| تاریخ نشر: سه شنبه 2 شهریور 1389 |
مشاهده : 1057 |
|
|
زندگي تاس خوب آوردن نيست، تاس بد را خوب بازي کردنه.
هرگز از کسي که هميشه با من موافق بود چيزي ياد نگرفتم.
من براي سالها مي نويسم سالها بعد که چشمان تو عاشق مي شوند افسوس که قصه مادربزرگ درست بود هميشه يکي بود و يکي نبود.
چه زيباست به ياد تو با چشمهاي خسته گريستن چه زيباست هميشه در تنهايي تو را حس کردن چه زيباست در خيال با تو زندگي کردن عزيزم نام تو بر قلبم خالکوبي شده تا فراموشت نکنم . نازنين من همچون نفس کشيدن تو را بخاطر مي سپارم. يک روزه ديکه هم بدون تو گذشت
هيچ گاه ويتريني نداشته ام
تا دلم را در آن به نمايش بگذارم.
در قامت يک فروشنده دوره گرد عاشق تو شدم.
از اين روست که تمام خيابانهاي شهر
عشق مرا مي شناسند