ادامه می ده.

نتیجه: مهریه زیادش بسیار خوبه (مهریه را هر زمان که شوهر اراده کند میتواند حتی در سن کهولت با یک سند که در دفترخانه اسناد رسمی تنظیم می شود زیاد کرد)

از خودشم می پرسی، نمی دونه الان اینروش اون روست یا اونروش اینرو. ولی می گه مثل اینکه افتادم تو نیمرو! خوب اینجا مهریه اون دختر خوبه که الان یه پیرزن خوبه، به دردش می خورهنوع سوم اینه که پسر بده، دختر خوبه! خوب اینجا قصه عوض می شه، یا این دختر خوب، بدی‌های آق پسر رو به خوبی خودش می‌بخشه و قضیه حله یا اینکه اونقدرها هم کاسه‌اش جا نداره و سر می ره و می خواد یه کاری بکنه! اما اون کار چند حالت داره یکی اینکه می خواد با مهریه‌ای که داره، اون پسر رو بترسونه که اگه یه دفه دیگه کار بد بکنی این پول رو ازت می گیرم که باز این چند حالت داره، یا پسره داره و عین خیالشم نیست که مهریه‌اش رو بده، یا نداره و شصتش گرو مشتشه! که در این حالت باز هم عین خیالش نیست، چون چیزی نداره که از دست بده، این حالت تنها در گروه سوم اون هم با شرایط خاصی اثر می کنه! اما گروه سوم افرادی هستند که هم دارن هم ندارن! یعنی بعد از یه عمر جون کندن و مال مردم رو خوردن و روزی حلال و غیر حلال درآوردن، یه سرمایه‌ای درست اندازه مهریه خانم جور کردن که خوب از دست دادنش براشون سنگینه! در این حالت که گفتم بستگی به شرایط خاص داره یا آق‌پسر بد حسابی از ترس مهریه، خوب (از نظر خانم‌ها اینجا خفه‌خون اینطور معنی میشه) می شه و قصه به خوبی پیش می ره یا نه پسره مثل من کلش بو قرمه‌سبزی می ده و گردن زیر یوغ اسارت نمیده و همینطور بد می‌مونه!

در اون حالت، به اجرا گذاشتن مهریه انجام می شه، و حالا برووووووو و بیا! تا آخر هر کس زرنگ‌تر و صبورتر باشه تو دادگاه برنده میشه و خانم که مسلما در هر صورت مهریه‌اش رو یا بطور کامل گرفته یا بصورت اقساط، حق طلاق و ازدواج مجدد نداره و باید پول مهریه رو به شرکت‌های آرایشی و بهداشتی بده تا موهای سپید شده‌اش رو رنگ کنه و پوست چروک شده‌اش رو صاف! و در صورت درخواست طلاق به صورت توافقی یا حتی خلع (طلاقی که بخاطر اکراه و نفرت زن از مرد با بخشیدن مهریه و پرداخت مبلغی مازاد به مرد صورت میگیره) باید تا قرون آخری رو که گرفته پس بده! تا بتونه اون جمله معروف «جونم آزاد» رو با صدای بلند جیغ بکشه.

نتیجه: مهریه بالا بسیار می‌تونه برای ترسوندن پسرهای بد مفید باشه، ولی اگه یکی نترسید هیچ ارزشی نداره و اگه گرفتی و پسره طلاقت نداد باید دو برابرشو بدی تا طلاقت بده!

در اون حالت، به اجرا گذاشتن مهریه انجام می شه، و حالا برووووووو و بیا! تا آخر هر کس زرنگ‌تر و صبورتر باشه تو دادگاه برنده میشه و خانم که مسلما در هر صورت مهریه‌اش رو یا بطور کامل گرفته یا بصورت اقساط، حق طلاق و ازدواج مجدد نداره و باید پول مهریه رو به شرکت‌های آرایشی و بهداشتی بده تا موهای سپید شده‌اش رو رنگ کنه نوع چهارم اینه که پسره خوبه، دختره بد! یه حالتش اینه که پسره عاشق دخترس هیچی هم حالیش نیست هر چی می خواد براش می خره، دار و ندارشو بنام دختره می کنه، آخر سر هم دختره که می بینه این دیگه هیچی نداره جذابیتش تموم می شه و اگه خیلی رحم داشته باشه بدون اجرا گذاشتن مهریه می ذاره می ره در غیر اینصورت مهریه‌اش رو هم اجرا می ذاره و تا جایی که می تونه می چلونه بعد می ره!

یه حالتشم اینه که پسره با تغییر رفتار بعد از عقد می فهمه که چه بلایی سرش اومده اما چون هیچی نداره جز صبر، اینقدر صبر می کنه تا تمامی تلاشهای خانم برای بدست آوردن خونه و اموالش یکی یکی با درایت و صبر آق پسر خوبمون به شکست برسه، (بعد قصه می رسه به جایی که) دختره که می بینه هیچی گیرش نیومد و پول رنگ مو هم نداره که بیشتر از این صبر کنه میفته به پای پسره که بیاد طلاقش بده، حالا پسره اگه زیاد با دختره ننشسته باشه و جوار همنشین و این حرفها هنوز افاقه نکرده باشه، زود طلاقش می ده و خودشو راحت می کنه اما اگر افاقه کرده باشه، چنان پوستی از سر دختره می کنه و چنان بازی باهاش می کنه که تا هفت نسل دیگش هوس اجرا گذاشتن مهریه رو نکنن!

نتیجه: مهریه زیاد در صورت مایه‌دار بودن پسر خوب، خوب است، اما چون معمولا پسری که خوبه مایه‌دار نیست، یا بهتر بگم پسر مایه‌دار خوب نیست (آی نزن گفتم معمولا) پس مهریه اینجا هم بالا و پایین بودنش ارزشی نداره.


نوع پنجم اینه که پسره بده، دختره هم بد! در این مورد شما هیچ دخالتی نکنید این دو تا خوب از پس هم بر میان و تا میت نشدن به خوبی و خوشی به زندگی ادامه میدن!
نتیجه: در این زندگی اسم مهریه و تضمین اون حتی یکبار هم شنیده نمیشه!

این پاراگراف رو بخونید:

اگه مهریه باشه، خدای نکرده اگه بینمون مسئله‌ای پیش بیاد بازم میتونه کمک کنه که این اتفاق نیفته ولی اگر هیچ مهریه‌ای نباشه تو میگی شما رو به خیر و ما رو به سلامت! اونوقت من می‌مونم با کلی حسرت نسبت به گذشته و عمری که به باد رفته. راستش من از تو تضمین می‌خوام که هیچوقت تنهام نذاری.

چی فکر می‌کنید؟ درسته می‌تونه حرف‌های یه دختر باشه، قضاوت خوب و بد بودنش و خوب یا بد شدنش در طول زمان با خودتون!

بازم شما اگه تضمینی می‌بینید به منم بگید، منم ببینم!


پدرام فضلعلی

تبیان

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 10:31 PM

گفتگوی کفن با مُرده(طنز)

آهای حاجی پاشو چه وقت خوابه

پاشو دیگه وقت حساب کتابه

هو، نگو این کیه که آزار داره

پاشو ببین کفن با هات کار داره!

چه هیکلی زدی به هم، آفرین

چش نخوری، قد و برم آفرین

بی‏خودی زور نزن دیگه تو مُردی
چن ساعتی می‏شه که جون سپردی

حالا دیگه وقت حساب کتابه
داد نزنی مُرده ی زیری خوابه

مُرده‏ی زیری آدمی خلافه

تیزی باهاش دَفنه تو غلافه
قاط بزنه تیزی رو وَر می‏داره
می‏زنه و بابا تو در میاره

یادت میاد چه روزگاری داشتی
چه اسکناسا که روهم می‏ذاشتی؟

هی اسکناس می‏ذاشتی رو اسکناس
اونم با پول رشوه و اختلاس
می‏گفتی یک وعده غذا کافیه
صرف غذا باعث علافیه!



می‏گفتی یک آدم با کیاست

باید کُنه تو زندگی قناعت

لباس ده سال پیشت تنت بود

هم تن تو هم تن اون زنت بود

بعد شعار ضد صهونیستی

سر می‏دادی شعار ساده زیستی!

می‏گفتی آدمی که ساده زیسته

نمره زندگیش همیشه بیسته

لباس وصله‏دار تنت می‏کردی

هزار تا نفرین به زنت می‏کردی

می‏گفتی روسری برات خریدم

نمی‏دونی چه زحمتی کشیدم

فقط یادت باشه به هر بهونه

باید هف هش سالی سرت بمونه

عروسی و عزا سرت کن خانوم

خلاصه هر کجا سرت کن خانوم

زیاد نشورش یهو رنگش می‏ره

رنگ گل سرخ و قشنگش می‏ره

هَف هَش سالی با روسریت صفا کن

تو این هف هش سال حاجیتو دعا کن



الگوی مصرف که نداشتی حاجی

هر چی که داشتی جا گذاشتی حاجی

خیال نکن دنیا هنوز همونه

پشت سرت نفرین این و اونه

تو شیشه کردی خون هر فقیرو

چقد بیچوندی مردم اسیرو

خیال نمی‏کردی یه ذره هیچم
یروز منم دور تنت بپیچم!
مصرف کارای بدت زیاد بود
خیلی کارات قابل انتقاد بود
یادت میاد همسایه‏تون نون نداشت
حتی پول دوا و درمون نداشت؟

یادت میاد گفتی به من چه ول کن
این آدما رو زنده زنده گِل کن؟
ببین همون همسایه صبورت
خاک داره با بیل می ریزه تو گورت!

یکی نبود بهت بگه که بسه

خدا همیشه جای حق نشسته؟

یادت نبود فشار قبری هم هس

خورشید حقی پشت ابری هم هس؟



هیچکی بهت نگفت فلانی مُرده؟

نکیر و منکر به گوشت نخورده؟

نکیر و منکر دوتا بی‏گناهن

پیام دادن دارن میان، تو راهن!

اهل مزاح و رشوه خواری نیستن

اونجوری که تو دوس داری نیستن

تو مَرد نیستی تو شبیه مَردی

چرا که اصلاً کار خوب نکردی

کاری که اینجا دستتو بگیره

البته این حرفا واسه تو دیره!

اونقدِ حرص مال دنیا خوردی

تا آخرش سکته زدی و مُردی

کاش واسه پول دلت پُر از غم نبود

مصرف انسانیتت کم نبود


جمشید محمدی مقدم «حامی»

تبیان

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 10:31 PM

آداب سوار شدن بر قطار مترو(طنز)


مترو را آداب و ترتیبی بُوَد

این قواعد را بدانی نیست بد

پس دگر در باره ی مترو نگو

"هیچ ترتیبی و آدابی مجو"

"ابن مترو" فیلسوف سال شصت

در کتاب "الهُلیسم"آورده است:

"قبل از آنکه داخل متروشوی

لازماً باید بسازی تن قوی

ابتدا رو سوی سخت افزار کن

روز و شب هی میل و دمبل کار کن

هالتر باید زنی روزی سه سِت

هرستش هم بیست تا ای اسکلت

بین آنها میل کن یک کافی میکس

کار کن بعدش دوتا سِت بارفیکس

توپ ساز این گردن و آن شانه را

این تن و این هیکل ویرانه را

تاکه در مترو نسازندت پرس

دور مانی از غم و از استرس

کار کن اسکات و تن را کن قوی

ورنه آنجا ضربه فنی می شوی



در کلاس راگبی کن ثبت نام

تا که در فینالِ هُل آری مقام

کار کن تا می توانی شیرجه

صندلی بگرفتن آسان نیست که

باید الان ، کوه پیمایی کنی

ریّه ها را قدرت افزایی کنی

بی شک اکسیژن کم آری در قطار

هست در واگن نفس کش بی شمار

حال ، وقت کارِ نرم افزاری است

گرچه این مبحث کمی تکراری است

کار کن بر روی اعصاب و روان

تا مُخت زآسیب مانَد در امان
چون که آنجا هست گوشی ،صف به صف

زنگ ها آید به گوش از هر طرف

هدفونی در گوش خودبگذار کار

گوش خود را دست آهنگی سپار

چون که گاهی ناسپاسی می شود

یعنی یک بحث سیاسی می شود

این یکی دم می زند از آن جناح

آن یکی هم خون اوداند مباح



این یکی گوید که آن اصلح تر است

آن یکی گوید که این روشنگر است

یا که پایی می شود ناگه لگد

می شود شلیک چندین حرف بد

کار کن بر روی ذهنت، جان من

ورنه خواهی گشت چون مامان من

طفلکی چون اهل هل دادن نبود

لای درافتاد گیر و شد کبود

بیمه کن از فرق سر تاپای خود

کّله و آن شانه و هرجای خود

چون که امکان جراحت نیست کم

خرج درمان هم گران است ای ببم

بحث خود را می کنم اینجا تمام

مابقی هم وقت دیگر والسلام"



تبیان

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 10:31 PM

عشق اونه که پای دلو شل کنه

غروب شد و بازم دلم غمگینه

بازم دلم تو سینه آتشینه

به من می گه عشق قدیمی می خوام

یه دلبر خوب و صمیمی می خوام

یه دلبری که اهل سازش باشه

نگاش پر از مهر و نوازش باشه

با چشم لیلی ش منو مجنون کنه

غصه ها مو با خنده داغون کنه

بهش می گم ای دل پر بهونه

بشین بآ حال نداری دیوونه !

عشق حقیقی دیگه کیلو چنده

نگو یکی می شنوه و می خنده

نیستی مگه تو باغ، چشاتو وا کن

عشقای این زمونه رو نیگا کن

ببین دل عاشقا رنگی شده

یه چیز مث خونه کلنگی شده

یارو با تیپ خفنی که داره

یه روز می شه همنفس ستاره

یه روز می شه عاشق چشم مریم

یه روز دیگه کشته ی عشق شبنم

یه روز می گه عشق منی پریسا

یه روز می گه دلم فداته لیلا

اکسو که زد می کنه قاطی پاطی

داد می زنه دلم فداته فاطی!

یه روز دیگه وقتی که حال نداره

بازم می شه همنفس ستاره



دخترا هم تو عاشقی ستاره ن
از پسرا هیچ چیزی کم ندارن

زشته بگم اما حیا رو خوردن

نجابتو به جاش بالا آوردن

عشق حقیقی دیگه توی خوابه

مثل یه قصه اس که توی کتابه

عشق اونه که با دیدنش خل بشی

یه چیز تو مایه های طغرل بشی

عشق اونه که وقتی شدی رفوزه

یه خورده اون قسمتتم بسوزه

عشق اونه که حالتو جا بیاره

روی سرت هزار بلا بیاره

عشق اونه که یادت بره بخندی

یادت بره که زیپتو ببندی!

کاری کنه آب و شراب ببینی

فضله ی اشتر و کباب ببینی!

بیفتی تو کسالت و تنبلی

به آدم کچل بگی زلفلی

فرق سگ و الاغو تشخیص ندی

آفتابه با چراغو تشخیص ندی

وقتی دیدیش مو به تنت سیخ بشه

وقتی تو رو می بینتت میخ بشه

به گاو مش حسن بری شیر بدی

به تیر برق کوچتون گیر بدی

به نون باگتم بگی بربری

مش حسنو صدا کنی ، اصغری

با عشق مش حسن بری حال کنی

غصه ها رو با مش حسن چال کنی

هرجا که دعوت شدی به عروسی

هی را به راه مش حسنو ببوسی!

بگین گرفتین چی می گم تا که من

این همه گیر ندم به این مش حسن !



ای دلکم دوباره جوگیر شدم

دوباره دست و دل به زنجیر شدم

ای دلکم ای دلک دیوونم

باز تو پرت زدم خودم می دونم

چیزی نمی گی کنج سینه لالی

دق نکنی ، بگو که بی خیالی

با من بگو با من که همراهتم

با من که دیوونه ی اون آهتم

این اگه انتهای هرچی عشقه

تف به گور بابای هر چی عشقه!

عشق اونه که پای دلو شل کنه

زندگی آدمو مختل کنه


جمشید مقدم (حامی)

تبیان

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 10:30 PM

دانشگاه آزاد است!(طنز)



«سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت»

دانشگاه آزاد است!

همان جا كه سخاوت اولین حرف الفبا هست!

و نرخ علم آموزی به نرخ خون بابا هست!

نفس ها نرم!سرها گرم!

حیا خواب و در دیزی ما باز است!

كبوتر….بی كبوتر

از با باز است!

مدیر من جوانمرد من ای فردین تر از فردین

بیا پهلوی من بنشین!

اتاق درس ما بس ناجوانمردانه تنگ است ..آی!

«دمت گرم وسرت خوش باد!»

سلامم را تو پاسخ گوی و درب بسته بخت مرا بگشای!

منم من خواهر مردم!

منم من دختری مبهوت و سردرگم!

منم آواره از كرمان و رشت و بهبهان و قم!


نه خر پولم نه خر زورم!

همان معمور(!)معذورم!

بیا گز كن زبانم را نترس از نیش زنبورم!

مدیرا ساقی جیبت تمام هیكلش از قرض می ترسد

و تا هفتاد و هف پشتش ز اسم درس می لرزد!

مدیر مالی! ای آقا

سراغت آمدم تا وام بستانم

كه شاید مدرك ریم دام دارام دام دام

بستانم!

چه می گویی چك و سفته….؟!

فریبت می دهد

اینها كه می بینی

لباس دختر دخترعموی مادر همسایه مان حاجی قلی خان است!

و این سرخی دستم یادگاری از یخ حوض "زمستان" است!

«سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت»

هوا دلگیر،شكم ها سیر، دل ها شیر

پدرها پیر!

وجمعی همچنان با قیمت فردای كشك آلود خود درگیر!

صدایی گر شنیدی می رسد از دور

یقیناً وز وز باد است!

دانشگاه آزاد است

تبیان

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 10:30 PM

مناظره ی لامپ با شمع...(طنز)


«شبی یــــاد دارم که چشمم نخفت»

شنیدم کـه یک لامپ با شمع گفت :

که ای آنکه خامـــــــوش روی رفی

نباشد از این پس تـــــو را مصرفی

به هر خانه ای پرتــــــو افشان منم

به ظلمات شب مــــــاه رخشان منم

ز " نیرو " مـرا برق ارزانی است

از آنرو مــــــرا روی نورانی است

درخشنده چـــــــون اختری روشنم

منم روشنی بخش شبهــــــــــا منم

تو خاموش، از هرکجــــا رانده ای

فــراموش ، در گوشه ای مانده ای

دگر دوره ی تو به سر آمـده است

که لامپی چو من در نظر آمده است

حساب مـن ای شمـع با تو جـداست

که یک لامپ را با تو بس فرقهاست

در این بین تا صحبت از فرق رفت

ز اقبـــــــــال بد غفلتــا ً برق رفت!

چــو تاریک شد خانــــه مانند غــار

سر شمع روشن شد از اضطــــرار

شنیدم که می گفت با لامپ شمــع:

که باشد مرا خاطـــــری جمع جمع


میان من وتــــو بسی فـــرق هست

که نورمن ازخویش وبی برق هست

من ازسوختن می شوم پر زنـــــور

تو از سوختن می شوی سوت وکور

من از غیــــــر باشد حسابم ســـوا

تو وابسته ی سیم وپا در هـــــوا !

به " نیرو " نباشد بسی اعتمــــاد

که کس چون تومحتاج " نیرو" مباد!

ز " نیرو " بود لامپ را کاستی (!)

به هرلحظه ای کاو دلش خواستی

از آنرو از این پرتــــــــو گاه گاه

بیاید مرا خنــــــــــــــده ی قاه قاه!

نبیند یقینـــــــا ً از این بیش خیــر

کسی که چو تو متکی شد به غیــر

چونورم نه از لطف دیگــرکس است
ازآنرو مـــرا کور سویی بس است...


علی مهدیقلی زاده

تبیان

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 10:29 PM

داماد و مادرزن(طنز)


داماد ما قهر است با مامانم اینها

مدت: دوسال ، علت : دخالت های بی جا

مامان ما اهل دخا لت نیست اصلا ً

ور می زند دامادمان این اصغر آقا

ویروس مادر زن ستیزی دارد ایشان

بیماریی مسری، شبیه آنفولانزا

مامان ما خیلی ردیف و با کلاس است

با نطق هایی واقعاً بسیار شیوا

قند تمام اهل خانه رفته بالا

زیرا که شیرین است حرفش چون مربا

نیش و کنایاتش همه از روی عشق است

دارد صفایی در بیان طعنه حتی

می گوید او از روی دلسوزی، نه چیزی

هر نطق و هر فرمایش و هرایده ای را

ایشان به عنوان مثا ل ، آن هم مود ب

می گوید:«ای داماد بی سود و مزایا



کاشانه ات مانند سمساری است ، ای وای

این چیزهای کهنه آخر چیست اینجا

پاشو برو یک توک پا تا مبل سازی

قسطی بخر یک دست مبل شیک و زیبا
ماشین تو چیزی به غیر از یک لگن نیست

باید که باشی در نخ یک ماکسیما

آپارتمانت هم که مثل لانه مرغ است

پس زودتر تبدیل کن آن را به ویلا

هرچند داری کار و باری در اداره

در فکر شغل دومی هم باش اما

چون مرد بی پول از نگاه خانواده

فرقی ندارد با مترسک های صحرا

خیر و صلاحت را فقط می خواهم ای مرد

من نیستم اهل دخالت های بی جا»

حالا قضاوت با شما اینها فضولی است

داماد تا این حد نمک نشناس آیا


مصطفی مشایخی

تبیان

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 10:28 PM

شرایط ازدواج(طنز)


از اداره که خارج شدم، برف، دانه دانه شروع به باریدن کرد. به پیاده‌رو که رسیدم، زمین،‌ درست و حسابی سفید شده بود. یقه پالتویم را بالا زدم و راست دماغم را گرفتم و رفتم. هنوز خیلی از زمستان باقی بود. با خود فکر کردم که اگر سرما همین طوری ادامه داشته باشد، تا آخر زمستان، حسابم پاک پاک است.

وارد خانه که شدم، مادرم توی حیاط داشت رخت‌ها را از روی طناب جمع می‌کرد. از چندین سال پیش، هر وقت برف می‌بارید، با مادر شوخی می‌کردم؛

ننه!‌ سرمای پیرزن‌کش اومد!

امروز هم تا دهان باز کردم همین جمله را بگویم، ننه پیش‌دستی کرد و گفت:

انگار این سرما، سرمای عزب‌کشه؛ نیس ننه؟

در خانه ما، غیر از من، عزب اوقلی دیگری وجود نداشت؛ پس ننه بعد از چند سال، بالاخره متلکش را گفت! گفت و یکراست به اطاق خودم رفتم. چراغ والور را روشن کردم و از پشت شیشه، به برف چشم دوختم. از نگاه کردن برف که خسته شدم، در عالم خیال، رفتم توی نخ دخترهای فامیل؛

زری؟ سیمین؟ عذرا؟ مهوش؟ پروین؟... راستی نکنه ننه کسی را در نظر گرفته که اون حرفو زد! از دخترهای فامیل، آبی گرم نشد؛ باز در عالم خیال، زاغ سیاه دخترهای محله را چوب زدم؛

سوسن؟ مهری؟ مرضیه؟ دختر کبلا تقی؟ دختر جم پناه؟ دختر...؟

اگر مادرم وارد اتاق نمی‌شد، خدا می‌داند تا کی توی این فکر و خیال‌ها می‌ماندم؛ ولی ورود او، رشته افکارم را پاره کرد. همان طور که دستش را روی چراغ گرم می‌کرد، گفت:

ببینم زینت چطوره، هان؛ دختر آقا بالاخان؟

می‌گویند دل به دل راه دارد؛ ولی آن روز برایم ثابت شد که ممکن است مغز به مغز هم راه داشته باشد.

پس از قرار، ننه فهمیده بود که من دارم راجع به اینها فکر می‌کنم.

گفتم: ببین ننه! تا حالا من هیچی نگفتم؛ ‌ولی از حالا هر چی خواستی بکن..... ولی بالاغیرتاً منو تو هچل نندازی‌ها؟

گفت:

هچل کجا بود ننه... یعنی من که توی این محله گیس‌هامو سفید کرده‌ام، دخترهای محله رو نمی‌شناسم؟ دختر آقا بالاخان، جون میده واسه تو. هر وقت تو کوچه می‌بینمش، خیال می‌کنم دست‌هاش تو دست توئه. اصلاً واسه همدیگه ساخته شدین!

من، حرفی ندارم؛ ولی باباش چی؟ آقا بالاخان دخترشو به آدم کارمند یه لا قبایی مثل من می‌ده؟

- ‌چرا نده ننه؟ دختر آقا بالاخان، دیگه دختر اتول خان رشتی که نیست!

- ولی هر چی باشه، آقا بالاخان هم کم کسی نیست؛ آقا نیست که هست؛ بالا نیست که هست؛ خان نیست که هست؛ پول نداره که داره... پس می‌خواستی چی باشه؟

- حالا نمی‌خواد فکر این چیزها را بکنی اون با من... برم؟

- آره... برو ناهار حاضر کن که خیل گشنمه!

- برم ناهار حاضر کنم؟

- آره پس می‌خواستی چه کار کنی؟

- می‌خواستم برم خونه آقا بالاخان با زنش، زرین خانوم، صحبت بکنم!

- به همین زودی؟

- به همین زودی که نه... عصری می‌خواستم برم.

کمی مکث کردم و گفتم:

خوب، باشه!

مادرم با خوشحالی رفت که ناهار را حاضر کند. من هم روی تخت دراز کشیدم؛ تا درباره همسر آینده‌ام فکر بکنم. راستش سرما، لحظه به لحظه شدیدتر می‌شد و من، سردی تخت را بیشتر حس می‌کردم... انگار همان سرمای عزب‌کش بود که ننه می‌گفت.

ننه از خانه آقا بالاخان که برگشت، حسابی شب شده بود؛ ولی توی تاریکی هم می‌شد فهمید که لب و لوچه‌اش آویزان است.

- ها چه خبر؟

مثل برج زهرمار توی اتاق چپید.

- نگفتم آقا بالاخان کم کسی نیست؟ ... خوب چی گفت؟ در حالی که صدایش می‌لرزید، جواب داد:

خودش که نبود؛ با زنش حرف زدم... دخترش هم بود.

- مخالفت کرد؟

- مخالفت که نمی‌شه گفت... ولی گفتند دوماد باهاس رفیقاشو عوض کنه، به سر و وضعش بیشتر برسه و شبها هم زود بیاد خونه که از حالا عادت کنه.

- دیگه چی گفتند؟

- پرسیدند خونه و ماشین داره؟ منم گفتم: ماشین ریش‌تراشی داره، ماشین سواری هم ان شاء الله بعداً می‌خره! برای خونه هم یه فکری می‌کنه، دویست چوق گذاشته توی بانک که باز هم بذاره، ایشالا خونه هم بعد می‌خره!

- دیگه چی؟

- دیگه هم گفتند: تحصیلاتش خوبه؛ ولی حقوقش کمه! یه تیکه ملک هم باید پشت قباله عروس بندازه، که سر و همسر پشت سر ما دری وری نگن!

- دیگه چی؟

- دیگه این که دخترم کار خونه بلد نیس؛ باهاس براش کلفت و نوکر بگیره!

- دیگه چی؟

- دیگه این که گفتند: علاوه بر این اجازه بدین فکرهامونو بکنیم، با پدرش هم حرف بزنیم و سه ماه دیگه خبرتون می‌کنیم!

من هم خداحافظی کردم اومدم.

من هم با مادرم خداحافظی کردم و رفتم تا آن شب را به "بیعاری" با رفقا بگذرانم که اگر عروسی سر گرفت، اقلاً آرزوی شب‌‌زنده‌داری به دلم نمانده باشد.

تا سه ماه خبری نشد. روزهای آخر مهلت قانونی بود که طبق حکم وزارتی، به جنوب منتقل شدم. مادرم بار و بندیل را که می‌بست، به اقدس خانوم، زن مرتضی خان، همسایه بغلی سپرد که رأس مدت، با زرین خانوم تماس بگیرد و نتیجه را بنویسد.

بعدها که نامه اقدس خانوم رسید، فهمیدم که در آخرین روز ماه سوم، زن آقا بالاخان پیغام فرستاد که اگر داماد، دوستانش را هم عوض نکرد، عیبی ندارد؛ ولی بقیه شرایط را باید داشته باشد!

چند ماه گذشت؛ باز هم نامه‌ای رسید که نوشته بود:

زن آقا بالاخان گفته به سر و وضعش هم نرسید، مانعی ندارد؛ ولی بقیه شرایط را باید داشته باشد.

ایضاً چند ماه دیگر نامه نوشت و اشاره کرد:

زن آقا بالاخان گفته شب‌ها هم اگر زود نیامد، عیبی ندارد؛ ولی خیلی هم دیر نکند که بچه‌ام تنها بماند؛ ضمناً سایر شرایط را هم حتماً باید داشته باشد!

زمان به سرعت می‌گذشت و هر پنج شش ماه یک دفعه، نامه اقدس خانوم می‌رسید و هر دفعه یکی از شرایط اولیه حذف شده بود؛

زن آقا بالاخان خودش آمد خانه ما و گفت:

ماشین هم لازم نیست؛ چون با این وضع شلوغ خیابان‌ها، آدم هر چی ماشین نداشته باشد، راحت‌تر است؛ ولی بقیه شرایط را باید داشته باشد!

زرین خانوم توی حمام به من گفت: دیشب آقا بالاخان می‌گفت خودمان خانه داریم؛ نمی‌خواهد فکر آن باشد؛ ولی بقیه شرایط را حتماً باید داشته باشد.

آقا بالاخان و زنش دیشب پیغام دادند:

از یک تکه ملک پشت قباله می‌شود گذشت؛ ولی بقیه مسائل مهم است!

امروز خود زینت را توی کوچه دیدم؛ طفلکی خیلی لاغر شده... می‌گفت: با حقوق کمش می‌سازم؛ ولی کلفت و نوکر را باید حتماً داشته باشد!

به درستی نمی‌دانم چند سال گذشت؛ ولی این را می‌دانم که دختر آقا بالاخان به همان سنی رسیده بود که در تهران به آن ترشیده می‌گفتیم؛ ولی جنوبی‌ها به آن می‌گویند خونه مونده و اگر دخترهای این سن، واقع‌بین باشند، دیگر فکر شوهر را هم نمی‌کنند که هر وقت صدای زنگ خانه بلند می‌شود قلبشان بریزد پایین!

داشتم قضیه را کم کم فراموش می‌کردم علی الخصوص که اقدس خانوم هم نامه‌هایش را قطع کرده بود.

زندگی‌ام جریان طبیعی خودش را طی می‌کرد؛ تا این که یک روز نامه‌ای به دستم رسید که خطش را تا به حال ندیده بودم.

با عجله پاکت را باز کردم؛ نوشته بود:

«آقای برهان پور! پس از عرض سلام، می‌خواستم به اطلاع شما برسانم که برای سرگرفتن ازدواج ما، کلفت و نوکر هم لازم نیست؛ چون در این مدت در کلاس خانه‌داری، تمام کارهای خانه را از آشپزی و خیاطی گرفته تا آرایش و گل‌دوزی، یاد گرفته‌ام و دیپلمش را دارم.

منتظر جواب شما هستم؛ جواب، جواب، جواب، زینت».

فردا وقتی پستچی شهر ما صندوق را خالی کرد، نامه دو سطری من هم توی نامه‌ها بود؛ همان نامه که تویش نوشته بودم:

«سرکار خانوم زینت خانوم!

نامه‌ای که فرستاده بودید، زیارت شد؛ ولی به درستی نفهمیدم نظر شما از "آقای برهان پور" که بود؟ اگر منظور، احمد برهان پور است که کلاس اول دبستان درس می‌خواند و اهل این حرف‌ها نیست؛ بنده هم که پدرش هستم ... و در خانه هم عزب اوقلی دیگری نداریم.

سلام بنده را به مامان و بابا برسانید. قربانعلی برهان پور».

راستی فراموش کردم بگویم که دو سه ماه پس از انتقال به جنوب، با یک دختر چشم و ابرو مشکی شیرازی آشنا شدم که نه درباره رفیق‌ها و سر و وضع و دیر آمدنم حرفی داشت، نه خانه و ماشین و حقوق و یک تکه ملک برای پشت قباله می‌خواست و از همه اینها مهم‌تر این که پدر و مادرش هم آقا بالاخان و زرین خانوم نبودند!

کیومرث صابری فومنی

تبیان

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 10:28 PM

شوهر مظلوم!(طنز)

«همسرم با غم تنهایی خود خو می کرد»(1)
موقـع بحث هوو لیک هیاهـــــو می کرد!
بسکه با فکـــر و خیالات عبث می خوابید
نصف شب در شکـم آن زنه چاقو می کرد!
وقتی از رایحه ی عشق سخن می گفتم
زود پا می شد و تی شرت مرا بو می کرد
طفلکی مادر مــن آش که می پخت زنم-
معتقد بود در آن جنبـــــــل و جادو می کرد
بهـــر او فاخته می دادم و می دیدم شب
داخل تابـــه به آن سس زده کوکو می کرد!
آخـــــــر برج کــــه هشتم گرو نه می شد
باز از مـــــن طلب ماهــــی و میگو می کرد
فیش دریافتــــــــــی بنده از او مخفی بود
زن همکـــــار ولی دست مـــــرا رو می کرد
دخل یکمـــــــــاه مرا می زد و ظرف یکروز
خـــرج مانیکــــــــور و میزامپلی مو می کرد
گـــــر نمی دادم بــــــا اشک سر مژگانش
آب می زد بــــــــــه ته جیبم و جارو می کرد
هر زنی غیر خودش عنتــــر و اکبیری بود
شخص «جینا...» را تشبیه به «...لولو» می کرد!



مثل آن کارتـــــون از لطف مداد جـــــــادو
بوالعجب شعبده ای بــا چش و ابرو می کرد
دکتر تغذیه ای داشت که ماهی صد چوق
می گرفت از مــــن و تقدیم به یارو می کرد
صد گرم چونکه بر آن اسکلت افزون می شد
عصبی می شد و لعنت بـــه ترازو می کرد
عاقبت هیکل پنجــــــاه و سه کیلویی را
خون دل خورده و پنجــاه و دو کیلو می کرد
حسرت زندگی خواهــــر خود را می خورد
کاو بــــه مچ - تـــا سرآرنج- النگو می کرد
نظـــــــــــر مادرش از هر نظری حجت بود
هر چــــــــه می کرد فقط با نظر او می کرد
بر خلافش اگـــــر آن دم نظری می دادم
لنگــــــه ی کفش نثــــار من هالو می کرد
کاشکی دست بزن داشتم امــا چه کنم
که خدا قسمت او شوهـــــر مظلومی کرد!

پی نوشت :

(1):از دوست عزیزم،شاعر گرانقدر جناب حمید واحدی

بوالفضول الشعرا

تبیان

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 10:27 PM

نامه تهران بزرگ به طهران قدیم!

الا ای کـــــودکی هــــــــــایم کجایی؟
کجــــــــــــا شد راه و رسم آشنایی؟
اگـــــر از مخلصت جویـــــــــای حالی
به غیــــــــــــر از دوری ات نبوَد ملالی
شوم قربان تــــــــــــــای دسته دارت
منـــــــــم در حســــــــرت آن روزگارت
به غیر از چند عکس نصفــه-نیمـــــه
ندارم سهــــــم از ایــــــــــــــام قدیمه
در آغــــــــــــوش طبیعـت بودم آن روز
چه آســــــــوده چه راحت بودم آن روز
تمام اهــــــل تهـــــــــران بنده را اهل
روند زندگی شـــــــــان ساده و سهل
تمــــــــــــــام خوابهـــــــایم بود رنگی
کجـــــــا رفتی عمــــــو شهر فرنگی؟!
نمی دانستی آخــــــــــــر مرد چوپان
چراگــــــاه تــــو را بلعـــــــــــــد اتوبان
هوای گلّـــه بـــــــــــــود و بیم گرگت
چه هـــــــا آمد از این مـــــــــار بزرگت
کجا شد باغ و دشت و سیر و گلگشت
شدم تهـــــران ابرشهــــــــر درندشت
یهـــــــو زرت مرا قمصـــــــــــور کردند
مرا از ســـادگی هـــــــــــــا دور کردند
به جــــــــای صرفه جویی،خودکفایی
تجمّــــــل آمد و مصرف گـــــــــــــرایی
دگـــر گم شد چه لوطی و چه مرشد
کجــــــــــــا آواره گشتی بچّه مرشد؟!
مدرنیتــــه برایم دوخت پــــــــــــاپوش
خدایا گیوه هــــــای خوشگلم کوش؟!
خیابانهــــــــای من گرچه شده شیک
بــــــــــــــه زنجیرم کشیده این ترافیک
فکنده رشتـــــــه ای بر گردنم دوست
کــــــه دائم می کَند از کلّه ام پوست
به یکباره کجــــــا گشتند پنهـــــــــان
کجــــــاوه،پالکی،هـــــودج،دلیجان؟! (1)
ز بــــــــــــوق و دود خودروهای طرفه
شده حاصل مرا سرســـــــام و سرفه
همه، جــــا خوش نموده پشت رل ها
ز پـــــــا افتـــــــــادم از دست اتول ها
ز دود و دم هوایم رنگ خـــــاک است
دلم از بهــــــــــر اکسیژن هلاک است

کجا شد آن سحرهـــــای مــــــه آلود
هوای پــــــــــاکم آخـــــر دود شد دود
کجــــــــــــا رفتند سقــــاخـــانه هایم
قنـــــــــــاتی نیست دیگـــــر از برایم(2)
کجــــــــــــا شد لوطیان بــــــا مرامم
جوانمـــــــــــردان مـــــرد و نیک نامم
دل این مردمان بــــــــا مد عجین شد
همه تن پوششان تی شرت و جین شد
مد آن دوره حُسن خلـــــــق و خو بود
مرام خلـــــــق حفـــــظ آبــــــــــرو بود
کجـــا از شخص سی دی در می آمد
از آنهـــــــــــایی کـه دیدی در می آمد
جوانمــــــــــــــردان تهی کردند منزل
بــــه جــــــــــــایش آمد اوباش و اراذل
از آنســــــــــو هر که نامم را شنوده
به سرعت جــــانب مـــــــــن رو نموده
به ذوق و شـــــوق بسته بار و بندیل
شده آویــــز بنــــــــــده عیـــن قندیل!
به زعم خـــــــود پی کسبی مناسب
وبالــــم گشته بــــــا یک شغل کاذب
از آنســــــــــــوتر در این هاگیرو واگیر
سیاست آمــــــده داده به مــــــا گیر
کنــــــــــــــــون القصـــه آرامی ندارم
از آن ایــــــــام جـــــــــــــز نامی ندارم
الا ای یاد تـــــــو یـــــــــــــار و ندیمم
به قربـــــــان تـــــــــــــو طهران قدیمم
بکــــــن لطفـــــــــی برای آشنایت
مگیر از مــــــــن خیــــــالت را، فدایت!
مرا با یاد خـــــــــــود دمساز گردان
به شهــــــر خاطـــــــــــــراتم باز گردان...

پی نوشت ها :

(1):وسایل نقلیه ی قدیمی -قبل از اینکه «کالسکه بخاری»(!)سر و کله اش پیدا شود!

(2):آب طهران از این قناتها تهیه می شد و در هر محله سقاخانه ای بود.

بوالفضول الشعرا

تبیان

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 10:26 PM

کاج بی ریشه از تو بیزارم (طنز)


«دو کاج »1، شعر معروف محمد جواد محبت در کتاب فارسی دوره ابتدایی رو یادتون هست؟ عباس احمدی با الهام از دو کاج محبت، شعر زیبایی سروده که حال و هوای امروزی تری داره.


در كنار حریم یك اتوبان

توی تهران دو كاج روئیدند

مردم البته از گرفتاری

كاج‌ها را به كُل نمی‌دیدند

روزی از روزهای پاییزی
كم تعریض آمد از بالا

راه افتاد شخص پیمانكار

شب كه بودند خلق در لالا!

یكی از كاج‌ها به ایشان گفت:

لطف خود را به بنده شامل كن

چند تا سَرو آنطرف تر هست

ما دو را جون مادرت ول كن!

گفت با طعنه مجری پرو‍ژه

كاج بی ریشه از تو بیزارم

از منابعْ طبیعی استان

بنده شخصا مجوزم دارم

سرو چون این شنید گفت: این كاج

به سبیل باباش خندیده‌ست

بنده فامیل حاجی‌ام، ضمنا

ریشه هایم پر از مونوكسید است!

مجری طرح دید اینطوری

كار تعریض جاده ممكن نیست

گشت عازم مهندس ناظر

تا ببیند كه عیب كار از چیست

شهریاران شبانه با سرعت

راه تكرار بر خطر بستند
سرو و كاج و چنار را یكجا
با لودِر تكه تكه بشكستند


--------------------------------------------------------------------------------

--------------------------------------------------------------------------------


پی نوشت :

در كنار خطوط «سیم پیام»
خارج از ده ، دو كاج ، روئیدند
سالیان دراز ، رهگذران
آن دو را چون دو دوست می دیدند
روزی از روزهای پاییزی
زیر رگبار و تازیانه ی باد
یكی از كاجها به خود لرزید
خم شد و روی دیگری افتاد
گفت ای آشنا ببخش مرا
خوب در حال من تامل كن
ریشه هایم ز خاك بیرون است
چند روزی مرا تحمل كن
كاج همسایه گفت با تندی
مردم آزار ، از تو بیزارم
دور شو ، دست از سرم بردار
من كجا طاقت تو را دارم
بینوا را سپس تكانی داد
یار بی رحم و بی محبت ا و
سیمها پاره گشت و كاج افتاد
بر زمین نقش بست قامت ا و
مركز ارتباط ، دید آن روز
ا نتقا ل پیام ، ممكن نیست
گشت عازم ، گروه پی جویی
تا ببیند كه عیب كار از چیست
سیمبانان پس از مرمت سیم
راه تكرار بر خطر بستند
یعنی آن كاج سنگدل را نیز
با تبر ، تكه تكه ، بشكستند


تبیان

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 10:25 PM

اهل تهرانم(طنز)

اهل تهرانم من

روزگارم عالی

سور و ساطم جور است

وانتی دارم که

زرت آن قمصور است

خانه ام زیر زمین

سوسکهایش خوشگل

موشهایش باحال

لوله ها پوسیده

همه چیز اورجینال

پسرانم همه خوب

همه در راس امور

این یکی اهل هنر

می نوازد وافور

آن یکی پنهانی

می فروش پاسور

سومی نان خشکی است

چرخ توپی دارد

قبل از این با موتورش

در ونک، کیف ربایی می کرد

چارمی از پاییز

می خورد آب خنک در زندان

سی دی غیر مجاز

پخش می کرد ایشان

دخترانم دم بخت

نه ببخشید، همه سن بالا

پرشده خانه م از رایحه ی ترشیجات

بخت آن یک شد وا

رفت وبعد از یک سال

با دوتا بچه به پیشم برگشت

خورد با مشت و لگد

کتکی کامل و مشت

شوهرش،شرّخر مشهوری بود

سه زن صیغه ای و عقدی داشت

می شناسید ، اسی خرکش را؟

آدم بیخود و ناجوری بود

همسرم هم دیروز

از خوشی دق کرده است

طفلکی راحت شد

هیکل گنده منهم ای کاش

در همین هفته به او می پیوست


مصطفی مشایخی

تبیان

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 10:24 PM

گل بلال یا چیز فیل!؟

برای خیلی از ما ایرانیان سابقه شش هزار سال فرهنگ غنی و هویت مستقل دینی -ملی از جمله افتخارات غیر قابل انکار تاریخمان محسوب می شود . در هر کدام ازین زمینه ها که بیاندیشید ما همواره برای نعمات الهی - حد اقل در سطح الفاظ- احترام قائل بوده ایم و تنها استثنا در این زمینه همین معضل " گل بلال" است که در این مطلب با زبان مطایبه واقعیتش را برایتان شرح می دهیم . آیا از ما بعید نبوده که برای این خوردنی ملیح چنین نام نا مطبوعی را انتخاب کرده باشیم ؟ و یا شاید ماجرا چیز دیگری است:


پرسش :

آیا می‌دانید چرا ما ایرانی‌ها و یا بهتر است بگوییم فارسی زبانان در سراسر گیتی از افغانستان تا تاجیکستان به ذرت بو داده می‌گوییم "چ... فیل" ؟

اولین ذرت بوداده ایی كه در ایران به فروش می‌رسید محصول كارخانه‌ی آقای "چستر فیلد" بود. ما ایرانی‌ها هم كه در كوتاه كردن و از سر و ته اسم‌ها زدن استادیم ، مثلا به سلام می گیم سام ، به مشهدی می گوییم مشدی ، به کلب علی می گوییم کبلای و به محمد علی می گوییم مملی و ... رفته رفته واژه‌ی "چستر فیلد" را به "چ... فیل" تقلیل دادیم و بلکه تغییر دادیم پاسخ:

حتماً خیلی چیزها به ذهن‌تان می‌رسد یا رسیده و یا پیرامون آن اندیشه کرده اید، اما صبر كنید و شکیبا باشید، خیلی پیچیده‌اش نكنید. اولین ذرت بوداده ایی كه در ایران به فروش می‌رسید محصول كارخانه‌ی آقای "چستر فیلد" بود. ما ایرانی‌ها هم كه در كوتاه كردن و از سر و ته اسم‌ها زدن استادیم ، مثلا به سلام می گیم سام ، به مشهدی می گوییم مشدی ، به کلب علی می گوییم کبلای و به محمد علی می گوییم مملی و ... رفته رفته واژه‌ی "چستر فیلد" را به "چ... فیل" تقلیل دادیم و بلکه تغییر دادیم !!! بیچاره آقای چستر فیلد با این اکتشاف مهم و یا اختراعی که مرتکب شده ، نامی و نشانی از او نیست و این افتخار نصیب نفخات جناب فیل گردیده است و این همان خوش شانسی است که برخی از رجال نیز دارند ، که کاری را کسی انجام داده، اما افتخار ثبت اسم آن برای دیگری محفوظ است ، خوب؛ نوش جانشان!!!

اما خوب است این را هم بدانید كه فرهنگستان زبان فارسی واژه‌ی مناسب برای ذرت بوداده را "گُلْ بلال" انتخاب كرده است. حالا این به سلیقه‌ی شما بستگی دارد كه هنوز هم بخواهید به ذرت بو داده بگویید "چُ... فیل" یا از این به بعد به جای این واژه‌ی نادرست می‌گویید گُلْ بلال؟! یا شاید هم ، همان ذرت بو داده را بیشتر می‌پسندید.

گفتنی است برخی از بزرگان ادبیات فارسی در سنوات اخیره و یا همان سالهای گذشته خودمان چنین گفته اند: خوب است به این شیی(چیز) خوش مزه و سبک (به معنای اتم کلمه) "شکوفه" گفته شود و بسیاری از ظرفا نیز این ترکیب را بیشتر پسندیده اند، چیزی که هست، اسم بر قامت مسمی قدری زیاد است و اختلاطی که به ارمغان می آورد اختلاط موزونی نیست ، چون شاعر گفته :

حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت آری به اتفاق جهان می توان گرفت

از آنور آب هم به گوش می رسد که اهالی باختران یعنی اروپا به این غذای سبک می گویند "پاپ کورن" (pop corn) و در مناطق مرفه شهر های خودمان نیز، این اسم متداول شده و بعضی ها، همدیگر را به این اسم صدا می زنند بنابراین اگر در خیابان می رفتید و ناگهان شنیدید که کسی گفت "پاپ کورن" اصلاً نهراسید منظور همان "چ... فیل" خودمان است .


نوشته موسوی

بخش ادبیات تبیان

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 09:12 PM

July 03, 2010

ازدواج وزیر انگلیسی با «هم‌جنس» خود+عکس

  ازدواج وزیر انگلیسی با «هم‌جنس» خود+عکس

کریس برایانت از حزب کارگر که خود قبلا روحانی مسیحی بوده است در سالن غذاخوری پارلمان این کشور و با اجازه از رئیس پارلمان مراسم ازدواج خود را برقرار کرده است.
فردا: وزير مشاور امور خارجي انگليس در اقدامی عجیب ازدواج همجنسگرایانه خود را به ثبت رساند.

کریس برایانت، وزير مشاور امور خارجي انگليس با یک منشی کارمند در یک از شرکت ها ازدواج همجنسگرایانه کرد. این مقام ارشد دولتی انگلستان به طور رسمی در داخل پارلمان این کشور ازدواج خود را به ثبت رسانده است.

کریس برایانت از حزب کارگر که خود قبلا روحانی مسیحی بوده است در سالن غذاخوری پارلمان این کشور و با اجازه از رئیس پارلمان مراسم ازدواج خود را برقرار کرده است.

در بیانیه ای که از سوی این زوج همجنس باز صادر شده، از رئیس پارلمان و رهبر حزب کارگر تشکر شده است. همچنین در این بیانیه آمدنه است که ما حتی در خیال خود فکر نمی کردیم که روزی بتوانیم با یکدیگر ازدواج کنیم.

گفتنی است کريس بريانت پيشتاز تلاشي جنجالي براي تامين مالي حمايت از همجنس گرايي در کشورهاي مخالف بوده است.

چندی پیش پايگاه اينترنتي "ساندي تايمز" با اعلام اين خبر افزود: نمايندگي هاي سياسي انگليس در کشورهايي همچون جامائيکا و نيجريه که اقدامات همجنس بازان در اين کشورها به ترتيب مجازات زندان بلندمدت و مرگ را در پي دارد، تشويق شده اند که با تامين مالي تجمعات همجنس بازان و چالش هاي قانوني مطروحه از سوي فعالان محلي، از گسترش گرايشات همجنس گرايانه، حمايت کنند.

اجراي اين هجوم فرهنگی که بر آن نام "ديپلماسي صورتي" گذاشته‌اند به غير از کشورهاي مشترک المنافع، شرق اروپا را نيز که در آن گروه‌های منحرف همجنس بازان هدف انتقادات گسترده مسیحیان معتقد و گروه هاي مذهبی قرار مي گيرند، در بر مي گيرد.

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 08:34 PM

عکس : لیوان مورد علاقه خانم‌ها


زیاد از کادویی که میگیرید خوشحال نشوید، بهتر است اول آن را با دقت بررسی کنید.


عکس : لیوان مورد علاقه خانم‌ها
بازتاب آنلاین

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 08:32 PM

عکس :شرکت هنرمندان مشهور درخاکسپاری هنرمندان از دست رفته

عکس :شرکت هنرمندان مشهور درخاکسپاری هنرمندان از دست رفته
هديه تهراني

***********************************
عکس :شرکت هنرمندان مشهور درخاکسپاری هنرمندان از دست رفته
شیلا خداداد
***********************************
عکس :شرکت هنرمندان مشهور درخاکسپاری هنرمندان از دست رفته
مهتاب كرامتي

***********************************
عکس :شرکت هنرمندان مشهور درخاکسپاری هنرمندان از دست رفته
پويا اميني

***********************************
عکس :شرکت هنرمندان مشهور درخاکسپاری هنرمندان از دست رفته
نیوشا ضیغمی

***********************************
عکس :شرکت هنرمندان مشهور درخاکسپاری هنرمندان از دست رفته
بهنوش بختیاری

***********************************
عکس :شرکت هنرمندان مشهور درخاکسپاری هنرمندان از دست رفته

شهاب حسینی

***********************************

عکس :شرکت هنرمندان مشهور درخاکسپاری هنرمندان از دست رفته
بهروز بقايي

***********************************
عکس :شرکت هنرمندان مشهور درخاکسپاری هنرمندان از دست رفته
اكبر زنجانپور

***********************************
عکس :شرکت هنرمندان مشهور درخاکسپاری هنرمندان از دست رفته
مسعود كيمايي

***********************************
عکس :شرکت هنرمندان مشهور درخاکسپاری هنرمندان از دست رفته

عکس :شرکت هنرمندان مشهور درخاکسپاری هنرمندان از دست رفته
مريلا زارعي

***********************************
عکس :شرکت هنرمندان مشهور درخاکسپاری هنرمندان از دست رفته

عکس :شرکت هنرمندان مشهور درخاکسپاری هنرمندان از دست رفته
ملكه رنجبر

***********************************
عکس :شرکت هنرمندان مشهور درخاکسپاری هنرمندان از دست رفته
سعيد راد و جهانگیرالماسي

***********************************
عکس :شرکت هنرمندان مشهور درخاکسپاری هنرمندان از دست رفته
تانيا جوهري

***********************************
عکس :شرکت هنرمندان مشهور درخاکسپاری هنرمندان از دست رفته
پژمان بازغی

***********************************
عکس :شرکت هنرمندان مشهور درخاکسپاری هنرمندان از دست رفته
محسن افشانی
***********************************

عکس :شرکت هنرمندان مشهور درخاکسپاری هنرمندان از دست رفته
دانیال عبادی


***********************************
عکس :شرکت هنرمندان مشهور درخاکسپاری هنرمندان از دست رفته
رضا کیانیان
***********************************
عکس :شرکت هنرمندان مشهور درخاکسپاری هنرمندان از دست رفته

سیاوش خیرابی ، محسن افشانی و سارا خوئینی ها

***********************************

عکس :شرکت هنرمندان مشهور درخاکسپاری هنرمندان از دست رفته
لیلا اوتادی
***********************************

عکس :شرکت هنرمندان مشهور درخاکسپاری هنرمندان از دست رفته

***********************************

با تشکر از خبرگزاری مهر ، فارس ، جام جم ، ایسنا

اختصاصی پرشین وی

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 08:31 PM

عکس های جدید و جذاب : لیندا کیانی ، همسر و مادرش

عکس های جدید و جذاب : لیندا کیانی ، همسر و مادرش


عکس های جدید و جذاب : لیندا کیانی ، همسر و مادرش
لیندا کیانی و مادرش

عکس های جدید و جذاب : لیندا کیانی ، همسر و مادرش


عکس های جدید و جذاب : لیندا کیانی ، همسر و مادرش


عکس های جدید و جذاب : لیندا کیانی ، همسر و مادرش


عکس های جدید و جذاب : لیندا کیانی ، همسر و مادرش


عکس های جدید و جذاب : لیندا کیانی ، همسر و مادرش


عکس های جدید و جذاب : لیندا کیانی ، همسر و مادرش


عکس های جدید و جذاب : لیندا کیانی ، همسر و مادرش


عکس های جدید و جذاب : لیندا کیانی ، همسر و مادرش


عکس های جدید و جذاب : لیندا کیانی ، همسر و مادرش


عکس های جدید و جذاب : لیندا کیانی ، همسر و مادرش


عکس های جدید و جذاب : لیندا کیانی ، همسر و مادرش


عکس های جدید و جذاب : لیندا کیانی ، همسر و مادرش


عکس های جدید و جذاب : لیندا کیانی ، همسر و مادرش


عکس های جدید و جذاب : لیندا کیانی ، همسر و مادرش


عکس های جدید و جذاب : لیندا کیانی ، همسر و مادرش


عکس های جدید و جذاب : لیندا کیانی ، همسر و مادرش


عکس های جدید و جذاب : لیندا کیانی ، همسر و مادرش


عکس های جدید و جذاب : لیندا کیانی ، همسر و مادرش


عکس های جدید و جذاب : لیندا کیانی ، همسر و مادرش


عکس های جدید و جذاب : لیندا کیانی ، همسر و مادرش
لیندا کیانی و همسرش

عکس های جدید و جذاب : لیندا کیانی ، همسر و مادرش


عکس های جدید و جذاب : لیندا کیانی ، همسر و مادرش


عکس های جدید و جذاب : لیندا کیانی ، همسر و مادرش

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 08:31 PM

عکس های دیدنی از داخل خانه مایکل جکسون

عکس های دیدنی از داخل خانه مایکل جکسون

عکس های دیدنی از داخل خانه مایکل جکسون


عکس های دیدنی از داخل خانه مایکل جکسون


عکس های دیدنی از داخل خانه مایکل جکسون


عکس های دیدنی از داخل خانه مایکل جکسون

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 08:29 PM

عکس های دیدنی و باور نکردنی از نوزادان و کودکان عجیب در دنیا

عکس های دیدنی و باور نکردنی از نوزادان و کودکان عجیب در دنیا
انسان چهار پا با جنسیتی نا مشخص

..............................................
عکس های دیدنی و باور نکردنی از نوزادان و کودکان عجیب در دنیا
2 بچه با سرهای چسبیده بهم

..............................................
عکس های دیدنی و باور نکردنی از نوزادان و کودکان عجیب در دنیا
تولد کودک 2 سر در مصر

..............................................
عکس های دیدنی و باور نکردنی از نوزادان و کودکان عجیب در دنیا
تولد نوزاد غول پیکر در اندونزی


..............................................
عکس های دیدنی و باور نکردنی از نوزادان و کودکان عجیب در دنیا
تولد دو قلوی سیاه و سفید


..............................................
عکس های دیدنی و باور نکردنی از نوزادان و کودکان عجیب در دنیا
سنگین ترین نوزاد زنده دنیا


..............................................
عکس های دیدنی و باور نکردنی از نوزادان و کودکان عجیب در دنیا
کم وزن ترین نوزاد دنیا


..............................................
عکس های دیدنی و باور نکردنی از نوزادان و کودکان عجیب در دنیا
تولد نوزادی به شکل قورباغه


..............................................
عکس های دیدنی و باور نکردنی از نوزادان و کودکان عجیب در دنیا
نوزاد بند انگشتی


..............................................
عکس های دیدنی و باور نکردنی از نوزادان و کودکان عجیب در دنیا
نوزاد 2 سر مشهدی


..............................................
عکس های دیدنی و باور نکردنی از نوزادان و کودکان عجیب در دنیا
نوزاد نارس


..............................................
عکس های دیدنی و باور نکردنی از نوزادان و کودکان عجیب در دنیا
یک نوزاد عجیب الخلقه در بیمارستان شهید محلات


..............................................
عکس های دیدنی و باور نکردنی از نوزادان و کودکان عجیب در دنیا

عکس های دیدنی و باور نکردنی از نوزادان و کودکان عجیب در دنیا
دختری با نیم تنه ای از توپ بسکتبال


..............................................
عکس های دیدنی و باور نکردنی از نوزادان و کودکان عجیب در دنیا

عکس های دیدنی و باور نکردنی از نوزادان و کودکان عجیب در دنیا

..............................................
عکس های دیدنی و باور نکردنی از نوزادان و کودکان عجیب در دنیا


..............................................
عکس های دیدنی و باور نکردنی از نوزادان و کودکان عجیب در دنیا


..............................................
عکس های دیدنی و باور نکردنی از نوزادان و کودکان عجیب در دنیا


..............................................
عکس های دیدنی و باور نکردنی از نوزادان و کودکان عجیب در دنیا


..............................................
عکس های دیدنی و باور نکردنی از نوزادان و کودکان عجیب در دنیا


..............................................
عکس های دیدنی و باور نکردنی از نوزادان و کودکان عجیب در دنیا


..............................................
عکس های دیدنی و باور نکردنی از نوزادان و کودکان عجیب در دنیا


..............................................
اختصاصی پرشین وی

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 08:28 PM

عکسهای دیدنی وعجیب دختری با پاهای بهم چسبیده

عکسهای دیدنی وعجیب دختری با پاهای بهم چسبیده

عکسهای دیدنی وعجیب دختری با پاهای بهم چسبیده


عکسهای دیدنی وعجیب دختری با پاهای بهم چسبیده

عکسهای دیدنی وعجیب دختری با پاهای بهم چسبیده


عکسهای دیدنی وعجیب دختری با پاهای بهم چسبیده


عکسهای دیدنی وعجیب دختری با پاهای بهم چسبیده


عکسهای دیدنی وعجیب دختری با پاهای بهم چسبیده


عکسهای دیدنی وعجیب دختری با پاهای بهم چسبیده


عکسهای دیدنی وعجیب دختری با پاهای بهم چسبیده


عکسهای دیدنی وعجیب دختری با پاهای بهم چسبیده

عکسهای دیدنی وعجیب دختری با پاهای بهم چسبیده

عکسهای دیدنی وعجیب دختری با پاهای بهم چسبیده


عکسهای دیدنی وعجیب دختری با پاهای بهم چسبیده

عکسهای دیدنی وعجیب دختری با پاهای بهم چسبیده

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 08:27 PM

عکس : این زن میلیاردر ایرانی را می شناسید ؟!

اما مقیمی که در اکنون در این رشته تخصص پیدا کرده است از طریق وزارت راه و ترابری به سنديكاي شركت‌هاي حمل و نقل مراجعه و در آانجا فعالیت های خود را ادامه می دهد.
این زن نمونه که اکنون به عنوان یکی از 30 میلیاردر ایرانی در برخی از سایتها معرفی شده است کار خود را از یک آگهی استخدام در روزنامه آغاز کرد.

عکس : این زن میلیاردر ایرانی را می شناسید ؟!

این زن که مدير عامل شرکت حمل‌ونقل بين‌المللی‌ و کشتيرانی سديدبار و عضو هيئت مديره چند شرکت حمل‌ و نقل بين‌المللی است در سایت عصرایران به عنوان یکی از 30 میلیاردر ایرانی معرفی شده است. اما جریان تلاش های او برای رسیدن به این جایگاه هم خواندنی است:

به گزارش جهان، سیده فاطمه مقیمی متولد سال ۱۳۳۷ در تهران، دارای مدرک مهندسی راه ‌وساختمان، موسس و مدیر عامل شرکت حمل و نقل بین الملل است و در کارگروه های مرتبط با موضوع حمل و نقل همکاری های زیادی دارد.

مقیمی در سال 1358 پس از اتمام دوره تحصيلات دانشگاهي در رشته مهندسي عمران به ايران بازگشت و در جریان پیدا کردن کار از طریق یک آگهی استخدام در روزنامه جهت کار ترجمه ای وارد یک شرکت بین المللی حمل و نقل می شود و با قابلیت هایی که از خود بروز می دهد ظرف 5 ماه مسئول بخش كاميوني شركت می شود.

به گفته خود مقیمی، جو مردانه حاکم بر محیط کار در نهایت سبب استعفای وی از شرکت می شود.

اما مقیمی که در اکنون در این رشته تخصص پیدا کرده است از طریق وزارت راه و ترابری به سنديكاي شركت‌هاي حمل و نقل مراجعه و در آانجا فعالیت های خود را ادامه می دهد.

در خلال سال های 58 تا 62 مقیمی ضمن ازدواج و تولد اولین فرزندش توفیقات و تجربیات بسیاری در امر حمل و نقل پیدا می کند که منجر به تأسيس شركت حمل و نقل بين المللي شد.

مقیمی درباره روزهای اول تاسیس شرکتش می گوید: «از يك اتاق شروع كردم، در دفتر كار همسرم اتاقي به من اختصاص داده شد كه فعاليت خود را آغاز كنم، به‌زودي سيل رانندگان كه در چند سال كاركرد صادقانه با من آشنا شده بودند به سوي شركت روان شد. تلاش 24 ساعته بزودي محل بزرگتري را براي شركت طلب مي كرد، بنابراين 12 متري تبديل به واحد 120 متری و تعداد پرسنل نيز افزايش يافت. سفرهاي بين شهري آغاز شد و نسبت به احداث نمايندگي در كليه مرزهاي ورودي و خروجي كشور و همچنين شهرهاي بزرگ كه بخصوص گمرك مرزي داشتند اقدام نمودم .»

مقیمی در پیشبرد اهداف خود ضمن تدریس در رشته مديريت حمل و نقل در دانشگاه آزاد اسلامي از نظر فني و حرفه‌اي نيز اطلاعات خود را بالا برده و حتی اقدام به گرفتن گواهینامه پایه یک کرد و در تير ماه 1368 بعنوان اولين زن پس از انقلاب که موفق به اخذ گواهينامه پايه يكم رانندگی، معرفی شد.

وی در سال 1372مسئوليت رايزني با كشور روسيه را به عهده گرفت وبه عنوان مسئول ميز مشترك ايران و روسيه و سپس در خصوص كشور ايتاليا نيز به عنوان مسئول ميز مشترك ايران و ايتاليا فعاليت نمود.

فاطمه مقیمی در سال 1377 براي اولين بار در انتخابات سنديكا كه حال ديگر با نام انجمن سراسري شركت‌هاي حمل و نقل بين المللي شناخته شده بود خود را كانديد هيئت مديره نمود و با حمايت صنف توانست با آراي قابل توجهي جزء نه منتخب هيئت مديره شود در اين مرحله دوره سه سال آغاز شد و پي گيري‌هاي مثمر ثمري را براي صنف در جهت احقاق حقوق اجتماعي و اقتصادي اين صنعت در سطح ايران و جهان كسب نمود .

در سال 1380در انتخابات مجدد هيئت مديره مجددا به پيروزي در انتخابات دست يافت .

این زن نمونه که اکنون به عنوان یکی از 30 میلیاردر ایرانی شناخته می شود در سال 1382 بعنوان شركت نمونه در امر حمل و نقل بين المللي از طرف وزارت راه وترابري معرفي و در روز حمل ونقل ( 26 آذر ماه ) لوح تقدير دریافت کرد.


نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 08:27 PM

عکسهای دیدنی از مردی که به خواب همه انسانها رفته !!

تمامی‌این ماجراها از ژانویه سال 2006 در نیویورک آغاز شد؛ زمانی که بیمار یک روانپزشک ادعا کرد مردی را بارها در رویاهایش میبیند و با او صحبت می‌کند. این زن میگوید که حتی یک بار هم این فرد را در زندگی واقعی ملاقات نکرده است اما بارها او را درخواب دیده است.
پس از صحبت‌های این خانم، تصویر مرد ترسیم می‌شود و برروی میزکار روانپزشک باقی می‌ماند تا اینکه بیمار دیگری می‌آید و با دیدن این عکس ادعا می‌کند که این مرد را بارها در خواب دیده است.
با این اتفاقات روانپزشک تصویر این مرد را برای تعدادی از همکارانش ارسال می‌کند و پس از گذشت چند ماه، چهار بیمار دیگر هم می‌گویند که این مرد را بارها در خواب دیده‌اند!


از ژانویه سال 2006 تا کنون هزاران نفر از شهرهای مختلف از جمله لس آنجلس، پکن، بارسلون، پاریس، مسکو و تهران و... اعلام کرده‌اند که این مرد را دیده اند.
افراد اعلام کرده‌اند که این مرد درخواب با آنها پرواز می‌کند، پس از یک روز سخت کاری به آنها آرامش می‌دهد و حتی با آنها غذا می‌خورد.

اما واقعا چه چیزی باعث چنین اتفاقی می‌شود؟
تئوری‌های مختلفی مطرح شده است که شاید جالب‌ترین آنها تئوری‌ای باشد که میگوید: این مرد یک فرد واقعی است، کسی که مهارت‌های خاص روانی دارد و توانایی ورود به خواب افراد را دارا می‌باشد!

عکسهای دیدنی از مردی که به خواب همه انسانها رفته !!

عکسهای دیدنی از مردی که به خواب همه انسانها رفته !!

عکسهای دیدنی از مردی که به خواب همه انسانها رفته !!

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 08:25 PM

تیتراژ برنامه کودکانه علی کوچولو

تیتراژ برنامه کودکانه علی کوچولو "علی کوچو لو تو قصه هایه مثل من و تو /نه قهرمانه نه خیلی ترسو .. "(2:03)


حجم فايل :486 KB

دانلود کنید

منبع : تبیان

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

راهنمای جامع دانلود بخش فیلم و انیمیشن

در پی مشکلات برخی کاربران در دانلود فایلهای بخش فیلم وانیمیشن، یک راهنمای جامع تنظیم شده تا تمام مشکلات کاربران حل شود.

در این راهنما دلیل مشکلات دانلود نیز بیان شده تا کاربران بتوانند در صورت متفاوت بودن نرم افزار های سیستم خود، راهکاری شبیه به راهکار ارائه شده بیابند.

نکته قابل توجه: از آنجا که فایلهای wmv برای ویندوز شناخته شده هستند، ویندوز بصورت پیش فرض این فایلها را پخش خواهد کرد واین موجب مشکلات کاربران است.

البته پخش شدن یا دانلود شدن فایلهای wmv  به چند عامل بستگی دارد که بصورت خلاصه ذکر میگردد.

1- تنظیمات ویندوز (File Type)

2- نصب بودن نرم افزار های پخش فیلم (مثلا JetAudio)

3- نصب بودن نرم افزار های مدیریت دانلود(مثل IDA , DAP)

4- تنظیمات مرورگر برای اجرای فایلها - تنظیمات مرورگر برای پلاگین ها

 

 

با تمام این احوال ممکن است برخی کاربران بخواهند فیلمها را فقط دانلود کنند یا برخی بخواهند فقط تماشا کنند و علاقه ای به دانلود نداشته باشند (که جدیدا این مشکل با آمدن پلیر در صفحات فیلم حل شده). با توجه به تغییر عواملی که در بالا ذکر شد ممکن است سیستم شما چند رفتار با فیلمها داشته باشد که در ذیل نوع رفتار سیستم و علت آنرا بیان می کنیم.

البته قبل از شروع توصیه میکینیم که از مرورگر Firefox استفاده کنید تا هم در مرور صفحات اینترنت از سرعت بالاتری برخوردار شوید، از امنیت بیشتری سود ببرید و هم از امکانات فراوان آن لذت ببرید و تنظیمات بیشتری را در اختیار داشته باشد. لینک دانلود آخرین ورژن مرورگر فایرفاکس: http://www.mozilla.com/en-US/firefox/upgrade.html

 

رفتار های سیستم شما هنگام کلیک روی گزینه Download:

1- بعد از اینکه دکمه دانلود را کلیک کردید، برنامه مدیا پلیر یا پلیر دیگری که روی سیستم شما نصب است باز شده و شروع به بافر کردن فیلم مورد نظر کرده و بسته به سرعت اینترنت شما ممکن است هر چند ثانیه متوقف شود و پخش ادامه پیدا کند.

2- برنامه مدیا پلیر در خود مرورگر باز شده و شروع به پخش فیلم می کند.(این اتفاق فقط در صورتی می افتد که پلاگین مدیا پلیر در مرورگر شما فعال باشد)

3- به صفحه سفیدی منتقل شده و که در نوار آدرس بالا نام و آدرس فایل wmv را میتوان مشاهده کرد. سپس بعد از چند دقیقه (بسته به سرعت اینترنت و حجم فیلم) برنامه مدیا پلیر یا پلیر دیگری که روی سیستم شما نصب است شروع به پخش فیلم خواهد کرد. در این صورت فایل در قسمت Temp  مرورگر شما ذخیره شده و عملا در هارد دیسک شما وجود دارد. فقط باید آنرا بیابید. در صورتی که علاقه ای به منتظر ماندن ندارید میتوانید آدرس (درون نوار آدرس) را کپی کرده و در نرم افزارهای مدیریت دانلود (به عنوان نمونه DAP و IDA )وارد کرده تا توسط این نرم افزارها دانلود شود.

4- در بهترین حالت و ایده آل، شروع به دانلود فایل می کند. گاهی توسط خود مرورگر و گاهی توسط نرم افزار مدیریت دانلود.

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 04:16 AM

ترانه سرزمین من با صدای پویا بیاتی

ترانه سرزمین من با صدای پویا بیاتی (3:11)

حجم فايل :4.36 MB




دانلود کنید


منبع : تبیان

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 04:13 AM

تهران در آخرالزمان

سخنرانی حجت الاسلام سيد حسن آيت درباره احادیثی که به دوری از شهر تهران در آخرالزمان توصیه می کنند (12:18)

حجم فایل : 2.85 MB




دانلود کنید


منبه : تبیان

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 04:11 AM

تیتراژ سریال فاصله‌ها (با کیفیت عالی)

دانلود تیتراژ پایانی سریال "فاصله ها" (با کیفیت عالی) با صدای "علی لهراسبی". این سریال با ترانه‌ای از "حدیث دهقان" و آهنگسازی "فواد غفاری" از شبکه سوم سیما پخش می‌شود



دانلود کنید

منبع : تبیان

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 03:56 AM

نماز صبح آیت الله بهجت (کم حجم)

نماز صبح آیت الله بهجت کم حجم مناسب برای موبایل به مدت 10:00

حجم فایل : 14.7 MB




دانلود کنید

منبع : تبیان

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 03:54 AM

مهمانی شوم (2) ، در رابطه با دوستی های خیابانی و..

مهمانی شوم (2) قسمت دوم "مستند مهمانی شوم" که در رابطه با دوستی های خیابانی و اینترنتی، پارتی های شبانه و تبعات بعد از آن می باشد که...

حجم فایل : 8.93 MB




دانلود کنید

منبه : تبیان

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 03:51 AM

مهمانی شوم (1) ، در رابطه با دوستی های خیابانی و پارتی های شبانه

مهمانی شوم (1) قسمت اول مستند "مهمانی شوم" که در رابطه با دوستی های خیابانی و اینترنتی، پارتی های شبانه و تبعات بعد از آن می باشد که ...

حجم فایل : 8.98 MB



دانلود کنید

منبه : تبیان

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 03:26 AM

سرود شاد عمو پورنگ و امیر محمد

سرود شاد عمو پورنگ و امیر محمد « این پسر سر به هوا، سر همه برنامه ها دیر می رسه، فقط می خواهد بازی کنه، قرارشو یادش میره»؛ به مدت 1:43

حجم فایل : 2.98 MB




دانلود کنید

منبع : تبیان

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 03:19 AM

مجهزترين آپارتمان ‌مسكوني تهران

مجهزترين آپارتمان مسكوني در تهران، با قيمت متري 11 ميليون تومان براي فروش عرضه شده است. اين آپارتمان كه در محله زعفرانيه ساخته شده، سازنده‌اش آن را «آپارتمان ويلايي» معرفي مي‌كند و داراي 20 نوع امكانات ويژه است كه خدماتي فراتر از سكونت را براي ساكنان فراهم مي‌كند.

گزارش «دنياي‌اقتصاد» از جزئيات اين آپارتمان 700 متري حاكي است: در داخل اين آپارتمان يك استخر معلق با قابليت انتقال به نقاط مختلف آپارتمان و تغيير عمق وجود دارد و سالن پذيرايي آن نيز «بدون ستون» طراحي شده‌است.اين آپارتمان در حال حاضر گرانترين واحدمسكوني عرضه شده در شهر تهران و البته در كشور محسوب مي‌شود.ويژگي منحصر به فرد ديگري كه اين آپارتمان دارد، «كترينگ» آن است.

آپارتمان مذكور در يك مجتمع 40 واحدي قرار دارد كه در آن، يك آشپزخانه صنعتي –كترينگ- ساخته شده تا براي ساكنان، انواع غذا طبخ و به آنها عرضه شود.به گزارش «دنياي‌اقتصاد» روز گذشته 11 میلیون و 500 هزار تومان به عنوان قیمت هر متر مربع یک واحد مسکونی در یکی از فرعی‌های محله زعفرانیه اعلام شد. این درحالی است که بازه قیمت متعارف برای هر متر مربع یک واحد مسکونی نوساز در زعفرانیه بین 5 میلیون و 460 هزار تومان تا 6 میلیون و 200 هزار تومان است.

فروشنده ای دو واحد مسکونی با متراژهای 470 و 730 متر مربع واقع در یک برج در محله زعفرانیه را به بازار فروش عرضه کرده است و قیمت هر متر مربع واحد 470 متری را بین 11 میلیون تا 11 میلیون و 500 هزار تومان و قیمت هر متر مربع واحد 730 متری را نيز 11 میلیون و 500 هزار تومان اعلام کرده است، البته وی قیمت هر متر واحد مسکونی در خیابان نیاززاده را 9 میلیون تومان اعلام و اظهار مي‌کند كه این دو واحد مذکور به علت اینکه از امکانات و خدمات خاصی برخوردار هستند با نرخ بالاتری نسبت به واحدهای مشابه برای فروش پیشنهاد شده‌اند.

مسوول فروش این دو واحد مسکونی، دلیل بالا بودن نرخ پیشنهادی فروش را امکانات تفریحی و رفاهی فراهم شده برای این واحدها و همچنین طراحی داخلی اذعان مي‌کند، چراکه تراس‌ها مبله شده با دید چشمگیر است، طراحی سالن‌ها بدون ستون، داراي استخر معلق داخل واحدها، آشپزخانه تمام اتوماتیک با طراحی خاص، شیرآلات کریستال، حسگرهای امنیتی، چوبکاری‌های دست‌ساز ایتالیایی جزئی از امکانات داخلی واحدها است و از سوی دیگر 1700 متر لابی با ارتفاع 8 متر مربع، زمین تنیس، تونل‌های آبی دوار، برکه و آبشار، باغ پرندگان، پارک کودک، روف گاردن، سالن‌های چند منظوره (به منظور برپایی همایش، گردهمایی و جشن‌ها) کترینگ، کارواش و روم سرویس نيز خدماتی است که در اختیار کلیه ساکنان این برج مسکونی 40 واحدي قرار دارد.

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 03:15 AM

ترانه زیبا و دلنشین با صدای محمد اصفهانی

ترانه زیبا و دلنشین با صدای محمد اصفهانی « با من بمان ای همسفر؛ با من که از ره خسته‌ام؛ با من بمان ای هم زبان؛ در این شب دلواپسی ...»؛ به مدت 1:45

حجم فایل : 2.98 MB




دانلود کنید


منبع : تبیان

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 03:03 AM

مجهزترين آپارتمان ‌مسكوني تهران

مجهزترين آپارتمان مسكوني در تهران، با قيمت متري 11 ميليون تومان براي فروش عرضه شده است. اين آپارتمان كه در محله زعفرانيه ساخته شده، سازنده‌اش آن را «آپارتمان ويلايي» معرفي مي‌كند و داراي 20 نوع امكانات ويژه است كه خدماتي فراتر از سكونت را براي ساكنان فراهم مي‌كند.

گزارش «دنياي‌اقتصاد» از جزئيات اين آپارتمان 700 متري حاكي است: در داخل اين آپارتمان يك استخر معلق با قابليت انتقال به نقاط مختلف آپارتمان و تغيير عمق وجود دارد و سالن پذيرايي آن نيز «بدون ستون» طراحي شده‌است.اين آپارتمان در حال حاضر گرانترين واحدمسكوني عرضه شده در شهر تهران و البته در كشور محسوب مي‌شود.ويژگي منحصر به فرد ديگري كه اين آپارتمان دارد، «كترينگ» آن است.

آپارتمان مذكور در يك مجتمع 40 واحدي قرار دارد كه در آن، يك آشپزخانه صنعتي –كترينگ- ساخته شده تا براي ساكنان، انواع غذا طبخ و به آنها عرضه شود.به گزارش «دنياي‌اقتصاد» روز گذشته 11 میلیون و 500 هزار تومان به عنوان قیمت هر متر مربع یک واحد مسکونی در یکی از فرعی‌های محله زعفرانیه اعلام شد. این درحالی است که بازه قیمت متعارف برای هر متر مربع یک واحد مسکونی نوساز در زعفرانیه بین 5 میلیون و 460 هزار تومان تا 6 میلیون و 200 هزار تومان است.

فروشنده ای دو واحد مسکونی با متراژهای 470 و 730 متر مربع واقع در یک برج در محله زعفرانیه را به بازار فروش عرضه کرده است و قیمت هر متر مربع واحد 470 متری را بین 11 میلیون تا 11 میلیون و 500 هزار تومان و قیمت هر متر مربع واحد 730 متری را نيز 11 میلیون و 500 هزار تومان اعلام کرده است، البته وی قیمت هر متر واحد مسکونی در خیابان نیاززاده را 9 میلیون تومان اعلام و اظهار مي‌کند كه این دو واحد مذکور به علت اینکه از امکانات و خدمات خاصی برخوردار هستند با نرخ بالاتری نسبت به واحدهای مشابه برای فروش پیشنهاد شده‌اند.

مسوول فروش این دو واحد مسکونی، دلیل بالا بودن نرخ پیشنهادی فروش را امکانات تفریحی و رفاهی فراهم شده برای این واحدها و همچنین طراحی داخلی اذعان مي‌کند، چراکه تراس‌ها مبله شده با دید چشمگیر است، طراحی سالن‌ها بدون ستون، داراي استخر معلق داخل واحدها، آشپزخانه تمام اتوماتیک با طراحی خاص، شیرآلات کریستال، حسگرهای امنیتی، چوبکاری‌های دست‌ساز ایتالیایی جزئی از امکانات داخلی واحدها است و از سوی دیگر 1700 متر لابی با ارتفاع 8 متر مربع، زمین تنیس، تونل‌های آبی دوار، برکه و آبشار، باغ پرندگان، پارک کودک، روف گاردن، سالن‌های چند منظوره (به منظور برپایی همایش، گردهمایی و جشن‌ها) کترینگ، کارواش و روم سرویس نيز خدماتی است که در اختیار کلیه ساکنان این برج مسکونی 40 واحدي قرار دارد.

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 02:36 AM

مجموعه آهنگ برای زنگ موبایل

مجموعه حال حاضر شامل 10 آهنگ با موضوع گیتار است . که با کیفیت و مدت مناسب برای زنگ موبایل انتخاب شده اند.

 فرمت : MP3

 دانلود
- با حجم 4 مگابایت ( سرور اول ) 

 دانلود
- با حجم 5.5 مگابایت ( سرور دوم به همراه 5 آهنگ بیشتر ) 

 پسورد :
www.ir-tci.org

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 02:23 AM

مجموعه آهنگ برای اس ام اس

این مجموعه شامل 25 آهنگ زیبا و کوتاه به منظور استفاده برای زنگ SMS است. تعدادی از آهنگ های این مجموعه به صورت هشدار دهنده جهت زمان دریافت اس ام اس هستند.

 فرمت : MP3 و Wav
 دانلود - با حجم  1.5 مگابایت l لینک کمکی
www.ir-tci.org
 

منبع : www.ir-tci.org

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 02:09 AM

نرم افزار همراه ماه رمضان ( مهمان خدا )

نرم افزار مهمان خدا برای اولین بار با همکاری گروه فرهنگی و هنری شهرداری تهران برای ماه مبارک رمضان در دسترس روزه داران قرار گرفت. قابلیت استثنایی این نرم افزار زنگ بیداری برای سحرگاه است که با توجه به شهر محل سکونت شما تعیین می شود از دیگر امکانات می توان به موارد زیر اشاره کرد :

- احکام روزه
- ادعیه های ماه رمضان
- مشاوره تندرستی
- مشاوره تغذیه
- ارائه شده در نسخه های مختلف

 نرم افزار برای نسخه جاوا ارائه شده است , ورژن مناسب با دستگاه خود را انتخاب کنید.
 نسخه 1.1 دارای صفحه نمایش معمولی همراه با توابع اوقات شرعی است.
 نسخه 1.2 دارای صفحه نمایش خوب همراه با توابع اوقات شرعی است.
 نسخه 1.3 دارای صفحه نمایش معمولی بدون توابع اوقات شرعی است.
 نسخه 1.4 دارای صفحه نمایش خوب بدون توابع اوقات شرعی است.

 دانلود - با حجم 820 کیلوبایت ( نسخه 1.1 )
 دانلود - با حجم 830 کیلوبایت ( نسخه 1.2 )
 دانلود - با حجم 800 کیلوبایت ( نسخه 1.3 )
 دانلود - با حجم 815 کیلوبایت ( نسخه 1.4 )
 پسورد : www.ir-tci.org  ( به کوچک بودن تمام حروف دقت کنید )
 

منبع : www.ir-tci.org

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 02:06 AM

مجهزترين آپارتمان ‌مسكوني تهران

مجهزترين آپارتمان مسكوني در تهران، با قيمت متري 11 ميليون تومان براي فروش عرضه شده است. اين آپارتمان كه در محله زعفرانيه ساخته شده، سازنده‌اش آن را «آپارتمان ويلايي» معرفي مي‌كند و داراي 20 نوع امكانات ويژه است كه خدماتي فراتر از سكونت را براي ساكنان فراهم مي‌كند.

گزارش «دنياي‌اقتصاد» از جزئيات اين آپارتمان 700 متري حاكي است: در داخل اين آپارتمان يك استخر معلق با قابليت انتقال به نقاط مختلف آپارتمان و تغيير عمق وجود دارد و سالن پذيرايي آن نيز «بدون ستون» طراحي شده‌است.اين آپارتمان در حال حاضر گرانترين واحدمسكوني عرضه شده در شهر تهران و البته در كشور محسوب مي‌شود.ويژگي منحصر به فرد ديگري كه اين آپارتمان دارد، «كترينگ» آن است.

آپارتمان مذكور در يك مجتمع 40 واحدي قرار دارد كه در آن، يك آشپزخانه صنعتي –كترينگ- ساخته شده تا براي ساكنان، انواع غذا طبخ و به آنها عرضه شود.به گزارش «دنياي‌اقتصاد» روز گذشته 11 میلیون و 500 هزار تومان به عنوان قیمت هر متر مربع یک واحد مسکونی در یکی از فرعی‌های محله زعفرانیه اعلام شد. این درحالی است که بازه قیمت متعارف برای هر متر مربع یک واحد مسکونی نوساز در زعفرانیه بین 5 میلیون و 460 هزار تومان تا 6 میلیون و 200 هزار تومان است.

فروشنده ای دو واحد مسکونی با متراژهای 470 و 730 متر مربع واقع در یک برج در محله زعفرانیه را به بازار فروش عرضه کرده است و قیمت هر متر مربع واحد 470 متری را بین 11 میلیون تا 11 میلیون و 500 هزار تومان و قیمت هر متر مربع واحد 730 متری را نيز 11 میلیون و 500 هزار تومان اعلام کرده است، البته وی قیمت هر متر واحد مسکونی در خیابان نیاززاده را 9 میلیون تومان اعلام و اظهار مي‌کند كه این دو واحد مذکور به علت اینکه از امکانات و خدمات خاصی برخوردار هستند با نرخ بالاتری نسبت به واحدهای مشابه برای فروش پیشنهاد شده‌اند.

مسوول فروش این دو واحد مسکونی، دلیل بالا بودن نرخ پیشنهادی فروش را امکانات تفریحی و رفاهی فراهم شده برای این واحدها و همچنین طراحی داخلی اذعان مي‌کند، چراکه تراس‌ها مبله شده با دید چشمگیر است، طراحی سالن‌ها بدون ستون، داراي استخر معلق داخل واحدها، آشپزخانه تمام اتوماتیک با طراحی خاص، شیرآلات کریستال، حسگرهای امنیتی، چوبکاری‌های دست‌ساز ایتالیایی جزئی از امکانات داخلی واحدها است و از سوی دیگر 1700 متر لابی با ارتفاع 8 متر مربع، زمین تنیس، تونل‌های آبی دوار، برکه و آبشار، باغ پرندگان، پارک کودک، روف گاردن، سالن‌های چند منظوره (به منظور برپایی همایش، گردهمایی و جشن‌ها) کترینگ، کارواش و روم سرویس نيز خدماتی است که در اختیار کلیه ساکنان این برج مسکونی 40 واحدي قرار دارد.

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 01:40 AM

July 02, 2010

تیتراژ سریال «فاصله‌ها» با صدای لهراسبی برای دانلود

- آهنگ جدید و زیبای علی لهراسبی به نام فاصله ها. این آهنگ تیتراژ پایانی سریال فاصله ها بوده که در روزهای آینده از شبکه سوم سیما پخش خواهد شد.آهنگسازی این اثر توسط فواد غفاری انجام گرفته است....



جهت دانلود کلیک کنید


سینمای ما
منبع : downloadha.com

نوشته شده توسط nikmatin در ساعت 08:16 PM