| تاریخ نشر: شنبه 26 خرداد 1386 |
مشاهده : 95771 |
|
|
«یك خانه زیبا،یك خانواده هنرمند و حرفهای واقعی»؛ این كلمهها همه چیزهایی است كه میتوانم درباره این خانه و خانواده بگویم.
خانواده فراهانی در خانهای زندگی میكنند كه به هر گوشهاش نگاه میكنی، یادی از یك نفر یا وسیلهای كه نشانی از یك خاطره باشد، میبینی. فهیمه خانم رحیمنیا زیاد اهل خاطره نیست اما بهزاد فراهانی همیشه در حرفهایش خاطره میگوید و میرود سراغ تاریخ. این خانواده ۳ فرزند دارد؛ شقایق، آذرخش و گلشیفته. اردشیر رستمی، فرزندخواندهشان هم در زندگی، آنها را همراهی كرده است.
شقایق و گلشیفته فراهانی فرزندان بزرگ و كوچك این خانوادهاند كه در سینما حضور آشنایی دارند. آذرخش هم در زمینه موسیقی فعال است. این روزها، آذرخش تنها فرزند خانه است و طبقه دوم را مال خودش كرده. رحیمنیا و فراهانی جوابهای تصنعی و غیرواقعی نمیدهند؛ حرفهایشان واقعی است؛ حرفهایی از زندگی، فرزندان و تئاتر. در پایان گفتوگو خانم رحیمنیا میگوید: «یادمان رفت از نقاشی بگوییم». رحیمنیا علاوه بر اینكه بازیگر تئاتر است، سالهای طولانی است كه نقاشی میكشد.
● بیشتر، خاطره برایتان مهم است یا حالا؟
زیاد به خاطرات فكر نمیكنم؛ یادم هم نمیماند. چیزی در گذشته بوده كه باعث شده امروز این جوری شود. من وقتی ندارم كه به خاطرات گذشته فكر كنم زمان با سرعت عجیبی میگذرد و من عقب میمانم. من سعیام را میكنم تا جایی كه میتوانم عقب نمانم ولی باز عقب میمانم. زمان برای من خیلی زود گذشته.
● شاید خوش گذشته كه فكر كردهاید سریع گذشته!
آنقدر عاشق زندگی بودهام كه گذشت روزها را حس نكردهام. من هنوز خودم را در ۶-۲۵سالگی احساس میكنم.
● چه حسی بوده كه هنوز همراهتان است؟
حس حركت، پویایی، آموختن و مفید بودن و احساس كردن.
● چقدر این حس از درون خودتان بوده، چقدر از خانواده؟
این حسی است كه از درون خودم میجوشد و به بقیه منتقل میشود. دیگران هم كمك كردهاند.
● خسته نشدهاید؟
اصلا. نه حوصلهام سر رفته، نه خسته شدهام.
● روز كلافگی نداشتید؟
اصلا نبوده.
● تفریح هم زیاد میروید؟
چیزهایی كه من با آنها خوشحال میشوم شاید كوچك باشند، اما برای من مهم هستند. مثلا وقتی بهزاد برایم لیموترش میخرد، كه من در خانه لیموترش ندارم؛ همین خیلی مرا خوشحال میكند.
● هیچوقت شده از مسائل مربوط به خودتان خوشحال شوید، جای اینكه فقط برای بقیه خوشحال شوید؟
بیشترین چیزی كه دوست دارم زمانی است كه تئاتر كار میكنم؛ فرقی هم برایم نمیكند كه تماشاچی باشد یا نه. زمان بازی كردن تئاتر، زیباترین لحظه زندگی من است.
● شما با خاطرات زندگی میكنید؟
فراهانی: ما نسلی هستیم كه ۲۰ سال همه نیرویمان را گذاشتیم برای اینكه حاكمیت را عوض كنیم. دوران سختی را گذراندیم؛ خیلی سخت. برای بردن یك نمایشنامه روی صحنه رنج فراوانی میبردیم. با آروزهای روی هم تلنبار شده زندگی كردیم و به آرزوهایمان نرسیدیم. همیشه تداعیها با من راه میروند. از این سالها میگذرم و به كودكیام میرسم. هیچ هنرمندی نمیتواند كودكیاش را كه بخش مهمی از خاطرات است فراموش كند؛ اصلا نشئگی لحظههای كودكی، فراموششدنی نیست؛ آزادی افزون، مهربانی فراوان، مسئولیت و وظیفه كمتر.
● چه چیزی بیشتر از همه شما را به هم پیوند میدهد؟
(رحیمنیا به فراهانی نگاه میكند و لبخند میزند.)
فراهانی: همین؛ لبخندش را دیدی؟ همین لبخند.
رحیمنیا: هدف زندگی ما مشترك است. چیزهایی كه دوست داریم مشترك است اما روشهایمان فرق دارد.
● غیر از كار.
رحیمنیا: مسئله كار نیست. ما بیشتر برایمان رشد فرهنگی و انسانیت مهم است؛ هم برای خود ما، هم اطرافیانمان. من بیشتر معتقد به دیده شدن هستم تا تئوری و حرفزدن. محبت هم دیدنی است.
● نقش بچهها در این رابطه چه بوده؟
این پیوند را بیشتر از همه بچهها حفظ كردند. من نمیدانم جاهای دیگر دنیا چهجوری است اما اینجا یك مسئله را تجربه كردهام؛ حداقل در هر خانواده یك نفر باید از حق خودش بگذرد تا خانواده حفظ شود.
● و این فرد مادر است؟
اولین قربانی همیشه مادر است.
● برای شما هم این اتفاق افتاد؟
صددرصد. من خودم را ندیدم و هیچی نخواستم. من همیشه رنج بردم از اینكه چیزهایی كه دوست داشتهام انجام دهم، انجام ندادهام؛ این رنج همیشه با من بوده به طوری كه آگاهانه كاری كردم كه شقایق قربانی نباشد. بعد دیدم این كار در اجتماع بهش لطمه زد.
● اشتباه كردید؟
نه، اشتباه نكردم. من بچههایم را آزاد بزرگ كردم؛ بچههایی خلاق. اما به درد زندگی محدود نمیخورند.
● از كی احساس كردید در زندگی محو شدهاید؟
این را حس نكردم، زندگی با من چنین كرد.
● از لحظه ورود بچهها؟
از لحظهای كه شقایق در من زاده شد. من را برای بارداری كنار گذاشتند. من نمیخواستم حذف شوم، ولی شدم. همین یك مسئله پیچیده است. من زمان را از دست دادم و اتفاقی كه باید برایم بیفتد، نیفتاد. من گلی را در جای خودم میبینیم و از این مسئله خیلی خوشحالم. این خوشحالی ۲ وجه دارد؛ یكی برای شخص گلی، یكی هم برای تجربههایی كه باید میكردم و نشد. خیلی چیزها هم شقایق باید به دست میآورد كه نشد. امیدوارم شرایطی به وجود آید كه شقایق هم به خواستههایش برسد او دختر بسیار خلاق و هنرمندی است گرافیست و طراح خوبی هم هست و زمینه خوبی برای كارگردانی دارد.
● چقدر این رنج را میدیدید؟
فراهانی: چیزی كه بر سر فهیمه آمد، ممكن است دلایل كوچكی درون خانواده داشته باشد اما بیشتر مسئلهاش به بیرون مربوط میشود؛ وقتی فهمیدند باردار شده از كار اخراجش كردند.
● چه سالی بود؟
۵۱. وقتی فهیمه اخراج شد، تنها راه زندگی، كوچ كردن بود. ما قرار گذاشته بودیم كه ادامه تحصیل بدهیم. خودم هم میخواستم بدانم جهان چطوری است. وقتی دگرگونی در این ملك احساس شد برگشتیم. یادم است تا سال۶۲ من را در تئاتر شهر راه نمیدادند. ما را از جامعه تئاتری كنار گذاشتند. ما رفتیم تئاتر پارس كار اجرا كردیم. بعد دیدیم هیچ كاری نمیتوانیم بكنیم. گفتیم بچهدار شویم. خوشبختانه تولد آذرخش و گلی روح تازهای به زندگیمان بخشید. آن سالها در موسسه نشر، كار ویراستاری و ترجمه انجام میدادم.
● با وجود فقر بچهدار شدید؟
ما همیشه امیدوار بودیم شرایط بهتر شود. سختكوشی من در حدی بود كه دور از چشم فهیمه از شهری به شهر دیگر مسافر میبردم. در همین حال در زیرزمین یك خانه ساكن بودیم كه نه حق داشتیم موسیقی كار كنیم، نه حق داشتیم آواز بخوانیم. از یك سو فهیمه هنر را از دست داده بود، از سوی دیگر فقر فشار میآورد و از طرف دیگر در یك زیرزمین زندگی میكردیم.
● پس بچه برای شما فراتر از حضور بچه در یك زندگی معمولی بود؟
بله.
● چرا در فرانسه نماندید؟
چه فایده داشت؟ من از مهاجرت متنفرم.
رحیمنیا: بحث تنفر نیست.
فراهانی: من از غربتنشینی متنفرم.
رحیمنیا: میشد یك زندگی راحت در بعضی كشورها داشت اما چیزی كه در زندگی ما را خوشحال میكند، رابطه ما با اطرافیانمان است. فرانسه كه بودیم شب تا صبح خواب ایران را میدیدیم؛ خواب دوستها و آشناهایمان را. همه چیز زیبا بود اما به ما تعلق نداشت و ما به آنجا تعلق نداشتیم.
● سهمی از خودتان آنجا نداشتید؟
رحیمنیا: خیلی خوب بود اما احساس كردیم زندگی ما موقتی است. زندگی اصلی ما درایران جریان دارد.
فراهانی: بعد هم كه برگشتیم مدارك فهیمه را بردم برای استخدام ولی استخدامش نكردند.
رحیمنیا: فرض كن استخدام هم میكردند؛
۲ تا بچه داشتم؛ با وجود بچهها نمیشد كار كرد. مسئولیت بچه ها خیلی سنگین است. باید آگاهانه آنها را تربیت كرد.
● این تربیت آگاهانه باعث شده كه ۳ فرزند متفاوت داشته باشید؟
بچهها وقتی به دنیا میآیند، هر كدام ذات خودشان را دارند. پدر و مادرها هم، هر چقدر به جلو میروند به خاطر تغییر آگاهی خودشان، رفتارشان عوض میشود. بچههای اول همیشه قربانیاند. كمكم پدر و مادرها یاد میگیرند اشتباهاتشان را تصحیح كنند. من در حالی كه بچهها را شیر میدادم، دست دیگرم كتاب بود تا درباره آنها بخوانم. هم رفتار ما با آنها تفاوت داشت هم جامعه.
● ظاهرا این میان شرایط شقایق با بقیه متفاوت است.
شقایق، حاصل تضاد است. ۲ سالش بود كه رفتیم فرانسه. بعد برگشتیم ایران. بعد انقلاب شد. ۱۶ سالش بود كه رفت آلمان، استرالیا و آمریكا. آذرخش و گلی بچههای انقلابند.
● تضاد در خانوادهتان هم بود؟
بله، بهزاد از جامعه روستایی بود، من شهری. تضاد اول در خانوادههها بود. با شناخت از هم، این تضاد كمتر شد.
● فضای نوجوانی شما با فضای نوجوانی فرزندانتان متفاوت بود؟
رحیمنیا: من وقتی با بهزاد ازدواج كردم دانشجوی دانشكده هنرهای تزئینی بودم. تا آن موقع به تئاتر هم نرفته بودم. هیچكس موافق كار تئاتر من نبود ولی شرایطم به گونهای بود كه با وجود مخالفتها جلو رفتم. پدرم ایران نبود و من با مادربزرگ و خالهام زندگی میكردم. من رفتم، چون دلیل كارم را میدانستم.
● آنجا با هم آشنا شدید؟
بله. در گروه هنر ملی با هم آشنا شدیم. یك سال طول كشید تا تصمیم گرفتم با بهزاد ازدواج كنم. او خیلی متفاوت بود اما همه بهشدت مخالف بودند. پدرم گفت یا بهزاد را انتخاب كنم، یا آنها را. من كه به انتخاب خود اطمینان داشتم بهزاد را انتخاب كردم و مطمئن بودم كه آنها هم روزی متوجه حقیقت خواهند شد.
● وقتی آقای فراهانی را انتخاب كردید، رابطهتان با خانوادهتان چه شد؟
تا وقتی شقایق به دنیا آمد، با ما رابطه نداشتند. وقتی شقایق به دنیا آمد و دیدند ما زندگی خوبی داریم، نظرشان عوض شد.
● پس برای ازدواج، منطقی فكر نكردید؟
من با عشق ازدواج كردم.
● اشتباه نكردید؟
نه، من زندگی سختی را گذراندم. زندگی با بهزاد آسان نیست، چون آدم متفاوتی است و اگر شناخت درستی از شخصیتش نداشته باشی، زندگی برایت سخت میشود. بهزاد به اصولی كه به آنها معتقد است، بسیار پایبند است.
● چه اصولی؟
اصول اخلاقی و انسانی.
● ظاهرا نظم خانه را شما حفظ میكنید؟
بله، ولی شاید ویژگی مثبتی نباشد. من به نظم معتقدم. سعی كردم این نظم را به بچهها هم آموزش دهم. درباره گلی موفق بودم. وقتی گلی به دنیا آمد از بهزاد خواستم دخالتی در تربیتش نكند.
● این نظم به تربیت خودتان برمیگشت؟
از بچگی طوری بزرگ شدم كه تابع نظم بودم. با ازدواج با بهزاد كمكم این حالت در من متعادل شد.
● سهم شما در تربیت بچهها چه بود؟
فراهانی: در سالهایی كه فرصت كار نداشتیم، شبها با آذرخش و گلی میرفتیم در كوچه پسكوچههای یوسفآباد قدم میزدیم. سعی میكردم علاقه به ادبیات و هنر را در وجود آنها بكارم.
● چهجوری؟
برایشان قصه میگفتم، خاطره تعریف میكردم.
● همبازی بچهها نبودید؟
فكر كنم من اینقدر كه با گلی، آذرخش و اردشیر فوتبال بازی كردم، هیچ پدری بازی نكرده.
رحیمنیا: و قایم موشك.
فراهانی: من و گلی یك طرف میایستادیم، آذرخش و اردشیر طرف دیگر.
● چرا حرفهاتان درباره بچهها را با شقایق شروع نكردید؟
شقایق در شرایط خاصی بزرگ شد. چیزی كه من به بچههایم یاد دادم، سختكوشی، كمی غرور، یك كمی دشمنشناسی و عشق به مردم است. هرگز هم نگذاشتم هنردوستی در آنها بمیرد.
● هیچ وقت احساس نكردید كه كم وقت گذاشتهاید؟
نه، یكی دو تا اشتباه تاریخی این وسط پیش آمد ولی من تلاشم را كردم. ما شقایق را به عشق آموختن كارگردانی حركات موزون به آلمان فرستادیم تا بعد به چكسلواكی برود و درس بخواند. وقتی به آلمان رفت، تنشهای اتحاد جماهیر شوروی و چكسلواكی شروع شد. او دیگر نمیتوانست به چكسلواكی برود. خاله شقایق پیشنهاد داد او به استرالیا برود. شقایق به استرالیا رفت، بعد هم آمریكا. سرنوشت شقایق هی عوض میشد. او باید میرفت چكسلواكی درس میخواند ولی نشد.
● به شانس اعتقاد دارید؟
نه.
● فكر نمیكنید شقایق بدشانس بوده؟
وقتی میگویید شانس، احساس میكنم به ساحت مقدس انسان توهین میكنید.
● شما به تراژدی اعتقاد ندارید؟
تحلیل من از تراژدی، به معنی سرنوشت نیست.
● شما چطوری وارد این حرفه شدید؟
شرایط خیلی پیچیدهای بود. من پدرم تعزیهخوان بود؛ نقش امام را میخواند. از ۵سالگی در تعزیه بودم.
● وقتی وارد حرفه تئاتر شدید، طرد نشدید؟
نه، من ۱۷سالم بود كه در رادیو و تئاتر كارم را شروع كردم؛ تئاتر را با سركیسیان شروع كردم. پدر و مادرم در روستا زراعت میكردند. اینجا با داییام بودم. بعد از مدتی داییام را هم ترك كردم. آدم مستقلی بودم.
رحیم نیا: خانواده بهزاد دوست نداشتند او وارد این كار شود.
فراهانی: پدرم میگفت یا معلم شو یا سرهنگ.
● شما چطوری وقت بچهها را پر میكردید؟
رحیمنیا: روی میز ما همیشه پر از مداد و رنگ و كاغذ، قیچی، چسب و دفتر نقاشی بود. چیزی كه این میان خیلی مهم بود، مطالعه بود. وقتی بچهها كوچك بودند برایشان كتاب میگرفتم و با هم میخواندیم. عاشق كتاب بودند. آذرخش وقتی كمی سنش بیشتر شد برای خودش كتاب میخرید و داستان مینوشت. اولین بار كه داستانهایش را خواندم، از شوق گریه كردم.
● دوست داشتید بچهها چهكاره شوند؟
خیلی فكر نكردم؛ فقط سعی داشتم خلاق باشند.
● دوست نداشتید گلی موسیقیدان شود، نه بازیگر؟
اولش ناراحت بودم، چون خودم تجربه بدی از بازیگری داشتم؛ دوست نداشتم او اذیت شود...
فراهانی: كسی با مخالفتت جنگید؟
رحیمنیا: شقایق گلی را به سمت بازیگری سوق داد. بازیگری آنقدر جذاب است كه وقتی وارد شوی، ماندگارش میشوی. خودش میگوید كار موسیقی را هم ادامه خواهد داد.
فراهانی: برای دل تو نمیگوید؟
● بین بچهها فرق هم گذاشتهاید؟
رحیمنیا: فرق نه. من آرزو دارم بچههایی كه هنوز نتوانستهاند خلاقیتشان را نشان دهند، زمینه بروز استعدادشان برایشان فراهم شود.
فراهانی: برای من بچهها با هم هیچ فرقی ندارند؛ هیچكدامشان هم به نظرم موفقتر از بقیه نبودهاند. شقایق در شرایط جنگ گلادیاتوری زندگی كرد و هنوز سرپاست. كار آذرخش هم واقعا خوب است.
بچههای من هر كدام در شرایط متفاوت اجتماعی بزرگ شدند. گلی به نسبت، شرایط آرامی را تجربه كرد. آذرخش در جنگ بزرگ شد. شقایق هم زندگی پیچیدهای داشت.
رحیمنیا: گلی شخصیتش به گونهای است كه مرتب به آدم ابراز علاقه میكند. در شدیدترین گرفتاریها باز به ما زنگ میزند، پیغام میگذارد، به دیدنمان میآید ونسبت به ما احساس مسئولیت میكند.
فراهانی:گاهی گلی یادداشتهایی برایم میگذارد كه تنم میلرزد. یادم است یكبار ۴۰ تا قلب روی كاغذ كشیده بود و نوشته بود «بابا دوستت دارم». ابراز محبت شقایق و آذرخش به شكل دیگری است. من گاهی در وجود آذرخش محبتهای پیچیده، خاص و عمیق دیدهام كه در كس دیگری ندیدهام. احساسهای شقایق هم خاص خودش است. گاهی چیزهایی از شقایق میبینم كه یاد ۱۸سالگی خودم میافتم. من از موفقیت گلی همانقدر خوشحال میشوم كه از موفقیت هر بازیگر دیگری هم خوشحال میشوم. موفقیت گلی برای من همانقدر دوست داشتنی است كه موفقیت باران كوثری یا ترانه علیدوستی.
● ازتان گله هم میكنند؟
رحیمنیا: خیلی زیاد. اگر پای حرفهای آنها بشینید فكر میكنید ما بدترین پدر و مادر دنیا بودهایم. گاهی اطرافیان به ما یادآوری میكنند كه خیلی هم پدر و مادر بدی نبودهایم.
فراهانی: بگذارید یك مثال بزنم؛ یادم است آذرخش كوچك بود. یك دوچرخه داشت كه ۳ساعت با آن دور حیاط چرخ میزد. وقتی بزرگتر شد، تقاضای دوچرخه بزرگی كرد. ما نمیتوانستیم برایش دوچرخه بگیریم.
● رحیمنیا: داشتیم، بهزاد به یك دلیل دیگر دوچرخه نگرفت.
فراهانی: آن موقع یوسفآباد زندگی میكردیم؛ خیابانهای پرشیب با تقاطعهای وحشتناك. اگر برای آذرخش دوچرخه میگرفتم، حتما در آن خیابانها میمرد.
رحیمنیا: اشتباه بهزاد این بود كه به آذرخش دلیل نگرفتن دوچرخه را نمیگفت و هی میگفت میخرم.
● شما بیشتر، بچهها را بیرون مدرسه به كلاسهای مختلف مشغول میكردید؟
بچهها را خیلی كلاس میگذاشتم. دكتر امیرحسین آریانپور محبت كردند و درباره آموزش بچهها با من صحبت كردند. او به من گفت فرصت تجربه كردن محیط بیرون را برای بچهها فراهم كن. برای من مهم نبود كه معدل كل ۱۸شود یا ۲۰؛ مهم این بود كه چیزی یاد بگیرند. آنها را به تئاتر،سینما،نمایشگاههای نقاشی، موزهها، پاركها و طبیعت میبردیم كاری كا مادرها امروز كمتر برای بچههایشان انجام میدهند و سام، نوه عزیز ما هم از این جریان مستثنا نیست.
● به این ترتیب آداب مدرسه برای بچهها سخت نبود؟
فراهانی: بعضی وقتها بوده، گاهی نبوده.
رحیم نیا: درباره آذرخش خیلی اذیت شدم. وقتی از مدرسه به خانه میآمد؛ میدانستم خانه، تنها جایی است كه او میتواند خودش را خالی كند. گلی هم خیلی با من همراهی میكرد؛ در خانه منفجر میشد. طبعا باتوجه به روابط پدر و پسری، با پدرش هم خیلی حرف نمیزد. به همین ترتیب انفجارهای پدرش هم در خانه بود.
● به خاطر بچهها رابطهتان تخریب نشد؟
در یك دوره زمانی شد. من با تمام وجود با بچهها بودم. آن موقع زندگیام لطمه زیادی دید.
● بعد ترمیم شد؟
رحیم نیا: تا حدود زیادی بله.
● اول گفتید بچهها تأثیر مثبت گذاشتند، حالا میگویید منفی!
من میخواستم بچهها سالم و آزاد بزرگ شوند؛ این سخت بود.
فراهانی: روابط عاطفی انسانها در دورههای مختلف، متفاوت است.
ازلیت یك رابطه وقتی تثبیت شد مسائل كوچك پیش میآید. شاید گاهی درگیری پیدا شود ولی مهم نیست. من به این معنا رسیدهام كه تا ابد با این بانو زندگی كنم. یكبار به دلیلی در حمام بیهوش شد، اگر نرسیده بودم سرش به وان میخورد. من عزیزان زیادی را از دست دادهام ولی وقتی فهیمه بیهوش شد تازه فهمیدم اگر نباشد چه بلایی سرم میآید.
● اگر یك روز یكی از بچهها بیاید خانه و بگوید كسی را اتفاقی كشته، چكار میكنید؟
فراهانی: خودم را به جایش معرفی میكنم.
● فداكاری؟
نه، این حركت یك پدر است؛ یك پدر واقعی و معمولی.
آذر اسدی كرم - همشهری آنلاین