اگر به كائنات اعتماد كنيم، سهمگينترين و سنگينترين مشكلات به طرز معجزهآسايي درجه اهميت خود را از دست داده و تبديل به مسائل سهل و حلشدني خواهند شد.
سعي كنيد آرامش برايتان از هرچيز ديگري در دسترستر باشد تا ميزان اهميت مشكلي كه هماكنون در مقابل شما قرار دارد، به وسيله قدرت آرامش، به موضوعي ساده تبديل شود.
آنگاه كه سختي و دشواريها را با جان و دل ميپذيري، دشواريها از ميان رخت خواهند بست و تو خود را در محاصره هزاران فرصت و امكانات مثبت پيدا خواهي كرد.
ناراحتي، اندوه، سردرگمي، تنهايي و انزجار همگي دردناك هستند ولي فشار آنها باعث ميشود شخصيت و رفتار ما رشد پيدا كند. آنها به ما كمك ميكنند كه ذات واقعي نهفته در وجودمان به سطح آمده و قدرت آن، ما را نيرومندتر سازد.
شايد شيوه بيان تفاوت داشته باشد ولي موضوع يكي بيش نيست و همه ما شاهد اين حقيقت هستيم كه بين ما و مقصد فاصلهاي وجود ندارد چرا كه راه فقط وقتي معني پيدا ميكند كه فاصلهاي وجود داشته باشد. پس بين ما و خوشبختي فاصلهاي نيست، بلكه فاصله بين احساس ما و بيداري ماست.
با حضور باشكوه عشق و مهر، رشتهاي از احساسي زيبا برانگيخته ميشود. تنها چيزي كه مورد نياز است تا به آن نقطه دست پيدا كنيم، هماهنگ شدن با هر ناهماهنگي در محدوده روابط و حاشيه زندگي است.
اگر خاطرات خوب و موفقيتآميز هرچند كوچك گذشته خويش را به ياد آوريم، خواهيم دانست كه زندگي چگونه همواره در حال رشد است و ما نيز به سوي كمال در حركتيم.
كي و كجا ديدهايد كه احساس امنيت و لذات دائمي و آسايش هميشگي جسم، توانسته باشد انساني را براي هميشه راضي و سعادتمند سازد؟ فراموش نكنيد كه سعادت واقعي نصيب كساني ميشود كه از پس مشكلات برآمده و بار سنگين سختيها را بر شانههايشان تحمل كردهاند.
خوشبختي را نميتوان با زور به چنگ آورد، خوشبختي احساسي است قدرتمند كه بايد در آن حضور داشته باشي و به نرمي در آن غوطهور شوي. وقتي احساست منجمد باشد، چگونه در آن حل خواهي شد؟
ويتامين خوشبختي
به اين جمله توجه كنيد: «بزرگترين استاد آدمي اندوه است!» تعجب كرديد؟ بهتر است بگوييم هرچه قدرت اندوه و فشار حاصله از آن بيشتر باشد، باعث ميشود كه ما هوشيارتر شده و به فكر چارهاي اساسي براي رفع مشكلي كه سببساز اين اندوه شده، باشيم. ناگفته نماند كه بشر با جابجا كردن مشكلات، با مشكلات بيشتري روبهرو خواهد شد. راه چاره، بررسي دقيق و پيدا كردن راهكاري مناسب براي همان مورد خاص است چرا كه هر مسئلهاي راهحل خود را ميطلبد. خانمي مشغول جارو زدن فرشي بود. ناگهان متوجه يك برآمدگي روي فرش شد. سعي كرد آن را صاف كند. ناگهان برآمدگي از سمتي ديگر سر برآورد. اين وضع آنقدر تكرار شد تا اينكه خانم به فكر افتاد فرش را بلند كند. پس از بلند كردن فرش، موشي عصباني از زير آن بيرون جهيد! آيا به فكر راهحل علمي و منطقي براي مسائل و مشكلات خويش هستيد؟ يا تنها با جابجا كردن مشكلات، به مخفي كردن آنها به شيوه تسكين بخشيدن لحظهاي معتقديد؟ بياييد ابتدا ريشه مشكلات را بيابيم، سپس راهحلهاي به نظر آمده را بررسي كنيم و آنگاه با در نظر گرفتن عوامل مختلف و شرايط موجود، راهحل به دست آمده را با دقت و ظرافت كامل به مرحله اجرا درآوريم.
اشكها و لبخندها
از سوي كائنات هيچ قولي مبني بر اينكه آسمان لحظهها هميشه آبي باشد و لبها هميشه خندان، داده نشده است. هيچ قولي مبني بر اينكه جادهها بدون دستانداز، سفرها خالي از خطر، دريا هميشه آرام و لحظهها بيحسرت باشند، داده نشده است.
آيا در فصل پاييز زندگيات قرار داري؟ آيا دلشكستهاي؟ اين را بدان رنجها و اشكها گذرا هستند. دو روز، دو ماه، دو سال ولي پس از آن موسم بهار و لبخند نيز فرا خواهد رسيد. به راستي ما زندگي را اداره ميكنيم يا زندگي ما را؟ ما بر دوش زندگي سواريم يا زندگي بر دوش ما؟ هرچقدر مشكلات را بزرگتر جلوه دهيم، ضريب تسليمپذيري ما افزايش مييابد برعكس هرچه مشكلات را آسان بگيريم، بر آنها مسلطتر شده و قدرتمندي خود را افزايش ميدهيم.
فراموش نكنيم پس از دستاندازها، يك جاده صاف و وسيع، پس از بغضها و اشكها، يك لبخند شيرين و پس از تحمل بار مشكلي سنگين، يك زندگي راحت در انتظار ماست؛ اين قانون زندگي است كه در دو قطب مخالف جريان داشته باشد!
ذهن آشفته
جواني بيحوصله و نگران وارد دفتر شد، روبهرويم نشست و اينگونه آغاز كرد: به پوچي رسيدهام. هيچچيز نميتواند ذرهاي انگيزه و هيجان در من ايجاد كند. از خانوادهاي مرفه و سرشناس هستم و آيندهام از همه لحاظ و هر جهت تامين است و از نظر مهر و محبت نيز سرشارم اما ذهني آشفته دارم.
با لبخند به او گفتم: خوشحالم كه با جواني ظريفانديش روبهرو هستم. ممكن است بپرسم در ذهن آشفتهات چه ميگذرد؟
در جواب گفت: يك سئوال.
پرسيدم: فقط يك سئوال؟
گفت: اما سئوالي به وسعت هزاران سئوال.
گفتم: جالب شد، بگو جوان سراپا گوشم!
ادامه داد: آيا خداوند وجود دارد؟ و اگر وجود دارد، پس كجاست؟ با نگاهي ژرف در چشمانش، به او گفتم: خلاصهترين پاسخ را به عميقترين سئوال خواهم داد به شرط آنكه سراپا گوش باشي. ميداني كه هرچيز در دو قطب وجود دارد مثل تاريكي و روشنايي، زشتي و زيبايي، سياهي و سپيدي، دگرگون و نادگرگون، متغير و ثابت. همينطور ميداني كه هستي در چرخه دوران در گردش است. فصلها، ماهها، سالها و... پس بايد يك نادگرگون و ثابت در مقابل قطب دگرگون و متغير وجود داشته باشد كه هميشه بوده، هست و خواهد بود. نامش خداست و صاحب هستي است. اما سئوال دوم كه پرسيدي خدا كجاست؟ شما بگوييد كجا نيست؟! خيليها به دنبال جايي بودند كه او در آنجا نباشد اما موفق نشدند چرا كه هنوز جايي را پيدا نكردهاند كه خدا آنجا نباشد! هرچيزي را ميتوان در قالب كلمات محدود كرد و در پرانتزي گنجاند كه شناخته شده باشد اما نميتوان تعريف از سلطان زيباييها را محدود به واژهها كرد. همين را بدان كه خداوند نبض هستي است كه منطبق بر عشق ميتپد. به هستي عشق بورز، آنگاه خدا را خواهي يافت نه در جايي آن دورها بلكه در كنج سينهات. در ضربان هماهنگ قلبت و اين باور را باور كن و بدان ستون اين جهان بيستون زير سقفي پنهان است وگرنه جهان بر چه چيزي استوار است؟!
كليدهاي طلايي
هميشه از خود سوال كنيد كه چه سهمي در به وجود آمدن مشكلات داشتهايد؟ اكثريت مردم به ندرت به اين سوال پاسخ واقعي ميدهند؛ در عوض بياختيار فرض ميكنند هر مشكلي كه دارند ناشي از خطاي ديگران است و خودشان به هيچوجه خطايي مرتكب نشده و نخواهند شد.
حقيقت زندگي آنقدر بزرگ و گسترده و فراگير است كه نميتوان آن را در واژهها خلاصه كرد، واقعيت اين آمدنها و رفتنها بسي غنيتر از تعريفي است كه بشر از آن سخن به ميان آورده است، آنگاه كه معناي واقعي آن را يافتي خوشبختي را در آغوش خواهي داشت معناي خوشبختي از طريق عميقترين واژهها نيز غيرقابل انتقال است. تا تو و نه هيچكس ديگر در احساسش ادغام و ذوب نشوي همچنان غيرقابل دسترسي باقي خواهد ماند. هر انساني احساس خاص خود را تنها خودش در معناي خوشبختي ميگنجاند شايد تعريف خوشبختي براي يك نفر، تنها عشقي خالص باشد اما براي شخصي ديگر پولي باشد كه از آن راه، همان عشق را خريداري كند!!
آنگاه كه ظريف انديشيده و مينگريم، پي ميبريم كه نظم فصلها، ابرهايي كه بر شانه لطيف بادها سوارند، جريان رودخانهها و قدرت طوفانها و امواج درياها، همه با آشكار ساختن راه طبيعي زندگي، به ما چگونه زيستن را ميآموزند، پيشگامان بشريت به سادگي از ميان قدرت بزرگ و مرموز طبيعت قوانين برتري را يافته و توانستهاند با آهنگ آن هماهنگ شوند.
در طول زمان، مشكلات معيني در حوزههاي مختلف مانند سلامتي، روابط و شغل براي ما ظهور يافته و ناپديد ميشوند اما با استفاده از قوانين معنوي و روحاني ميتوانيم منبع اصلي مشكلات را شناخته و با پيگيري صحيح و مداوم مسائل را به صورت اصولي متعادل ساخته و از هر كدام دريافتي منطقي داشته باشيم.
همانگونه كه موقعيتهاي مختلف با خود مشكلاتي را به همراه ميآورند، مشكلات نيز با خود موقعيتهاي مناسبي را به همراه ميآورند انعطافپذيري به ما قدرت ميبخشد كه از وضعيتهايي كه زماني برايمان مشكلساز بودند تمركز و حتي از آنها انرژي مثبت دريافت كنيم.
معامله حقيقت
هيچ معاملهاي شيرينتر از معاملهاي نيست كه در آن حقيقت به دست آيد! ميپرسي حقيقت در كدام بازار وجود داردكه معامله شود؟! من ميگويم حقيقت جايي است كه تنديس مغرور «من» شكسته شده باشد. وقتي خود را در مسير صحيح زندگي قرار ميدهيم تسليم مطلوبي خواهيم شد، از نگرانيها رها شده و به حقيقت زندگي ميپيونديم خوشبختي همان نقطه رهاييست؛ به عبارتي ديگر خوشبختي و حقيقت همواره قرين يكديگرند آن گاه كه اين مهم را باور كنيد آنچه كه از آن ما بوده از آن ما خواهد شد!
فاصله ما و خوشبختي تنها شكافي بين پلكهاي باز و بسته ماست! تاكيد بر وصال ما به حقيقت زندگي همان معامله شيرين است كه از آن سخن ميگويم، زندگي را نميتوان بر پايه نفي و انكار استوار كرد، نفي و انكار نميتوانند به زندگي پر و بال دهند، دريافت آگاهي از حقيقت شيرين زندگي ميتواند بزرگترين معامله ممكن باشد و بيعلاقهگي به اين دريافت يعني بيعلاقهگي به خوشبختي! همه تلاشها بيهوده خواهد بود اگر بذر «من» شكافته نشده باشد تنها در آن صورت حقيقت با «من» معامله ميكند! تا دانهاي شكافته نشود حقيقت آن در آن پنهان باقي خواهد ماند!
ويتامين خوشبختي
شخصي از من پرسيد هدف شما از نويسندگي و مشاوره چيست؟! در پاسخ به او گفتم: پيدايش هدف براي ديگران! و ادامه دادم چرا به باغ نميرويد و از گلها نميپرسيد كه هدف آنها از رايحهپراكني چيست؟ چرا از كوه نميپرسيد براي چه هدفي ايستادگي ميكند؟ چرا از مرغ عشق نميپرسيد كه براي چه منظوري حتي در قفس آواز عشق سر ميدهد؟...
دوستان خوبم وقتي دنيا بدون هدف مشغول لذت بردن از كاريست كه ميتواند انجام دهد و آن چيزي جز زيبايي پراكني درهمه ابعاد نيست، پس چرا من روند به اين كاملي را در تعريف از هدفمندي و تنها در واژهاي خلاصه كنم؟ انسان بايد هدفي را براي ديگران بيافريند تا معني بودنش را لمس كند، در آن صورت اهداف نيز محصول عشق خواهند بود و بالعكس! نقاشي كه به هدف تجارت نقاشي كند هرگز روح عاشقش را در ميان تابلوهايش به يادگار نخواهد گذاشت، همانطور كه بارها در همه زمينههاي هنري ديدهايم كه اثر هنري هنرمندي كه محصول عشق و علاقه است و صرفا براي تجارت آفريده نشده بسيار تاثيرگذارتر از اثريست كه فقط هدف تجارت را به دنبال داشته است. من معتقدم آدمي هنرمنديست كه بايد در اثر خويش گم شود در اين صورت ديگران آن را پيدا خواهند كرد اين اثرميتواند در تابلو، مجسمه و ترانهاي پنهان باشد يا از همه مهمتر در تقويم بودنمان در عملكرد روشهايمان خلاصه شده و در مجموعه زندگيمان پنهان باشد امضاي يك انسان واقعي زير پاي رفتارش، هنر انسان بودنش را مشخص خواهد كرد تنها در آن صورت است كه حتي اگر غايب باشد نزد همه پيداست.
در اتاق مشاوره
خانمي نسبتا جوان با چهرهاي بسيار اندوهگين وارد دفتر شد و آرام روبهرويم نشست و من از روي تجربه خويش دانستم كه سطح احساسات وي بسيار بالا و انساني فوقالعاده حساس است، از اين رو موجي از ارتعاشات مهرآميز را به سويش روانه كرده و پرسيدم: سبب اين همه اندوه چيست؟ اشك از گوشه چشمانش جاري شد و با آهي سوزناك گفت: دلم به سنگ هزار و يكم باز هم شكست! وي ادامه داد: سهم من از دنيا تاريكي بود من از تمام بودنيها فقط ميخواستم او از آن من باشد اما دنيا حتي او را نيز از من دريغ كرد و بالاخره تركم كرد و رفت و من نفرينم را تا ابد بدرقه راهش كردم! به چشمان اشكبارش نگاه كردم و گفتم: آيا از قدرت پنهانت مطلع هستي؟! هيچ ميداني در درون تو قدرت مطلق صاحب هستي، به وديعه گذارده شده و افكندن اين قدرت مهيب به سوي هر چيز و يا هر كس با هر انگيزهاي مگر عشق يقينا خطرناك و احيانا مرگ وي را در پي خواهد داشت؟ آنچه را كه در نيتهايت ميپروراني چون امواجي از ذرات گردان به سوي هستي نشانه ميرود بنابراين بيملاحظهگي در اين روند مخاطرهآميز است، چرا كه قدرت نيت فراتر از هر تيري از كمان خواستن رها شده و بر قلب هدف برخورد ميكند! جالب اينجاست كه اغلب ارتعاشات رها شده از نفرينها بر آيينه هستي تابيده و بازتاب آن به سوي خودت كاملا طبيعي است، اندوه تو همين اصل را به نمايش گذاشته است! فراموش نكن استدلالهايي كه تو از مشكلات و رنجها بر فراز خيالت بنا كردهاي همه و همه نسبي هستند پس چرا اينگونه بيرحمانه به قضاوت نشستهاي؟ در حالي كه قضاوت نهايي تنها از قدرت نهايي يا همان انرژي كيهاني برخواهد آمد. آرام و مطمئن باش كه صاعقه خشم خداوند بر قلب انسانهايي كه قلب بندگانش را ميشكنند فرود خواهد آمد. پس كار را به كاردان بسپار و بدان ذرهاي نيتها از چشم دوار او پنهان نميماند. به سادهترين عبارت ممكن كه همانا عميقترين تاثير را دارد و آن چيزي جز بخشيدن نيست اكتفا كن او را ببخش و در دستان خداوند رها كن، آنگاه خود نيز از اندوه رها خواهي شد.
فاطمه طوسی